1- بالاخره امتحانات تموم شد و شر ترم اول کنده شد. تا حالا
تجربه کردید ادم تو امتحانات چه علاقه عجیبی به تلوزیون و اینترنت پیدا میکنه؟
ممکنه تو این مدت براتون نظر نگذاشته باشم ولی مطمئن باشید که حتی یک مطلبتون هم
از زیر دستم در نرفته. در ضمن در این مدت تمام فیلمهای مزخرف ام بی سی پرشیا و تموم
فوتبالهای پخش شده از تلوزیون را هم زنده نگذاشتم، قسم میخورم!
2- یه سوال: شما جماعت تهرانی از
کجا خرید لباس و کیف و کفش و پرده انجام میدین؟ هرچی ارزونتر بهتر! مثلا یکی از
جاهای مورد علاقه من کوچه برلنه، جاتون خالی از دوشنبه میام تهران یه چند تا بازار
برای گشتن پیشنهاد بدین ممنون میشم
3- ادامه همون سوال قبلی: دنبال یک جاهایی برای خرید کتاب دست دوم و دی وی دی های
فیلمهای روز دنیا (مخصوصا هندی برای خانم جان) می گردم غیر از انقلاب جای دیگه ای
هم از این چیزها گیرم میاد؟ اصلا تو خود انقلاب کجاهاش را پیشنها میکنید؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 11:5 توسط صادق
|
خانم جان بعد از يك مكالمه تلفني با خواهرم اومده پيش من و ميگه: من گفتم تو كل خانواده شما يك نفر آدم عاقل پيدا نميشه؟ - مگه چي شده؟ - هيچي خانم ميخواد چادر نماز درست كنه - خب مگه عيبي داره؟ - براي خودش كه نميخواد، براي بچه اش ميخواد! پ ن: اين دختر خواهر بنده هنوز به دنيا نيومده و انشالله ماه ديگه همين موقع ها تشريفشون را به اين دنيا ميارن! پ ن1: همه خانمهاي حامله همين ذوق و شوق را دارند؟ پ ن2: كسي از باران خبر نداره؟ پسرش به دنيا اومد؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۸۷ ساعت 9:33 توسط صادق
|
روایت رسمی آغاز فاجعه غزه این است که با پایان یافتن دوران آتش بس شش ماهه بین اسرائیل و سازمان حماس در روز ١٩ دسامبر، حماس حاضر به تمدید آتش بس نشد و بناگاه و بلافاصله پس از پایان دوران آتش بس صدها راکت از داخل نوارغزه شهرهای اسرائیلی مجاور را مورد حمله قرار داد ( که البته تلفاتی به همراه نداشت). و باز روایت رسمی وقایع اخیر این است که اسرائیل برای دفاع از خود حملات هوائی و متعاقب آن زمینی را به نوار غزه در حجم فوق العاده بالائی که تا کنون منجر به کشته شدن صدها نفر غیرنظامی که تعداد بسیاری کودک در میان آنان دیده می شوند سامان داده است. شاید بسیاری از خاطرشان رفته باشد اما همه اینگونه نیستند. روز ۴ نوامبر ٢٠٠٨ در حالی که هنوز بیش از ۴ ماه از برقراری آتش بس نمی گذشت مطبوعات معتبر جهان از حمله شبانه اسرائیل و کشتن شش تن از اعضاء سازمان حماس خبر دادند، خبری که در میان هیاهوی اخبار انتخابات آنروز آمریکا دفن شد. در روز ١۴ دسامبر اسماعیل هانیه نخست وزیر مستقر در غزه در حالیکه در برابر ٢۵٠ هزار تن در میدان کتیبه در مرکز شهر غزه سخنرانی می کرد اعلام کرد که با فرا رسیدن روز پایان آتش بس تنها در صورتی خود را ملزم به ادامه آتش بس می داند که وضعیت رقت بار محاصره مردم غزه از سوی اسرائیل و مصر پایان پذیرد. اسرائیل با علم و اطلاع کامل از آنچه که پیش خواهد آمد پیشنهاد وی را رد کرد. پرتاب راکت و خمپاره بر روی مردم غیرنظامی را هیچکس نمی تواند تائید کند اما غزه درمانده و خسته از دو سال تحقیر و تحمیل زندگی غیرانسانی در یک اردوگاه بزرگ اسرا، راهی دیگر نمی یابد و به شهرهای اسرائیلی حمله می کند. واکنش های زنجیره ای پس از آن هم قابل پیش بینی بود که اکثر شما نیز کم و بیش از آن مطلعید. اما آنچه که ممکن است بسیاری از آن بی خبر باشند این است که به گزارش روزنامه اسرائیلی هاآرتص عملیات "ریختن سرب" (Cast Lead) که از هفته پیش توسط ارتش اسرائیل آغاز شد از شش ماه پیش با جمع آوری اطلاعات لازم بطور دقیق برنامه ریزی شده بود. شش ماه پیش یعنی درست زمانی که آتش بس تازه آغاز گردیده بود! اسرائیل از سال 1967 که بیت المقدس را گرفت، تا کنون در هیچ جنگ شهری پیروز نشده است و از جنگ سال تا کنون نیز هیچ جنگی را با پيروزي به پايان نرسانده است.حمله سال 1978 اسراييل به لبنان شكست خورد ، حمله 1982 آنها نیز يك اشتباه استراتژيك بود و در هیچ یک از بمباران های سال 1993 و نه حتی بمباران های سال 1996 لبنان نيز دستاورد نظامي قابل اعتنايي نداشته است اما سوال اين است كه با اين اوصاف چرا اسراييل به دنبال شعله ور كردن جنگي ديگر است؟ دو حزب کادیما و کارگر که در نظر سنجی ها از موقعیتی ضعیف نسبت به حزب افراطی لیکود و رهبر آن بنیامین نتانیاهو در انتخاباتی که پیش روست برخوردارند، درصددند با نشان دادن میزان بالائی از خشونت و سبعیت رای دهنده اسرائیلی را قانع کنند که در این زمینه چیزی از رقیب خود کم ندارند. از سوی دیگر با توجه به اینکه مدت خدمات درخشان آقای محمود عباس در ٩ ژانویه ٢٠٠٩ به پایان می آید اسرائیل مصمم است که جلوی سازماندهی نیروهای هوادار حماس را برای پائین کشاندن محمود عباس تا آینده نامعلومی بگیرد. اما دليل اصلي تمام اين ماجراها (به نظر من) خبري است خبری که یکسال و نیم پیش از زیر چشمان همه ما در رفت ، سفره گاز در غزه! طبق این خبر اورشلیم پست، شرکت British Gas و اسرائیل توافق کرده اند که بی توجه به حماس کار حفاری را در بخشی از غزه آغار کرده و پولی را که فکر می کنند باید به فلسطینی ها تعلق گیرد در یک حساب بانکی( طبیعی است تحت کنترل دو طرف) در خارج نگاهداری کنند. این پول تا سرنگونی حماس در آن حساب باقی خواهد ماند. به عبارت دیگر مردم غزه بیجا کرده اند که به جریانی رای داده اند که مورد توافق غرب و اسرائیل نیست. این گاز انحصارا مورد استفاده اسرائیل قرار می گیرد. زمین های مزبور که گاز در آن قرار دارد طبق گزارش اورشلیم پست در سال 2000 (سالی که انتفاضه آغاز گردید)توسط BG خریداری شده و امروز حماس نسبت به آن ادعا دارد و مورد دعوای طرفین است. طبق قرار داد اسلو زمین های مزبور به فلسطینی ها تعلق گرفته بود.
شرکت ما تقریبا به سی امین سال فعالیت خودش داره نزدیک میشه و بسیاری از کارکنانی که از ابتدای شرکت در اینجا مشغول به کار بوده اند این روزها به مرز بازنشستگی نزدیک می شوند. بدون اغراق شاید نزدیک به 1000 نفر از کارکنان در دو سه سال آینده بازنشست می شوند که بسیاری از اینها همکارانی هستند که در اداره ما کار می کند و من به طور روزانه با اونها سروکار دارم. در رابطه با این افراد دو نکته برام خیلی جالبه: اول اینکه تمام اونها (به غیر از کسانی که زن و شوهری شاغل بوده اند) از آینده مالی خود نگرانند. شاید با توجه به حقوق بالای وزارت نفت نسبت به بقیه ادارات و سازمانها این نگرانی کمی عجیب به نظر برسه. به هر حال چه مشکل از سیستم اقتصادی کشور است یا از طرز تفکر اقتصادی مردم ما که عادت به آینده نگری ندارند، این روزها تلاش عجیبی از سوی کارکنان در شرف بازنشستگی برای بازگشت به کار پس از بازنشستگی به صورت کارمند پیمانی یا پیدا کردن شغل دیگری در شرکتهای خصوصی را شاهدم که اصلا فلسفه بازنشستگی را زیر سوال می برد. در سیستم وزارت نفت مرخصی رفتن اجباری است و چیزی به نام خرید مرخصی وجود ندارد، دیروز یکی از بازنشسته ها را دیدم که داشت به این در و اون در میزد تا بتواند بجای رفتن به مرخصی مجوز سوخت شدن مرخصی هایش را بگیرد و در سه ماه مانده تا بازنشستگی اش از مزایای حضور در محل کار (ماموریت و اضافه کار) استفاده بکند جالب است که بدانید این ادم چند ماه پیش عمل قلب باز کرده و اصلا نباید اینقدر فعالیت داشته باشد. نکته جالب دوم هم این است که این نگرانی ها در مورد کارمندانی که فرزند پسر دارند نسبت به اونهایی که فقط دختر دارند بسیار بیشتر است! پسرهایی که اغلب در باد حقوق زیاد پدر خوابیده و به خوشگذرانی مشغول بوده اند اکنون بیکاری و تحصیلات پایین شان بزرگترین نگرانی پدرها در زمان بازنشستگی را تشکیل میدهد و اکثر کارمندان به دنبال برگشت به کار یا کار دوم کسانی هستند که فرزند پسر در خانه دارند و نکته جالب هم اینکه کمتر فرزند پسر سربه راهی در میان فرزندان همکارانم (مخصوصا آنها که کارشان اقماری یا ماموریتی بوده) سراغ دارم. یک نکته جالب را هم آخر کار بگم: بیشتر همکارانی که خود و همسرشان شاغل هستند فقط فرزند دختر دارند.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۸۷ ساعت 14:38 توسط صادق
|
نميدونم چرا اينقدر حافظه مزخرفي دارم. تقريبا چيزهاي خيلي كمي هستند كه من ميتونم به ياد بسپارمشون و اين مشكل سه جا بيشتر خودش را نشون ميده: اول در مواجهه با افرادي كه ادعا ميكنند منو ميشناسند ولي من به ياد نميارمشون و دوم هم زمان درس خوندن و سوم هم موقع حرف زدن. بارها شده كه خيلي ها اومدن سراغم و شروع به احوالپرسي گرم كردند اما دريغ اگر من بياد بيارم كه قبلا كجا اين افراد را ديدم ديگه چه برسه به اينكه اسمشون را يادم بياد. البته ديگه راه افتادم و يكجوري باهاشون سلام و احوالپرسي ميكنم كه از تو حرفهاي خودشون كل ماجراي آشناييمون را بكشم بيرون، مگه اينكه طرف خيلي تيز باشه و سريع بفهمه. مثلا همين چند شب پيش يكي را تو خيابون ديدم و سلام و احوالپرسي كرديم و رفتيم، تا صبح تو اين فكر بودم كه اين بابا را كجا ديدم. صبح پا شدم اومدم سر ايستگاه كه با سرويس برم سركار مي بينم كه طرف هم سرويسي منه كه يكساله با هم ديگه از سر يك ايستگاه سوار سرويس ميشيم! يه بدبختي ديگه هم حفظ كردن دروس حفظي هست. فقط اين را براتون بگم كه من نمرات رياضي و فيزيك و شيمي ام كمتر از 18 نميشد و نمرات ادبياتم بالاي 12 نميرفت. تازه اين مال اون موقع ها بود كه ذهنم فعال بود و الان كه چند ساله پشتم باد خورده و از درس كنار بودم يكدفعه مواجهه با يك كتاب 1500 صفحه اي چنان توي برجكم زده كه نميدونم چه خاكي بايد به سر بريزم. موقع حرف زدن هم كه بدبختي هاي خاص خودم را دارم: من خيلي وقتها وسط حرف زدن يادم ميره چي داشتم ميگفتم و شروع ميكنم به چرت و پرت گفتن يا مكثهاي بي دليل! كه اين باعث ميشه همه فكر كنند من حواسم پرت جاي ديگه است و به اونها توجهي ندارم براي حسن ختام هم شاهكارترين شاهكارم را بگم: تو مصاحبه براي گزينش شماره تلفن خونه مون يادم رفت و عمرا تا آخر مصاحبه يادم نيومد! بنده خدا مصاحبه كننده فكر كرده بود سركارش گذاشتم...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی ۱۳۸۷ ساعت 13:37 توسط صادق
|
اين دومين باره كه سازمان آب اينجوري مردم را ميگذاره سركار! فكر كنم دفعه قبل جريان قطعي دو روزه آب و صف طويل مردم براي آفتابه را براتون تعريف كردم. اين بار هم سازمان آب اعلاميه داد كه دو روز آب اهواز قطع ميشه ولي باز هم مثل دفعه قبل سركاري بود! باز هم بگير و ببند و اين بشكه را پر كن، او قابلمه را آب كن و ... ولي آخرش هم مثل دفعه قبل آب قطع نشد كه نشد!!!! به قول معروف جهنم هم جهنم ايراني ها كه يك روز قير نيست، يه روز مامور نيست و ....
پ ن: خيلي درس هام كم بود بلاست كه اين هفته ها سرم ميريزه: شركت يك كلاس برام گذاشتند: يك هفته از هشت صبح تا چهار بعدازظهر، پدرم بعد از شش سال ميخواد تو اين هفته اسباب كشي كنه (شش سال پيش هم دقيقا يك هفته قبل از آزمون ورودي كارشناسي ارشد اسباب كشي كرد) يا همين داييم كه سه ساله خونه ما پيداش نشده حالا ديشب زنگ زده و آدرس گرفته كه اين هفته بياد خونه مون!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی ۱۳۸۷ ساعت 8:2 توسط صادق
|
وقتي كس ديگه اي قراره كه اول صبح جاي شما تو اداره كارت بزنه اولين چيزي كه به ذهنتون خطور ميكنه چيه؟ آخيش صبح يك ساعت بيشتر ميخوابم! حالا صبح به جاي ساعت7 ، ساعت 8 مياي سركار بعد ميبيني كه اوني كه كارت تو دستشه خواب مونده و هنوز نيومده سركار و تازه نيم ساعت بعد تو ميرسه اداره! تازه نكته جالب ترش هم اينه كه رئيس ِ رئيست كه هيچ وقت خودش زودتر از 8 نمياد سركار، امروز ساعت 7 اومده و در بدر دنبال تو ميگشته!
پ ن: ماه ديگه يك سفر 5 روزه به تهران دارم و دنبال يك هتل مناسب (حداقل حموم تو اتاقش داشته باشه) كه قيمت اتاق دوتخته اش حدود 25 تومن باشه ميگردم. جاش هم فقط مهمه كه نزديك خطوط مترو باشه. كسي سراغ داره؟
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی ۱۳۸۷ ساعت 9:53 توسط صادق
|
بالاخره ديروز كلاس هاي ترم اول تموم شد و رفتيم تو فرجه. گرچه درس هاي اين
ترم ساده ترين درس هاي دوره ارشد بودند ولي خب به من يكي خيلي سخت گذشت. فكر كنم
به اندازه كل دوره ليسانس در اين يك ترم درس خواندم: دو تا ترجمه 15 صفحه اي راجع
به مطالبي كه من حتي فارسي شون را هم اگه جلومون ميگذاشتن من چيزي ازشون نمي
فهميدم و براي هركدام يك هفته وقت صرف كردم تا بفهمم كه اصلا راجع به چي هستند. يك
مقاله كه دو هفته گذشت تا موضوعش را پيدا كردم و بعدش هم هفت هشت تا مقاله انگليسي
را ترجمه كردم تا تونستم اين مقاله را بنويسم. يك پروژه راجع به يكي از سيستم هاي
يك شركت كه يك هفته وقتم را گرفت و سر آخر هم يك پروژه اشتراكي كه نزديك 50 صفحه
فقط من براش ترجمه كردم اما آخرش با يك ارائه افتضاح از سوي يكي از هم گروهي ها
همه زحماتمون به باد رفت.
تازه امروز كه 20 روز ديگه تا امتحانات باقي مونده بايد بشينم و درس هام را
بخونم. اولش كه گفتم درس هاي اين ترم آسون ترين درس هامون هستند، چون اين ها تنها
درسهايي هستند كه براشون منبع فارسي حاضر و آماده وجود داره و درس هاي ديگه مون
بايد تو منابع انگليسي سير كنيم. حالا من موندم و سه تا درس كه دو تاش مثل درس هاي
ليسانسه و هركدوم دو سه روز براش بسه ولي جاتون خالي يكيش 1500 صفحه كتابه و
استادش هم از اون آدم هاي مقرراتي كه سوال ميده در حد رونالدينيو، به سوالات ترم
قبلش توجه كنيد:
1-22 مرحله فرايند فلان چيز را به ترتيب نام برده و شرح دهيد؟
2-18 تهديد فلان چيز و آثار اون و
روش هاي مقابله با اون را توضيح دهيد؟
3-فلان چيز (اسم
يكي از فصول 150 صفحه اي كتاب) را به طور كامل توضيح دهيد؟
4-سوال چهارم را طرف از خارج از كتاب
داده بود!
پ ن: راجع به مطلب قبلي دعوا بين من و خانم جان نبود بلكه ماجرا مال همسايه
طبقه پايين بود كه تا ساعت 3 صبح اولش تو خونشون و بعدش هم تو راهرو دعوا و كتك
كاري كردند و آخرش هم با پادرميوني ديگران دعواشون تمام شد و ما تونستيم بخوابيم!
من و خانم جان ديگه كارمون از دعواهاي اين جوري گذشته و حد و حدود همديگه را
ميشناسيم و سعي مي كنيم كه به اون ها احترام بگذاريم يا اگه كه مثل ديشب من غيرعمد
پام را از گليمم درازتر كنم خانم جان با يك جواب دندان شكن در حد شجريان منو جاي
خودم بنشونه.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی ۱۳۸۷ ساعت 8:30 توسط صادق
|
هر زن و شوهر جواني در ابتداي زندگي خود با هم دعوا مي كنند كه به نظر من همين دعواها اگر درست مديريت شوند باعث تحكيم روابط بين آنها مي شود. دو نكته مهم در دعواي بين زن و شوهر نبايد فراموش بشه:
1- دعوا فقط بايد لفظي باشه و فيزيكي نشه كه اگر فيزيكي شد و حرمت ها شكسته شد، زخمي در وجود دو طرف به يادگار ميمونه كه هيچ وقت اثرش از بين نميره
2- دعواي زن و شوهر از محدوده بين خودشون نبايد فراتر بره و طرف سومي حتي از وجود اين دعوا آگاه بشه. مطمئنا اگر دو طرف به هم علاقه داشته باشند و مرضي هم در كار نباشه بالاخره به تفاهم مي رسند.
طرف یکسال نیست
استخدام شده، حکم از مراجع قضایی براش اومده که ایشون بابت مهریه به همسرش 236
میلیون تومان بدهکاره و ماهانه یک چهارم حقوق و مزایاش را کسر کنید و به حساب
همسرش واریز کنید. داشتیم حساب می کردیم که 236 میلیون چند تا سکه میشه و با توجه
به حقوق و مزایاش چند صد سال طول میکشه تا بتونه تمام بدهی اش را تسویه کنه که یکی
از همکاران اومد داخل اتاق.
وقتی ماجرا را شنید،
خندید و گفت: این حربه تازه برای انتقالی گرفتنه! وقتی تعجب ما را دید، توضیح داد
که:
تازگیها مد شده که
میان برای شهرهای کوچک یا کارهای اقماری امتحان استخدامی میدن و اگر قبول شدن بعد
از یکسال به همسرشون میگن مهریه اش را اجرا بگذاره و حکم دادگاه بگیره. بعد هم حکم
را میبرند پیش مدیرعامل یا کمیسیون موارد خاص و میگن ببینید زنمون داره طلاق
میگیره و اگر نگذارید ما به یک شهر بزرگ مثل تهران انتقالی بگیریم، باعث شدید که
زندگی دو تا جوون از هم بپاشه و ... خلاصه از این هندی بازی ها! بعد از اینکه هم
انتقالی را گرفتند، زنه میره شکایتش را پس میگیره و همه چیز به خوبی و خوشی تموم
میشه
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۸۷ ساعت 14:27 توسط صادق
|
ساعت 10صبح
كلاس دانشگاه تموم بشه و همون موقع هم رئيست بهت زنگ بزنه كه سريع بيا اداره كار
داريم اونوقت ساعت 2 ظهر هم كلاس داشته باشي ميخواي سريع برسي اداره كه كار را
انجام بدي و برگردي دانشگاه. تو اين فكري كه چه خاكي به سرت كني كه امروز به سلامت
بگذره، ميرسي به پاركينگ دانشگاه ميبيني ماشينت پنچره!
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر ۱۳۸۷ ساعت 10:23 توسط صادق
|
نميدونم
تصادف اين روزها خيلي زياد شده يا اينكه چون من بخاطر دانشگاه اين روزها بيشتر از
خونه ميرم بيرون، بيشتر تصادفات را مي بينم. تقريبا روزي نيست كه از خونه بيرون
برم و تصادفي نبينم آخرينش همين روز شنبه:
داشتم
از دانشگاه ميومدم خونه، افتاده بودم پشت يك خاور كه سنك سنك كنان داشت حركت ميكرد.
حوصله ام سر رفت و اومدم سبقت بگيرم اما همين كه از تو آينه سمت چپم را نگاه كردم
ديدم يك 405 با سرعت جت داره مياد كه از من و خاور و جد و آبادمون سبقت بگيره،
سريع سر خر (پرايد سابق) را كه كمي بيرون داده بودم تا بتونم سبقت بگيرم را به
داخل هدايت كردم و در همين حين هم 405 مثل باد از كنارم رد شد. تا طرف رد شد من هم
پشت سرش از خاور سبقت گرفتم و اومدم پشت سر 405 كه ديدم 50 متر جلوتر يكدفعه زد سر
ترمز و تصوير بعدي هم يك عابر پياده بدبخت بود كه به هوا بلند شد!
پريروز
هم رفتم دانشگاه و برگشتم خونه ماشين را گذاشتم تا بعدش با تاكسي بيام سركار. از تاكسي
كه پياده شدم تو اين فكر بودم كه خدا را شكر امروز ديگه تصادفي نديدم كه ناگهان يك
صداي ترمز و بعدش هم ترق! درست روبروي اداره مان يك پرايد كوبيد به زانتيا!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۷ ساعت 6:20 توسط صادق
|
ميگن
خانم ساده دلي سردرد وحشتناكي گرفت و مجبور شد كه بره پيش دكتر. دكتره وقتي چشمش
به جمال اون بنده خدا روشن شد افكار شيطاني به ذهنش هجوم برد و همراه بيمار را از
اتاق بيرون كرد و شروع كرد به درآوردن لباسهاي خانمه، خانمه لب به اعتراض گشود كه
باباجان من سرم درد ميكنه چرا لباسهام را درمياري؟ دكتر هم جواب داد كه خانم علم
پيشرفت كرده و روشهاي درمان سنتي ديگه از مد افتاده. خانمه هيچي نگفت تا اينكه ديد
كه دكتره رفت سراغ لباسهاي زير طرف كه دوباره اعتراضه بيمار بلند شد كه باباجان من
فقط سرم درد ميكنه دكتره هم جواب داد كه خانم عزيز مگه نگفتم علم پيشرفت كرده!
خانمه هيچي نگفت تا اينكه دكتر شروع به ناز و نوازش جاهاي حساس خانمه كرد كه ديگه
داد خانمه دراومد كه آقاي دكتر چه ميكني؟ دكتر هم برگشت و با داد و بيداد گفت خانم
من از پيشرفت علم بيشتر ميدونم يا شما. خانمه باز هيچي نگفت تا اينكه دكتره خودش
هم لخت شد و شروع كرد به عمليات ماجرا به اينجا كه رسيد خانمه شروع كرد به داد زدن
كه آقاي دكتر تو ميدوني علم پيشرفت كرده، من ميدونم علم پيشرفت كرده، مردم كه
نميدونند لااقل در اتاق را ببند!
حالا
جريان ماست كه الان دو ساله ضامن يك بنده خدايي شديم و تو اين دو سال بانك بيشتر
از ده بار به ما زنگ زده كه باباجان اين آقا قسط هاشو پرداخت نميكنه و آخرش ما
مجبور ميشيم كه چك شما را بگذاريم اجرا. ما هم هروقت به اين طرف ميگفتيم جواب
ميداد كه من اونجا آشنا دارم و الان ميرم درستش ميكنم و فردايش هم ميرفت بانك و
ميومد و ميگفت كه درست شد! دوباره دو ماه بعدش بانك زنگ ميزد و ميگفت آقا اين وام
گيرنده دوباره نيومده قسط هاشو بده و ما باز به اين بنده خدا هم ميگفتيم و دوباره
همون ماجراي قبلي و همون جوابهاي قبلي تكرار ميشد و تكيه كلامش هم اين بود كه: تو
نگران نباش من اونجا آشنا دارم ممكنه هرچند وقت يكبار بهت زنگ بزنند ولي كار به
اجرا گذاشتن چك نميرسه!
اين
حرفها و گفته ها بيشتر از ده بار تكرار شد تا امروزكه چك ما برگه خورد و زنگ بهش
زدم و بهش ميگم پس چي شد ميگه نگران نباش من اونجا آشنا دارم!!! براش ماجراي بالا
را تعريف كردم و سر آخر بهش ميگم لااقل در اتاق را ببند!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۷ ساعت 13:29 توسط صادق
|
همسر یک شهید جنگ ایران وعراق
خاطرات عاشقانه اش را در مورد نحوه آشنایی وزندگی با همسرش
بیان می کند. وی ابتدا به پخش اعلامیه و نوار در کورانانقلاب و
درگیرش با گاردی ها و نجات وی از دست آنها توسط منوچر همسر آیندهاش اشاره کرده و می افزاید: بعدش به من گفت: به چه حقی اعلامیه امام راپخش می کنی و خودت حجاب نداری؟ این تنها باری بود که منوچهر با من بلندحرف زد و گفت تو. تازه من متوجه شدم روسریم در درگیری افتاده ولی میخواستم کم نیارم و گفتم: مگه چیه؟ ... من بدمُ شما که خوبی نمی دونی
آدموهمین طوری محاکمه نمی کنند؟ من چادر و روسری داشتم. اونها کشیدند. اینجاجو عوض شد و منوچهر رفت چادرمو اورد. بعد گفتم منو تحویل می گیرند ولی
کسیمحل نگذشت و منوچهر هم گفت: من یه پیشنهادی برای شما دارم. انقلاب رابسپارید به ما و برید خونتون خاله بازی کنید. شما کوچولو هستید! اون
موقعاز منوچهر دو چیز تو ذهنم ماندگار شد. یکی اینکه تا دم چشماش ریش داشت! همیشه
سر این اذیتش می کردم. یکی هم رنگ چشماش ؟ / مجری : چه رنگی بود؟ / نفهمیدم
آخر هم! عسلی بود. میشی بود. هی رنگ عوض می کرد. بعضی وقت ها سبزسبز بود. بعضی وقت ها طلایی بود. خیلی رنگ چشماشو دوست داشتم. کلا چشایقشنگی داشت…
مجری: بهش فکر می کرديد ؟ / آره
هر وقت می خواستم بهش فکر کنم. ياد چشماشمي افتادم و هر
وقت يادم مي افتاد که گفت خاله بازي کن مي خواستم کله اشرا بکنم. / بعدها
يه سري اسلحه دستون افتاد. هر کسي رفت سمت يکي بهش بده . من هم رفتم سمت يه نفر
ديدم همون موتور سواره است. اين دفعه هم چفيه بستهبود و فقط
چشمهاش بيرون بود تا شناسايي نشه. / شما چطوري شناختينش؟ / ازچمشاش ديگه ! / اينقدر تو ذهنتون مونده بود؟ / آره ديگه . خنده اش گرفت
وگفت بفرماييد؟ با تته پته اسلحه ها رو بهش دادم دو تا ژ3 دادم. که يکيشخشاب نداشت و يکشيش هم خالي بود خشابش. برنو هم که هيچي. منوچهر سرشو
تکونداد که وقتي مي گم بريد خاله بازي کنيد بهتون برمي خوره. اينها به چه
دردمن مي خوره؟ پوزخند بدي زدم و چرخ زدم و قطار فشنگ غنيمتي دوشکا را درآوردم. منوچهر بعدا گفت من چشمام داشت از حدقه در مي اومد. محکم زد رويپيشونيش و گفت فشنگ دوشکا رو آوردي براي ژ3؟ من که نمي فهميدم دوشکا
چيه. ژ3 چيه؟ گفتم: تير تيره ديگه ؟ بعد يک فشنگرو درآورد و
گذاشت کنار خشاب ژ3 و گفت نمي شه اين رو گذاشت توي اين خشاب. من اينو چيکار کنم با دست
پرت کنم؟ من قرآن خوندم که خدا مي گه تير رو پرتکنيد. ما تير رو به سمت قلب دشمن هدايت مي کنيم. بعد
تير اندازي شروع شددر اون محل و ناگهان منوچهر منو پرت کرد
روي زمين. من داغي فشنگي که ازکنارم رد شد را حس کردم. منوچهر برگشت گفت: اينها دارند ما رو مي
کشند اينبراي من قرآن مي خونه. خدا هدايتت کنه. گفتم به درتت نمي [وره
ببرم. گفتنه بذاريد باشه بريد به کارهاي ديگه برسيد. گفتم چيکار
کنم. گفت پرستاريکنيد
خاله بازي هم مي توانيد بکنيد. بعدش که داشتم مي رفتم با اينکه دعواممي کرد ديگه نمي خواستم بذارمش و برم . مي ترسيدم برگردم و اين آدم
نباشه
بعد از انقلاب شد و فکر نمي
کردم ديگه منوچهر رو ببينم. من هم درگير کار وتحصيل بودم. يک
بار سپاه جلسه داشتيم. من برگشتم خونه کتاب هامو بردارمبرم امتحان بدم.
تلفن زنگ زد با همسايه کار داشت. رفتم بهشون خبر بدم رفتمتو حياط ديدم
منوچهر که اون موقع بهش مي گفتم آقا بداخلاقه نشسته رو پله وداره سيگار مي
شکه. اصلا يادم رفت چيکار داشتم. منوچهر سريع سيگارشو خاموشکرد و رفت تو . خانم همسايه اومد گفت چيکار داري؟
گفتم تلفن کارتون داره.
من اون موقع صدام و دست و پام مي لرزيد... خانم همسايه
گفت: ديرت شده بگممنوچهر برسونتت. منوچهر پسر همسايه بود و
من هيچوقت نديده بودمش. من قندتو دلم آب شد. اون با ظاهر
ظاهرا عادي اومد. من داشت پاهام مي لرزيد. اون 23 ساله بود و 7 سال از من
بزرگتر بود. اون نشست تو ماشين منتظر من ولينمي دونستم کجا
بشينم. جلو نشستن با فکر جور نبود. عقب هم مي شدم مسافر. منوچهر دولا شد در عقب
ماشين را باز کرد و من سوار شدم. يه ذره که رفتگفت: فکر نمي
کردم ببينمتون ها. من هم پيش خودم گفتم : پس اين هم به منفکر مي کردهگفتم: چطور؟
منوچهر گفت: فکر مي کردم تو اين درگيري ها و شلوغي ها حتمازير دست و پا
له شديد. اين هم يه جور شهادته! / مجري: خوب ضايع مي کردند / دقيقا. من هم خورد توي
ذوقم. گفتم يه حالي ازش بگيرم . بهش گفتم من کهسعادت نداشتم شهيد
بشم. ولي شما هم لياقت شهادت نداشتيد. (هنوز دلم ميسوزه وقتي اين
حرف ها رو مي زنم. اولين حرف هاي احساساتي ما از شهادت شروعشد. ) منوچهر
اينجا زد روي ترمز. وسط خيابون . من گفتم: وسط خيابونيد. منوچهر زد کنار و در حالي
که پشتش به من بود گفت: هرگز روي شهادت من شکنکن. ولي من
شهادت راحت نمي خوام. من اينقدر عاشق خدا هستم که دلم مي خوادبابت اين عشق جونم رو ذره ذره مايه بذارم. در همين حين من ناخوداگاه
گريهمي کردم . در حالي که حرفي بين ما نبود و اون لحظه، ارديبهشت 58 فکر ميکردم اگه منوچهر يه روزي
نباشه بايد چکار کنم.
ديگه بحثم اين نبود که منوچهر
منو مي خواد يا نه. فکر مي کردم که اين مالمنه. سهم من از
دنيا اينه. و بعد فکر مي کردم اگه منوچر نباشه چقدر سخته ومن بايد چيکار
کنم و بعد همين طور که منوچهر صحبت مي کرد و ديد من مکثکردم و دارم گريه مي کنم حرف رو عوض کرد و گفت بريم
امتحانتون دير مي شه.
امتحان چي داريد؟ گفتم زبان. گفت شما توي اين يه درس که
خيلي مهارت داريد!
يه درس ديگه بخوونيد. بعد توي مسير برگشت جايي ايستاد و
براي من آبميوهگرفت. نزديک خونه گفت: بد نيست اگه
بخوايم دوباره همديگه رو ببينيم؟ من همگفتم: نه چه
بدي داره؟ نمي دونم چه فکري مي کردم. اما هميشه مي خواستمپيشش باشم. ديگه
نمي خواستم نباشه. به بابام گفتم منوچهر مي خواد شما روببينه باهاتون
صحبت کنه. ..
به بابام گفته بود من هيچي
ندارم. يه ماشين دارم و يه موتور که مي فروشم وسرمايه زندگي
مي کنم. مي دونم که فرشته با من زندگي راحتي نخواهد داشت. ولي دوستش دارم و فکر مي
کنم در کنار هم مي تونيم خوشبخت باشيم. به فرشتهسخت مي گذره
چون از يه خونه راحت داره مي اد تو اين زندگي . بابا اومد بهمن گفت فرشته
من براي آدم هاي عاشق احترام قائلم به خصوص کسايي که چشم وگوششون باز
باشه. يعني فقط دنبال دل نباشند. (والدين خود من با عشق شروعکردند و هنوز عاشقند) بابا گفت من نمي گم آدم
عاشق ديوونه است. آدم عاشقعاقله . براي همين عقل مي گه که اين ادم
بچه اين دنيا نيست. احساسم مي گهاين ادم شهيد مي شه. تو مي
توني تحمل کني؟ گفتم : آره. بابام گفت: فرشتهيه چيز ازت مي
خوام . حق اعتراض نداري . نياي يه روز به من بگي که پشيمونشدم . گفتم نه
نمي گم. بابام گفت: منظورم اينه که اگه عاشق شدي بايد تاوانبدي. سختي بکشي
و صدات درنياد. گفتم مطمئن باشيد صدام درنمي اد. خيلي سريع همه چيز جور شد . همهفکر مي کردند من بالاخره
کم مي ارم و پشيمون مي شم . اما عيد قربان 58 ما عقد کرديم...
خاطره اي از بعد از ازدواج: يه
روز تو ماشين پشت چراغ قرمز نشسته بوديم. منوچهر داشت صحبت مي کرد
و ديد من حرف نمي زنم و انگار توي اين دنيانيستم. رد نگاه
من رو گرفت و ديد دارم به يک پيرمرد گل فروش و گلهاش نگاهمي کنم. من
يوهو وقتي به خودم اومدم که يه حجم خيس و سنگيني ريخت روي پام. من
حتي متوجه نشدم که منوچهر پياده شده بود . ديدم منوچهر همه گل ها رو ازپيرمرد خريده و تو دست گرفته و داره مي ريزه روي پاي من. اون روز که
تويشريعتي ما پشت چراغ قرمز ايستاده بوديم دو بار چراغ قرمز شد سبز شد. اماکسي نمي رفت. همه براي ما
سوت و کف مي زدند. يادمه يه خانومي بود که تيپشمثل ما حزب
اللهي نبود. به شوهرش گفت نگاه کن بعد مي گن اين حزب اللهي هااهل اين چيزها نيستند. ببين دارند چيکار مي کنند. من ديگه توي آسمون هابودم. منوچهر همه گل هاي رز پيرمرده رو خريد و ريخت روي پاي من. من
دولامي شدم گل ها را از روي کف ماشين جمع مي کردم تا روي پام نگه دارم .. اينجا
ديگه نمي تونم بگم حسم چه حسيه. هيچ کلمه اي براي تشکر پيدا نميکردم که بهش بگم. بي نهايت
دوستش داشتم. منوچهر هر لحظه يه کارهاي اينطوريمي کرد که من
احساس مي کردم اون لحظه عاشق تر شدم نسبت به يه دقيقه پيش. همه گل ها رو روي چادرم
ريختم و اون به من گفت: اينقدر خسيس نباش. بگذاريکيش هم بيفته
براي من. من هم يه رز سفيد بهش دادم. دله ديگه. مي ره. دنبال چراش نبودم. فقط
دنبال اين بودم که همون اندازه دوستش داشته باشم.
فيلم
اين مصاحبه را از اينجا نگاه كنيد
http://irannegah.com/Video.aspx?id=900
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۸۷ ساعت 13:54 توسط صادق
|
فكر كن نشستي پشت ميزت اونوقت رئيست يك نامه به اسم تو مياره و ميگذاره رو ميزت با اين عنوان
:
بدهي بابت وام شرافتي دوران تحصيل
چشمات گرد ميشه و سريع نامه را باز ميكني:
باستناد گزارش وزارت فرهنگ و آموزش عالي، از آنجائيكه نامبرده ذيل مبالغي را بابت
وام شرافتي دوران تحصيل به دانشگاه محل تحصيل بدهكار مي باشدخواهشمند است به مشاراليه ابلاغ فرمائيد چنانچه بدهي خود را به سازمان ذيربط پرداخت نموده سوابق پرداخت را حداكثر تا پايان وقت اداري مورخ 30/8/87 به اين امور ارائه نمايد. بديهي است در صورت عدم ارائه مدارك لازم در مهلت تعيين شده، اين امور نسبت به كسر مبالغ مورد نظر از طريق حسابداري حقوق اقدام نموده و مسئوليت عدم امكان استرداد وجوه كسر شده بعهده اين امور نخواهد بود.
خب چه چيزهايي به ذهنت ميرسه: وام شرافتي؟ چه وامي ممكنه باشه كه به شرافت من ربط داشته باشه؟ به شرافت كسي ديگه ربط داشته باشه؟ من وام گرفتم شرافت كسي را لكه دار كنم؟ اصلا مگه من وام گرفتم؟ تنها چيزي كه من ممكنه به دانشگاه بدهكار باشم پول خوابگاه هست كه آن را هم روزي كه دنبال مدركم بودم همه اش را يكجا به حساب دانشگاه ريخته بودم و فيش آن را هم به امور مالي دانشگاه و صندوق رفاه داده بودم. تو همين افكار بودم كه يكدفعه ياد يك نكته مهم افتادم:
سريع گردش نامه را نگاه كردم: نامه را 9 نفر از كارمندان و روساي شركت ديده بودند كه همه شان هم من را از نزديك مي شناسند. فكر كنيد كه شما رئيس يا همكار من هستيد بعد يك نامه را مي بينيد كه من بابت بدهي شرافتي در زمان تحصيل بدهكارم چه فكري درباره من مي كنيد.
رفتم سراغ كارمند مسئول در امور اداري شركت و اصل نامه دانشگاه را ديدم تقريبا همون چيزهايي كه در بالا نوشته بودم در اون نامه بود به اضافه مبلغ بدهي: 850ر617ر2 ريال
مبلغ را كه ديدم سريع دوزاري ام افتاد: مبلغ مربوط به همون بدهي خوابگاه بود كه همون موقع به حساب دانشگاه ريخته بودم و خداراشكر كپي فيش را براي خودم نگاه داشته بودم. با ارائه كپي فيش به اون كارمند اموراداري مشكل حل شد ولي چند تا مساله باقي موند:
1- من 6 سال پيش اين پول را به حساب دانشگاه ريختم آيا تو امور مالي اون خراب شده يك نفر نيست كه بگه اين چه پوليه كه 6 ساله به حساب ريخته شده و كسي مدعي اش نيست؟
2-
آيا نميشد بابت اين بدهي اسم مناسب تري انتخاب كرد؟
3- اگه من كپي فيش را نگه نداشته بودم چه خاكي به سرم بايد مي ريختم؟
4-
تكليف آبروي رفته من نزد همكاران و روسا چي ميشه؟
پ ن موسقيايي: آهنگ اين روزهايم جيگيلي امير تتلو است كه اگر طرفدار آهنگهاي شش و هشت هستيد حتما گوشش كنيد.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 12:40 توسط صادق
|
دیشب حدود ساعت 3 وقتی بیدار شدم تا جهت پاره ای از امور برم دستشویی, همین که اومدم تو هال یه بوی خفیف گاز زد زیر دماغم. یکدفعه یادم اومد که دیروز بعد از حمام آبگرمکن را خاموش نکردم و این آبگرمکن هم چند روزی است که بازی درآورده و انگار که نشتی کوچکی داره اما هرچی دنبالشگشتم نتونستم پیداش کنم. روزی هم که زنگ زدم تا از نمایندگی اش بیان برای تعمیرش، اگه از شما بو دراومد از این آبگرمکن هم بو دراومد! نامرد جلوی تعمیرکاره مثل ساعت بدون بو کار کرد. خلاصه این چند روزه فقط برای حمام کردن روشنش میکنیم و بعدش هم خاموشش میکنیم اما انگار دیروز بعد از حمام یادم رفته بود خاموشش کنم. خاموشش کردم و رفتم توی رختخواب اما همین بوی کم گاز منو برد به روزهای دانشگاه: خوابگاه ما در حقیقت یک مجتمع مسکونی شامل آپارتمانهای 70 و 50 متری بود که از طرف دانشگاه خریداری شده و تو سوئیتهای 70 متری 14 نفر و تو سوئیتهای 50 متری 9 نفر را چپانده بودند. هر سوئیتی هم برای خودش آشپزخانه و حمام و دستشویی جداگانه داشت اما برای هر دو سوئیت کنار هم یک تلفن توی راهرو وجود داشت.یکسال تعطیلات بین دو ترم بود و همه بچه ها برگشته بودند به شهرشون و فقط من و یک نفر دیگه مونده بوده بودیم، اون بخاطر کلاس زبانش و منم بخاطر سرکار رفتنم. کار من اون موقعها کاراموزی تو سازمان حسابرسی بود و وقتی ما را به یک شرکتی می فرستادند باید تا اتمام کار اون شرکت میموندیم و بعدش هم اگر کار نبود میفرستادنمون به مرخصی بدون حقوق اجباری تا زمانی که یک کار دیگه شروع بشه. تقریبا یک هفته از تعطیلات بین دو ترم گذشته بود که کار تموم شد و منم قصد برگشت به اهواز را کردم. شرکت نفت یکی از خدماتش به کارکنان اینه که تو مسیر اهواز تهران و بالعکس هر روز اتوبوس داره و منم دوران دانشجویی همیشه با این اتوبوس حرکت میکردم. اون موقع هم زنگ زدم به پدرم تا برام توی اون اتوبوس برای فردا جا رزرو کنه. فرداش هم تا خیابون جمهوری که پارکینگ اتوبوسهای شرکت بود اومدم اما منصرف شدم و برگشتم خوابگاه. اون موقع هه چند ماهی تازه از مرگ مادرم میگذشت و منم از اهواز بدم اومده بود و دیگه نمیتونستم به اون شهر برگردم. حتی تصمیم گرفته بودم که بعد از اتمام دانشگاه هم دیگه به اهواز برنگردم و برم شهر دیگه ای زندگی کنم کما اینکه دو سالی هم بعد از اتمام دانشگاه رفتم شیراز زندگی کردم ولی سر آخر عشق و عاشقی دوباره برم گردوند سرجای اولم. چقدر حاشیه رفتم! خلاصه سوار اتوبوس نشدم و برگشتم خوابگاه. اون موقع هم نه من و نه پدرم هیچکدام موبایل نداشتیم و تلفن خونه هم پیغامگیر نداشت و وقتی چندبار زنگ زدم خونه و کسی گوشی را برنداشت اطلاع رسانی من هم به خونواده ناممکن شد و موند برای فردای اونروز. فردای اون روز فکر کنم حدود ظهر بود که هم اتاقیم بیدارم کرد که تلفن داری. منم خواب آلود رفتم سمت تلفن که ناگهان با داد و بیدادهای پدرجان مواجه شدم که بیشعور اگه نمیخوای بیای خب یک زنگ بزن! بعدش که پدرم آروم شد تازه ماجرا را فهمیدم: صبح که من نیومدم پدرجان نگران شده و زنگ میزنه به اتوبوسرانی شرکت نفت و اونها هم در جوابش میگن که اتوبوسی که دیروز از تهران راه افتاده تصادف کرده و چند تا کشته و زخمی داده! پدرم هم هرچی اینور و اونور زده بود نتونسته بود اسم مسافرین زخمی و کشته را بدست بیاره و با توجه به عدم تماس من مطمئن هم بوده که من سوار اون اتوبوسم. تا اینکه بعد از چند ساعت نگرانی و اینور و اونور رفتن زنگ زده بود خوابگاه به این امید که من اصلا سوار اتوبوس نشده باشم و خداراشکر ماجرا هم همینطور بود و یه خطر خوشگل از بیخ گوشم گذشته بود. تا شب اونروز هنوز تو کف خطری بودم که ازش جون سالم به در برده بودم. شب که خوابیده بودم نیمه های شب با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم. همین که از خواب پریدم احساس خفگی شدید کردم، بوی گاز به شدت همه جا را فراگرفته بود و شاید اگه یکساعت دیگه خوابیده بودم الان ریق رحمت را سرکشیده بودم. پنجره اتاق را باز کردم و بعدش هم کورمال کورمال رفتم سمت آشپزخانه و پنجره اونجا را هم باز کردم تا گاز تخلیه بشه. دست به شیرهای گاز زدم دیدم بله یکیشون کامل بازه! یکدفعه یاد تلفن افتادم و رفتم در سوئیت را باز کردم تا جوابش را بدهم که تا گوشی را برداشتم طرف قطع کرد!!!!! فرداش فهمیدم که این رفیق ما کتری را پر کرده و گذاشته روی گاز تا چایی درست کنه و انگار یادش رفته و گرفته خوابیده بعدش هم آب جوش اومده و ریخته رو گاز و گاز را خاموش کرده و باعث پراکنده شدنش شده. هیچوقت نفهمیدم کی اونشب زنگ زد البته تلفن اون موقع شب هم احتمالا کار بچه های خود خوابگاه بوده چون مرکز تلفن خوابگاه را ساعت 11 شب به بعد خاموش میکردند و تلفنها را وصل نمی کردند، بچه ها هم به علت اینکه گوشی تلفنهایی که برامون گذاشته بودند شماره گیر نداشت با کلیک کردن روی شاسی تلفن داخلی همدیگه را می گرفتند و با هم صحبت می کردند. به هرحال مساله مهم این نبود که کی زنگ زده بود، مهمترین موضوع این بود که عزرائیل دو شب بود که بدجور به من پیله کرده بود و تقریبا مطمئن بودم که شب سوم کارم تمومه و اون روز آخرین روز زندگی منه! خلاصه تا شب به دعا و استغفار مشغول بودم و گناهانم را بیاد می اوردم و یاد حق الناسهایی که گردنم بود و هیچ غلطی نمیتونستم بکنم و یاد عبادتهایی که به خدا بدهکار بودم. همون موقع با خودم عهد کردم که اگه شب بعدش هم جون سالم به در ببرم بیفتم این حقهایی که گردنم بود را ادا کنم. و البته همانطور که مستحضرید شب سوم هیچ اتفاقی نیفتاد و من هنوز زنده ام و تمام عهدهایی هم که اونروز با خودم و خدا کرده بودم یادم رفته بود تا اینکه دیشب دوباره بوی گاز زد زیر دماغم!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 21:7 توسط صادق
|
اين پست اداي ديني است به محسن چاوشي كه صدايش لحظاتي بسيار عالي اي را براي من رقم زده: فكر كنم اولين دعواي من و خانم جان تو عيد سال 84 بود دو سه روز بعد كه آشتي كرديم تا يك هفته بعد از مراسم آشتي كنان خانم جان يه آهنگي به اسم نفرين را از يك خواننده جديد به اسم محسن چاوشي برام ميگذاشت و ميگفت زبون حال من الان اين آهنگه. به هرحال اون دعوا، اين آهنگ زيبا در ذهن من موند. تا اينكه تو اينترنت اسم اين خواننده و سرچ كردم و هم آلبوم نفرين و هم يه آلبوم جديد ازش پيدا كردم به اسم خودكشي ممنوع. تو اون آلبوم اولي فقط همون آهنگ نفرين نظرم را جلب كرد اما تو آلبوم دوم چند تا آهنگ غافلگيركننده وجود داشت كه گل سرسبدشان آهنگ بانوي من بود. آهنگ بسيار زيبايي كه هنوز هم جزو بهترين آهنگهاي محسن چاوشي است. اما زيبايي اون آلبوم فقط به بانوي من ختم نميشد، امام رضا هنوز هم بهترين آهنگي است در وصف امام هشتم خوانده شده در ضمن بقيه آهنگهاي اون آلبوم مثل حسرت خيس و آهاي خبر نداري (كه بعدا حامد هاكان و محسن يگانه هم آنرا جداگانه خواندند) هم جزو اهنگهاي متوسط رو به بالاي اين خواننده بود. اما اون آلبوم خبر از تولد يك خواننده پاپ بزرگ ميداد. همان دوره ها بود كه دو تا تك آهنگ بسيار زيبا هم هر دو جزو بهترين آهنگهي چاوشي هستند به اسم تهمت ناروا و سه شنبه ها همه را مطمئن كرد كه محسن چاوشي پديده موسيقي پاپ بعد از انقلاب است. همون سال 84 يه آلبوم غيرمجاز ديگه از محسن چاوشي پخش شد به اسم لنگه كفش كه سه تا آهنگ بيادماندني داشت: عشق دو حرفي،لنگه كفش و خاطره هاي مرده. بعد از اين بود كه ماجراي لو رفتن آلبوم متاسفم در سال 85 پيش اومد، آلبومي كه تا به امروز اوج كار چاوشي است و يكي از بهترين آلبومهاي تاريخ موسيقي پاپ. آهنگ نفس بريده با همراهي فرزاد فرزين و حتي ورژن بعدي اش كه با همراهي محسن يگانه بود غافلگيركننده ترين آهنگ محسن چاوشي بعد از آهنگ نفرين بود كه تا چند روز به شما اجازه نميداد كه حتي به آهنگ ديگه اي فكر كنيد! اما بعد از خلاصي از دست اين آهنگ متاسفم، كم تحملم، گل سر و عروس مرده را هم شنيدم و بسيار فراوان لذت بردم و اما تنها آهنگ اين آلبوم كه به شدت توي ذوق ميزد آهنگ فلسطين بود كه به شدت بوي سفارشي و سوپاپ اطمينان بودن ميداد كه ايكاش اين آهنگ را نخونده بود. سال 86 هم غوغاي فيلم سنتوري و آهنگهاي اون بود كه باز نام محسن چاوشي را بر سر زبانها انداخت اما من از آهنگهاي اون فيلم خوشم نيومد و به نظرم تكرار كارهاي گذشته اين خواننده بودند و چيز جديدي نداشتند. تا اينكه چند روز پيش و بعد از حرف و حديثهاي فراوان و لو رفتن چند تا از آهنگها بالاخره اولين آلبوم مجاز اين پسر خوب بيرون آمد: يه شاخه نيلوفر. مطمئنا يه شاخه نيلوفر از متاسفم يك درجه پايين تر بود اما خوب اين آلبوم هم آهنگهايي داشت كه من را غافلگير كند: قله خوشبختي و ناز. اما آهنگهاي زيبا هم در اين آلبوم كم نيست: بغض، هفته هاي تلخ من، چرا و عصا هم جزو آهنگهاي خوب چاوشي هستند و بقيه آهنگها هم از متوسط بالاتر هستند و مهمترين نكته اين آلبوم اينه كه آهنگ ضعيف نداره. بريد بخرید و گوش كنيد و لذت ببريد!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۸۷ ساعت 9:19 توسط صادق
|
شد 4 سال، به همين راحتي! به من اونقدر خوش گذشت كه نفهميدم چطور گذشت اميدوارم بقيه اش هم همينطور خوب و خوش و به سلامتي بگذره، مدتش زياد مهم نيست ها اون خوبي و خوشي و سلامتيش بيشتر برام مهمه. نميدونم خوبه يا بد اما انقدر به تو وابسته شدم كه يادم نيست اون موقع كه عشق تو در دلم نبود ، چگونه و براي چي زنده بودم؟ خيلي خوبه كه آدم بهانه اي براي زنده موندن داشته باشه حالا بهاش هرچي هم باشه مهم نيست! ممنونم از تو براي تك تك لحظات اين 4 سال
پ ن: 4 سال پيش يه همچين روزي تو يكي از شبهاي ماه رمضون يه صيغه محرميت خونده شد تا ما دو تا نامزد بشيم ...
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان ۱۳۸۷ ساعت 14:43 توسط صادق
|
طبق اعلام سازمان آب قرار بود كه از ساعت 12 دبشب به مدت 24 ساعت آب كل شهر اهوازقطع بشوددليل اين كار هم انتقال آب كرخه به مخازن آب شهر است كه با توجه به اينكه آب به شدت گل آلود ميشه قرار بود آب كل شهر تا ته نشين شدن گل و لاي موجود قطع بشه.
نكته جالب در اين بين عكس العمل مردم به اين موضوع بود: همسايه ما تعريف ميكرد كه ديروز 45 دقيقه دم در يك پلاسكو تو صف ايستاده تا بتونه كه آفتابه بخره! ميگم مرد مومن بجاي اينقدر زحمت خوب از يك بطري پلاستيكي مثل همين بطري هاي آب معدني استفاده ميكردي؟ ميگه اين بطري ها براي شستن حالت آيروديناميكشون خوب نيست!
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان ۱۳۸۷ ساعت 6:0 توسط صادق
|
حتما ماجرای فیلم س ک س ی جدید رئیس ستاد اقامه نماز تویسرکان را شنیده اید اگر هم نشنیده اید یک جستجوی کوچک شما را از کم و کیف ماجرا آگاه میکنه و حتی به راحتی می تونید فیلم ماجرا را هم دانلود کنید. ولی این ماجرا و اظهارنظرهای پیرامون اون منو یاد یک جریانی انداخت: چند سال پیش من تو یک شرکتی کار می کردم که دو تا برادر بالای 50 سال هم به عنوان مدیر تو اون شرکت مشغول به کار بودند. هر دو برادر هم به شدت خانم باز و دزد بودند و همه هم ماجراهاشون را میدونستند اما چون هم جزو افراد رده بالای شرکت بودند و هم دم خیلی ها را دیده بودند معمولا قصر در می رفتند اما آخر کار هر دوتاشون گیر افتادند: برادر بزرگتر سر دزدی و برادر کوچکتر سر خانم بازی اش. برادر بزرگتر آنقدر به خودش غره شده بود که فکر می کرد هیچکس نمیتونه مچش را بگیره آخرش هم وقتی داشت یک تانکر 18000 لیتری بنزین شرکت را با بنزینش تو بازار آزاد می فروخت گرفتنش و اخراجش کردند. اما ماجرای برادر کوچکتره خیلی شنیدنیه. این بابا در ادامه خانم بازی هاش وقتی زن زیبای یکی از کارمندان زیردستش را میبینه تصمیم به تصاحب اون میگیره و شروع میکنه به پیله کردن به این زن بنده خدا و تحت فشار گذاشتنش که اگر با من نخوابی شوهرت را بیچاره میکنم و ... زن بیچاره هم وقتی خودش را در برابر این نامرد مستاصل میبینه به ناچار ماجرا را با چهارتا برادرش درمیون میگذاره و اونها هم به زنه میگن یک قرار تو خونتون باهاش بگذار و بهش بگو دسته چک خودش را هم همراهش بیاره. زنه هم همچین قراری با این بابا میگذاره. روز موعود طرف از همه جا بیخبر شوهر زنه را به یک ماموریت برون شهری میفرسته و خودش میاد در خونه اونها. زنه هم اون را به خونه راه میده و به اتاق خواب راهنمایی میکنه و بعد خودش یک صحبتهایی درباره کل ماجرا با این مرده میکنه و صدایش را ضبط میکنه و بعد از اینکه که طرف خوب به کل ماجرا اعتراف کرد زنه از اتاق بیرون میره و برادرهاش وارد اتاق میشند! کسی که با برادران زنه رفیق بود میگفت اول از طرف یک چک سفید امضا گرفته اند که بعدها با اون حسابی ازش اخاذی کردند و بعدش هم طرف را خوب کتک زده اند و سر آخر هم یک شیشه نوشابه را به ماتحتش فرو کرده اند و با همان حالت یک جایی ولش کرده اند. دستشون درد نکنه! حالا طرف من با بعضی از دوستان هست که میگن این فیلم حریم خصوصی این حاج آقاست! مرده شور این حریم خصوصی را ببرند که باعث سواستفاده از موقعیت و ظلم به زیردستان و تجاوز به حقوق اونها بشه! اتفاقا افشای فیلمهایی از قبیل این یا ماجرایی معاون دانشگاه زنجان به نظر من بزرگترین ثوابها را نزد خداوند برای افشا کننده به همراه دارد.
تو شركت ما رسم بر اين هست كه كسي كه ميخواد ادامه تحصيل بده را كمك مي كنند. سر رفت و آمدش سخت نمي گيرند اما از آن طرف مزايايش از قبيل اضافه كاري و پاداش و.... را به شدت كم مي كنند. در ضمن براي مواقع ضروري معمولا كارمند يك برگه مرخصي سفيد در اختيار رئيس مستقيمش قرار مي دهد كه اگر اتفاقي افتاد يا كسي از مديران شركت سراغ طرف را گرفت يا ارباب رجوعي پيله كرد اين برگه مرخصي پر شده و به جريان مي افتد. اين كار غيرقانوني است اما عرف است. ديروز رئيس بزرگ (يعني رئيسِ رئيس من) منو خواسته بهم ميگه مگه كلاسهات را نميري؟ وقتي با پاسخ مثبت من روبرو شد برگشته ميگه پس چرا برگه مرخصي هات دست من نميرسه؟ من كه جا خورده بودم گفتم من هيچ روزي را كامل كلاس ندارم بلكه معمولا اول صبح دو ساعت كلاس دارم و بعدش هم سريع خودمو سركار ميرسونم در ضمن برگه مرخصي سفيد هم دست رئيسم دادم. ميگه كه نه براي جمع اين ساعاتي كه نيستي بايد در هفته يكروز را مرخصي رد كني! نكته جالب هم اينجاست كه از اين ماه هم مزاياي حقوق من را نصف كرده، يعني طرف هم پس گردني ميزنه و هم پياز به خورد ما ميده آخرش هم جريمه نقدي مون هم ميكنه نكته ظريف ماجرا هم اينه كه اين رئيس بزرگ ما هم همين پارسال و با استفاده از همون قانون نانوشته اي كه اولش گفتم فوق ليسانسش را گرفت، تازه نه تنها مرخصي رد نكرد كه تا اونجا كه من خبر دارم مزايايش هم كم نشد و اتفاقا چون مشغله اش زياد شده بود يه ماشين با راننده هم در اختيارش گذاشتند كه براي رفت و امد از اون استفاده كنه! بي خيال!
پ ن فوتبالي: دوستان رئال مادريدي روشون ميشه تا دو هفته ديگه درباره فوتبال حرف بزنند؟ ديديد بانوي پير چه كرد با اين سلطنت طلبان پر مدعا؟ بسي كيف نموديم مانند خر!
يك وقتهايي هست كه در ميماني از نواوري و شكوفايي بعضي ها: چند ماه پيش دو نفر وارد يك مغازه طلافروشي در ميرداماد شدند و چند سرویس طلا انتخاب كردند كه قیمت آنها حدود 15 میلیون تومان شد. مشتری مذكور به صاحب مغازه گفته كه پول همراه ندارد آیا امكانش هست پول سرویس های طلا را به حساب صاحب مغازه واریز كند. صاحب مغازه هم كه به چیزی مشكوك نشده بود شماره حسابش را به آنها می دهد و می گوید بعد از واریز وجه به حساب سرویس ها را تحویل خواهد داد. مشتری وانمود می كند عجله دارد و می گوید من همینجا می مانم تا دوستم كه در بانك است پول رابه حساب شما واریز كند . مشتری از تلفن مغازه با دوستش تماس می گیرد و شماره حساب صاحب مغازه را به كسی كه ادعا می كرده دوست وی است اعلام می كند . بعد از چند دقیقه صاحب مغازه با بانك تماس می گیرد و بانك هم تائید می كند كه كل مبلغ به حساب وی واریز شده است. مشتری هم طلاها را تحویل می گیرد و از مغازه خارج می شود . هنوز 2 ساعت از خروج مشتری نگذشته بود كه چند اتومبیل پلیس جلوی مغازه طلا فروشی توقف می كند. دو مامور مسلح وارد مغازه طلا فروشی شده و صاحب مغازه را به جرم آدم ربایی دستگیر می كنند. در بازداشتگاه مشخص می شود كه چند روز قبل از آن یك آدم ربایی رخ داده و آدم ربا ها با خانواده فرد ربوده شده تماس گرفته بودند و گفته بودند در فلان روز شماره حسابی را به آنها می دهند تا 15 میلیون تومان به آن حساب واریز كنند. تلفن خانواده فرد ربوده شده در روز مذكور توسط پلیس تحت شنود بوده و طبق اسناد پلیس تماس تلفنی از مغازه طلافروشی گرفته شده و شماره حساب بانك هم متعلق به صاحب طلا فروشی بوده با این حساب صاحب طلا فروشی متهم ردیف اول است و…. الان چند ماهی است این طلا فروش بخت برگشته به همین اتهام در زندان مشغول نوشیدن آب خنك است…
منبع: http://luckylook88.wordpress.com/
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر ۱۳۸۷ ساعت 8:34 توسط صادق
|
يه
بخشنامه جديد اومده كه كساني كه 8 سال جنگ را در مناطق عملياتي خليج فارس مشغول به
كار تو شركتهاي دولتي بوده اند مي توانند از معافيت خدمت سربازي براي بچه هايشان
استفاده كنند. حالا ديروز يه بنده خدائي اومده بود پيش من و يه نامه از اداره اش
آورده بود كه از سال 61 تا 67 تو سكوهاي نفتي دريايي مشغول به كار بوده، بخونيد
مكالمه ما را:
من:
براي چي پيش ما؟ كار شما به ما ارتباطي نداره، شما اگر اشتغال به كار يا سابقه
بخواي كجا ميري؟ مگه نميري امور اداري؟ تا حالا شده براي اين كارها بياي امور مالي
كه اين بار دومت باشه؟
طرف: من رفتم امور اداري ميگن ما بايگاني اسناد را تا 15 سال بيشتر
نداريم و شما برو امور مالي اونجا بايگاني شون كامله
-
آقاي عزيز بايگاني ما براي امور بيمه اي كامله نه اينكه برم چك بكنم ببينم شما 27
سال پيش كجا كار ميكردي
- ميگي من چكار كنم 8 سال زير آتش دشمن جون كنديم حالا كه وقتشه بچه هامون
استفاده اش را ببرن شماها منو پاسكاري مي كنيد
-
اونها دارند تو را از سر خودشون باز ميكنند و اينور و اونور شوتت ميكنند به من چه
مربوطه
- شماها داريد حق بچه منو ميخوريد! حالا اگه يه پارتي كلفتي داشتم يا شيريني
خوبي ميدادم كه تا حالا صد بار كارم راه افتاده بود...
صحبت
كه به اينجا رسيد ديگه عصباني شدم و محترمانه بيرونش كردم و زنگ زدم امور اداري و
كارمند امور اداري مون هم با قسم و ايه كه من چيزي ندارم چك بكنم و تنها مدارك
موجود در شركت بايگاني شماست و طرف گناه داره و... خلاصه بلانسبت شما خر شدم و
قرار شد برم تو بايگاني ليستهاي حقوق سالهاي 61 تا 67 را چك كنم ببينم طرف محل
كارش تو دريا بوده يا نه؟
براي
اينكه تصور كاملي از وحشتناكي جستجوي من تو بايگاني خبردار بشيد فقط بايد بهتون
بگم كه بايگاني راكد ما كه شامل اسناد 15 سال به قبل ميشه يك كانتينريه كه تهويه
هوا نداره و تقريبا يك ميليمتر خاك روي تمام گزارشها نشسته، بسه يا باز هم بگم؟
از
آخر به ول چك كردم: سال 67، طرف تو اهواز كار ميكرده! سال 66، طرف بيرون از اهواز
بوده اما نه اونقدري كه منطقه جنگي حساب بشه! سال 65، طرف تو اهواز بوده! سال 63،
طرف تو اهواز بوده! خلاصه بعد از سه ساعت جستجو در ميان خاك و خاشاك بالاخره برام
مسجل شد كه طرف دروغ ميگه.
زنگ
زدم به اداره اش كه نامه داده بود طرف تمام اين سالها تو دريا كار ميكرده و از
نويسنده نامه ميپرسم كه چرا اين نامه را داده ميگه والله من نميدونم من از سال 68
تو اين اداره بودم ايشون تو دريا كار ميكرده ميگم مرد حسابي تو از سال 68 اومدي
بعد براي سال 67 به قبل نامه ميدي؟ ميگه خب خودش گفت، گفتم شايد راست بگه!
طرف
انگار به گوشش رسيده كه دروغش لو رفته از اونروز ديگه سمت من پيداش نشده وگرنه
ميشستمش و پهنش ميكردم لب پنجره ولي خب به نظرتون با اين آدم بايد چكار
كرد كه با اينكه ميدونه داره روغ ميگه ولي هرچي از دهنش درمياد هم نثار آدم
ميكنه؟
پ
ن1: غلط كردم!!! من اگه نخوام فوق ليسانس بخونم بايد كيو ببينم براي اين ترم بايد
دو تا مقاله ارائه بدم كه براي اوليش حداقل بايد 5 تا مقاله انگليسي را پشت سر خود
به عنوان منبع داشته باشه و من بدبخت يك هفته است دنبال مقاله انگليسي مجاني
درباره "تجارت الكترونيك و تاثير آن بر كاهش هزينه ها" تو اينترنت
چشمامو كور كردم ولي هيچي گيرم نيوم پليز هلپ مي
پ
ن2: به طرز مفتضحانه اي سرما خوردم و مثل يك ميكروب متحرك اطرافيانم را هم مبتلا
ميكنم، خانم جان و دو تا از همكاران هم اتاقي جزو اولين تلفات هستند و بخاطر جيم
شدن هام براي رفتن سركلاس جرات مرخصي گرفتن را هم ندارم. شما هم كه ميايد اينجا
مواظب خودتون باشد
پ
ن3: اومدم از گوگل ريدر بجاي بلاگ رولينگ استفاده كنم نتيجه اش افتضاحي شد كه سمت
چپ پايين مي بينيد كسي بلده چطوري بايد درست راستش كرد؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۸۷ ساعت 14:58 توسط صادق
|
تا حالا روغن کرچک
خوردید؟ اگر خوردید که حال و روز مرا می فهمید ولی اگر نخوردید سعی کنید که هیچوقت
هم نخورید. لامصب خوردنش یه دردسره پس دادنش یه دردسر دیگه . از موقعی که خوردمش
تا چند ساعت انگار معده ام تو دهنم بود. اما امان از وقت پس دادن، به علت رعایت
ادب زیاد مساله را براتون باز نمی کنم فقط همین را بدونید که بیشرف اینقدر چربه که
موقع پس دادنش هم همه جای آدم را چرب و چیلی میکنه! تازه این غیر از این موضوعه که
دم به دقیقه باید به سمت دستشویی روانه بشید و و وای به حالتون که اگر مثل من تو
محل کار حاضر باشین!
حالا همه این بدبختی
ها به کنار تازه وقتی میری رو تخت سونوگرافی بهت میگن آقا مثانه تون پر نیست میگم
دکتر شما به من مسهل دادی از اون طرف میگی چرا مثانه تون پر نیست! خب وقتی میرم
دستشویی هر دوتاش با هم دیگه خالی میشه، دکمه که نداره که بهشون بگم تو بیا بیرون
اون یکی نیاد بیرون!
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۸۷ ساعت 8:9 توسط صادق
|
مساله خیلی ساده است:
شما ده جفت جوراب داری که روزی یکی از اونها را می پوشی و در آخر دوباره وقتی همه
شون کثیف شد، همه را با هم میشویی. حالا 9 روز گذشته و شما 9 جفت جوراب کثیف داری
و یک جفت جوراب تمیز. خب وقتی این جفت جوراب آخری لنگه لنگه باشه یعنی یکیش سبز
باشه و دیگری خاکستری و لنگه دیگه هرکدومشون هم بین جوراب کثیفها باشه:
خب نابغه معلومه که تو
یک روز با جوراب لنگه به لنگه رفتی سرکار اما عمق فاجعه اونجا معلوم میشه که
اینهایی که این مطلب را بخونند بدونند که تو سرکار عادت داری اول صبح کفشهات را
دربیاری و تا آخر وقت اداری صندل بپوشی
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۷ ساعت 21:56 توسط صادق
|
- نه ولی دسته موتورت هم شکسته اون را هم باید عوض کنی
- میگم چند وقته که ماشین رو ویبره است
- نه اون لرزشهاش مال اینه که چرخهات تنظیم نیست باید
بدیشون بالانس تازه لاستیکهات هم صافه چهارتا لاستیک نو میخوای
- پس هیچی افتادم تو خرج
- تازه پایین که بودم دیدم گردگیر پلوس چرخ جلو سمت کمک
راننده پاره شده و احتمالا باید پلوسش هم خراب شده حتما ببرش پیش مکانیک...
من کلا ده دقیقه تو تعویض روغنی نبودم صاحب مغازه این همه ایراد جورواجور به
ماشین من گرفت اگه 10 دقیقه دیگه اونجا می ایستادم مجبور میشدم ماشین را بگذارم
همونجا و یه چیزی هم دستی به طرف بدم و بیام خونه
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر ۱۳۸۷ ساعت 22:59 توسط صادق
|
تئوري
تقارن مدعي است كه ما در آن واحد در دو جهان زندگي مي كنيم و هركس در اين جهان با
هر عملي كه مرتكب بشود بلافاصله در همان زمان در جهان ديگر عكس العمل دقيق آن را
مي بيند. مضمون حقيقي اين تئوري اين مفهوم را القا مي كند كه كافي است شما در اين
جهان يك قاتل يا يك آدم رذل و پست باشيد تا در آن دنيا خود به خود تبديل به يك
فرشته معصوم و بي گناه شويد. اين تئوري بسيار ساده است و دعوت به عمل مي كند.
فرض
كنيم من يك زندگي آرام، معمولي و خوشبخت را بگذرانم نتيجه اش را مي توانيد حدس
بزنيد؟ من آنجا، در آن طرف خود به خود تبديل به يك بيغوله مي شود، يك تكه كثافت!
پس اگر من از روي يك دورانديشي عاقلانه، اينجا خود را در تمام پستيها بغلتانم و
زندگي ام را به عمد نابود كنم، همزمان در آن طرف صعودي بي نظير خواهم كرد!
نقض
تئوري: بنابراين اگر من اينجا يكبار خودفروشي كنم در آنجا ازدواج خواهم كرد. خب پس
اگر من اينجا روزي چهل بار خودفروشي كنم آنجا چه اتفاقي خواهد افتاد؟
اصل
تئوري از زبان يك پيرمرد ديوانه و نقض آن از زبان يك دختر فاحشه، به نقل از كتاب
رختكن بزرگ نوشته رومن گاري.
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر ۱۳۸۷ ساعت 13:30 توسط صادق
|
اين بالا آوردن و بر سر در زدن يكي از نوشته هاي قديمي وبلاگ باعث شد تا ياد و خاطره اولين روزهاي وبلاگ نويسي و دوستان اوليه كه خيلي هاشون يا ديگه وبلاگ نمي نويسند يا مي نويسند و اينجا نمياند برام زنده بشه. متن زير اداي ديني است به ده نفر از اين دوستان كه درسته الان ديگه به اين وبلاگ سر نمي زنند ولي خوب مسلما تاثير زيادي بر وبلاگ نويس شدن و وبلاگ نويس ماندن من داشتند:
1- سرزمين اسرار (افسانه):افسانه خانم اولين نفري بود كه براي وبلاگ من نظر گذاشت و اولين كسي كه مرا لينك كرد و اولين كسي كه من لينكش كردم. اگه به اولين پست وبلاگش نگاه كنيد مي بينيد كه مثل من از اسفند ماه 83 وبلاگ نويسي را در بلاگفا شروع كرد. يادش بخير اون روزها تعداد وبلاگهاي بلاگفا آنقدر كم بود كه ما بروز شدن وبلاگ همديگر را از قسمت وبلاگهاي بروز شده صفحه اصلي بلاگفا مي فهميديم و اون روزها اسم تمام وبلاگهاي بدرد بخور بلاگفا را مي تونستيد تو قسمت لينكهاي دوستان وبلاگ افسانه خانم پيدا كنيد و همونجا بود كه من با خيلي از دوستان كنوني مثل مهدي محسني و سياوش تي آشنا شدم. آخرين پست وبلاگ افسانه خانم مربوط به بهمن ماه 85 است.
2- صندلي لهستاني (سعيد بيراس): از نظر من بدون ترديد بهترين نثر در بين تمام وبلاگهايي كه تاكنون خوانده ام متعلق به سعد خان بيراس بود. ميگم "بود" چون از مرداد ماه 85 ديگر وبلاگ نمي نويسد. و يكبار هم در مرداد ماه 84 از وبلاگنويسي خداحافظي كرد اما برگشت اما پستي كه آن موقع براي خداحافظي گذاشت هنوز هم به نظر من پست برگزيده وبلاگستان فارسي در تمام اين سالهاست. قسمتهايي از آنرا بخوانيد:
هزار بار ريختيمو تلقي استكانامونو زديم بهمو، داد زديم كه ديگه هيچوقت داد نزنيم..
پونصد بار تو چشاي خلايق نيگا كرديموگفتيموواگفتيمو بي اختيار و با اختيار تف كرديمو،سر خاك بابامونخنديديمو تو عروسيه ننمون زار زار گريه كرديم..
صد بار تو ناحيه رو رختخواب استفراقی، دکمه ها باز كرديمو خوابوندیمو حرفاي تخته خوابي زديمو سر پولش چونه زديم...
پنجاه بار سنگ به شيكممون بستيمو، بريونيه اصفهاني رو گذاشتيم جلومونو بر و بر نيگاش كرديمو فوش گذاشتيم وسط كه اگه كسي بخورتش...
ده بار مسلمون شديمو فرداش جهودو پس فرداش اوستا رو سر كشيديمو برگشتيمو پشت سرمونو نيگا كرديموبعدشم جلوي رو مونو، كه تازه دوزاريمون افتاد كه اي واي نه با اين اراجيف ميشه رسيدو نه قرار كه برسيم....
پنج بار از سياست گفتيمو داغ ، داغ بحث كرديمو همش بيسماركو ماركسو موسيلينيرو به رخ هم كشيديمو اصلاح طلبو محافظه كار جماعتو رنگي كرديمو چسبونديم سر در خلاء... ديگه بسه مملي..
3- نامه هاي تمام نشدني (كهتو): يادش بخير عجب كامتهايي ميگذاشت، هميشه يك بيت شعر مرتبط با مطلبي كه تو نوشته بودي آماده داشت و پاي مطلبت ميگذاشت. يكي از دو وبلاگنويسي است كه من از نزديك ديدمشان. جالب بود كه وقتي ديدمش فهميدم كه 4 سال با هم در يك دانشكده درس خوانده بوديم و خيلي وقتها از كنار هم رد شده بوديم اما بي آشنايي. ولي اين دنياي مجازي او را به يكي از بهترين دوستانم تبديل كرد. كهتو در يكسال گذشته فقط دو پست نوشته است.
4- من آن نيستم كه مي نمايم (ماني): همان اول هم كه با او آشنا شدم فهميدم كه خيلي بيشتر از آنچه تظاهر مي كند، ميداند. بعدها فهميدم كه او و نامزدش يكي از همون وبلاگ نويسهايي هستند كه تو اولين سري توسط نيروي انتظامي قاليباف دستگير شدند آن هم تنها به جرم طراحي يك سايت ( و نه نوشتن مطالب در آن سايت). او هم یکی از وبلاگ نویسان وبلاگ جمعی احسانه بود که از مطالب و نظرهايش خيلي ياد گرفتم اميدوارم هركجا كه باشد موفق باشد. او هم در يكسال گذشته فقط يك مطلب نوشته ولي بعضي وقتها تو وبلاگآرايه ردپايش را مي بينم و از سلامتيش خوشحال مي شوم.
5- سينه چاك: خودش ميگفت كه از وقتي قلبش را عمل كرده اند شوخ مسلك شده است. موسس چهل ساله دوره دوم حزب خران كه گرچه هرگز نتوانستم خودم را آنقدر به خريت بزنم كه عضو حزبش شوم. ولي طنز نوشته هايش بي مثال بود. اميدوارم هركجا كه هست سالم و تندرست باشد. سينه چاك هم از خرداد 85 تاكنون چيزي ننوشته است.
6- حسين خداداد: يك زماني احسانه خانم وبلاگش را تبديل به يك وبلاگ جمعي كرده بود و اون وبلاگ تقريبا شده بود محل بحثهاي هر روزه من و حسين خداداد. ما به جز يك مسئله روي هيچ مورد ديگري با هم توافق نداشتيم و اون مسئله هم اين بود كه تمام اين بحثها در مقابل دوستيمون بي ارزش است. حسين خداداد اطلاعات بسيار خوبي در مورد مسائل ديني داشت بطوريكه وقتي نام قران را در گوگل سرچ ميكردي وبلاگ او در رديف ششم قرار داشت ولي خوب نوع نگاه او به دين كاملا با من متفاوت بود و به قول شهلا خانم الهه مهر خداي من خيلي سختگيرتر از خداي او بود. از وقتي وبلاگش فيلتر شد ديگه خبري از او ندارم.
وی در پاسخ به سوالات متعدد خبرنگاران اعلام کرد که مهرورزی به بندگان خدا و خصوصا خبرنگاران از وظایف همه، خصوصا حامیان دولت جدید است و به خبرنگاران تذکر داد در صورت ادامه پرسش ها تا لمس عطوفت دولت فقط چند ثانیه زمان باقی دارند. او در ادامه گفت به دلیل انجام امور مهرورزانه دیگر فرصتی برای امور بی اهمیتی مانند انتشار نشریه طنز باقی نمی ماند!
میخم میخ زاده نیز ضمن تکذیب هر تغییری گفت با توجه به اتمام دست نوشته های میخ میخ زاده و اندوخته پیشین و همچنین ظهور دولت یار نیازی به نشریه احساس نمی شود! وی گفت ارگان تعیین احساس نیاز وزارت کنترل حرف او را تایید خواهند کرد!
طنز نوشته هايش مخصوصا در دوران انتخابات رياست جمهوري کم نظير بود!
8- يادداشتهاي امپراطور (سزار): بزرگترين دروغگوي تاريخ وبلاگستان ايراني! نثر بسيار شيوايي داشت و همين نثرش باعث شد كه متوجه شاخدار بودن دروغهايي كه ميگفت نشويم ولي دروغ آخري اش خيلي بزرگتر از زيبايي نثرش بود. بعد از چند روز كه يكدفعه غيبش زد ناگهان خانمي آمد و در وبلاگش نوشت كه سزار يك جانباز شيميايي دوران جنگ بود كه چند روز پيش شهيد شد! ولي خب چون خودش ميدانست كه چند روز ديگر از اين دنيا مي رود براي شما چند نوشته گذاشته كه من به مرور آنها را در اين وباگ قرار ميدهم. اين خبر چنان بلواي در وبلاگستان براه انداخت كه حتي آقاي شيرازي صاحب سايت بلاگفا هم در صفحه اصلي سايت شهادت اين وبلاگنويس را تسليت گفت. ولي حقيقت ماجرا را از زبان پوتين بخوانيد:
وبلاگ سزار ، خبر شهادتش رو بهمراه عکس و صدای نوحه و غیره گذاشته بود . کلی بررسی کردیم و دیدیم همچین شخصی اصلا زائیده نشده تا بخواد شهید بشه . هیچ خبرگزاری و یا هیچ بیمارستانی آماری نداشت . چند روز بعدش یکی از دوستان گفت : خودم تلفنی باهاش حرف زدم و این آدم عادت داره به این جور کارها !!
9- زمزمه هاي پيامبر ديوانه: زماني من ديوانه گفتگوهاي اين ديوانه و نصحيتهاي پيامبرگونه اش بودم يك قسمت از نوشته هايش را بخوانيد:
كلاغهايي كه بسيار عمر ميكنند مثل مردماني هستندكه هميشه دوست دار وضع موجودند و از ساده ترين و واخورده ترين خوراك ها تغذيهميكنند كمتر به خود زحمت جستجو كردن و انديشيدن راميدهند...
اما خيلي وقت است كه او تك و توك مي نويسد و من هم كمتر به او سر ميزنم ولي اثري كه نثر زيبايش بر من گذاشت را هرگز فراموش نمي كنم.
10- نقطه ديد (بهروز شجاعي): بهروز خان شجاعي تنها وبلاگ نويسي است كه من و خانم جان را چنان نمك گير خودش كرده كه هنوز هم عشق اين پسر در دل ماست. آشنايي من و بهروز هم به همان روزهاي انتخابات رياست جمهوري نهم و بعدش هم وبلاگ احسانه خانم برميگردد. بهروز دومين وبلاگ نويسي است كه من از نزديك ديدمش و آنقدر دوستش دارم كه ناراحت بشم از اينكه چنان پسر بامعرفتي درگير بازيهاي سياسي بي معرفتها است. بهروز خيلي وقت است كه تك و توك مي نويسد و آن چيزي هم كه مي نويسد ديگر وبلاگنويسي نيست بلكه مقاله هايي سياسي جالبي است كه او در سايتش مي نويسد. اين را هم بگم كه بهروز بين انصار حزب الله اصفهان خاطرخواهان زيادي دارد كه مي خواهند سر به تنش نباشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر ۱۳۸۷ ساعت 12:37 توسط صادق
|
وقتي گفتن يك حقيقت به هيچ كس سودي نمي
رساند و فقط به تو ضرر مي زند
وقتي گفتن يك دروغ به هچ كس ضرر نمي زند
و فقط از ضرر كردن خودت جلوگيري ميكند
شك نكن و دروغ بگو
چند ماه پيش يك حقيقت بي فايده را گفتم
و اين چند وقته اين حقيقت مرده شور برده نزديك بود داشته هايم را نابود كند و چند
روز پيش با گفتن يك دروغ بي ضرر فعلا جلوي نابودي را گرفتم اما خوب احتمالش خيلي
زياده كه دروغم آشكار بشه و همه چي نابود بشه ولي خب به هرحال وضعيت از ايني كه
الان هست بدتر نميشه و فوقش چند ماه يا چند سال ديگه همه چي نابود ميشه ولي اگه
چند ماه پيش دروغ مي گفتم حالا ممكن بود كه همه چي درست و بي دردسر باشه و شايد هم
همون چند ماه پيش همه چي نابود ميشد، نميدونم؟ فعلا كه دروغگويي تنها راه چاره بود
تا بعدا هم خدا بزرگه!
پ ن: جاتون خالي ديشب اينجا چه طوفاني
شد اولش باد و خاك شديد بعدش هم يه بارون مشتي و هزاران رعد و برق! فكر كنم تو
تاريخ اهواز تو شهريور ماه بارون اينجوري بي سابقه بوده به هر حال بارونه هم خاك
را خوابوند و هم از گرماي شديد اين دو هفته اخير كاست. اين بارون هم مثل بازي
استقلال ابومسلم چند سال پيش بود كه ابومسلم دو هيچ جلو بود و استقلال تو 5 دقيقه
آخر 3 تا گل زد و بازي و برد، درست به همون اندازه حال داد!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 9:50 توسط صادق
|
هفته گذشته رفتم دكتر.
دكتر جان يه دستور غذايي داد و گفت كه يك هفته گوجه و لبنيات نخور بعدش بيا يه
آزمايش ادرار (گلاب به روتون) بده در ضمن شب قبل از آزمايش دستشويي نرو و مثانه ات
را چند ساعتي خالي نكن.
امروز روز موعود بود و
ديشب شب انتظار! شب خوابيدم اما جاتون خالي صبح ساعت 5 با احساس دستشويي شديد از
خواب بيدارشدم در حالي كه نه راه پس داشتم و نه را پيش. يعني با توجه به مثانه پر
نه ديگه مي تونستم بخوابم و با توجه به دستور دكتر هم حق دستشويي رفتن نداشتم. تا
ساعت 6 تو رختخواب داشتم به خودم مي پيچيدم اما ديگه تحملم تمام شده بود بلند شدم
و شروع كردم به آماده شدن و از خونه زدم بيرون ساعت شش و نيم رسيدم آزمايشگاه.
ديدم ده نفري تو صف منتظرند خلاصه تا يك ربع به هفت طول كشيد كه منشي آزمايشگاه
راضي شد به اسم خوندن و شيشه دادن.
نوبت كه به من رسيد دو
تا شيشه به من داد: يكي از اين شيشه هاي قهوه اي بزرگ كه مخصوص آزمايش ادرار است و
يك لوله آزمايش باريك از اينها كه مخصوص نمونه گيري خون است را به من داد. تعجب
كردم آخه من فقط قرار بود آزمايش گلاب به روتون بدم و صحبتي از آزمايش خون نبود
ولي خب ديگه چيزي نگفتم و رفتم نمونه گلاب به روتون را گرفتم و تحويل دادم. آرامشي
بر آدم حاكم مي شود در اثر تخليه بعد از دو ساعت عذاب كشيدن، حسي وصف ناپذير كه
اگرچه دلنشين است ولي اميدوارم تجربه اش نكنيد!
رفتم تو صف آزمايش خون
و نوبتم كه شد برگه و لوله را دادم دست پرستار، طرف نگاهي كرد و گفت كه آقا شما
آزمايش خون نداري! گفتم پس اين لوله براي چيه؟ گفت شما دو تا آزمايش گلاب به روتون
داريد و بايد دو تا لوله پر ميكردي.
آقا اين راكه گفت خشكم زد، من تمام گلاب به
روتون را تخليه كرده بودم و ديگه چيزي تو مثانه نداشتم چه ميكردم اين لامصب هم
چيزي نيست كه زور بزني دربياد اما خوبي اش اين بود كه هنوز آب نخورده بودم اگه ته
مونده اي پيدا ميشد ميتونستم كاريش كنم. خلاصه يه 10 دقيقه اي راه رفتم و اون دور
و برا گشتم تا بالاخره قطراتي حاصل شد و تحويل دادم.
حالا دو روز ديگه بايد
برم براي جواب، فقط اميدوارم كه نگن نمونه دوم كم بوده و دوباره بايد يك شب انتظار
را طي كنم؟
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 10:30 توسط صادق
|