سلام
1- سلام
2- اگر مدتي در اين خزعبلات تاخير شد، نه به علت شلوغ بودن سرم و نه به علت نداشتن موضوع بود، كه تقريبا هر روز همه وبلاگ هاي بروز شده را مي خوندم و براي نوشتن هم موضوع زياد دم دست بود. اما حسش نبود! نميدونم چرا نوشتن اون كشش قبلي را برام نداره: چه وبلاگ خودم و چه نظر گذاشتن براي بقيه وبلاگ ها.
3- اول از خودم بگم: 4 تا از مقاله هاي اين ترمم را نوشتم و ارائه دادم ( يكيش مشترك بود) و اين هفته دارم روي آخريش كار مي كنم. محل كارم هم عوض شده و به پروژه اي اومدم كه احتمالا سال ديگه اين موقع وقت دستشويي رفتن هم نداشته باشم، چه برسه به وبلاگ خوني و وبلاگ نويسي. ولي خب فعلا هنوز تو مقدمات پروژه ايم و به قولي آرامش قبل از طوفانه.
4- مي بينيد ما بچه هاي وبلاگستان چقدر زود بزرگ شديم، يادتون كه نرفته: ما همون هايي هستيم كه 4 سال پيش اصلا بهونه آشنايي مون با هم ديگه انتخابات رياست جمهوري بود، الان غير از يكي دو نفر پيله مثل مهدي محسني، ديگه كسي تو اون وادي ها نيست و به قولي اينقدر سرمون گرم زندگي شده كه اصلا تو فكر انتخابات و مافيهايش نيستيم. ميگيد نه: سردسته اون موقع ما براحتي تو اين ايام تازه از حج برگشته و چنان هاله نوراني اي دور و برش را گرفته كه فكر كنم فقط به هاله دارها راي بده.
5- رستوران ريورسايد را هم خراب كردند، به همين راحتي! دوشنبه از كنارش رد شدم، سرجاش بود. سهشنبه از كنارش رد شدم، با خاك يكسان شده بود. شنبه هم از روش رد شدم: جاي قبلي اون يك جاده كشيده بودند. گرچه نگذريم كه تو اين ماجراي ريورسايد بحث پارتي خودش را خوب نشون داد: ريورسايد به همراه چند تا خونه نزديك اون تو طرح جاده ساحلي قرار گرفته بودند: اهالي خونه ها را شب عيدي و تو هفته اخر اسفند به زور مامور از خونه هاشون بيرون كردند و به ريورسايد بيشتر از يكماه بعد از عيد هم فرصت دادند. اگه ميشد به ريورسايد فرصت داد، حتما ميشد به اون بنده خداها هم فرصت داد كه شب عيدي را حداقل آواره نشند.
6- گفتم ريورسايد، ياد يكي از دوستان مجازي افتادم كه هميشه دوست داشت دوباره بياد اهواز و بره ريورسايد. دوستي كه اين روزها، روزهاي خوبي را سپري نميكنه و من هم گرچه تا وبلاگش بروز ميشه، ميخونمش ولي نميتونم نظري براش بگذارم: شما براي ادمي كه داره از همسرش جدا ميشه و اين جدايي احتمالا به جدا شدن از پسرش (كه اميداورم هيچوقت اينطور نشه) مي انجامه چي ميگيد؟ دلداري اش ميديد؟ نصيحتش مي كنيد؟ نميشه! شما حتي نميدونيد ماجرا چيه و دلايل طرف مقابل را هم نشنيديد و اصلا شناختي از اين ماجراها نداريد... من اينطور مواقع خفه ميشم!
7- يوزارسيف هم كه تموم شد. گر چه به قول يكي از دوستان اگر اين ميزان آبي كه كارگردان به اين سريال بست را به مصر مي بستند كه اصلا اين قحطي به وجود نمي آمد، ولي خب احسن القصص را هرجور هم كه تعريف كني زيباست. كاش به جاي اينكه اين همه انتقاد، مدعيان خودشون دست به كار مي بردند و نمونه بهتري مي ساختند. تو اين مملكت كه يكروز قيف نيست و يك روز مامور... همين كه آقاي سلحشور همت كرد و دست به كار شد خودش يه خسته نباشيو يك آفرين بزرگ مي طلبه.
8- اين خواهرزاده من باعث شده تا من خيلي چيزها را كشف كنم: مثلا اينكه با پاي بچه ها ميتونيم دماغشون را بخارونيم، من امتحان كردم حتي شست پاشون تو سوراخ دماغشون هم ميره، فقط بعدش نامردها جيغ و دادشون ميره آسمون!
9- سعي مي كنم بيشتر بنويسم: نوشتن تو وبلاگ هيچ حسني كه نداشته باشه نميگذاره ادم به يكنواختي بيفته.