آب

وجدانا زور نیست که فقط ۲ کیلومتر با بزرگترین رودخانه کشور فاصله داشته باشی اونوقت بعضی روزها آب لوله کشی اونقدر بوی گند بده که حتی نتونی باهاش حموم کنی.

درپیت ترین اهنگی که تا حالا شنیده اید.

ساعت بی زنگ

اين همسايه پاييني ما يك زن و شوهر و يك دختر 8 ساله اند. برام سوال شده بود كه چرا ما هر وقت بعد از نيمه شب از در آپارتمان همسايه پاييني مان رد مي شديم تلوزيونشون روشن بود. گاها حتي تا دو و سه نصفه شب هم اين ماجرا تكرار ميشد. يعني اينها خواب نداشتند؟ تا ديروز كه خانمش ماجرا را براي خانمم تعريف كرده بود:

پدر و دختر اين خانواده عادت به خواب جلوي تلوزيون روشن داشتند! جالب تر هم آن كه هروقت تلوزيون را خاموش كني اونها هم از خواب بيدار مي شند. يعني براي بيدار شدن به جاي تنظيم ساعت زنگدار، ساعت تلوزيون را براي خاموش شدن  تنظيم مي كنند و هروقت تلوزيون خاموش شد جفتشون از خواب پا ميشن!

 

پ ن: آهنگ اين روزهايم پناهم بده بابك جهانبخش

نفوذ به درون یک پمپ بنزین

آهنگ امروز: آ ب ج ی ز - بیا

چه زود دیر شد

يكي از اخلاق هاي خوب من اينه كه هر وقت براي يه چيزي وقت اضافي داشته باشم حتما تو اون كار تاخير مي خورم مثلا اگر فرجه يك امتحاني 10 روز باشه مطمئنا من براي خواندن اون درس وقت كم ميارم اما اگر فرجه همين امتحان 2 روز باشه به راحتي ميتونم وقتم را براي خواندن درس مربوطه تنظيم كنم يا مثلا اگر قبضي مهلت پرداخت كمي داشته باشه سريع ميرم پرداختش مي كنم ولي معمولا قبض هاي كه مهلت پرداخت طولاني تري را دارند را هميشه بعد از اتمام مهلتشون پرداخت مي كنم.

من معمولا هر وقت بخوام با سرويس برم سركار طوري ساعت را تنظيم مي كنم كه براي يك دوش به اضافه 10 دقيقه هم براي آماده شدن وقت داشته باشم. امروز صبح زود از خواب بيدار شدم و وقتي از حموم اومدم بيرون ديدم 20 دقيقه اي وقت هست. نشستم به اتاري دستي بازي كردن و يك لحظه به خودم اومدم ديدم 2 دقيقه بيشتر براي آماده شدن وقت نيست و سريع آماده شدم و زدم از خونه بيرون كه ديدم جا تره و سرويس نيست! خلاصه جاتون خالي پياده تا سركار گز كردم كه البته اين پياده روي هاي من هم براي خودش داستاني داره...

آهنگ امروزم: مهدی یراحی - هوای تو

insider

فيلم insider داستان  زندگي دكتر ويگاند است، مرد ميانسالي كه كارمند عالي رتبه يك شركت توليد سيگار است. ويگاند وقتي كه مي فهمد شركتش در توليد سيگار از آمونياك كه ماده اي سرطان زا است استفاده مي كند، بر سر يك دوراهي قرار مي گيرد: وجدان يا پول؟ او مي داند كه با ناديده گرفتن اين موضوع مي تواند به زندگي آرام و راحت در كنار خانواده اش ادامه دهد اما افشاي اين موضوع تبعات وحشتناكي را براي او دارد: اخراج از محل كار، قطع شدن بيمه درماني(كه با توجه به بيماري دخترش نياز مبرمي به آن دارند، تهديد شدن به مرگ، از هم پاشيده شدن خانواده يا حتي زندان (با توجه به قراردادي عدم افشاي اسرار كه با شركت امضا كرده است). در نهايت او راه وجدان را انتخاب مي كند و شروع بع افشاگري عليه شركت مي كند.

دارم به اين فكر مي كنم كه اگه من جاي اون بودم چه كار مي كردم؟ الان كه در موقعيت او نيستيم به راحتي ميتونيم سريع جواب بديم كه خب مسلما ما هم وجدان را انتخاب مي كنيم... مزخرف نگو! از هر هزار نفر شايد يكي راه دكتر ويگاند را بره و دارم فكر مي كنم كه آيا من جزو اون 999 نفر خواهم بود؟ مسلما آدم هرچي سنش يا تعداد اعضاي خانواده اش بالاتر بره احتمال اينكه جزو 999 نفر باشه بيشتره، اصلا شايد به همين دليل شخصيت دكتر ويگاند مردي ميانسال و متاهل با دو فرزند (كه يكي از اونها مريضه) معرفي ميشه كه سختي تصميم گيري اون بيشتر بشه... بگذريم هنوز نتونستم براي سوال اول همين پاراگراف يك جواب قاطع پيدا كنم.

نكته جالب ديگه فيلم هم نشون دادن تعارض قانون با اخلاقه. دكتر ويگاند به لحاظ اخلاقي مجبوره كه اسرار شركت را افشا كنه اما به لحاظ قانوني اين كار موجب زنداني شدنش ميشه. راستي در موارد اين چنيني كه در دنياي واقعي هم زياد اتفاق ميافته، تكليف چيه؟   

جاده ایذه شهرکرد

اهواز تا اصفهان را از دو جاده متفاوت مي توان رفت: جاده اول مسير قديمي تري است كه از طرف خرم اباد و درود مي گذرد و حدودا 12 ساعتي طول مي كشد و جاده دوم هم مسيري است كه با افتتاح سد كارون 3 كشيده شد و از ايذه و شهركرد مي گذرد و از اين مسير تقريبا 9 ساعته مي توان به اصفهان رسيد. يكي از خطرناك ترين و تصادف خيز جاده هاي پر رفت و امد ايران كه به نظر من پيچ هاي و سربالايي هايش خيلي بيشتر از جاده چالوس است. كافي است اسم جاده ایذه شهرکرد را در گوگل سرچ كنيد تا آمار تصادفات اين جاده دستتان بيايد. چند تا عکس گرفتم که البته به دلیل گرد و خاک هم کیفیت عکس ها بده و هم از اونجاهایی که دلم میخواست نتونستم عکس بگیرم.

 

...

توي مملكتي كه همه از سبز تا سياه گرفته مثل ريگ دروغ ميگن و ظلم مي كنند، ديگه خسته شدم از بس راست و دروغ شنيدم و ميخوام يه مدتي گوش هام را ببندم و ديگه نشنوم. يه مسكن قوي ميخوام: يه چيزي مثل فيلم خوب. خدا را شكر توي كيف سي دي هايم فيلم هاي قابل قبول زيادي پيدا ميشن كه هنوز نديده ام.

شبهاي روشن

از آدم‌های بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم. اگه کسی حرفِ این مجسمه‌ها رو باور کنه، باید بین خودش و مردم نرده بکشه… من این حرف‌ها رو باور کردم. اصلاً باورکردنی هست؟ … توانا بود، هر که دانا بود. واقعاً؟ … من با این‌ها غریبه‌ام … با مجسمه‌ی آدم‌ها … با آدم‌های مجسمه …

این‌جا نمی‌شه به کسی نزدیک شد، آدم‌ها از دور دوست‌داشتنی‌ترند. شاید می‌ترسم … شاید خیالاتی‌ام و می‌ترسم با پیدا کردنِ دوست مجبور بشم از خیال‌بافی دست بردارم … امّا اگه دو نفر به قیمت دوستی، مجبور بشن تا آخر عمر به‌هم دروغ بگن، بهتره تنهایی بشینن و به چیزایی فکر کنن که دوست دارند.

روشنی زیادم چیز جالبی نیست. آدم همه چیزُ می‌بینه و همه اون‌ُ می‌بینن. توی تاریکی آدم می‌تونه خیال کنه چیزی، جایی، کسی منتظر شه. امّا تو روشنایی اصلاً خبری نیست … معلوم‌اه که خبری نیست …

 

رویا – شما چرا تنهایی‌اید؟ … هیچ‌وقت فکر نکردی که می‌شه از تنهایی دراومد؟

استاد: شما اگه منتظر کسی نبودین، سوار اون ماشین می‌شدین که از تنهایی در بیاین؟

رویا – نه! می‌گشتم دنبال آدمی که مثل خودم باشه.

استاد: من نمی‌گردم. چون از خودم هم خوش‌ام نمی‌آد!

رویا – آدم عجیبی هستید.

استاد: شما هم همین‌طور.

 

من از مردم همین شهرم. همه‌ی آدم‌های این شهر ُ هم دوست دارم. چون تقریباً هیچ‌کدوم‌شون ُ نمی‌شناسم.

 

رویا – شما آدم موفقی هستید. چیزهای زیادی می‌دونی.

استاد: دونستن خوش‌بختی نمی‌آره.

رویا – راحتی که می‌آره. آدمی که می‌دونه خیال‌اش راحت‌اه.

استاد: شایدم همین دونستن عذاب‌اش بده.

رویا – مهم نیست اگه دنیاش عوض شه به عذاب‌اش می‌ارزه.

 دیالوگ ها از اینجا کپی شده اند.

پ ن: يكي از بهترين عاشقانه ايراني كه تا حالا ديدم (شايد حتي بهتر از ليلا و گاهي به آسمان نگاه كن). شنيده بودم فيلم خوبيه ولي نميدونستم اينقدر. از اون فيلم هايي كه هر وقت خسته شدي ميتوني 5 دقيقه اش را بگذاري و ببيني از هر كجاي فيلم هم بذاري مهم نيست همه اش قشنگه.

ماشین عروس

تا حالا ديده بوديد كسي از اتوبوس بجاي ماشين عروس استفاده كنه؟

لينك عكس

لينك عكس

لينك عكس

دم مرگ

 

حتما متوجه شدید که دو تا عکس بالا مربوط به همین هواپیمای ایرباسی است که تازگی تو اقیانوس سقوط کرد. خیلی وقت ها به این فکر می کنم که اگه بفهمم چند ثانیه، چند دقیقه یا چند ساعت دیگه بیشتر به مرگم نمونده، چه کار می کنم. مسلمه که مثل عکاس این عکس ها دوربین را برنمیدارم تا عکاسی کنم. توبه هم نمیکنم چون توبه دم مرگ فقط هیزم اتش جهنم میشه. شاید اگه وقت داشته باشم دنبال این بیفتم که از کسایی که بهشون بد کردم حلالیت بطلم، ولی اینها فقط از سر ترس جهنمه! اگر ترس جهنم نداشته باشم چی؟ دوست دارم با خانم جان بشینیم و بخندیم، مهم نیست که چی یا به کی، فقط بخندیم....

 پ ن: ممنون از تذکر دوستی که گفت عکس ها مال سریال لاست هستند و ربطی به ایرباس ندارند. خدا وکیلی اینها سریال می سازند و ما هم....

منبع عکس ها

این خانه سیاه است

1- تقلب شد؟ اختلاف 11 ميليوني بسيار شك برانگيز است اما یادمان نرود که اختلاف ۹ میلیونی خاتمی و ناطق یا ۷ میلیونی احمدی نژاد و رفسنجانی هم تعجب برانگیز بود. پيش بيني خود من با توجه به مشاهداتم برتري دو سه ميليوني احمدي نژاد نسبت به موسوي و رفتن به مرحله دوم بود. به اين شايعات جديد كه ميگن احمدي نژاد فقط 5 ميليون راي داشت يا موسوي 21 ميلون راي اورده بود را فراموش كنيد. در شهرهاي بزرگ ممكن است كه موسوي برتري اندكي داشته باشد ولي در شهرهاي كوچك برتري كامل با احمدي نژاد بود. بدون توجه به همه اينها به مقاله ديروز گاردين توجه كنيد كه نوشته بود طبق نظرسنجي هاي اونها هم برتري مطلق با احمدي نژاد بوده. درسته كه خلاف قانون هاي زيادي در اين انتخابات انجام شد كه مهمترينش پشتيباني آشكار شوراي نگهبان از احمدي نژاد بود ولي خب به هرحال ميرحسين هم سر هر صندوق ناظري داشت و اين ناظرها هم بر سر شمارش حاضر بودند، آيا اينها آرا اعلام شده توسط ناظرين خودشان را با هم جمع زده اند؟ اگر اين طور است چرا تا الان اعلام نكرده اند؟ 

2- اين همه شورش و اعتصاب براي رئيس جمهور شدن ميرحسين؟ من هنوز تو تقلب شدنش شك دارم ولي توي اين موضوع شك ندارم كه ميرحسين ارزش اين همه جار و جنجال را ندارد. همانطور كه قبلا گفتم ما همچنان ميدانيم كه چي نمي خوايم ولي نميدونيم چي ميخوايم. ببخشيد اما من با احمدي نژاد موافقم كه رفسنجاني شاه دزد اين مملكته و دور و بري هاش هم همه دزدند. كاري با سابقه غيرشفاف ميرحسين ندارم ولي شما به اطرافيانش نگاه بكنيد، من دقيقا از وقتي زنگنه را دور و بر ميرحسين ديدم از راي خودم به او منصرف شدم چرا كه حداقل با توجه به جاهايي كه كار مي كردم دزدي گنده اي از اين ادم و اطرافيانش ديدم. مطمئن باشد هر چقدر به خاطر ندانم كاري و خودبزرگ بيني احمدي نژاد در اين كشور "حيف" مي شود، در صورت روي كار امدن ميرحسين توسط دار و دسته رفسنجاني "ميل" مي شود. پس زياد به ميرحسين دلخوش نكنيم و فكر نكنيم كه او اين خرابه را گلستان خواهد كرد.

3- چگونه بايد اعتراض كرد؟ اگر شما به واقع معتقد به تقلب هستيد، خب مي توانيد اعتراض كنيد ولي بايد بدانيد كارهايي مثل اتوبوس و ماشين و مغازه آتش زدن يا شيشه هاي اماكن و منازل را شكاندن مال سي سال پيشه و اين روش ها ديگه قديمي شده و فقط باعث توجيه رفتار خشونت آميز با شما ميشه. گرچه اين عكس جمهوريت هم خيلي جالبه: چه كساني این شیشه ها را به نام مردم شکست؟

4- واكنش دولت طبيعيه؟ همه 3 مورد بالا را گفتم كه اين مورد آخر را بگم: اين كاري كه عناصر حكومتي با معترضان مي كنند وحشتناكه، غير قابل باوره و ديوانه كننده است. اسامي 5 دانشجوي كشته شده دانشگاه تهران را ديده ايد؟ تصوير مردي كه ديروز با شليك گلوله در تظاهرات كشته شد را ديده ايد؟ آن مردك چاقو به دست را چي؟ اسرائيلي ها اين كار را با فلسطيني ها نمي كنند كه اينها دارند با مردم مي كنند. حتي رذل ترين ها هم تير را به پاي تظاهر كننده بي دفاع مي زنند و نه به مغزش. با ديدن اين عكسها ادم از مسلمان بودن و ايراني بودن خودم پشيمان میشه...

انتخابات

1- اينجا در مورد انتخاباته و اين پست تا شب هي به روز ميشه

2- پدرم ناظر صندوقي تو يكي از مناطق فقيرنشين اهواز بود و نتايجش اينطوري بود: احمدي نژاد 1200 و موسوي 400

3- همكارم رئيس يك صندوق تو مناطق متوسط رو به بالاي شهر بود : ميرحسين 900 و احمدي نژاد 400

4- يا ما درست لايه هاي زيرين اجتماع مون را نشناختيم و يا اينكه از قابليت هاي دوستان در وزارت كشور بي اطلاعيم.

5- قران بخوره تو كمر كسي كه تقلب بكنه

6- كسي نميدونه امتحان هاي دانشگاه چمران فردا برگزار ميشه يا نه؟

۷- یکی از دوستان که به احمدی نژاد رای داده میگه که خدا را شکر این دفعه هر گندی که زد دیگه نمیتونی به من پیله کنی.. آخه این دفعه دیگه رای من باعث برنده شدنش نشد خودشون زحمت کشیدن...

محسن رضايي

تا پريشب راي من موسوي بود، اما اين دو تا مناظره آخري راي مرا عوض كرد: محسن رضايي

پ ن۱: اصلا یکی از دلایل رای من به موسوی همین بود که من هم تا چند روز پیش فکر می کردم که رای به رضایی یعنی سوزاندن رای. ولی خب حداقل تو دور اول من سعی می کنم کار خودم را بکنم و اگر کشید به دور دوم اون وقت مجبور به انتخاب بین بد و بدتر بشم.

پ ن۲: اتفاقا سابقه محسن رضایی کاملا روشنه و مثل موسوی و کروبی نیست که از گذشته خود فراری هستند. دیدید دیشب چقدر صریح گفت که من اول انقلاب چه می کردم و هرچی هم احمدی نژاد میخواست بگه که این کار شما بد بوده ولی محکم سر حرفش ایستاد.

اندر حكايت درس خواندن يك متاهل شاغل

امروز ما خير سرمان قراره كه انتخاب واحد كنيم ولي دو تا مشكل كوچيك اين وسط هست:

اوليش سايت دانشگاه چمرانه كه از صبح تا الان The page cannot be displayed ميزنه و دوميش هم خود منم كه شماره دانشجويي ام يادم رفته و سوميش هم اينه كه سركار خيلي سرم شلوغه! (خودت شمارش بلد نيستي).

راستي بهتون گفتم كه دانشگاه هنوز به ما كارت دانشجويي نداده! از اول ترم تا دو ما پيش مي گفتن كه ما كارت هامون طوريه كه بايد عكس روش چاپ بشه و چون دانشگاه دوربين ديجيتال نداره كه ازتون عكس بگيريم پس كارت هم بهتون نميديم!

فكر كن: تو كل دانشگاه چمران يك دوربين ديجيتال پيدا نميشه! تازه احتمالا خريدنش هم حرامه كه تا حالا نخريدن!

دو ماه پيش يك راه حل جديد كشف كردند: يك قطعه عكس بياريد تا اسكن كنيم و روي كارت چاپ كنيد، ما كه عكس را برديم ولي احتمالا دوستان اسكنر هم ندارند چون تا حالا كه به ما كارتي ندادند...

 

پ ن: همين الان زنگ زدم به يكي از هم كلاسي ها كه تو دانشگاه بود و رفت كار انتخاب واحد منو انجام داد، به قول معروف همه بايد ياري كنند تا آقا صادق شوهر داري نه ببخشيد درس بخونه

ترجمه

استاد فرموده بودند كه يك مقاله ترجمه كنيد در حد 30 صفحه ..... يك مقاله پيدا كردم و بردم نشونش دادم..... نگاهش كرد و گفت خوبه.... دو هفته وقت گذاشتم براي ترجمه اش... حالا كه بردم پيشش ميگه اين كه هم قديميه و هم علمي پژوهشي نيست، برو يكي ديگه ترجمه كن بيا! .... وقتي بهش گفتم كه استاد خودتون اين را دو هفته پيش تاييد كرديد چنان نگاه عاقل اندر سفيهي بهم كرد كه تا حالا اين قدر احساس حماقت نكرده بودم.... به شدت در حال ترجمه مقاله دومم.

 

پ ن: از اونجايي كه هركي درباره انتخابات حرف نزنه، خره، بايد بگم كه مردم ميدونند كه احمدي نژاد را نميخوان ولي مثل هميشه دقيقا نميدوند چي مي خوان! به احتمال زياد موسوي مياد بالا و رئيس جمهور ميشه ولي بعدش دوباره همه سرخورده ميشن كه اين چي بود و قرار نبود اينطوري بشه و از اين خزعبلات. تقريبا اكثر دوستان ميدونند كه من معمولا به كانديداي اصول گرا راي ميدم و طبق روال اين دفعه هم به موسوي راي ميدم...

سلام

1- سلام

2- اگر مدتي در اين خزعبلات تاخير شد، نه به علت شلوغ بودن سرم و نه به علت نداشتن موضوع بود، كه تقريبا هر روز همه وبلاگ هاي بروز شده را مي خوندم و براي نوشتن هم موضوع زياد دم دست بود. اما حسش نبود! نميدونم چرا نوشتن اون كشش قبلي را برام نداره: چه وبلاگ خودم و چه نظر گذاشتن براي بقيه وبلاگ ها.

3- اول از خودم بگم: 4 تا از مقاله هاي اين ترمم را نوشتم و ارائه دادم ( يكيش مشترك بود) و اين هفته دارم روي آخريش كار مي كنم. محل كارم هم عوض شده و به پروژه اي اومدم كه احتمالا سال ديگه اين موقع وقت دستشويي رفتن هم نداشته باشم، چه برسه به وبلاگ خوني و وبلاگ نويسي. ولي خب فعلا هنوز تو مقدمات پروژه ايم و به قولي آرامش قبل از طوفانه.

4- مي بينيد ما بچه هاي وبلاگستان چقدر زود بزرگ شديم، يادتون كه نرفته: ما همون هايي هستيم كه 4 سال پيش اصلا بهونه آشنايي مون با هم ديگه انتخابات رياست جمهوري بود، الان غير از يكي دو نفر پيله مثل مهدي محسني، ديگه كسي تو اون وادي ها نيست و به قولي اينقدر سرمون گرم زندگي شده كه اصلا تو فكر انتخابات و مافيهايش نيستيم. ميگيد نه: سردسته اون موقع ما براحتي تو اين ايام تازه از حج برگشته و چنان هاله نوراني اي دور و برش را گرفته كه فكر كنم فقط به هاله دارها راي بده.

5- رستوران ريورسايد را هم خراب كردند، به همين راحتي! دوشنبه از كنارش رد شدم، سرجاش بود. سهشنبه از كنارش رد شدم، با خاك يكسان شده بود. شنبه هم از روش رد شدم: جاي قبلي اون يك جاده كشيده بودند. گرچه نگذريم كه تو اين ماجراي ريورسايد بحث پارتي خودش را خوب نشون داد: ريورسايد به همراه چند تا خونه نزديك اون تو طرح جاده ساحلي قرار گرفته بودند: اهالي خونه ها را شب عيدي و تو هفته اخر اسفند به زور مامور از خونه هاشون بيرون كردند و به ريورسايد بيشتر از يكماه بعد از عيد هم فرصت دادند. اگه ميشد به ريورسايد فرصت داد، حتما ميشد به اون بنده خداها هم فرصت داد كه شب عيدي را حداقل آواره نشند.

6- گفتم ريورسايد، ياد يكي از دوستان مجازي افتادم كه هميشه دوست داشت دوباره بياد اهواز و بره ريورسايد. دوستي كه اين روزها، روزهاي خوبي را سپري نميكنه و من هم گرچه تا وبلاگش بروز ميشه، ميخونمش ولي نميتونم نظري براش بگذارم: شما براي ادمي كه داره از همسرش جدا ميشه و اين جدايي احتمالا به جدا شدن از پسرش (كه اميداورم هيچوقت اينطور نشه) مي انجامه چي ميگيد؟ دلداري اش ميديد؟ نصيحتش مي كنيد؟ نميشه! شما حتي نميدونيد ماجرا چيه و دلايل طرف مقابل را هم نشنيديد و اصلا شناختي از اين ماجراها نداريد... من اينطور مواقع خفه ميشم!

7- يوزارسيف هم كه تموم شد. گر چه به قول يكي از دوستان اگر اين ميزان آبي كه كارگردان به اين سريال بست را به مصر مي بستند كه اصلا اين قحطي به وجود نمي آمد، ولي خب احسن القصص را هرجور هم كه تعريف كني زيباست. كاش به جاي اينكه اين همه انتقاد، مدعيان خودشون دست به كار مي بردند و نمونه بهتري مي ساختند. تو اين مملكت كه يكروز قيف نيست و يك روز مامور... همين كه آقاي سلحشور همت كرد و دست به كار شد خودش يه خسته نباشيو يك آفرين بزرگ مي طلبه.

8- اين خواهرزاده من باعث شده تا من خيلي چيزها را كشف كنم: مثلا اينكه با پاي بچه ها ميتونيم دماغشون را بخارونيم، من امتحان كردم حتي شست پاشون تو سوراخ دماغشون هم ميره، فقط بعدش نامردها جيغ و دادشون ميره آسمون!

9- سعي مي كنم بيشتر بنويسم: نوشتن تو وبلاگ هيچ حسني كه نداشته باشه نميگذاره ادم به يكنواختي بيفته.

استقلال

1- ديروز از صبح تا ظهر تو اداره تقريبا هيچ پرسپوليسي اي نمونده بود كه منو بشناسه و نياد در اتاق من را باز كنه و يك تيكه به ما (من و رئيس استقلالي من) نندازه. بعضي هاشون را حداق چهار پنج ماه بود كه نديده بودم ولي ديروز همه شون را زيارت كردم، نيازي به گفتن نيست كه صبح تا حالا يكيشون را هم نديدم.... خدا جاي حق نشسته!

2- اعتراف ميكنم كه هيچ اميدي به قهرماني استقلال نداشتم، به خاطر همين هم ساعت 4 كه رسيدم خونه، موبايل را بيصدا كردم و راحت گرفتم خوابيدم. ساعت هفت و ربع بود كه از صداي ويبره موبايل بيدار شدم. سعي كردم بيخيال بشم ولي انقدر زنگ خورد كه اعصابم خراب شد و گوشي را برداشتم: تا ديدم كه تماسهاي بي پاسخم همه استقلالي ها هستند شستم خبردار شد و از جا پريدم....

3- همه ميدونيم كه قهرماني استقلال پاك نبود: تماسهاي مشكوك با بازيكنان تيمهاي حريف روز قبل از بازي حداقل يكي از كارهاي استقلالي ها بود كه فاش شد. ولي خب بقيه هم براي استقلال كم نگذاشتند، اين نامردي هاي كه تو اين يكماهه سر قلعه نويي دراوردند را همه مي دانيم: از جريان انتخاب سرمربي تيم ملي تا بحث تباني و بيانيه هاي مايلي كهن.

4- بيشتر از همه دلم براي ابراهم زاده سوخت: آدم با اخلاقي كه كارش را بلد است و به نظرم به راحتي ميتوان اسمش را نسخه ارتقا يافته مجيد جلالي گذاشت كه البته ديروز توسط خود همين مجيد خان جلالي به سختي به زمين زده شد. برتري ابرهيم زاده نسبت به جلالي، غر نزدن هايش هست كه به نظرم او را از تمام مربيان ايران ممتاز مي كند.

5- استقلال قهرمان شد ولي يادتون باشه كه استقلال اگه قهرمان هم نميشد باز چيزي از ارزشهايش كم نميشد: تيم بايد شخصيت قهرماني داشته باشه نه اينكه مثل بعضي تيمها (كه رنگ پيرهنشون شباهت عجيبي به رنگ لنگ و آفتابه داره) فقط هارت و پورت كنه

عيدانه

1- سال نو كه خوب شروع نشد: از صبح آنقدر مشغول كار بوديم كه نفهميديم كي سال تحويل شد و تازه نيم ساعت بعد سال تحويل فهميدم كه ريش هام را نزدم! تازه ماهي امسالمون هم به شب نكشيد و عمرش را داد به شما.

2- واقعا اگر امسال كلاه قرمزي نبود به چه اميدي مي نشستيم پاي تلويزيون، گند زدند امسال حضرات! ولي دو تا فيلم خوب تو اين ايام ديدم: بنجامين باتن و گران تورينو. اولي را كه سگ و سوتك هم ديده اند ولي دومي را اگر نديده ايد حتما ببينيد. كارتون ماداگاسكار 1 و 2 را ديدم، بدون تعارف تبليغشون بهتر از خود كارتون ها بودند، ياد شيرشاه و اناستازيا و شرك به خير!

3- درس؟ عمرا! فقط الكي خودم را خونه نشين كردم...

4- من ماشين را هنوز نبردم معاينه فني، كسي خبر داره تو خود شهر هم گير ميدن يا فقط براي مسافرتهاي بين شهري برچسب معاينه فني الزاميه؟

5- هوا كه اينجا خوبه و همين الان هم داره بارون ميزنه. از اول سال هم خدا را شكر گرد و خاك خيلي كمتر از سال گذشته بوده، دعا كنيد كه همينطور ادامه پيدا كنه كه شايد اين حساسيت من به گرد و خاك از بين بره

سال نو مبارك

سال 87 هم تموم شد و ميخواستم يك مروري بكنم به اتفاقات جالب امسال براي خودم مثل قبولي دانشگاه يا برگه خوردن چكم يا تولد بچه خواهرم يا بقيه چيزهايي كه براي من يكي حداقل مهم بودند. ولي خب ذهنم رفت طرف اينكه يكسال ديگر هم از عمر ما گذشت و ما جماعت وبلاگ نويسي كه اكثرمون از اواخر 83 يا اوايل 84 به مناسبت شروع بكار بلاگفا و بعد از اون هم انتخابات رياست جمهوري با هم آشنا شديم و الان ديگه كم كم داريم به دهه چهارم زندگي ميرسيم، واقعا چند تا از ما به اون چيزي كه ميخواستيم يا اون چيزي كه قرار بوده تو اين 30 سال برسيم، رسيده ايم؟ اصل قرار بوده به جايي برسيم؟ مرگ اريك حتي براي مني كه نميشناختمش يك پيام خيلي مهم داشت: " مرگ همين نزديكي هاست، از يادش نبريم!" 
ببين آخر سالي دارم چه چرت و پرتهايي ميگم، بي خيال! امسال عيدي قرار نيست هيچ جا برم و ميخوام بشينم گوشه خانه و درسم را بخونم و بنده خدا خانم جان هم پاسوز منه ولي نشون به اين نشون كه من 15 فروردين ميام ميگم: "حتي يك كلمه هم نخوندم"
خوش باشيد و خرم، عيدتون مبارك!

عجب خانم دكتري خورد به پستم

همه چيز سر سفره ناهار روز شنبه شروع شد: پر كردگي دندون آخر سمت چپ پايين افتاد!
روز دوشنبه بين دو كلاسم گفتم برم درمانگاه شركت تا دندونپزشك درستش كنه. خانم دكتر تا ديدش گفت كه اين دندان عقله و اينقدر پوسيده شده كه ارزش دوباره پر كردن را نداره و بايد بكشمش. من ساده دل هم گفتم خانم دكتر من دو ساعت ديگه بايد جايي باشم تا دو ساعت ديگه خوب ميشه؟ گفت اگه نخواي حرف بزني مشكلي ايجاد نميكنه. منم با كشيدن دندون مربوطه موافقت كردم.
چشمتون روز بد نبينه يه چيزي مثل پيچ گوشتي دو پهلو داشت هي ميگذاشت دور و بر دندان و با دست محكم تقه ميزد پشتش و بعد يك گيره مينداخت دور دندون و ميكشيد، اما دندونه ميشكست و از اون گيرهه در ميرفت! اين پروسه دوبار تكرار شد و توبار سوم خانم دكتره كه خودشم خسته شده بود گفت اين دفعه يا دندونت كنده ميشه يا كله ات هم باهاش ميكنم! خنده ام گرفت، چند سال پيش موقع كشيدن دندون بايد چند نفر مريض را ميگرفتند تا بتونه درد را تحمل كنه حالا وسط كار خانم دكتره با من شوخي ميكرد و منم با همون دهن پر از  گيره و خون و تكه دندون داشتم ميخنديدم! خدا بيامرزه پدر كسي كه ماده بي حسي را اختراع كرد!
جاتون خالي بعد از نيم ساعت تلاش بي وقفه، بالاخره تو بار سوم دندان ما كند! ولي خب عوارضش تا به امروز كه 5 روز از اون ماجرا ميگذره هنوز دامن كه نه ولي پاچه ما را گرفته:
48 ساعت طول كشيد تا خون مربوطه بند اومد و منم مجبور شدم با همون دهن پرخون برم سر كلاس! تا يكي دو روز بعدشم هنوز خونابه از محل مربوطه جاري بود. هنوز فكم درست و حسابي باز نميشه و مجبورم قاشق را نصفه بگذارم داخل دهان! درد هم كه مگو و مپرس هنوز روزي دو سه تا پروفن مجبورم بخورم....
به هر حال هيچوقت گول حرفهاي دكترتون را نخوريد و به همين راحتي تن به كشيدن دندان ندهيد مخصوصا كه دم عيد باشه و شما مجبور باشيد هم سركار بريد و هم سركلاس و هم تو امور مربوط به خانه تكاني شركت كنيد!

تعطیلی های سال 88

اول تعطیلی های سال 88 را یه نگاهی بیندازید تا بهتون بگم:
شنبه (جمعا 5 تعطیلی): اول فروردین (عید نوروز) – 7 آذر (عید قربان) – 5 دی (تاسوعا) - 24 بهمن (رحلت پیامبر) - 29 اسفند (ملی شدن صنعت نفت)
یکشنبه(جمعا 4 تعطیلی):  2 فروردین (عید نوروز) – 29 شهریور (عید فطر) -  15 آذر (عید غدیر) – 6 دی (عاشورا) 
دوشنبه(جمعا 4 تعطیلی): 3 فروردین (عید نوروز) – 15 تیر (میلاد امام علی) – 29 تیر (عید مبعث) - 26 بهمن (شهادت امام رضا)
سه شنبه(فقط یک تعطیلی): 4 فروردین (عید نوروز)
چهارشنبه(جمعا 2 تعطیلی): 12 فروردین (روز جمهوری اسلامی) – 22 مهر (شهادت امام صادق)
پنج شنبه(جمعا 5 تعطیلی):  13 فروردین (روز طبیعت) - 7 خرداد (شهادت حضرت فاطمه) –  14 خرداد (رحلت امام خمینی) – 22 بهمن (پیروزی انقلاب) – 13 اسفند (میلاد پیامبر)
جمعه(جمعا 4 تعطیلی):  15 خرداد (قیام پانزده خرداد) – 16 مرداد (تولد امام زمان) – 20 شهریور (شهادت امام علی) – 16 بهمن (اربعین)

1- در طول سال 88  در ایران 25 روز تعطیل رسمی داریم که 4 تاش خورده به جمعه و سوخت شده و برای امثال ما که پنج شنبه ها تعطیل هستیم 5 تا تعطیلی پنج شنبه را هم که باهاش جمع کنی میشه 9 تعطیلی سوخت شده: چیزی مثل فاجعه!
2- برای امثال ما تعطیلی فقط شنبه یا چهارشنبه اش میارزه: 5 تعطیلی شنبه که البته دوتاش عزاداریه یک خبر خوبه که تا حدودی از عمق فاجعه مورد قبل کم میکنه.
3- از کل 25 تعطیلی یکسال شمسی 15 تاش مال جشن و سروره و 10 تاش مال عزاداری، این برای اونهایی که میگن تو ایران همه اش عزاداریه
4- دقت می کنید که 14 و 15 خرداد خورده به پنج شنبه و جمعه، چه حالی از شمال بروهاش گرفته شد!
5- اردیبهشت و آبان ماههای بدون تعطیلی هستند (مفت چنگ اساتید و معلم ها). خرداد و مرداد هم ماههایی هستند که بالقوه بدون تعطیلی هستند (یعنی تعطیلی هاشون فقط پنج شنبه و جمعه است)
6- عجب روز نحسیه سه شنبه ها: یک تعطیلی اون هم عید نوروز، محسن چاوشی حق داشت!
7- برای اونهایی که ترم پاییز سال 88 باید برن دانشگاه میگم: تو انتخاب واحد از روزهای دوشنبه و سه شنبه دوری کنید، لامصب ها یک تعطیلی در طول ترم پاییزه 88 ندارند.

8- این هم لینک تقویم 88
9- این هم برای رفع خستگی

آب اهواز

1- دو سالي است كه براي جلوگيري از كم شدن فشار آب مجبوريم هر هفته دل و روده شيرهاي آب و دوش حمام را بيرون بريزيم تا سنگريزه ها و آشغالهايي كه همراه با آب مياد و در شير آب يا دوش حمام گير ميكنه را تميز كنيم. شايد برايتان غيرقابل باور باشد كه ما چه چيزهايي از اين شير آب بيرون مي كشيم، يكبار بايد عكسش را بگيرم و اينجا بگذارم.

2- اين روزها يكي از ملزومات ضروري هر خانه در اهواز دستگاه تصفيه آب خانگي است كه قيمتش 250 هزار تومان و يك كابينت هم فضاي اشغال شده و تعويض هرچند وقت يكبار فيلترهاش هم دردسرش است. مطمئن باشيد كه آب اهواز بدون وجود اين دستگاهها غيرقابل خوردن يا حتي بوئيدن است چرا كه تازگيها بوي افتضاحي هم مي دهد.

3- يكي از همكارها دستگاه اندازه گيري سختي آب (نميدونم اين چه صيغه ايه، پس نپرسيد) تو خونه داره ميگه سختي آب چشمه اي نزديك اراك را اندازه گرفته كه 18 بوده، سختي آب تصفيه شده با دستگاههاي تصفيه آب خانگي 9 و سختي آب لوله كشي اهواز نزديك به 2400 است.

4- ديشب جايي مهمان بودم. يكي از مهمانها هم جزو كارشناسان منابع طبيعي بود. تعريف مي كرد كه تازگيها يكي از همكارانش يكسري آزمايشات روي آب اهواز انجام داده وقتي درباره نتيجه آزمايشات ازش پرسيده اند جواب داده: از من به شما نصحيت كه حتي تو دستشويي هم خودتون را با آب عدني بشوريد و از آب لوله كشي استفاده نكنيد، اين آب حتي براي نوشاندن به حيوانات هم مناسب نيست چه برسه به آدمها.

5- بالاخره هر چقدر هم پاستوريزه باشي يكجاهايي بايد از آب شهري استفاده كني، مثلا مسواك زدن. بگذريم كه من عمرا چاي اي كه با آب معدني درست شده باشه را نميتونم بخورم و حتما بايد با آب لوله كشي چاي درست كنم.

عکس طرف با چادر نمازش

عكس اول:

لینک کمکی اول

لینک کمکی دوم

عكس دوم:

لینک کمکی اول

لینک کمکی دوم

من و جوجه

" من و جوجه" از کتاب "بازی عروس و داماد" مجموعه داستان های کوتاه بلقیس سلیمانی.
مادر گلاب را که ریخت روی قبرم، فهمیدم حالش خیلی خوب است؛ یک لبخند او، یک لبخند من، اوضاع جور بود.
گفت: مادر! مسعود! برای جوجه – بلافاصله اصلاح کرد – برای خواهرت خواستگار آمده، پسر خوبی است، دستش به دهنش می رسد، تحصیل کرده است. آمده ام ازت اجازه بگیرم! به به! بالاخره ما را هم داخل آدم حساب کردند. مادر گفت: برادر بزرگش هستی، اجازه تو شرط است.
مادر دوروبر قبرم می پلکید و حرف می زد. همانجا هم دو رکعت نماز خواند؛ نفهمیدم نماز شکر خواند یا حاجت.
مادر که رفت، جوجه آمد. خدایی اش جوجه برای خودش یک پا خانم شده بود، از آن چشم های موشی و دماغ پهن بچگی اش خبری نبود. وقتش بود، باید شوهر می کرد.
از نحوه نشستن و زل زدنش به عکسم فهمیدم که اوضاع خراب است. طلبکار بود، درست مثل بچگی هایش.
گفتم: چی شده، طلب داری؟
گفت: به تو هم می گویند بزرگتر، دارند منو بدبخت میکنند، یک کاری بکن.
گفتم: جوجه شلوغش نکن، از کی تا حالا شوهر کردن بدبخت شدن است؟ آن هم برای پیردخترهایی مثل تو!
گفت: مسعود یک چیزی بهت می گویم ها.
می دانستم که می گوید. خوبی ات نداشت به شهید چیز ناجوری بگوید.
گفتم: بنال!
گفت: پسره از آن بی بته هاست. جلف و حقه باز و تازه به دوران رسیده و ....
گفتم: اووه.... بس است.
گفت: خب یک جوری حالی مامان بکن که این پسره به درد من نمی خورد.
گفتم: چه جوری؟
گفت: مثل همیشه، برو تو خوابش.
گفتم: خرج دارد.
گفت: باز هم؟
گفتم: بله.
گفت: بنال.
گفتم: مبلغ ده هزار تومان به امامزاده طاهر بدهکارم.
گفت: وا! نذر داشتی؟
گفتم: نه، ازش قاپیدم.
گفت: داداش!
گفتم: ها؟ شهید نمی تواند از این کارها بکند؟
گفت: دا...دا...ش...
از آن داداش هایی که تا آخر دنیا کش می آیند.
گفتم: قصه اش قدیمی است؛ وقتی بچه بودیم با بچه ها که فوتبال می کردیم، شرط می بستیم هر کی برد، برای بقیه نوشابه بخرد، تو هم که میدانی، پول مول تو جیب ما یخ. این بود که با اجازه شما و امامزاده طاهر گاه گداری دو قرون یا پنج قرون از امامزاده قرض می گرفتیم، باش قرار می گذاشتیم بزرگ که شدیم، دو برابرش را به آقا برگردانیم. خب خودت می بینی که ما به بزرگی نرسیدیم.
جوجه هاج و واج نگاهم می کرد.
گفتم: کوتاه بیا دختر، بگو پول امامزاده را می دهی یا نه؟
گفت: ندهم، چه کار کنم.
گفتم: آ بارک الله.
شب رفتم تو خواب مادر، روی تپه ای ایستاده بودم که دور و برم پر بود از بوته های خشک. شروع کردم بوته ها را کندن، حالا نکن، کی بکن. بعدش هم از خواب مادر پریدم بیرون.
تمام روز مادر گیج بود، نمی توانست تعبیر خوابش را بفهمد.
فردا شب رفتم تو خوابش؛ چاره ای نبود، با جوجه قرار و مدار داشتیم. نشستم به نقاشی کردن و هر لحظه منتظر بودم که مادر یکی از آن پس گردنی های بچگی را نثارم بکند، که نکرد.
یک نقاشی کردم از شیطان؛ ظاهری آرام، سربه زیر، با یک برق شیطانی در چشم هایش.
همه فردای آن روز هم مادرم گیج بود؛ نمی توانست تعبیر خوابش را بفهمد، الحق من هم نقاش خوبی نبودم.
بالاخره شب سوم، پابرهنه پریدم وسط خواب مادر که انگار یک نهر بود، و راست و پوست کنده گفتم: مادر من، این چه کاری است با جوجه می کنید؛ این پسره به دردش نمی خورد. فردای آن روز مادرم خواستگار جوجه را جواب کرد.
هفته بعد باز هم جوجه آمد. از نشستن و قیافه کلکش فهمیدم چیزی می خواهد، درست مثل بچگی هایش.
گفتم: بنال.
گفت: برو تو خواب آقا صادق، همان همسنگری خودت، همان که یک بار کنار قطار، من و مامان دیدیمش.
گفتم: خب؟
گفت: خب که خب، بگو بیاید خواستگاری من!

تقويم دانشجويي

جلسه آخر ترم قبل يكي از اساتيدمون كه تقريبا هر ترم باهاش يكي دو كلاس داريم، تقريبا 10 دقيقه وقت برامون گذاشت كه توضيح بده ترم بهاره كوتاهه و حتما قبل از 22 بهمن سركلاس حاضر باشين و كلاسها را تشكيل بدين...
امروز كه سه هفته از شروع ترم جديد گذشته و يك هفته هم از 22 بهمن، هنوز همون استاد محترم هنوز ضرورتي براي تشكيل كلاس نديدند و حتي امروز كه همه بچه ها هم حاضر بودند ايشان تشريف نياوردند!

تفاوت سبك زندگي

اين مدتي كه تهران بودم يك نكته توجه من را به خودش جلب كرد: ساعت 10 شب ديگه همه چي تعطيل بود، بطوريكه حتي سوپرماركت ها هم تعطيل مي شدند و حتي رفت و امد ماشين ها هم به شدت كم ميشد. نميدونم فقط تو مركز شهر كه ما بوديم ماجرا اينجوريه يا همه كلا سبك زندگي تو تهران اينجوريه كه مغازه ها يكسره از صبح باز هستند و به جاش شبها زود تعطيل مي كنند.
تو اهواز به علت گرماي هوا معمولا شش هفت ماه از سال بين ساعتهاي 12 ظهر تا 7 عصر زندگي در خيابانها كاملا تعطيله و مردم اجبارا تو خونه و زير كولر به سر مي برند. اين توفيق اجباري يك سبك زندگي كاملا متفاوت را براي ما رقم زده: معمولا بازار و مغازه ها (حتي سوپرماركت ها) تعطيل مي كنند و به جاي آن شبها تا ديروقت (معمولا تا 12 شب) زندگي در شهر جريان داره.

خان دایی

خان دایی شدیم،همین دیروز صبح ساعت هشت و نیم:


یک سوال فنی: بچه ها موقع تولد نباید چشمشون بسته باشه؟

یک قول: به محض اینکه چادر نمازه را سرش کرد عکسش را همینجا میگذارم

دو لینک کمکی برای دوستانی که عکس برایشان باز نشد: لینک یک و لینک دو

رفقای خوب

خوابگاه دانشجویی ما یک حیاط برگ داشت که بچه ها توش فوتبال بازی می کردند. پنجره اتاقهای ضلع جنوبی خوابگاه هم رو به این حیاط باز میشد. معمولا سروصدای فوتبال بازی کردن بچه ها باعث اعصاب خوردی ساکنین این اتاقها میشد. یکبار که داشتیم فوتبال بازی می کردیم یکدفعه دیدیم که یک پلاستیک پر آب از طبقه پنجم گرومبی افتاد وسط وسط و ترکید و هرکی دور و برش بود خیس آب کرد! بعدش هم کله یکی از رفقای شمالی مان از پشت پنجره پیدا شد که هر هر می خندید. اما شما که دانشجو جماعت را می شناسید: پررو! ما هم بنا به همین اصل به بازیمان ادامه دادیم و او هم مرتب پلاستیک آب پرت میکرد. من که خسته شده بودم دیگه بازی نمی کردم و حواسم به کیسه آبها بود که هروقت پرت کنه، داد بزنم و بچه ها را فراری میدادم. یکدفعه دیدم پلاستیکی پرتاب شد که مایع درونش زرده و کف کرده، سریع دوزاری ام افتاد و داد زدم: بچه ها این یکی شاشه ، در برید!!!
از بخت بد یکی از رفقای نیشابوری من نتونست در بره و پلاستیک کنارش ترکید و هیکلش کلا پر شاش این همدانشگاهی شمالی ما شد!
فکر می کنید عکس العمل این رفیق نیشابوری چی بود؟ عمرا اگه حدس بزنید: این بابا هم پا شد رفت دم اتاق این رفیق شمالی ما و ظرفهای غذاشون را پیدا کرد و شروع کرد به شاشیدن تو اونها تا انتقامش را گرفته باشه...
اینکه بعدش چه اتفاقی افتاد  زیاد مهم نیست، مهم این قسمت ماجراست که این سری که رفتم تهران از اوضاع و احوال این دو تا دوست خبر گرفتم. فهمیدم که دوتاشون فوق مدیریتشون را گرفتند و الان هر دوتاشون تو حوزه کاریشون آدمهای معروفی هستند: او رفیق شمالی چندین کتاب چاپ کرده  که خیلی هاشون منابع کنکور ارشد محسوب میشند و خودش هم یکی اساتید بنام کنکور ارشد تو تهرانه. اون رفیق نیشابوری هم تو حوزه کاری اش خیلی موفقه و تازگی ها هم با معروفترین آدم رشته اش تو ایران یک کتاب مشترک داده بیرون!!!!!

من برگشتم!

1- سلام من برگشتم! جاي شما خالي، خوش گذشت.
2- سوغات سفر تا دلتون بخواد فيلم و دي وي دي بود. لاست را هم خريدم و بايد وقت بگذارم و چهار سري اش را پشت سر هم ببينم. بعد از مدتها هم سولاريس تاركوفسكي را گير اوردم اما ضدحالش اين بود كه زيرنويس نداشت. به هرحال ممنون از ليلا. فيلمهاي اسكاري را هم تقريبا همه را گير اوردم بايد همشون را ببينم تا نظر نهايي خودم را اعلام كنم!!!!!
3- همچنان جاتون خالي اين مدت هتل نادري بوديم. همه چي اش خوب بود غير از دستشويي اش كه گلاب به روتون فرنگي بود! 24 ساعتي با هم كلنجار رفتيم تا به تفاهم رسيديم.
4- يكي از مزاياي اين هتل جاي خوبش بود كه دسترسي به تمام بازارهاي مختلف را در كمتر از ربع ساعت امكان پذير مي كرد در تهران بي در و پيكر شما با اين ترافيك وحشتناكش اين يك نعمت بزرگ بود. اصلا همين ترافيك بود كه من را فراري داد. ميگم شما تهراني ها ساعت چند از سركار ميرسيد خونه؟ كي ميخوابيد؟ كي زندگي مي كنيد؟
5- عجب فشار آبي داريد شما تهراني ها! ما اينجا كنار رود كارون بايد به دوش التماس كنيم تا يك ذره آب بريزه رومون اما اونجا فشار آب ماشالله آنقدر خوب بود كه حس ميكرديم كه تو جكوزي تشريف داريم.
6- تو اين يك هفته خيلي بيشتر از چهار سال دانشجويي تهران را شناختم. باورتون ميشه من تو اين 4 سال دانشجويي فقط يكبار رفته بدم بهارستان و دو بار هم توپخونه، تازه خيلي جاها مثل دربند، ميدون فردوسي، چهارراه استانبول و... پا نگذاشته بودم. درست مثل يك بچه سربراه از وليعصر كه خوابگاهمون بود يك راست ميرفتم ونك كه دانشگاهمون بود يا حداكثر تا سر ميرداماد كه برم سركار. ديگه اوج قرتي بازيمون قدم زدن تو بلوار كشاورز و رفتن به پارك لاله يا سينما بلوار بود. اما اين يك هفته كل منطقه طرح ترافيك را مثل كف دست ياد گرفتم.
7- يكي از بچه هاي دوران دانشگاه را هم ديدم و كلي خاطرات اون زمان را زنده كرديم و سراغ بقيه رفقا را گرفتيم كه سرنوشت دوتاشون خيلي برام جالب بود كه در پست بعد راجع بهشون مي نويسم.
8- اين سركار ما بلاگفا و كليه وبلاگهاي مربوطه اش را فيلتر كرده بقيه جاها هم همينطوره؟ موندم ديگه وقت آزادم را تو محل كار چكار كنم؟

خدمات الكترونيك

اين ماجراي خدمات الكترونيك هم براي خودش داستاني شده:
قبلا قبض ميومد در خونه و ميرفتيم بانك پرداخت مي كرديم
حالا قبض مياد در خونه و ما قبض به دست راه مي افتيم تو سطح شهر كه يك عابر بانك سالم پيدا كنيم كه قبضمون را پرداخت كنيم، بعد از دو سه ساعت ميفهميم كه "عابر بانك سالمم آرزوست!"  با سري افكنده به خونه برميگردم و فردا صبحش اول وقت ميرم بانك و قبض را پرداخت مي كنم
پ ن: ممنون از لطف دوستان تهراني بابت كمك، كمكهاي شما را تا بعدازظهر امروز پذيراييم