شبهاي روشن
از آدمهای بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم. اگه کسی حرفِ این مجسمهها رو باور کنه، باید بین خودش و مردم نرده بکشه… من این حرفها رو باور کردم. اصلاً باورکردنی هست؟ … توانا بود، هر که دانا بود. واقعاً؟ … من با اینها غریبهام … با مجسمهی آدمها … با آدمهای مجسمه …
اینجا نمیشه به کسی نزدیک شد، آدمها از دور دوستداشتنیترند. شاید میترسم … شاید خیالاتیام و میترسم با پیدا کردنِ دوست مجبور بشم از خیالبافی دست بردارم … امّا اگه دو نفر به قیمت دوستی، مجبور بشن تا آخر عمر بههم دروغ بگن، بهتره تنهایی بشینن و به چیزایی فکر کنن که دوست دارند.
روشنی زیادم چیز جالبی نیست. آدم همه چیزُ میبینه و همه اونُ میبینن. توی تاریکی آدم میتونه خیال کنه چیزی، جایی، کسی منتظر شه. امّا تو روشنایی اصلاً خبری نیست … معلوماه که خبری نیست …
رویا – شما چرا تنهاییاید؟ … هیچوقت فکر نکردی که میشه از تنهایی دراومد؟
استاد: شما اگه منتظر کسی نبودین، سوار اون ماشین میشدین که از تنهایی در بیاین؟
رویا – نه! میگشتم دنبال آدمی که مثل خودم باشه.
استاد: من نمیگردم. چون از خودم هم خوشام نمیآد!
رویا – آدم عجیبی هستید.
استاد: شما هم همینطور.
من از مردم همین شهرم. همهی آدمهای این شهر ُ هم دوست دارم. چون تقریباً هیچکدومشون ُ نمیشناسم.
رویا – شما آدم موفقی هستید. چیزهای زیادی میدونی.
استاد: دونستن خوشبختی نمیآره.
رویا – راحتی که میآره. آدمی که میدونه خیالاش راحتاه.
استاد: شایدم همین دونستن عذاباش بده.
رویا – مهم نیست اگه دنیاش عوض شه به عذاباش میارزه.
دیالوگ ها از اینجا کپی شده اند.
پ ن: يكي از بهترين عاشقانه ايراني كه تا حالا ديدم (شايد حتي بهتر از ليلا و گاهي به آسمان نگاه كن). شنيده بودم فيلم خوبيه ولي نميدونستم اينقدر. از اون فيلم هايي كه هر وقت خسته شدي ميتوني 5 دقيقه اش را بگذاري و ببيني از هر كجاي فيلم هم بذاري مهم نيست همه اش قشنگه.