امور شهریه، معاون آموزش، دبیرخانه
این مسیری بود که مسئول آموزش رشته مون برای تایید گواهی اشتغال به تحصیل جلوی پایم گذاشت، چاره ای نبود اول طبقه پایین و امور شهریه:
خوان اول به سلامت گذشت حالا طبقه چهارم معاون آموزش:
من نمیدونم چرا دانشگاه آزاد با این همه پولی که از این دانشجوهای بخت برگشته میگیره برای این ساختمان چهارطبقه یک آسانسور نگذاشته که این دانشجوها... ول کن بابا تو چقدر خنگی دانشگاه فقط به فکر ورزش کردن دانشجوهاشه وگرنه مگه خرج یه آسانسور چقدره؟ خب بالاخره هن هن کنان به طبقه چهارم رسیدم:
- سلام این گواهی اشتغال به تحصیل را باید بدم خدمت شما؟
- مدیر آموزش طبقه دوم!
- به من گفتند معاون آموزش
- طبقه دوم!
با پوزی گشیده دوباره دو طبقه را پایین برگشتم که ناگهان چشمتان روز بد یکدفعه دیدم چه صفی دم در اتاق مدیر اموزشیه! نزدیک به 30 تا پسر و 5 تا دختر توی دو صف جداگانه منتظر امضای مدیر محترم آموزش بودند. ناچار با سر و روی عرق کرده انتهای صف ایستادم و حسرت وار نگاهم را به در اتاق دوختم. نکته جالب این بود که نگهبانی که مسئول نظم بخشیدن به این صف بود به نوبت یک پسر و یک دختر به داخل می فرستاد و اصلا توجهی به تعداد افراد درون هر صف نمیکرد. اصلا من نمیدونم چرا این زنها اینقدر مظلوم نمایی می کنند همه جوره و همه جا از مردهای بدبخت سواستفاده می کنند تازه دو قورت و نیم شان همه باقی است! روز زن، مجله زنان، دانشگاه اختصاصی(الزهرا)، سازمان حمایت از زنان، فیمینست و هزار بامبول دیگه دارند که مردهای بدبخت یکیشون را هم ندارند...
تو همین افکار بیهوده غرق بودم که دیدم یک خانم از اتاق مدیر بیرون آمد و بجای اینکه پسری که نوبتش بود به داخل اتاق برود خانم دیگری سریع به داخل اتاق پرید و پسرک و نگهبان هم مثل دو تا مشنگ فقط به دخترک نگاه می کردند و لام تا کام حرف نزدند! این ماجرا دو بار دیگر هم تکرار شد و دختران درون صف انوری بدون توجه به صف پسرها مثل یک حیوان شریف سرشان را پایین می انداختند و به داخل اتاق می رفتند. داغ کردم و از صف بیرون آمده و سراغ نگهبان رفتم و گفتم:
- پس شما اینجا چکاره ای که خانمها هنوز نیامده زوری میرند درون اتاق آنوقت ما تو صف اینوری الان ربع ساعته تو گرما ایستادیم هنوز 20 نفر دیگه جلویمان هستند!
- آقا من چکار کنم من که نمیتونم دستشون را بگیرم از اتاق بیرونشان کنم
- آخه برای چی صف را جدا کردید اصلا آقا شما که اول صفید برای چی اینطوری مثل ماست ایستادی و نگاه دخترها میکنی!
بحث که به اینجا رسید ناگهان مدیر محترم داد زد: آقا چرا داد و بیداد میکنی بیا داخل ببینم؟
من هم خوشحال که حداقل داد و بیدادم باعث شد کارم زودتر راه بیفته سریع به درون اتاق رفتم؟
- سلام
- آقا برای چی سر و صدا راه انداختی؟
- آخه این آقای نگهبان یکی یکی از از خانمها و آقایان را میفرسته داخل در حالی که صفغ آقایان خیلی شلوغ تره و هرکس در باید نزدیک 40 دقیقه داخل صف بایسته تا نوبتش بشه در حالی که خانمها هنوز نیامده سریع کارشون راه میافته و شاید 3 دقیقه هم معطل نشند
- همینه که هست نمیشه که صفها را قاطی بکنم
- جناب مدیر اون نانوایی که صف زنها و مردهاش جداست اینجا دانشگاهه زن و مرد سر یک کلاس میشینند تازه من نگفتم که صفها را یکی کنه من میگم دو نفر از مردها را داخل بفرسته و یک نفر از زنها تا حداقل عدالت هم رعایت بشه.
- اصلا شما چرا اینقدر زیادید؟ کی گفته من باید کار همه شما را راه بیندازم اگر زیاد سر و صدا کنی در اتاق را میبندم و کار هیچ کدامتان را هم انجام نمیدم حالا هم برو بیرون سر صف بایست و سر و صدا راه ننداز!
آقا من را بگی با فکی افتاده و دستی درازتر از پاهایم در حالی که پوزخند خانمها را شانه ام سنگینی میکرد به سرجایم در صف برگشتم... بعد از 45 دقیقه بالاخره به سر صف رسیدم خانمی که جلوی صف زنها بود به درون اتاق رفت و موقعی که کارش تمام شد در حال بیرون آمدن از اتاق بود که ناگهان خانم حدودا 45 ساله ای که اول صف زنها بود خواست به درون اتاق برود دستم را جلویش سد کردم و گفتم:
- ببخشیدها ولی صفه الان نوبت آقایونه!
- دستت را بکش برای چی دسست را جلوی من میگذاری مگه خودت ناموس نداری!
- خانم برای چی چرت میگی من به شما میگم نوبت را رعایت کن شما به من میگی بی ناموس
- خفه شو تو به چه حقی به من دست میزنی تازه فحش هم میدی
- خانم من کی به شما دست زدم
بحث همینطور داشت بالا میگرفت که ناگهان مدیر محترم که متوجه سر وصداها شده بود از اتاق بیرون آمد:
- آقا باز که شما سر و صدا راه انداختی؟
- نه بابا من چکاره ام این خانم بدون نوبت میخواست بره داخل!
- آقای مدیر این آقا با دست منو هل میده
- چرا الکی میگی خانم من کی به شما دست زدم
- اصلا آقا من کار شما را انجام نمیدم اگر هم زیاد سر و صدا کنی معرفی ات میکنم کمیته انضباطی برو رد کارت ببینم
آقا من را بگی، سه ربع ساعت تو گرما ایستاده بودم اعصابم هم خورد شده بود تازه مردک میگفت کارت را هم انجام نمیدم من هم زدم به سیم آخر شروع کردم به پاره کردن نامه
- مرده شور خودت و دانشگاهتون و دانشجوهاتون را ببرند مرتیکه تو جلوی یه دستشویی وایسی نمیتونی آفتابه آب کنی بدی دست مردم حالا اومدی اینجا برای ما شدی مدیر آموزش و هرچی دهنت درمیاد به هرکس میگی
کاغذ پاره ها را پرت کردم تو صورتش و از ساختمان زدم بیرون...