ارتباط عابربانک و ازدواج مجدد

وقتی تو گرمای تابستون یک ساعت و نیم تمام شهر اهواز را بخاطر پیدا کردن یک عابر بانک سالم زیر پا بگذاری

وقتی بعد از اینکه نزدیک به 30 تا عابر بانک را امتحان کردی و هیچ کدامشان یک قرون پول کف دست تو نگذاشت

وقتی یک عابر بانک بدون اینکه پولی به تو بده 40 هزار تومان از حسابت کسر میکنه

وقتی عابر بانک آخری کارتت را بخوره و پس نده

وقتی که مهمونت تو خونه منتظر ناهاره و تو 2000 تومان بیشتر تو جیبت نداری و کارتت را هم که عابر بانک نوش جان کرده

وقتی که بفهمی مسئولین بانکها با مخابرات هماهنگی کردند که در روزهای پایانی هر ماه شبکه شتاب را قطع کنند تا نقدینگی کمتری از بانکها خارج بشه

اون وقته که ازدواج مجدد بر تو واجب میشه و نوامیس مسئولین مخابرات و بانکها بر تو حلال!

 

پ.ن: برای جلوگیری از فحاشی کورکورانه پیشنهاد می گردد عکس نوامیس مسئولین محترم شبکه شتاب و عابر بانکها کنار هر دستگاه عابر بانک نصب شود تا هم ارباب رجوع از سرگردانی درآمده و با انتخابی آگاهانه عکس مورد نظر راپسندیده و شروع به فحاشی کند و هم به ازای هر مشتری فقط یک نفر فحش بخوره و نه کلیه مسئولین محترم

فرهنگ آپارتمان نشینی

- سلام آقاي همسايه طبقه بالا

- سلام آقاي همسايه طبقه پايين

-ببخشيد سقف دستشويي خانه ما آب ميده

-خب من بايد چكار كنم؟

-احتمالا يا دستشويي شما يك دوغاب لازم داره يا اينكه لوله اي شكسته

- خب من كه مشكلي ندارم! اگر شما مشكلي داري خودتون درستش كنيد

-ببخشيد!

-گفتم كه اگر سقف شما آب ميده مشكل شماست، خودتون از پايين درستش كنيد

-ببخشيد ولي اون بچه است كه از پايين درست مي كنند

....

پ.ن: متاسفانه اين ماجرا واقعي است و در همين اهواز خودمان و براي يكي از دوستان من اتفاق افتاده است. ته اين ماجرا به شكايت و شكايت كشي ختم شد ولي در كل فرهنگ آپارتمان نشيني ام آرزوست!

اعتصاب زانوهای بسته

زنان جوان در يکی از خشن ترين شهرهای کلمبيا مردان خود را تهديد کرده اند که تا اسلحه را زمين نگذارند با آنها همآغوشی نخواهند کرد.در شهر پريرا دهها زن جوان با حمايت شهردار محل، به جنبشی پيوسته اند که "اعتصاب زانوهای بسته" نام گرفته است. در اين شهر درگيری های مسلحانه ميان باندهای رقيب سال گذشته 480 قربانی گرفت.زنان جوانی که به مردان خود اولتيماتوم داده اند، خواهان خلع سلاح عمومی هستند.

خبر بالا را عينا مي توانيد در سايت بي بي سي بخوانيد . آقايون بريم خدا را شكر كنيم كه كلمبيايي نيستيم!

آفتاب دیگر از شرق طلوع نمی کند

مطلبی در وبلاگ چای بخور غصه نخور راجع به تعطیلی روزنامه شرق نوشته ام که دوست دارم شما هم آنرا بخوانید. اما در آن مطلب نوشتم که به نظر من شرقی ها می دانستند که به هرحال تعطیل شان می کنند پس با چاپ کاریکاتوری( که هرطور که نگاهش کنی کاری بسیار زشت بود) به نوعی دست به خودکشی زدند تا حداقل به خیال خودشان باعزت بمیرند. اما همه ما می دانیم که آن کاریکاتور یا تعویض مدیرمسئول تنها بهانه بودند و علت اصلی تعطیلی شرق عدم تحمل شنیدن صدای مخالف (بخصوص مخالف تاثیرگذاری مثل شرق) بود.

اما در آن مطلب چند نکته را ناگفته گذاشتم:

1- همه یادمان هست که قبلا تعطیلی روزنامه ها در کشور چه سر و صدایی میکرد که معروفترینش جریانات کوی دانشگاه بعد از تعطیلی روزنامه سلام بود. اما این بار بعد از تعطیلی شرق که به نوبه خود مهمترین روزنامه کشور محسوب میشد، تقریبا هیچ کس اعتراض چندان جدی ای نکرد. نمیدانم تعطیلی روزنامه ها برای مردم عادی شده یا اینکه مردم آنقدر از دست اصلاح طلبان نامید شده اند که دیگر حاضر نیستند نه بخاطر آنها که حتی بخاطر شعارهای آنها حرکتی هرچند ناچیز انجام دهند.

2- عجیب رفتارهای مسئولین کنونی این مملکت به رفتارهای مسئولین رژیم گذشته شباهت دارد، یکیش همین تعطیلی روزنامه ها! آنقدر این رفتارها در تاریخ ما ایرانی ها تکرار شده که به نظرم میرسد فرقی ندارد چه کسی بر این مملکت حکم براند، هرکس که بر مسند حکومت بنشیند بعد از مدتی تحمل مخالف و انتقادپذیری برایش غیرممکن می نماید.

3- کاریکاتور شرق موهن بود اما یادمان باشد که رفتار پیامبر و ائمه معصومین با کسانی که به آنها توهین می کردند چگونه بود. هرگز نشنیده ام که پیامبر و ائمه با این افراد به خشونت رفتار بکنند چه برسد به اینکه یک نفر به آنها نعوذبالله فحشی بدهد و آنها هم کاری بکنند که نزدیک به 1000 نفر از نان خوردن بیفتند.

4- شرق محیطی فراهم میکرد برای تفکر، ایکاش روزنامه ای دیگر راه شرق را ادامه دهد. این روزها روزنامه های مختلفی خوانده ام اما تقریبا همه در حد یک خبرگزاری دیدم و نه بیشتر.

یک ماجرای کاملا تخیلی

امور شهریه، معاون آموزش، دبیرخانه

این مسیری بود که مسئول آموزش رشته مون برای تایید گواهی اشتغال به تحصیل جلوی پایم گذاشت، چاره ای نبود اول طبقه پایین و امور شهریه:

خوان اول به سلامت گذشت حالا طبقه چهارم معاون آموزش:

من نمیدونم چرا دانشگاه آزاد با این همه پولی که از این دانشجوهای بخت برگشته میگیره برای این ساختمان چهارطبقه یک آسانسور نگذاشته که این دانشجوها... ول کن بابا تو چقدر خنگی دانشگاه فقط به فکر ورزش کردن دانشجوهاشه وگرنه مگه خرج یه آسانسور چقدره؟ خب بالاخره هن هن کنان به طبقه چهارم رسیدم:

- سلام این گواهی اشتغال به تحصیل را باید بدم خدمت شما؟

- مدیر آموزش طبقه دوم!

- به من گفتند معاون آموزش

- طبقه دوم!

با پوزی گشیده دوباره دو طبقه را پایین برگشتم که ناگهان چشمتان روز بد یکدفعه دیدم چه صفی دم در اتاق مدیر اموزشیه! نزدیک به 30 تا پسر و 5 تا دختر توی دو صف جداگانه منتظر امضای مدیر محترم آموزش بودند. ناچار با سر و روی عرق کرده انتهای صف ایستادم و حسرت وار نگاهم را به در اتاق دوختم. نکته جالب این بود که نگهبانی که مسئول نظم بخشیدن به این صف بود به نوبت یک پسر و یک دختر به داخل می فرستاد و اصلا توجهی به تعداد افراد درون هر صف نمیکرد. اصلا من نمیدونم چرا این زنها اینقدر مظلوم نمایی می کنند همه جوره و همه جا از مردهای بدبخت سواستفاده می کنند تازه دو قورت و نیم شان همه باقی است! روز زن، مجله زنان، دانشگاه اختصاصی(الزهرا)، سازمان حمایت از زنان، فیمینست و هزار بامبول دیگه دارند که مردهای بدبخت یکیشون را هم ندارند...

تو همین افکار بیهوده غرق بودم که دیدم یک خانم از اتاق مدیر بیرون آمد و بجای اینکه پسری که نوبتش بود به داخل اتاق برود خانم دیگری سریع به داخل اتاق پرید و پسرک و نگهبان هم مثل دو تا مشنگ فقط به دخترک نگاه می کردند و لام تا کام حرف نزدند! این ماجرا دو بار دیگر هم تکرار شد و دختران درون صف انوری بدون توجه به صف پسرها مثل یک حیوان شریف سرشان را پایین می انداختند و به داخل اتاق می رفتند. داغ کردم و از صف بیرون آمده و سراغ نگهبان رفتم و گفتم:

- پس شما اینجا چکاره ای که خانمها هنوز نیامده زوری میرند درون اتاق آنوقت ما تو صف اینوری الان ربع ساعته تو گرما ایستادیم هنوز 20 نفر دیگه جلویمان هستند!

- آقا من چکار کنم من که نمیتونم دستشون را بگیرم از اتاق بیرونشان کنم

- آخه برای چی صف را جدا کردید اصلا آقا شما که اول صفید برای چی اینطوری مثل ماست ایستادی و نگاه دخترها میکنی!

بحث که به اینجا رسید ناگهان مدیر محترم داد زد: آقا چرا داد و بیداد میکنی بیا داخل ببینم؟

من هم خوشحال که حداقل داد و بیدادم باعث شد کارم زودتر راه بیفته سریع به درون اتاق رفتم؟

- سلام

- آقا برای چی سر و صدا راه انداختی؟

- آخه این آقای نگهبان یکی یکی از از خانمها و آقایان را میفرسته داخل در حالی که صفغ آقایان خیلی شلوغ تره و هرکس در باید نزدیک 40 دقیقه داخل صف بایسته تا نوبتش بشه در حالی که خانمها هنوز نیامده سریع کارشون راه میافته و شاید 3 دقیقه هم معطل نشند

- همینه که هست نمیشه که صفها را قاطی بکنم

- جناب مدیر اون نانوایی که صف زنها و مردهاش جداست اینجا دانشگاهه زن و مرد سر یک کلاس میشینند تازه من نگفتم که صفها را یکی کنه من میگم دو نفر از مردها را داخل بفرسته و یک نفر از زنها تا حداقل عدالت هم رعایت بشه.

-  اصلا شما چرا اینقدر زیادید؟ کی گفته من باید کار همه شما را راه بیندازم اگر زیاد سر و صدا کنی در اتاق را میبندم و کار هیچ کدامتان را هم انجام نمیدم حالا هم برو بیرون سر صف بایست و سر و صدا راه ننداز!

آقا من را بگی با فکی افتاده و دستی درازتر از پاهایم در حالی که پوزخند خانمها را شانه ام سنگینی میکرد به سرجایم در صف برگشتم... بعد از 45 دقیقه بالاخره به سر صف رسیدم خانمی که جلوی صف زنها بود به درون اتاق رفت و موقعی که کارش تمام شد در حال بیرون آمدن از اتاق بود که ناگهان خانم حدودا 45 ساله ای که اول صف زنها بود خواست به درون اتاق برود دستم را جلویش سد کردم و گفتم:

- ببخشیدها ولی صفه الان نوبت آقایونه!

- دستت را بکش برای چی دسست را جلوی من میگذاری مگه خودت ناموس نداری!

- خانم برای چی چرت میگی من به شما میگم نوبت را رعایت کن شما به من میگی بی ناموس

- خفه شو تو به چه حقی به من دست میزنی تازه فحش هم میدی

- خانم من کی به شما دست زدم

بحث همینطور داشت بالا میگرفت که ناگهان مدیر محترم که متوجه سر وصداها شده بود از اتاق بیرون آمد:

- آقا باز که شما سر و صدا راه انداختی؟

- نه بابا من چکاره ام این خانم بدون نوبت میخواست بره داخل!

- آقای مدیر این آقا با دست منو هل میده

- چرا الکی میگی خانم من کی به شما دست زدم

- اصلا آقا من کار شما را انجام نمیدم اگر هم زیاد سر و صدا کنی معرفی ات میکنم کمیته انضباطی برو رد کارت ببینم

آقا من را بگی، سه ربع ساعت تو گرما ایستاده بودم اعصابم هم خورد شده بود تازه مردک میگفت کارت را هم انجام نمیدم من هم زدم به سیم آخر شروع کردم به پاره کردن نامه

- مرده شور خودت و دانشگاهتون و دانشجوهاتون را ببرند مرتیکه تو جلوی یه دستشویی وایسی نمیتونی آفتابه آب کنی بدی دست مردم حالا اومدی اینجا برای ما شدی مدیر آموزش و هرچی دهنت درمیاد به هرکس میگی

کاغذ پاره ها را پرت کردم تو صورتش و از ساختمان زدم بیرون... 

رنجهای یک زن

زمان نوجوانی رفیقی داشتم که عرب زبان بود. این دوست من پدری فوق العاده مستبد داشت که جدا از همه رفتار و کردار این مرد، رفتارش با زنش همیشه در خاطر من ماندگار شده است. این بشر زنش را(و به طور کل جنس زن) را داخل آدم حساب نمیکرد. بنده خدا خانمش نه تنها بی سواد بود(که چیز عجیبی برای زنان میانسال عرب زبان نیست) بلکه حتی شناسنامه هم نداشت! چون که شوهرش(و احتمالا پدرش) سخت بر این عقیده بودند که شناسنامه برای آدمهاست و زن جزو آدم نیست! این مرد برای دخترهایش هم شناسنامه تهیه نکرده بود و تنها بعد از فشارهای زیاد مدیر مدرسه محل و همسایه ها حاضر شد که برای آنها شناسنامه بگیرد و آنها را به مدرسه بفرستد  اما تا همین چند سال پیش که من هنوز در آن محله زندگی می کردم، هنوز برای زنش حاضر به تهیه شناسنامه نشده بود.

رفیق من از پدرش نقل قولهای جالبی(و در عین حال تاسف برانگیزی) نقل می کرد:مثلا میگفت  که ما چهار برادر و دو خواهریم اما هرکس از پدرم  می پرسید چند تا بچه داری پدرم میگفت که چهار تا بچه دارم و دو تا دختر!

یا میگفت پدرم همیشه به ما می گوید که وقتی ازدواج کردید هر هفته ای یا ماهی یکبار یکی بزنید زیر گوش زنتان، میگفت شما نمیدانید برای چه می زنید ولی او میداند که برای چه می خورد!

پ.ن: گفتم که این دوست من عرب زبان بود,ولی متاسفانه این رفتارها تنها مخصوص عرب زبانها نیست و در بین قومیت های دیگر هم به شدت رواج دارد!

مسکن

افزايش قيمت مسكن يكي از بحثهاي داغ اين روزهاي كشور است اما واقعا اين افزايش چقدر است:

رئيس كميسيون اجتماعي مجلس افزايش قيمت مسكن را حدود25 درصد ميداند12/4/85

رئيس جمهور گفت شاخص كرايه مسكن 20 تا 30 درصد افزايش پيدا كرده است25/4/85

نايب رئيس انجمن انبوه سازان گفت شاخص كرايه مسكن 40 درصد افزايش يافته است18/5/85

وزير مسكن گفت همه دروغ مي گويند شاخص كرايه مسكن ‪ ۱۳/۷درصد افزايش نشان مي‌دهد ۰۵/۰۶/۸۵

وقتي كه يك مركز آمارگيري درست در اين مملكت وجود ندارد آن وقت مجلس و رئيس جمهور و وزير و بخش خصوصي 4 تا حرف مختلف مي زنند و وزير هم كه مي بيند اين وسط هركي به هركي است كلا زير ماجرا ميزنه و ميگه:

وزير مسكن رشد قيمت مسكن را اصلا قبول نكرد و گفت بريد دليل مستند بياريد!5/6/85

 

حالا واقعا اين افزايش به چه دليله؟ باز هم تو اين مملكت چون يه منبع درست و حسابي وجود نداره هركس ساز خودش را ميزند:

استاد دانشگاه تهران افزايش قيمت مسكن را نتيجه مستقيم سياستهاي اقتصادي دولت بويژه كاهش نرخ سود بانكها دانست 14/5/85

عضو كميسيون عمران افزايش قيمت مصالح را دليل اصلي افزايش قيمت مسكن و اجاره بها مي داند در ضمن اين وامهاي 10 ميليوني و 3 ميليوني را بي تاثير نميداند10/5/85

رئيس كميسيون اجتماعي مجلس دليل افزايش قيمت مسكن را تبليغات بيهوده برخي مسئولان و محبوبيت طلبي آنها در زمينه اعطاي 50 هزار وام مسكن 10 ميليوني مي داند12/4/85

مدیر کل گروه عمران دانشگاه شهید چمران هم دليل اين افزايش قيمت ها در شهرستانها را اعلام خبر انتقال شركتهاي بزرگ به شهرستانها دانست( در حالي كه همه مي دانند هنوز انتقالي انجام نشده!) ۳۰/۴/۸۵

 

به هرحال دليلش هر چي است اين من بدبختم كه سرم بي كلاه مانده و امسال مجبور شدم 43 درصد افزايش كرايه منزل را نسبت به سال قبل تحمل كنم و اين وزير محترم هم همانطور كه بم را ساخت انشالله خانه ما را هم ويران مي كند! در آخر هم نقل قول شاهكار وزير مسكن را ميگم تا همه بفهميد كه چرا بم اينقدر پيشرفت داشته:

وزير مسكن گفت خبرنگاران بجاي آنكه الكي به قيمت مسكن گير بدهند بروند دنبال مسايل شهرسازي5/6/85

 

حشاشين

حشاشين نام رماني جنايي است كه تامس گيفورد آن را نوشته و جواد سيداشرف آن را به فارسي ترجمه كرده است. كتاب حدود 920 صفحه دارد و با قيمت 8500 تومان در دسترس است. حشاشين درباره كليسا است، نه بهتر بگويم درباره مذهب است وتقابل آن با اخلاقيات. اول خلاصه داستان را بگم بعد شروع كنم:

رمان "حشاشین"به حوادث واقعی و تکان دهنده ای می پردازد که در مکان های مقدس روی داده است: "وال"(والنتاین) خواهر راهبه  "بن درایسکیل"به طرز دلخراش و اسرارآمیزی به قتل می رسد. متعاقب آن قتلهای دیگری نیز اتفاق می افتد. "بن درایسکیل" که قبلاًراهب بوده است، تصمیم می گیرد ازقاتل خواهرش انتقام بگیرد. قاتل، یک کشیش متعصب به نام  "هورست من" است. "بن درایسکیل" برای پیگیری موضوع به شهرها، کلیساها و مکان های مختلفی می رود و با روحانیون عالی رتبه     رو به رو می شود تا این که سرانجام پی می برد که تمام قتل ها به طور مخفی توسط سازمان  "حشاشین طرح ریزی شده اند .

سازمان مخفی  "حشاشین" که قبلاً در قرون وسطی و دوره رنسانس و در حقيقت با الگوگيري مسيحيان از حسن صباح و فرقه اسماعيليه بوجود آمده است، قبل از جنگ جهانی دوم، توسط بالاترین مقامات روحانی کلیسا بازسازی و سازماندهی می شود تا اعضای آن که همگی کشیش های متعصب و نیرومند هستند، همانند سر سپرده هایی به دستور کلیسا حتی مخالفین مذهبی راهم از سر راه بردارند.

شايد اصلي ترين هدف اين رمان آن است كه بگويد كليسا نيز يك جامعه است مانند بقيه جوامع، ادم خوب دارد در ضمن آدم بد هم دارد، رياضت كش دارد در ضمن زنباره هم دارد، فقير دارد در ضمن ثروتمند هم دارد. گيفورد مي خواهد بگويد كه همه چيز و همه كس بايد انتقادپذير باشند و اينگونه كليسا را مقدس جلوه دادن نتيجه اي جز فساد نخواهد داشت. گيفورد در اين رمان نشاني از صومعه هاي ميدهد كه در بيابانهاي مصر يا در صخره هاي ساحلي ايرلند بنا شده اند و كشيشاني تنها جهت توبه از گناهان خويش در آنها مشغول به رياضت هستند و درست در تقابل با اينها كاردينالهايي در رم را نشان مي دهد كه نه تنها در امور دنيوي چنان فرو رفته اند كه ديگر از معنويت چيزي در آنها نمانده، بلكه براحتي از سادگي و تعصبات كور آن كشيشاني كه در آنگونه ديرها به رياضت كشيدن مشغولند در جهت رسيدن به اهداف دنيوي خود سواستفاده مي كنند.

گيفورد اين سوال اساسي را مطرح مي كند:"آيا مذاهب(و نه اديان) آنقدر ارزش دارند كه بخاطر حفظ آنان تمام ارزشهاي اخلاقي را زير پا بگذاريم؟"

به هرحال نويسنده در اين داستان چنان تصوير زيبايي از معنويت ارائه مي دهد كه من خواننده را در آرزوي كشيش شدن فرو مي برد!

 

 

 

مرشد و مارگاریتا

مرشد و مارگاريتا اثر جاودانه ميخائيل بولگاكف را عباس ميلاني به فارسي برگردانده است. اين كتاب شامل سه داستان به ظاهر جدا از هم است كه در پايان هر سه به زيبايي هرچه تمام تر به يكديگر گره مي خورند:

1-داستان حضور شيطان در مسكو: شيطان در قالب شعبده باز به نام "ولند" همراه سه دستيارش به مسكو مي آيند و مردم را وسوسه مي كند و در همان حال آنها را به خاطر گناهانشان مجازات ميكند. شيطان در داستان بولگاكف موجود شريري نيست بلكه در نقش ممتحني است كه از مردم امتحان مي گيرد و در ضمن سريعا هم پاداش و جزاي آنها را مي پردازد! و در پايان تنها مارگاريتا است كه روح خود را كاملا در اختيار شيطان مي گذارد و در امتحانات او قبول مي شود و به اين ترتيب رستگار شده و به آرامش ابدي ميرسد.

2-داستان مرشد و مارگاريتا: نويسنده اي كه مرشد ناميده مي شود داستاني درباره روز اعدام مسيح مي نويسد. داستان با عكس العمل شديد مجامع ادبي مسكو روبرو مي شود بطوريكه تمام نويسندگان بزرگ مسكو آن را يك افتضاح بزرگ مي دانند. در تمام اين مراحل زني شوهردار به نام مارگاريتا با او رابطه دارد و پشتيبان و همراه اوست. در آخر خسته از شرايط موجود، رمان خود را به آتش مي اندازد و خود را به تيمارستان تحويل مي دهد.

 اين داستان خود به نوعي داستان زندگي بولگاكف است: او دوازده سال آخر عمرش را صرف نوشتن اين داستان كرد در اين مدت 8 بار اين داستان را بازنويسي كرد، مارگاريتا در نسخه هاي اوليه داستان در قصه وجود نداشت و بعد از ازدواج بولگاكف با معشوقه اش "النا" به داستان اضافه شد. بعد از اتمام داستان بولگاكف كه از انتشار كتاب در شوروي آن زمان( زمان حكومت استالين) نااميد شده بود كل كتاب را به درون آتش انداخت و تنها بعد از مرگ بولگاكف بود كه النا نسخه اي را كه پيش خود داشت براي چاپ آماده كرد و كتاب با حدود 30 صفحه سانسور اجازه انتشار يافت.

3- داستان به صليب كشيدن مسيح: اين داستان كه در زمان گذشته و در اورشليم مي گذرد در حقيقت همان داستاني است كه مرشد در حال نگارش آن است و آخر هم به پاداش نوشتن اين داستان سزاوار آرامش ابدي مي شود. اين داستان در حقيقت حديث نفس پونتيوس پيلاطس حاكم آن زمان اورشليم است كه عليرغم علاقه اي كه به مسيح داشت از ترس كاهنان و بخاطر حفظ مقام خود مسيح را به مسلخ فرستاد. بولگاكف سعي كرده با مطرح كردن داستان اورشليم در كنار مسكو به قياسي بين دو حكومت مستبد دست بزند.

 

رسم و رسومات مسخره

از بچگی از تعصبات قومی بدم میامده با وجود اینکه دوستان عرب زبان زیادی داشته و دارم ولی هیچ وقت سعی نکردم که زبانشان را یاد بگیرم یا حتی با رسوماتشان آشنا شوم، چون اصولا این چیزها را بی معنی میدانم. اینکه قدرت طلبی یک آدم در هزاران سال پیش باعث بوجود آمدن قومی یا قبیله ای یا حتی کشور جدیدی شده به نظرم آنقدرها اهمیت ندارد که چند هزارسال بعدش ما بخواهیم بخاطرش غصه بخوریم و تعصب بورزیم. اینها را گفتم که بدانید زیاد از رسم و رسومات مجالس عرب زبانان آگاهی ندارم. چیزهای معمول را میدانم:

مثلا میدانم که در مجالسشان معمولا چای را با شکر می دهند, به همراه قاشق چایخوری کوچکی برای هم زدن شکر و این را هم میدانم که پس به هم زدن چای هرگز نباید قاشق را در استکان باقی بگذارم چرا که توهینی بسیار بزرگ محسوب شده و حتی ممکن است کار به دعوا و خونریزی بکشد! یا این را میدانم که اگر لیوان شربتی به من تعارف شد قبل از اینکه لیوان را به زمین بگذارم باید حتما شربت را کامل بخورم و اگر قبل از نوشیدن شربت لیوان را بر زمین بگذارم باید منتظر یک دعوای اساسی باشم، چون به صاحب مجلس توهینی نابخشودنی کرده ام! و به دلیل همین رسم و رسومات دست و پاگیر است که معمولا سعی می کنم در جشنها و عزاداریهای این قوم شرکت نکنم.

از بخت بد دو سال پیش شرایطی بوجود آمد که مجبور شدم در مراسم عزاداری مربوط به یکی از همکاران عرب زبان خود شرکت کنم خیلی سعی کردم که از بقیه همکاران اطلاعات لازم را کسب کنم که یک وقت سوتی ندهم. تقریبا آخر مجلس بود و همه چیز داشت به خوبی و خوشی پیش میرفت که ناگهان جوانی با یک قوری چینی و یک استکان کوچک چینی با یکسری حرکات جالب به ریختن نوشیدنی برای مهمانان مشغول شد.جوانک موقعی که قهوه را از درون قوری( که بیشتر به گلاب پاش شبیه بود تا قوری) به استکان میریخت پای راستش را از زانو خم میکرد و تا زانوی پای چپش بالا میاورد و بعد به زمین می کوفت و درست در لحظه کوبیدن پا به زمین، لبه استکان را هم به لوله قوری میزد که صدای جالبی تولید میکرد. سریع از همکار بغل دستی ماجرا را پرسیدم بنده خدا هم گفت که این نوشیدنی، قهوه غلیظ است که اعراب به میهمانانی که برایشان احترام زیادی قائلند میدهند. تو هم اگر دوست نداری قبل از اینکه برایت بریزد دستت را به علامت تشکر بالا بیاور تا طرف بداند که تو نمیخوری و به سراغ نفر بعد برود.

جوانک ساقی به من که رسید تا خواستم دستم را بالا ببرم دیدم که پا را به زمین کوف و استکان را به قوری، قهوه را ریخته بود و من هم که بدم نمیامد مزه قهوه را بچشم استکان را گرفتم، مقدار کمی ماده تیره رنگ در ته استکان (که آنقدر به لوله قوری خورده بود که تمام لبه هایش شکسته شده بود)  به چشم میخورد، یک نفس قهوه را سر کشیدم: داغ و تلخ! در حالیکه به خودم میگفتم که دیگه هیچ وقت چنین چیزی را نخواهم خورد استکان را پس دادم که در کمال تعجب دیدم دوباره دارد برایم میریزد که ناگهان نفر بغل دستی آرام در گوشم گفت که استکان را تکان بده! من هم استکان را تکان داده و با هر بدبختی بود قهوه را خوردم و استکان را به جوانک پس دادم، گلویم میسوخت سرم را پایین انداختم و در دل به خودم لعنت میفرستادم که ناگهان دوباره صدای برخورد استکان و قوری را بالای سرم شنیدم، سرم را که بالا آوردم دست جوان و استکان قهوه را باز پیش روی خود دیدم! فقط حس کردم که اگر دستش را رد کنم و بگویم نمیخورم ممکن است توهینی نابخشودنی را مرتکب بشوم پس با نگاهی التماس آمیز به جوانک استکان را از دستش گرفتم و همزمان شنیدم که بغل دستی ام میگفت که بعد از اینکه خوردی و در حالی که داری استکان را بهش پس میدی، اون موقع استکان را تکان بده. خدا میداند که با چه بدبختی ای استکان سوم را خوردم، انگار سرب داغ به حلقم میریختند! خلاصه موقع پس دادن استکان به جوانک دستم را تکان دادم و جوانک که فهمیده بود چه بلایی بر سر من آمده با لبخندی به سراغ نفر بعدی رفت.

در تمام طول راه بازگشت همراهانم از این ماجرا به شدت می خندیدند و اون موقع بود که تازه فهمیدم اگر دستم را تکان نمیدادم تا تمام شدن قوری قهوه باید همه را میخوردم و تازه بعد از آن اگر جوانک ساقی این نوع قهوه خوردن مرا توهین به خود فرض میکرد، ممکن بود که با قوری بر سر من بکوبد و شنیدم که همین مراسم قهوه خوری چه دعواها که به پا نشده و چه خونها که ریخته نشده است. به هر حال من بدبختی که حتی چای را هم کمرنگ میخورم آنقدر قهوه خورده بودم که تا چند ساعت گیج و منگ بودم، تازه سوزش گلو بر اثر داغی قهوه را هم کنار این گیجی و منگی بگذارید و خنده همکاران( که تا امروز هم هر وقت اسم قهوه میاید از ماجرای آن روز یاد می کنند) را هم که کنار هم بگذارید تازه می فهمید که چه خاطره تلخی را پشت سر گذاشته ام...

از آن روز تاکنون من دو کار را هرگز انجام نداده ام: شرکت در مراسم عرب زبانان و خوردن قهوه!