مرشد و مارگاريتا اثر جاودانه ميخائيل بولگاكف را عباس ميلاني به فارسي برگردانده است. اين كتاب شامل سه داستان به ظاهر جدا از هم است كه در پايان هر سه به زيبايي هرچه تمام تر به يكديگر گره مي خورند:

1-داستان حضور شيطان در مسكو: شيطان در قالب شعبده باز به نام "ولند" همراه سه دستيارش به مسكو مي آيند و مردم را وسوسه مي كند و در همان حال آنها را به خاطر گناهانشان مجازات ميكند. شيطان در داستان بولگاكف موجود شريري نيست بلكه در نقش ممتحني است كه از مردم امتحان مي گيرد و در ضمن سريعا هم پاداش و جزاي آنها را مي پردازد! و در پايان تنها مارگاريتا است كه روح خود را كاملا در اختيار شيطان مي گذارد و در امتحانات او قبول مي شود و به اين ترتيب رستگار شده و به آرامش ابدي ميرسد.

2-داستان مرشد و مارگاريتا: نويسنده اي كه مرشد ناميده مي شود داستاني درباره روز اعدام مسيح مي نويسد. داستان با عكس العمل شديد مجامع ادبي مسكو روبرو مي شود بطوريكه تمام نويسندگان بزرگ مسكو آن را يك افتضاح بزرگ مي دانند. در تمام اين مراحل زني شوهردار به نام مارگاريتا با او رابطه دارد و پشتيبان و همراه اوست. در آخر خسته از شرايط موجود، رمان خود را به آتش مي اندازد و خود را به تيمارستان تحويل مي دهد.

 اين داستان خود به نوعي داستان زندگي بولگاكف است: او دوازده سال آخر عمرش را صرف نوشتن اين داستان كرد در اين مدت 8 بار اين داستان را بازنويسي كرد، مارگاريتا در نسخه هاي اوليه داستان در قصه وجود نداشت و بعد از ازدواج بولگاكف با معشوقه اش "النا" به داستان اضافه شد. بعد از اتمام داستان بولگاكف كه از انتشار كتاب در شوروي آن زمان( زمان حكومت استالين) نااميد شده بود كل كتاب را به درون آتش انداخت و تنها بعد از مرگ بولگاكف بود كه النا نسخه اي را كه پيش خود داشت براي چاپ آماده كرد و كتاب با حدود 30 صفحه سانسور اجازه انتشار يافت.

3- داستان به صليب كشيدن مسيح: اين داستان كه در زمان گذشته و در اورشليم مي گذرد در حقيقت همان داستاني است كه مرشد در حال نگارش آن است و آخر هم به پاداش نوشتن اين داستان سزاوار آرامش ابدي مي شود. اين داستان در حقيقت حديث نفس پونتيوس پيلاطس حاكم آن زمان اورشليم است كه عليرغم علاقه اي كه به مسيح داشت از ترس كاهنان و بخاطر حفظ مقام خود مسيح را به مسلخ فرستاد. بولگاكف سعي كرده با مطرح كردن داستان اورشليم در كنار مسكو به قياسي بين دو حكومت مستبد دست بزند.