بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین
چه زود کارمان به سالگرد کشید انگار همین دیروز بود شب میلاد امام حسن(علیه السلام) بود افطاری همه را دعوت کردید خونتون شانس همون روز خونه ما از صبح برق نداشتیم و نتونسته بودم حمام کنم هرچی صبر کردم آب نیومد آخرش شمع بردم تو حموم تا تونستم اصلاح کنم و دوش بگیرم. ولی دیر رسیدم اذان را گفته بودن و همه داشتند افطار می کردند که ما رسیدیم خونتون. چه نگاه خشمگینانه ای کردی(البته تا به امروز فکر کنم ۳۶۶ بار دیگه اونجوری نگاه کردی)بعد افطار هرچی صبر کردیم که بقیه برن دیدیم نه انگار هیشکی رفتنی نیست دیگه مجبور شدیم خجالت زده پیش هم نشستیم و بابات صیغه را خواند و من و تو نامزد شدیم
مبارکه
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان ۱۳۸۴ ساعت 14:3 توسط صادق
|