دو شعر از محمدرضا آغاسی
خدا می داند که پارسال شبهای قدر از خدا چه خواست که ماموریتش تمام شد و خدا او را فراخواند یادش گرامی باد. دو شعر از او را با هم بخوانیم و فاتحه ای نثار روح پاکش کنیم:
اي كه هر دم دم ز حيدر ميزني
بر يتيمان علي سر مي زني
شاهد اقبال در آغوش کیست
كيسه نان و رطب بر دوش كيست
كيست آن كس كز علي يادي كند
بر يتيمان من امدادي كند
دست گيرد كودكان درد را
گرم سازد خانه هاي سرد را
اي جوانمردان جوانمردي چه شد
شيوه رندي و شبگردي چه شد
شيعگي تنها نماز و روزه نيست
آب تنها در ميان كوزه نيست
كاسه را پر كن ز آب معرفت
تا درو جوشد شراب معرفت
باده مما رزقناهم بنوش
ينفقون بنيوش و در انفاق كوش
هم بنوش و هم بنوشان زين سبو
لن تنالو البر حتي تنفقوا
جستجويي كن سبوي باده را
شستشويي كن به مي سجاده را
اي مسلمان زاده بعد از هر اذان
ركعتي تنهي عن الفحشا بخوان
گر نمازت ناهي از منكر شود
از اذانت گوش شيطان كر شود
هر سحر دست نيايش باز كن
بيخود از خود تا خدا پرواز كن
بال مرد حق بود دست دعا
ليس لالانسان الا ما سعي
------------------------------------------------
|
ساقی سرمست ما دیوانه نیست پ.ن۱:وبلاگستان یادتان نرود | |