مرخصی
امروز بعد از سه هفته مرخصي بالاخره دل كندم و اومدم سركار. واقعا سخته بعد از اين همه آسودگي دوباره تن به كار سپردن و من هم كه تن آساي خدايي، از دو روز پيش عزاي سركار رفتن امروز را گرفته بودم. سيستم وزارت نفت اينه كه وقتي مرخصي مي گيري اگر تعطيلاتي بين مرخصي هات باشه اون تعطيلات هم جزو مرخصي حساب ميشه و از ذخيره مرخصي هات كم ميشه و به همين خاطر به رغم ميل باطني ام كه دوست ميداشت امروز را هم به مرخصي متصل كنه تا با تعطيلي فردا دو روز ديرتر برم سركار، ولي ترس از احتساب اين پنج شنبه و جمعه در مرخصي كشان كشان خودمو رسوندم به سركار!
ديشب پيش پدر خانمم بوديم صحبت به مرخصي و تعطيلي رفت. ميگفت 500 روزي ذخيره مرخصي دارد ميگفتم چرا مرخصي نميگيري؟ ميگفت كه من همين جمعه ها كه تو خونه ام حوصله ام سر ميره مثلا همين امروز (در اصل يعني ديروز) صبح طبق عادت 6 صبح پاشدم و بعد نماز ديگه خوابم نبرد شروع كردم به ور رفتن با درختهاي تو باغچه بعدش هم به پمپ آب كه خراب بود را درست كردم و وقتي درست شد شروع كردم به شستن ماشين و حياط و بعد از تمام اين كارها هنوز ساعت 9 نشده بود و بعدش رفتم بازار ماهي خريدم و ديگه بعدش هم كاري نداشتم اعصابم خورد شد از بس كه بيكار بودم!!!!
نميدونم چرا ولي اكثر مردهاي قديمي همينطور پر جنب و جوشند و اكثر مرداي نسل جديد مثل من كلا تنبل تشريف دارند مثلا ديروز من خودم 12 ظهر تازه از خواب بيدار شدم و تا شب هم حتي يك كار مفيد نكردم همه اش كامپيوتر و تلوزيون و ماهواره و خواب! اما نه تنها حوصله ام سر نرفت بلكه از اين نوع زندگي لذت هم بردم. بخاطر همينه كه تراز مرخصي من هميشه نزديك به صفره اما پدر خانمم كه اين همه كار مفيد تو يه روز تعطيل انجام ميده از مرخصي بدش مياد چون حوصله اش سر ميره.
پ.ن: انگار پ ن 300 مطلب قبلي باعث كنجكاوي شد كه مگر من چي مي نوشتم كه از ترس خانم جان حذفش كردم. ولي بايد بگم كه من وبلاگ نويسي را بعد از نامزدي با خانمم شروع كردم و قبل از ازدواج هم اكثر مطالبم سياسي بود كه آخرين مطلب وبلاگ با نظرهايش را مي توانيد اينجا بخوانيد. اون موقع فكر كردم كه نوشته هام خيلي خام و مسخره س و بخاطر همين پاكشون كردم.