به نظر می رسید که همه مادر داشتند به جز من. شروع کردم به دل درد گرفتن و دل آشوبه تا مگر این جوری مادرم را به آمدن وادار کنم. در پیاده روی روبرو بچه یی بود که یک بادکنک داشت و می گفت هروقت دلش درد می گیرد، مادرش به دیدنش می آید. دلم درد گرفت، اما فایده ای نکرد. بعدش هم دل آشوبه پیدا کردم. آن هم بی فایده بود. حتی برای این که بیشتر جلب توجه کنم، به همه جای آپارتمان ریدم. خبری نشد. مادرم نیامد، رزا خانم هم فحشم داد. بهم گفت: عرب کون نشور. اولین بار بود که فحشم داد. اما او که فرانسوی نبود. گریه کنان بهش گفتم: می خواهم مادرم را ببینم و تا چند هفته بعد هم برای گرفتن انتقام به همه جای آپارتمان ریدم. رزا خانم بالاخره بهم گفت که اگر به این کار ادامه بدهم سروکارم با پرورشگاه می افتد. این را که گفت ترسیدم، چون پرورشگاه اولین چیزی است که بچه ها را از آن می ترسانند. محض خالی نبودن عریضه، به ریدن ادامه دادم. اما حال و روزی نداشتم. در آن موقع هفت تا بچه مادرجنده بودیم که پیش رزا خانم زندگی می کردیم. و هر هفت تامان تا آن جا که می توانستیم به همه جای آپارتمان می ریدیم چون در تقلید، هیچ موجودی به پای بچه ها نمی رسد. آنقدر گه در همه جا ریخته شده بود که مال من در آن میان گم بود.

رزا خانم دیگر پیر و خسته شده بود و حتی اگر پیر و خسته هم نبود، طاقتش طاق می شد. به هرحال چون یهودی بود به قدر کافی زجر کشیده بود. روزی چند بار وزن نود و پنج کیلویی اش را با دو پای بیچاره اش از پله ها بالا می کشید، و وقتی هم وارد خانه می شد و بوی گه به دماغش می خورد، خودش را با تمام بار و بندلیش روی مبل ول می کرد و می زد زیر گریه. آخر باید دردش را حس کرد. فرانسوی ها پنجاه میلیون نفر هستند و او می گفت که اگر همه شان همان کاری را کرده بودند که ما می کنیم، آلمانی ها عاجز شده بودند و گورشان را گم کرده بودند.

 

پ ن1: آری به اتفاق جهان می توان گرفت.

 

پ ن 300: خواستم به مناسبت سیصدمین پست این وبلاگ در دوران متاهلی ام چیز بنویسم هرچی فکر کردم دیدم سیصدمین پست آنقدر ها هم مهم نیست، بی خیال شدم. راستی کی یادشه من همزمان با پایان دوران مجردی در یک اقدام ابلهانه کل آرشیو اینجا را حذف کردم؟