پنج سال پيش: من تازه تو شركت استخدام شده بودم، تو قسمت كناري ما مردي كار مي كرد كه همه به اون "عمو" مي گفتند و با اينكه يك كارمند ساده بود مورد احترام همه حتي مقامات بالاي شركت بود. اين مرد اخلاقهاي جالبي داشت: به هيچ عنوان دروغ نمي گفت و غيبت نمي كرد، اگر كسي مشكل داشت او اولين نفر براي حل مشكل طرف قدم برميداشت در ضمن توي كشويش هميشه پر تنقلات بود: از قند رژيمي براي همكاراني كه قند داشتند تا شكلات و آب نبات براي ما جوانترها، در ضمن يك كتري برقي و فلاسك هم هميشه داشت و چايي اش هم هميشه براي همه به راه بود اون هم چاي "اسپيشال" با انواع چاشني ها: از زعفران تا هل و دارچين.... اما جداي همه اينها چيزي كه توجه مرا جلب كرد كله اين مرد بود كه يكطرف اون به طرز عجيب و غريبي رشد كرده بود و بالا رفته بود بطوري كه خودش به شوخي ميگفت: آخر عمري شاخ در آورده ام. دكترها تشخيص بيماري "پاژت" را داده بودند و درمان خاصي را هم برايش تجويز نكرده بودند.

 

چهار سال پيش: من به اتاق "عمو" منتقل شدم. روز اولي كه قرار شد وسايلم را به اتاق اونها منتقل كنم من را به كناري كشيد و گفت: ببين اتاق ما مظيفه (mozif) حالا كه قرار شده بياي اونجا لطفا سعي كن خودت را با فضاي اتاق هماهنگ كني و از آمد و شد بچه ها به اونجا شاكي نشي... واقعا هم همينطور بود: تقريبا اكثر ساعات اداري همكاران ميومدند پيش "عمو" مي نشستند و درد دل مي كردند و "عمو" هم به حرفهاشون گوش ميكرد و اگر مشكلي داشتند سعي مي كرد كه تا حد امكان براي رفع اين مشكل تلاش بكنه. اين رفت و مدها اونقدر زياد بود كه گاهي مجبور مي شد در طول يكروز كاري 4 تا فلاسك چاي دم كنه و تا از همكاراني كه پيشش ميومدند پذيرايي بكنه.... تازه علاوه بر اينها يه عادت جالب هم داشت: هميشه ده دقيقه قبل از اينكه وقت اداري تمام بشه فلاسك چايش را دست ميگرفت به در اتاقهاي همكارها را باز ميكرد و با صداي بلند ميگفت: "نبوووووود؟" و با اينكار مانده چاي درون فلاسك را به همكارهايي كه چاي اسپيشال ميخواستند ميداد.

 

سه سال پيش: بعد از يكسال كم كم صميميت ما اونقدر شده بود كه خيلي وقتها كه كسي پيشش نبود شروع ميكرد به درددل پيش من و از گذشته و حال خودش تعريف مي كرد و هرچه بيشتر تعريف مي كرد بيشتر شيفته اش ميشدم:  بيست سال پيش مرد رئيس يكي از قسمتهاي مهم شركت بود و به قول بچه ها اونقدر كار ميكرد كه حتي گاهي شبها هم وقت نميكرد كه به خونه بره و مجبور ميشد كه سركار بگيره بخوابه، كه ناگهان برادرش كه راننده تاكسي بوده فوت ميكنه و او سرپرستي خانواده برادر كه شامل زن و دو فرزندش بودند و كسي را نداشتند را بدون هيچ چشمداشتي به عهده ميگيره. او برخلاف خيلي ها كه تو اين موارد اولين كارشون ازدواج با زن برادره است اين كار را نميكنه و بجاي اون تاكسي برادر را ميگيره تا بعد از وقت اداري روي اون كار كنه و تمام درامد را يكجا به خانواده برادر تقديم كنه. فشار ناشي از انجام دو كار سبب ميشه كه از رياست اداره استعفا بده و به عنوان يك كارمند ساده مشغول بكار بشه تا بتونه با انجام هر دو كار خرجي دو خانواده خودش (كه اون هم زن و دو بچه را شمال ميشد) و برادرش را تامين كنه.

 

دو سال پيش: من از اون اتاق جا به جا شدم و به جاي ديگري منتقل شدم. آها راستي اين را نگفته بودم: "عمو" عاشقانه همسر و دو پسرش را دوست داشت، بعد از 25 سال هنوز كت و شلوار عروسي اش را حفظ كرده بود و هرسال تو سالگرد ازدواجش اون را مي پوشيد و همه اداره را شيريني ميداد.

 اين اواخر سردردهاي "عمو" شدت پيدا كرده بود و دوباره مجبور شده بود كه به دكترهاي مختلف مراجعه كنه...

 

يكسال و نيم پيش: دكترها بالاخره تشخيص دادند تشخيص قبلي شون اشتباه بوده و اين برامدگي مربوط به يك تومور استخواني است كه بايد عمل بشه. تو شهر ما هم دكتري جرات عمل كردن را پيدا نكرد و آخر سر هم براي عمل به تهران رفت. "عمو" زير عمل فوت كرد اون هم بخاطر اينكه اين تومور دير تشخيص داده شده بود...

مرگ "عمو" براي همه ضربه بدي بود چرا كه همه رفيقش بودند و به نوعي به او مديون ولي اين واقعه براي خانواده اش يك فاجعه بود چنان ضربه اي خورده بودند كه تا مدتها تو شوك به سر مي بردند و هيچ كاري نمي تونستند بكنند و تمام كارهاي مراسم ختو و تدفين را همكاران با چشم گريان انجام ميداند.

 

دو ماه پيش: بيشتر از يكسال از مرگ عمو گذشته و خانواده اش تو اين مدت خيلي كارها كرده بودند تا بتونند از سايه غم در بيان و كم كم زندگي شون روي روال افتاده بود و اون روزها هم عروسي پسر بزرگ "عمو" بود كه همه همكاران هم تو اين مراسم شركت كردند و همه هم خوشحال از برگشتن زندگي به مسير عادي اش براي اين خانواده بودند...

 

دو هفته پيش: پسر بزرگ "عمو" كه دو ماه هم از عروسي اش نگذشته بود دچار خونريزي معده شد و بستري شد اما آزمايشات و عكسها خبري وحشتناك براي همه ما داشت: سرطان اون هم از نوع بدخيم و پيشرفته!

 

دو روز پيش: دكترها پسرك را جواب كردند اون هم در حاليكه هنوز هيچ كس جرات نكرده خبر را به مادر و همسر پسرك بده....

 

پ.ن: اي خدا دلگيرم ازت....

 

پ.ن: پسرک را امروز به خاک سپردیم....