فكر كن نشستي و دستشويي اداره و در خلسه ي تخليه شدني كه ناگهان يشنوي صداي پاي كسي كه به دو وارد دستشويي هاي مي شود و در اين فكري كه كيست كه اين همه عجله دارد كه ناگهان ميبيني طرف بي مقدمه در دستشويي اي كه تو تويش نشستي را با شدت هرچه تمام تر باز مي كند و تو تازه يادت ميايد كه اي واي يادت رفته در دستشويي را قفل كني!

تا تو بخواهي عكس العملي نشان بدهي و با دستت جلوي در را بگيري، تق!!!!!!!!! بله در محكم به زانو و كله تو كوبيده شده و صداي آخ گفتنت هفت تا آسمان را پر كرده و طرف هم كه هول شده اگر تا الان توي خودش نشاشيده باشد< فرار را برقرار ترجيح مي دهد و تو ميماني و درد شديد و توضيحي كه بدهكاري به همكاران بابت آخ بلندي كه گفتي و  لعنتي كه ميفرستي بر كسي كه دستشويي هاي اداره را آنقدر كوچك ساخت كه اگر كسي اشتباها در را اينگونه باز كند محكم به تو كوبيده شود....

 

پ.ن: تو همين فكرها بودم كه ناگهان به خودم اومدم و اولين كاري كه تو همون حال كردم اين بود كه از قفل بودن در دستشويي مطمئن بشم

 

در مورد مطلب قبلی: آقای رئیس عاشقانه زندگی می کند. آقای همکار که رگش را زد الان به تنفر رسیده اند و خانم همکار هم به روزمرگی!