من تو را آسان نیاوردم بدست
نمي دانم چه سري در اين آواز زيباي گلپا نهفته هست كه هر وقت مي شنوم اشكم را سرازير مي كند :
ای از عشق پاک من هميشه مست
من تو را آسان نياوردم بدست
بارها کودک احساس من
زير باران های اشک من نشست.
من تو را آسان نياوردم بدست
در دل آتش نشستن کار آسانی نبود
راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود
با غروری همقد و بالای بام آسمان
بارها در خود شکستن کار آسانی نبود
بارها دل به جرم عاشقی
زير سنگينی بار غم شکست.
من تو را آسان نياوردم بدست.
در به دست آوردنت بردباری ها شده
بی قراری ها شده
شب زنده داری ها شده
در بدست آوردنت پايداری ها شده
با ظلم و جور روزگار - ساز گاری ها شده.
ای از عشق پاک من هميشه مست
من تو را اسان نياوردم بدست
زمستان سال 79 بدترين اتفاق زندگي ام افتاد و كار به جايي رسيد كه ديگر تحملم تمام شده بود همان روزها بود كه استاد شجريان كاست زيباي "زمستان است" را با همراهي استاد عليزاده ، استاد كلهر و همايون منتشر كرد آن روزها بارها و بارها اين نوار را گوش مي كردم و مي گريستم اين نوار تسلي خاطر من شده بود در آن روزهاي بسيار وحشتناك (كه از ته قلب در اين ماه مبارك از خدا مي خواهم مثل آن روزها را ديگر نبينم). حالا هر وقت كه مي خواهم دوباره اين كاست را گوش دهم ياد آن ايام شوم مرا ميازارد .نزديك 2 سال است كه دير جرات گوش دادن به اين نوار را ندارم خدا مي داند كه چقدر مي ترسم از اين نوار:
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ...
سرها در گريبان است
کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد نتواند
که ره تاريک و لغزان است .
و گر دست محبت سوی کس يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است.
نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاينست ، پس ديگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک.
مسيحای جوانمرد من ! ای ترسای پير پيرهن چرکين !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم ، من ، ميهمان هر شبت ،لولی وش مغموم
منم ، من ، سنگ تيپا خورده رنجور
منم ، دشنام پست آفرينش ، نغمه ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشای در، بگشای ، دلتنگم !
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نيست ، مرگی نيست .
صدايی گر شنيدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گويی که بيگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟
فريبت می دهد ، بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست.
حريفا ! گوش سرما برده است ، اين يادگار سيلی سرد زمستان است.
و قنديل سپهر تلگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان ،
نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگين ،
درختان اسکلتهای بلور آجين ،
زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبارآلوده مهر و ماه ،
زمستان است...
ببخشيد زياد شد فقط مي خواستم درباره شعر گلپا بنويسم اما وقتي شروع به نوشتن كردن دوباره ياد اين شعر به سراغم آمد و نتوانستم ننويسم
پ.ن۱:سایت مخلوقات عجیب و غریب به زندگی مشاهیر تاریخ می پردازد حتما یه سری بزنید ضرر نمی کنید
پ.ن۲:وبلاگستان که معرف حضور دوستان هست یا بازم بگم