محله دوران کودکی من را صددستگاه می گویند به این خاطر که در ابتدای تشکیلش (40 سال پیش) 100 تا خانه در آنجا ساخته شد و 100 خانوار در آنها ساکن شدند( که البته دو محله با این نام در اهواز وجود دارد و برای اینکه قاطی نشود محله ما را کوی هفده شهریور هم می گفتند) این محله ما زمین فوتبالی داشت که البته خاکی بود، اما بزرگترین سرگرمی بچه های محله ما تشکیل تیم فوتبال ، تمرین و مسابقه با محلات دیگر در این زمین بود. اصولا شهر اهواز بدلیل نداشتن مکانهای تفریحی مناسب و کمبود سینما و از همه مهمتر گرمای زیاد شهر مناسبی برای جوانی کردن نیست بنابراین تنها سرگرمی اغلب نوجوانان این شهر فوتبال است. دو جفت دمپایی برای تیر دروازه، یه توپ پلاستیکی دو پوسته و چندتای پای برهنه میشه سرگرمی بعدازظهرهای بچه های اهواز که بزرگتر که میشند اونوقت جاش را میده به یه زمین خاکی و چهارتا ساک به عنوان تیردروازه و یه توپ چهل تیکه...

دور نشم از اصل موضوع: این زمین فوتبال کنار دبستان محله بود که از قضا این دبستان حیاط بسیار بزرگی درست به اندازه یه زمین فوتبال داشت. جونم براتون بگه که یکروز صبح اهالی محل از خواب بیدار شدند دیدند که کارگرها دست بکار شدند و تیر دروازه ها را از جا کنده اند و قسمت اعظم حیاط مدرسه هم داره دیوارچینی میشه تا از مدرسه جدا بشه. شروع کردند به پرس و جو تا بالاخره یک مقام مسئولی جواب داد که قراره تو این زمین فوتبال و حیاط مدرسه بغل یک مدرسه راهنمایی و یک دبیرستان جهت رفاه اهالی محل درست بشه تا بچه های محل برای رفتن به راهنمایی و دبیرستان لازم نباشه از اتوبان چهارشیر رد بشند. به هرحال این مساله موافقان و مخالفان خودش را داشت اما به هرحال جاذبه راهنمایی و دبیرستان در محله آنقدر زیاد بود که کسی اعتراض نکنه اما این وسط قربانی نوجوانهایی بودند که تازه داشتند به سن جوانی میرسیدند و تنها سرگرمی خودشون را از دست داده بودند به یکسال نگذشته بود که خیلی از اون نوجوانها به سمت مواد مخدر رفتند و به سال دوم نکشید که دزدی از خانه های محل شروع شد که بعد از اینکه چندتا خونه خالی شد مشخص شد کار، کار همین فوتبالیستهای معتاد شده بود که یک تصمیم غلط اونها را از یک نوجوان ورزشکار حالا به یک معتاد دزد سابقه دار تبدیل کرده بود که بعد از آزادی از زندان هیچ راهی غیر از موادفروشی برای گذران زندگی نداشتند و براحتی محله ما بصورت مکانی امن برای خرید و فروش مواد تبدیل شد که دیگه صمیمیتی بین اهالی اش نبود.

راستی تا یادم نرفته بگم که بعد از دو سال اون مدرسه راهنمایی و دبیرستان در یک بعدازظهر باشکوه توسط آقای وزیر آموزش و پرورش افتتاح شد اما هنوز وزیر آموزش و پرورش پایش را  از محله ما بیرون نگذاشته بود که دو تا کامیون بداخل دو تا مدرسه رفتند و میز و نیمکت و تخته های سیاه را جمع آوری کردند و تابلوهای دو تا مدرسه را پایین کشیدند و بجایش دو تا تابلو گذاشتند که روی یکیش نوشته بود : " آموزش و پرورش ناحیه 2 " و روی دیگری نوشته بود "امورتربیتی ناحیه2 " !!!

به همین راحتی! اعتراضهای مردم محله هم بجایی نرسید و تنها در قبالش قول داده شد که زمین خالی ای که روبروی زمین فوتبال سابق و آموزش و پرورش ناحیه 2 فعلی وجود داشت و محل تخلیه زباله و بارگیری زباله بود  به پارک تبدیل شود که البته پارک شد اما خود داستان مفصلی دارد که شاید بعدها گفتم.

دیروز فولاد خوزستان به دسته یک سقوط کرد و چند روز قبلتر هم امتیاز استقلال اهواز به یک تیم تهرانی فروخته شد و به همین راحتی اهواز در لیگ برتر سال آینده بدون نماینده شد. نمیدانم کسی می تواند جلوی شفیع زاده مالک باشگاه استقلال اهواز را بگیرد یا اینکه کسی هست که رضائیان مدیر باشگاه فولاد خوزستان را بازخواست کند یا نه ولی اینرا میدانم که اگر سال آینده اهواز تیمی در لیگ برتر نداشته باشد، خیلی از نوجوانان و جوانانی که تنها سرگرمیشان فوتبال و بزرگترین آرزویشان بازی در لیگ برتر آن هم روی چمن تختی است سرخورده میشوند باید منتظر بالا رفتن آمار اعتیاد و دزدی و جرایم دیگر در اهواز باشیم.

از بحثهای جامعه شناسی و کوفت و زهرمار هم که بگذاریم اصلا بابا فوتبال برای اهوازی جماعت یعنی عشق و شاید یک چیزی هم بالاتر از عشق! از دیروز تا حالا از ناراحتی نمیدونم چکار کنم بعد از بازی اعصابم آنقدر خورد شد که برای اولین بار تو زندگیم لبم تبخال زد. به هرکس هم که نگاه میکنم آنقدر فاجعه برایش سهمگین است که اصلا ترجیح میدهد راجع به آن هیچ حرفی زده نشود...

 

پ.ن: دلم پر بود و گوشی برای شنیدن نبود، سر شما را درد آوردم، ببخشید!