وبلاگستان آیینه تمام نمای زندگی طبقه متوسط به بالای ایرانی هاست، دقیقا همان روزمرگی که زندگی مان را فرا گرفته، بر فضای وبلاگستان هم سایه انداخته است. نگاهی که به وبلاگستان بکنی زود حوصله ات سر میرود، یکی چشمانش را بسته و از عالم و آدم فقط انتقاد می کند انگار که خودش بی عیب است. یکی از بی وفایی یار به تنگ آمده و دیگری از بی وفایی های خودش به یارش می گوید. یکی پز علم نداشته اش را میدهد و یکی دیگر از جهالت هایش می نویسد.یکی از اسرار زندگی خصوصی مردم می گوید، یکی از روزمرگی های خودش. این وسط شاید کار بچه های گروه اسپیشال از همه زیباتر باشد که دردهایشان را وسط گذاشته تا جمعی به مبارزه اش بروند. اما من این وسط چه غلطی می کنم؟ تمام آرشیو وبلاگ را که نگاه کنی یک مطلب به درد بخور که دستپخت خودم باشم ندارم، یک خط از اینجا خوانده و دو کلمه از اونجا شنید، با غرض و مرض ترکیبشان کرده به خورد خلق الله میدهم. آشی پخته ام که خود از شوری اش به تنگ آمده ام، تصیری از خود ساخته ام که خود نیز باورش ندارم. من نمیدانم شما از صادق چه میدانید اما بگذارید برایتان بگویم که صادق کیست:

مهمترین ویژگی صادق عدم تطابق افکار و اعمالش است: صادق دم از عشق خدا میزند اما نمازش یک خط در میان است، صادق دم از راستگویی میزند اما آنجا که منافعش به خطر میافتد از دروغ کم نمیاورد. صادق از حلال و حرام میگوید ولی در محل کار ساعتها وقتش را پای اینترنت تلف می کند. صادق از حرکت و تغییر می گوید اما سالهاست که ساکن مانده و غرق در روزمرگی هایش است. صادق ادعای عشق فیلم است اما هنوز هم گاهی فیلمها را برای دیدن صحنه های مستهجنش جلو و عقب می کند. صادق ادعای پاکی میافتد اما آنگاه که خدا امتحانش کرد پایش لغزید. صادق ادعای هشیاری می کند اما سالهاست که خواب است.

صادق هر چه باشد صادق نیست...

پ.ن: حتی این مطلب هم که قرار بود درد دلی باشد برای خودم به نوعی تقلید است از نحوه نوشتن دلقک...