اگر از هرکدام از ما پنج نفر بپرسی که خاطره انگیزترین روزهای زندگی ات کدوم بوده هممون بلا استثنا از روزهایی یاد می کنیم که خانواده من به شیراز می رفتند و ما پنج تا یکماه تموم تو اون خونه جمع می شدیم و خوش می گذروندیم ما پنج تا کاملا با هم فرق داشتیم اما سه نقطه اشتراک ما را به چسبونده بود:

 شلم و هایده و فیلم

شلم شوربای عجیبی بود بعضی وقتها همزمان داخل اون اتاق دو نفر عرق سگی می خوردند، تو اتاق اینوری من و یکی دیگه داشتیم فیلم نگاه می کردیم و تو اتاق سومی یکیمون داشت نماز شب می خوند. اما هممون عاشق صدای هایده بودیم و هممون شلم باز( بجز من که هیچ وقت تو این بازی حرفه ای نشدم) . روزانه حداقل یکی دو فیلم توپ نگاه می کردیم: دو تا از بچه ها عشق آرنولد و فرانکی بودند، یکیشون عشق فدریکو فلینی و الیا کازان، یکی دیگشون هم عاشق صمد آقا، منم که عشق حاتمی کیا و ملاقلی پور بودم.

یکیمون معتاد شد و زودتر از بقیه از جمع بیرون رفت بعدش هم که دیگه رفتیم سرکار کمتر فرصتی برای خونه خالی پیش میومد، شاید سالی 4 یا 5 شب. تا اینکه سه تامون تو یک هفته عقد کردیم بعدش هم که من زودتر از بقیه زنگ رو زدم و عروسی کردم دیگه کاملا بحث خونه خالی و اون شب نشینی ها برای من به تاریخ پیوست.

دیشب عروسی یکی دیگه از اون جماعت پنج نفره دعوت بودم و فردا شب هم عروسی یکی دیگشون، دیگه کم کم داریم بزرگ میشیم و اون دنیای لاقیدی جوانی و مجردی را به یه گوشه زیبا و خوشگل تو مغزمون میسپاریم، مثلا همین الان که من دارم این مطلبو می نویسم باید برم سیر و عدس و مایع ظرفشویی بخرم اما نشستم دارم این مزخرفاتو به خورد خلق الله میدم....