به قول معروف سیزده را بدر کردیم(نه از اون نوع بدر کردنها که خودت را راحت میکنی و دیگران را ناراحت) ، اما نکته جالب این سیزده بدر نزدیکی محل نشستن ما با قفس میمونها بود که باعث شد صحنه های جالبی ببینیم که عمرا در خواب هم تصورش را نمی کردیم.حسابش را بکنید که حدود 10 تا پسر 10 تا 15 ساله مثل میمون از نرده های قفس میمونها بالا بروند و رو در رو با میمونها به مصاحبت(باور کنید دقیقا با هم مکالمه می کردند) بپردازند! به قول یکی از همراهان، در کشورهای اروپایی وقتی بچه ها سراغ قفس میمونها میروند هر کدام کاغذ و خودکاری در دست دارند تا مشاهداتشان را بنویسند اما با توجه به چیزی که امروز من دیدم باید یک کاغذ و قلم دست میمونها می دادند تا مشاهداتشان را راجع به بچه های ایرانی بنویسند.

جالب ترین صحنه امروز موقعی خلق شد که بچه های پوست خیاری را به طرف میمون انداخت و او هم برای تشکر به صورت پسرک شاشید!

به هر حال جدا از این قضیه به قول معروف سیزده را بدر کردیم اما مثل یک موش آب کشیده زیر باران فرار کردیم و به خانه برگشتیم اما دعای معروف امروز را خواندیم گرچه دیگه از من گذشته:

سیزده بدر، چارده به تو

سال دیگه خونه شو(هر)