پسر عاشق خانم معلم شد...

خانواده پسر خانم معلم را در شان خودشان نمی دیدند...

با همه مخالفتها پسر با خانم معلم عروسی کرد...

خانم معلم یه دختر ناز کوچولوی شیمپیلی به دنیا آورد...

جنگ شروع شد،پسر شهید شد، خانم معلم شکست...

خانواده پسر اعتقاد داشتند که نوه آنها نباید زیر دست این دختره یه لا قبا بزرگ بشه...

خانم معلم تقریبا هر روز سر قبر پسر می رفت...

خانواده پسر پنج شنبه ها سر قبر پسر می رفتند...

یه پنج شنبه که از سر اتفاق خانواده پسر خانم معلم را سر قبر دیدند باز نیش و کنایه ها شروع شد، یه دفعه خانم معلم داغ کرد...

هنوز که هنوزه بعد چند سال همه اون دعوای تو بهشت آباد بین اون عروس و خانواده شوهرش را به یاد دارند چه گیس و گیس کشی ای شده بود...

کار به دادگاه کشید و حکم: خانم معلم فقط دوشنبه ها و خانواده پسر فقط پنج شنبه ها حق حضور در بهشت آباد را دارند...

خانم معلم روز بروز حالش بدتر میشد ، عصبی شده بود، داد میزد، دختر خودش یا بچه های کلاسش را کتک میزد...

بالاخره مجبور شدند که ببرنش پیش روانپزشک، روانپزشک یه چیزهایی می گفت راجع به یه نوع بیماری روانی...

باد خبر بیماری خانم معلم را به گوش خانواده پسر رسوند...

باز هم دادگاه و این بار سرپرستی اون دختر کوچولوی ناز از خانم معلم گرفته شد و به خانواده پسر داده شد...

این بار دیگه باد نبود بلکه خانواده پسر بودند که خبر بیماری خانم معلم را به اولیای بچه های کلاسش دادند...

خانم معلم شغلش را هم از دست داد...

بعد از اینکه خانم معلم از آموزش پرورش هم رفت دیگه ازش خبری ندارم اما میدونم که جنگ شوهر و سلامتی و بچه و کارش و در نهایت همه زندگیشو ازش گرفت...

 

پ.ن: امروز سالروز وفات یگانه اختر تابناک عالم بشریت است، امروز روز بدی است شاید بدترین روز تاریخ