میخوری یا نه؟
صبح تو کوچمون داشتم به طرف خونه میرفتم که یکدفعه دیدم در یکی از خونه ها باز شد و دختر بچه ای سه ساله مثل فشنگ دوید تو خیابون پشت سرش هم مادرش دم در اومد و هی صدایش میزد اما دخترک بدون توجه انگار که دنیای جدیدی کشف کرده باشه به خیابون گردی خودش ادامه میداد که ناگهان مادر اشاره ای به من کرد و گفت: شکیلا اگر نیای تو اون آقاهه میدزده و می خورت ها! آقا دختره را میگی یه نگاهی به من کرد و انگار که هیولای سه سر دیده باشه، گلوله کرد تو خونه. مادر هم یک لبخند به من زد( که نفهمیدم از سر عذرخواهی بود یا تمسخر یا شاید هم سرمستی ناشی از پیروزی در مقابل بچه) سریع داخل خونه رفت. منم که نمیدونستم باید بخندم یا عصبانی باشم یاد این جک افتادم:
میگن تو کوپه قطار اهواز تهران یک مادر و یک بچه یکساله بودند به اضافه بقیه مسافرها، وقت شیر خوردن بچه بود و بچه راضی به شیر خوردن نمیشد که مادره ضمن اشاره به یکی از مسافرها و سینه خودش، به بچه گفت: میخوری یا بدم این آقاهه بخوره؟! این ماجرا دو سه بار تکرار شد و هر بار بچه راضی به خوردن شیر میشد تا بار چهارم که نزدیک قم رسیده بودند باز مادر همین جمله را گفت که ناگهان مرد مسافر گفت: خانم تکلیف ما را مشخص کن من قرار بود اندیمشک پیاده بشم حالا رسیدیم قم، آخر میدی بخوریم یا نه؟