اقماری

نوع كار در شركت ما اقماري است عني كارگران دو هفته در بيابان كار مي كنند و دو هفته ديگر را استراحت مي كنند كه البته مدت زمان كار با توجه به شرايط ممكن است حتي به سه يا چهار هفته نيز افزايش پيدا كند. اين دور بودن از خانواده به مدت طولاني تاثيرات بسيار بدي بر روي زندگي خانوادگي كارگران مي گذارد كه ملموس ترينش از راه بدر شدن فرزندانشان بعلت نبود پدر و مادر بالاي سر بچه هاست. اما يكي ديگر از اثرات كار اقماري دور بودن بمدت زياد كارگران از همسرانشان است كه گاها موجب رخ دادن داستانهاي بياد ماندني مي شود. در زير چند تا از اين داستانها را به ترتيب بي ادبي بودنشان مي نويسم هرجا كه حس كرديد مطلب خيلي بي ادبي شده داستان بعدي را نخوانيد چون بي ادبانه تر از قبلي است:

 

1- ميگن يكي از همكاران بعد ازدو هفته كار پاسي از شب گذشته به خانه رسيد. دم در خانه كه رسيد يادش امد كه كليدش را جا گذاشته است خب زنگ هم نميتونست بزند چون اگر زنگ ميزد بچه ها از خواب بيدار ميشدند و ديگر نميشد سروقت خانم جان رفت بخاطر همين يك سنگ بزرگ پيدا كرد و كشان كشان جلوي در خانه آورد تا پايش را روي آن بگذارد و از بالاي در به داخل خانه برود. اين كار را كرد و بدون اينكه كسي بيدار شود بداخل خانه رفت و كارش را هم انجام داد اما صبح كه شد اهل خانه ديدند كه سنگ بسيار بزرگي دم در خانه است كه معلوم نيست چه كسي آنرا دم در گذاشته است. شاهدان عيني نقل مي كنند چهار مرد با تلاش بسيار توانستند آن سنگ را از جلوي درب خانه كنار بگذارند!

2- يكي از رانندگان اتوبوسهايي كه كارگران را در پايان دوره اقماري از سركار به خانه مي آورد نقل ميكرد كه در هنگام يكي از همين برگشتنها هي كارگران نق ميزدند كه يالا زودتر! چقدر يواش ميري! گازش بده! .... گفت من ديگه عصباني شدم و ماشين را كنار زدم و امدم جلوي اتوبوس و خم شدم و لوارم را كندم و شروع كردم به داد زدن كه: بابا بياييد ترتيب منو بديد اما ولم كنيد خب دو ساعت ديرتر برسيد و كرمتون را بريزد بهتر از اينه كه اصلا نرسيد و ببرمتون ته دره...

3- ميگن زن يكي از كارگران اقماري پيش دكتر زنان و زايمان ميره و دكتر بهش ميگه كه شما ديگه نبايدبچه دار بشيد خانمه هم برميگرده ميگه خانم دكتر اقماري دوني چنه؟ دكتر ميگه نه خانمه ميگه: هي دكتر اقماري سنگم سولاخ ايكنه چه برسه به موي بدبخت!

4- يكي از كارگرها تعريف ميكنه كه بعد از سه هفته كار بالاخره اومدم خونه نصف شب رسيدم و اونقدر داغ بودم كه سريع برنامه را شروع كردم و بعدش هم خوابيدم. صبح ديدم كه بچه ها در اتاق خواب را ميزنند و ميگند بابا ميخوايم بريم مدرسه پول هفتگي مون را بده، من سريع شلوار پوشيدم و رفتم تو هال اما همينكه بچه ها ديدنم همشون زدند زير خنده بهشون گفتم كه كره خر ها چرا ميخنديد؟ هيچكدومشون جواب نداد منم گفتم كه اگر نگيد از پول هفتگي خبري نيست و همتون بريد گمشيد! آخرش پسر كوچيكه گفت: بابايي چرا شلوار مامان را پوشيدي!

5- ميگن يكي از كارگران 4 هفته بود كه سركار مانده بود و خونه نرفته بود. قرار بود كه روز بعد عازم خونه بشه اومد تو اتاق تلفن و گوشي را برداشت و شماره خونه اش را گرفت و شروع كرد به حرفزدن با خانمش... اما ناگهان يه جمله گفت كه تمام افرادي كه تو اتاق تلفن بودند از خنده منفجر شدند:

  زن مو فردا دارم ميام خونه اون مرغ سياهه را از تو انبار دربيار پرهاش را بكن ميخوام بيام بخورمش!

جای فلکه

جناب سرهنگ حالا كه جريمه كردي و ما هم كه كاري از دستمون برنمياد، ولي خدائيش جاي فلكه تو خيابون نيست!

چه زود گذشت

سال 87 هم شروع نشده 13 تا و خورده ايش رفت گرچه جاتون خالي اين 13 تاي گذشته معمولا به گشت و گذار گذشت اما خب اين حس لعنتي "چه زود گذشت" معمولا روزهاي اول هر سال منو ديوونه ميكنه. نميدونم چرا ولي تقريبا تمام سال تحويل ها و تولدهام دارم به اين فكر ميكنم كه "هي رفيق يه قدم ديگه به آخر خط نزديك شدي" اي خدا لعنت بكنه كسيكه اين ساعت و تقويم و سال و ماه و خلاصه هرچي مرتبط با زمان را اختراع كرد كه اينها هي تو گوش ما بخونن كه "الان زنگو ميزنن و تو هنوز هيچ غلطي نكردي" از اين شر و ورها كه بگذريم سال جديد براي من با يك تجربه جديد همراه بود و اون هم رانندگي جاده بود. قبلا هم بيرون شهر رفته بودم ولي در حد 50 كيلومتر ولي اين دفعه رفت و برگشت ماشين 3000 كيلومتر انداخته بود. كلا تجربه خوبي بود و خيلي اسونتر از اونچيزي بود كه فكر ميكردم. درضمن ماهي كوچولوي ما هم دومين عيدش را ديد گرچه ديگه زياد نميشه بهش گفت ماهي كوچولو چون حسابي باد كرده. نميدونم چه سريه كه اين بچه قد نميكشه و هي چاق ميشه زياده عرضي نيست سال نو مبارك