سه عکس از کوچ ایل بختیاری

 

 

 

بارون

آقا اينجا بارون زد چه بارون زدني! دو روزه داره ميباره، خدايا شكرت! تلافي 7 ماه بي باروني را خدا انگار ميخواد يه جا در بيره، دستش درد نكنه..

اندر خاطرات دوران تحصیل

1- اين بازيهاي وبلاگستان هم هيچ فايده اي كه نداشته باشند حداقل باعث همدلي و نزديكي بيشتر جماعت وبلاگ نويس به همديگر ميشود تو آخرين باز اي كه بهش دعوت شدم قرار شده كه از اتفاقات بامزه دوران تحصيل بنويسم و باران عزيز دعوت نموده كه ممنون اش

2- يكي از اولين اتفاقات بامزه زندگي من اين بود كه من سه بار امتحانات ثلث سوم كلاس اول دبستان را دادم! ماجرا از اين قرار بود كه من يكسال زودتر از بقيه مدرسه رفتم (يعني از 5 سالگي) و بعد از امتحانات ثلث سوم كلاس دوم در حاليكه من دو سال را گذرانده بودم و درهر دو كلاس قبول شده بودم ناگهان اداره آموزش و پرورش مساله را فهميد و كل نمرات من را مردود اعلام كرد و قرار شد در همان خرداد ماه دوباره امتحانات ثلث سوم كلاس اول را بگذرانم و در شهريور ماه امتحانات كلاس دوم را بصورت جهشي بگذرانم. جاتون خالي دوباره كل امتحانات كلاس اول را در يكروز دادم و رفتم خونه و دوباره فردا صبحش گفتند بيا دوباره همه امتحانات را بده! از دليل پرسيدم گفتند در امتحانات ديروز بازرس اداره  نبوده و امتحاناتت قبول نيست. خلاصه اينكه به هر بدبختي بود ت اون خرداد و شهريور كلاس اول و دوم را گذراندم..

3- تو همون سال اول و دوم دبستان كذايي مادرم مدير مدرسه مان بود و هميشه هواي منو داشت: مثلا هروقت ميخواست سر صف از بچه ها زهرچشم بگيره يه نگاه به صف كلاس ما ميكرد و ميگفت صادق چرا حرف ميزني بيا اينجا ببينم و منو ميبرد سر صف و جلوي سيصد چهارصد نفر صاف ميزد توي گوش من بدبخت! خدا را شكر بعد از ماجراي امتحانات كلاس اول و دوم حرف و حديثهايي كه پيش آمد  تصميم گرفت منو به يك مدرسه ديگر تو يك ناحيه ديگه كه با ماشين نيم ساعت تا خونه ما فاصله داشت بفرسته.. درسته كه مسير زيادي را مجبور بودم هر روز صبح برم ولي خب حداقل اش اين بود كه هفته اي يكبار سر صف يه كشيده آبدار نميخوردم

4- هنوز سال اول و دوم تموم نشده! اون سالها مصادف با سالهاي پاياني جنگ و تقريبا هفته اي دو سه بار هواپيماهاي عراقي يه حالي به اهواز ميدادند و اين وسط ما يه معلمي داشتيم كه خدا خيرش بده جيغي داشت جيغي بنفش! نقل است كه در شهر اهواز كساني كه صداي آژير خطر يا صداي انفجار را نميشنيد با صداي ايشون از حمله هوايي دشمن خبردار ميشد، خوشگلي ماجرا هم اين بود كه بلافاصله بعد از جيغ از حال ميرقفت و بساط آب قند و آب طلا هم برقرار ميشد...

4- راستي شما با برگه هاي امتحانيتان كه نميخواستيد كسي اونها را ببينه چكار ميكرديد؟ پاره؟ آتيش؟ يا؟ من هميشه زير خاك چالشون ميكردم! دليلش هم اين بود كه هم ميترسيدم از بين ببرمشون هم نميخواستم كسي آنها را ببيند بنابراين يه جايي چالشون ميكردم كه اگر والدين محترم بعد از طريق معلم مربوطه پي به شاهكار اينجانب بردند برگه را از زير خاك دراورم و به اسم اينكه يادم رفته بود نشونت بدم خودمو بي تقصير جلوه بدم..

5- آها اين هم بگم: يكبار جشني تو دبيرستان ما برقرار شده بود، بعد از جستجوي فراوان انبار آب ميوه ها را پيدا كردم و با كلي احتياط روانه آنجا شدم و شروع كردم به چيدن آب ميوه ها توي جيب كاپشن و شلوار و جوراب و خلاصه هر سوراخ ديگر كه به ذهنم ميرسيد. ناگهان مدير و ناظم و و دفتردار مدرسه باهم ديگه وارد اتاق شدند و منو تو اون حالت فجيع دستگير كردند ....بگذريم درسته آبروم رفت ولي در نهايت تونستم چهارتا آبميوه كش برم!

6- آقا يكروز اين دبير ادبيات ما اومد تو كلاس ديديم اي دل غافل كه لباس زيرش از بالاي شلوارش زده بيرون و هروقت هم مياد به قسمتهاي بالاي تخته اشاره كنه عمق فاجعه بيشتر نمايان ميشه. فكر مي كنيد كه بيشترين سوالي كه در اون كلاس پرسيده شد چي بود؟ درست حدس زديد:" آقا ببخشيد اون بالاي تخته چي نوشته"

7- از كلاس اول راهنمايي تا پايان دوران دانشگاه كمتر امتحاني را يادم مياد كه تقلب نكرده باشم يكروز كه داشتم شاهكارهاي خودمو براي بچه ها توضيح ميدادم دبير پرورشي جريان را شنيد و منو به گوشه اي كشيد و شروع كرد به نصيحت كردن و خلاصه اينجانب متنبه شدم! چند روز بعدش امتحان عربي داشتيم و در ميان تعجب همگان نه تقلبي كردم و نه تقلبي رساندم و با وجداني راحت از سر جلسه پا شدم ده دقيقه بعد دبير مربوطه فرستاد دنبالم كه فلاني برگه تقلبت كه زير پات قايم كرده بودي را پيدا كردم و اين امتحان "صفر" خلاصه آنجا بود كه فهميدم توبه گرگ مرگه

8- روز كنكور دم در دانشگاه چمران منتظر باز شدن درها بودم كه يكي از همكلاسيهاي زرنگ دبيرستان را ديدم كه چشمهاش پر اشك شده بود، رفتم پيشش و گفتم فلاني چته گفت بدبخت شدم! هرچي شيمي خونده بودم يادم رفته و نميدونم چه غلطي بكنم از صبح كه از خواب بلند شدم انگار كل شيمي را از ذهنم پاك كرده اند... شروع كردم به دلداري دادن و دلم به حالش سوخت از نزديك شاهد بودم كه يكسال گذشته چه زجري كشيده بود خلاصه رفتيم سرجلسه و ديدم اي دل غافل طرف صندلي اش پشت سر منه خلاصه اينكه طرف 53 درصد شيمي زد بدون اينكه سوالات شيمي را ببينه (تعجبي نداره كه منم همون 53 درصد را زدم) در نهايت اون رتبه اش 1000 تا بالاتر از من شد و مهندسي دانشگاه صنعتي اصفهان قبول شد البته همون ترم اول معتاد شد و بعد سه ترم مشروطي از دانشگاه اخراج!

9- ديگه بستونه!

آیا میدانید چرا در سال میلادی 7 ماه 31 روزه داریم

در تقويم رومي كه به دستور «ژوليوس سزار» تدوين شده بود و در تقويم، كه «سال» بمانند تقويم ايرانيان از مارس آغاز مي شد، ماه اوت فعلي ماه ششم بود و Sextilis (ماه ششم) خوانده مي شد. ماه پيش از آن را به اين مناسبت كه ژوليوس سزار در آن به دنيا آمده بود، ژولاي (جولاي ـ ژوئيه) نامگذاري كرده بودند كه پس از گذشت بيش از دو هزار سال به همين نام باقي مانده است. 


     پس از سزار، پسر خوانده او «گايوس اوكتاويوس
Gaius Octavius» به سمت امپراتور انتخاب شد و سزار اوكتاويانوس نام گرفت. سناي روم پس از غلبه اوكتاويانوس بر مخالفين و در صدر آنان ماركوس آنتونيوس و كلئوپاترا ملكه يوناني تبار مصر، وي را لقب «اوگوستوسAugustus» داد و پيشنهاد او را كه به تنهايي حكومت كند و شريك نداشته باشد تصويب كرد. گام بعدي اوگوستوس كه پا در جاي پاي پدر خوانده اش مي گذارد، قرار دادن نام خود بر يكي از ماههاي سال بود و ماه ششم را كه متعاقب ماه ژولاي (ماه ژوليوس سزار) بود برگزيد و آن را «اوگوست» ناميد كه هنوز باقي مانده است. كار بعدي او كه خودخواهي محض خوانده شده است اين بود كه اعلام كرد ماه اوگوست بايد مانند ماه ژولاي 31 روزه باشد تا دست كمي از ماه ژوليوس سزار نداشته باشد كه عملي شده است و به اين ترتيب، سال ميلادي كه خورشيدي است داراي هفت ماه 31 روزه است!.
     اوگوستوس پس از 40 سال حكومت در نوزدهم اوگوست (ماهي كه به نام خودش بود) در سال 14 ميلادي درگذشت.

 

اين مطلب بطور كامل از سايتدكتر نوشيروان كيهاني زاده دزديده شده است

هوا بس ناجوانمردانه است...

ختم كلوم اينكه من سه شنبه هفته پيش با آستين كوتاه از خونه ميرفتم بيرون و يكشنبه اين هفته با كاپشن، سه شنبه هفته پيش ما كولر روشن ميكرديم و يكشنبه اين هفته بخاري، سه شنبه هفته پيش شما تهراني ها بارون داشتيد و ما اينجا شرجي و يكشنبه اين هفته تبريزي ها برف داشتند ما اينجا تو اين سرماي خشك داريم بلانسبت مثل سگ ميلرزيم، سه شنبه هفته پيش اينجا تابستون بود و يكشنبه اين هفته شده بود زمستون.

 

پ.ن: اینجا شیش ماه که بارون نزده، آخ اگه بارون بزنه!

حکایت کلید و وسایل

شما وقتي خريد مي كنيد لوازم را با كدام دست نگه ميداريد؟

شما كليدهاتون را تو كدوم جيبتون نگه ميداريد؟

 

راست و چپ مهم نيست، مهم اينه ه كليدهاي من هميشه تو اون جيبيه كه لوازم را با همون دست نگه داشتم، رد خور هم نداره...