خر فقط یکبار طلا میرینه

اگر اصلاح طلبان را انفعالشان بیچاره کرد ، اصول گرایان را هم قدرت طلبی شان به زمین گرم خواهد زد. انتخابات میاندوره ای مجلس در شهر اهواز در حالی برگزار شد که برای انتخاب یک نماینده 19 نفر کاندید شده بودند که از این تعداد 3 نفرشان را کاندیداهای اصول گرا تشکیل میداند: فلسفی، سعدی و حسینی. خب نتیجه چه شد: شکسته شدن آرا و انتخاب شدن یک کاندیدای قومی ( اعراب تندرو) و قرار گرفتن دو تن از کاندیداهای اصولگرا در رتبه های دوم و سوم! حال اگر این سه کاندیدا با هم به توافق میرسیدند این کرسی مجلس براحتی متعلق به اصول گرایان میشد. همین وضعیت را هم احتمالا در انتخابات شوراها شاهد هستیم اگر اصول گرایان لیست مشترک میدادند اصلاح طلبان باید خواب حتی یک کرسی شوراها را میدند ولی حالا...

یه ضرب المثلی ما داریم که میگه: خر فقط یکبار طلا میرینه! آقایان وضعیت انتخابات ریاست جمهوری با الان به طور کلی تفاوت دارد آنجا اصلاح طلبان هم دو دسته شده بودند و شانس هم برای یکبار در خانه اصول گرایان را زد و خر طلا رید ولی دیگه اون استراتژی را نمیتوان برای هر انتخاباتی بکار برد.

قبرستان

عاشق هوای سرد و مرطوبم و دیوانه قدم زدن تو این هوا مخصوصا وقتی مه شدید همه جا را  یا اینکه بارون شلقلقی بزنه! پنج شنبه صبح هم هوا مه آلود و سرد بود و من دم در ورودی بهشت آباد برای مراسم چهلم دوستی که بعد از چهل روز دیگه خودش شده خاطره و رفاقتمون شده حکایت این و اون...

نیم ساعتی زودتر رفته بودم تا قبل از مراسم سری هم به مادرم بزنم و باز هم سوال همیشگی دم در بهشت آباد: گل بخرم؟ آخه پسره ناخلف تو تمام مدتی که زنده بود یکبار هم براش گل نخریدی حالا... و مثل همیشه یه شاخه رز و خریدم و با شرمندگی رفتم..

مه شدید شده بود بطوریکه فکر میکردی خودتی و خودت و هیچکس دیگه غیر مرده ها نیستند قبلا  نصف شب چندین بار به قبرستان رفته بودم بار اول با چند تا از رفقا و دفعات بعد تنهایی اون مواقع براستی تنها من بودم و چندین قبر و شاید هم چندین روح ولی ترس هیچ وقت نگذاشت از اون تنهایی بتونم لذت ببرم ولی این دفعه فرق داشت درسته که هنوز احساس تنهایی بود اما این دفعه نور بود و روشنایی که نمیدونم چه سری تو این نور نهفته است که خودبخود ترس را از بین میبره و چه ابهتی در تاریکی پنهان شده که همیشه ترس را به دنبال خودش میکشه...

این هوا فقط یه موسیقی کم داشت که اون را هم مسئولین بهشت آباد زحمتش را کشیده بودند: باران عشق چشم آذر! نمیدونم که این را برای آرامش زنده ها گذاشته بودند یا برای آرامش مرده ها فقط این را میدونم که برای آرامش مرده ها قران میگذارند نه موسیقی بدون کلام!

 

پ.ن: میتونم حداقل بیست خط دیگه هم راجع به آن روز صبح بنویسم ولی خب که چی بشه؟

اندر حکایت کاندیداهای شورای شهر

این آقای همسایه بالایی ما کاندیدای شورای شهر شده، اگر یادتون باشه این آقا همونیه که لوله های کف دستشویی شون شکسته بود وباعث شده بود که سقف دستشویی خونه ما مثل بارون بهار آب چکون داشته باشه و اگر هنوز یادتون باشه چند ماهی طول کشید تا حاضر شد که این ترکیدگی را تعمیر بکنه!

خب نکته مهم اینجاست دیگه، این بابا ترکیدگی لوله خونه اش را چند ماه طول کشید تا تعمیر کنه حالا به نظرتون برای مسائل شهری به چند سال وقت نیاز داره؟

نکته انحرافی: اعتماد به نفس وقتی از حد میگذره دیگه اسمش میشه حماقت!

اس ام اس های عاشقانه و دردسرهای مربوطه

وقتی یه اس ام اس عاشقانه از یه شماره ناشناس دریافت میکنی، پوزخندی به تقدیر میزنی که تو را تصادفی وسط عشق دو تا آدم ناشناس انداخته و با خودت میگی: از ما دیگه گذشت... بعد با خودت میگی: از کجا معلوم که اینها را یه دختره برات فرستاده باشه تو همین فکرایی که دو تا اس ام اس عاشقانه دیگه از همان شماره دریافت میکنی، اون وقته که خدا را شکر میکنی که بیرون از خونه ای وگرنه اگه خانومت اینها را میدید، اگه هیچ حرفی هم بهت نمیزد حداقل ته دلش یه شک کوچیک جا برای خودش باز میکرد. پس سریع براش مینوسی که شماره را اشتباه گرفته و طرف حساب شما من نیستم. اما وقتی جواب داد: "مسخره بازی درنیار و جواب اس ام اس ها را بده" دیگه فهمیدم ماجرا شوخی شوخی داره جدی میشه پس سریع شماره طرف را گرفتم.گوشی را جواب نداد و سریع برام اس ام اس فرستاد که" چرا زنگ میزنی مامانم خونه س نمیتونم جواب بدم" !!!!!!!

حداقل دیگه مطمئن بودم اون ور خط یه دختر نشسته و از اونجا که دیگه تو راه برگشت به خونه بودم و طرف هم دست بردار نبود گوشی را خاموش کردم تا حداقل امشب را بی دردسر طی کنم تا فردا صبح اگه دوباره اس ام اس داد یه فکر اساسی بکنم.

نمیدونم چی باعث شد تا فردا صبح به اون شماره زنگ بزنم ولی میدونم هرچی بود ریشه در حماقت داشت! اون ور خط آقایی بود که به نظر میرسد حداکثر 30 سال بیشتر نداشته باشه:

-          ببخشید دیشب چند تا اس ام اس از این موبایل برام رسیده میخواستم ببینم که من شما را میشناسم؟

-          نه آقا فکر نکنم, شماره شما برام آشنا نیست و در ضمن موبایل هم دیشب پیش خودم نبوده و دست خانومم بوده

-          خوب ببخشید فکر کنم شماره را اشتباه گرفتم احتمالا 2 و 3 را جا به جا زدم، شرمنده که مزاحم شدم!

وقتی قطع کردم یه نگاه دیگه به شماره اس ام اس ها کردم، مطمئنا اشتباه نگرفته بودم و همسر اون آقا سر و گوشش می جنبید. اما در این شرایط راستگویی به صلاح نبود و اصلا دلم نمیخواست بار به هم خوردن یه زندگی رو دوش من باشه!  

دو ساعت بعد دو باره زنگ زد و گفت:

-          آقا من باید شما را ببینم!

-       برای چی؟ من که به شما گفتم شماره را اشتباه گرفته بودم بعد از اینکه با شسما صحبت کردم شماره درست را گرفتم یکی از دوستهای قدیمم بود که شماره اش عوض شده بود و من شماره جدیدش را نداشتم

-          من این حرفها را باور نمیکنم باید شما و خانومم را رو در رو کنم تا ببینم جریان چیه

-          آقای عزیز من خودم متاهلم این وصله ها به من نمیچسبه، بیخیال شو!

-          حالا که متاهلی اصلا گوشی را بده خانومت تا جریان را براش تعریف کنم و خانومم باهاش حرف بزنه

-       آقای عزیز شما اصلا انگار به حرفهای من گوش نمیکنی من میگم شماره را اشتباه گرفته بودم شما هی حرف خودت را میزنی اصلا حالا که اینطوریه بیا یه قراری بگذاریم من گوشی ام را به شما نشون بدم تا به شما ثابت بشه که من شماره را اشتباه گرفته بودم

-          یعنی باور کنم که هیچ ارتباطی بین شما و خانم من نیست

-          آقا خجالت بکش این حرفها چیه اگر چیزی بود که من خودم به شما زنگ نمیزدم و ماجرا را شرح نمیدادم

-          خدا لعنتتون کنه اگه بدونید من تو این دو ساعته چی کشیدم

-          من شرمنده ام! اشتباه از من بود باید تو شماره گرفتن دقت میکردم

-          آقا از این به بعد حواستون را جمع کنید شما داشتید زندگی منو به هم میریختید!

-          من که معذرت خواهی کردم ولی باز هم شرمنده ام

تنها شانسی که آوردم این بود که بلوف من گرفت و طرف نخواست بیاد موبایل منو ببینه وگرنه خدا میدونه تو چه جریان مسخره ای گیر میفتادم

پ.ن: سيامك جان معلومه كه اين همه اتفاق براي من نميفته! بعضي از اين جريانت براي خودم اتفاق ميفته بعضي هاشون هم من راوي هستم و بعضي هاشون هم حاصل تخيل من هستند. مثلا اين جريان براي يكي از دوستانم اتفاق افتاده است.

فَبِأَى ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ

اكثر وقتها صبح كه از خواب پا ميشم يه چيزي رو زبونمه و بي اختيار همينطور با خودم زمزمه اش ميكنم. بعضي روزها ترانه، بعضي روزها يه ديالوگ مربوط به فيلم يا سريالي خاص و بعضي روزها هم آيه قران! كه به احتمال زياد هم مربوط ميشه به خوابي كه شب قبلش ديدم...

امروز صبح هم كه از خواب بيدار شدم اين آيه معروف سوره رحمن رو زبونم افتاده بود:

 

فَبِأَى ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ

پس اى جن و انس ! ديگر كداميك از نعمت هاى پروردگارتان را كفران مى كنيد؟

 

حالا نميدونم ديشب چه خوابي ديده بودم كه اين آيه را خود به خود زمزمه ميكردم ولي خود اين زمزمه باعث شد تا امروز يه نگاه كامل به سوره الرحمن بندازم. چيزي كه نظرم را جلب كرد اين بود كه خداوند در آيات ابتدايي سوره نعماتي را كه به انسان داده را به ترتيب اهميت ذكر كرده است:

1- نعمت قرآن

2- خلقت انسان

 3- تعليم بيان ( منظور از بيان اسماء خاصي است كه خداوند به انسان ياد داد)

4- حساب منظم زمان

5- آفرينش گياهان و انواع اشجار

6- آفرينش ‍ آسمان

7- حاكميت قوانين

8- آفرينش زمين با ويژگيهايش

9- خلقت ميوه ها

10- خلقت نخل

 11- آفرينش حبوبات

12- خلقت گلها و گياهان معطر

گوسفند

- شنيدي تو مراسم ختم فلانی هفتاد تا گوسفند كشتند!

- چه فايده اگه زنده اش را ميديدي حاضر نبودي با يك گوسفند هم عوضش كني!

مغز

ميگن انسان تو تمام عمرش فقط از قسمت كمي از ظرفيت مغزش استفاده ميكند به طور مثال ميگن انيشتين در طول زندگي اش تنها از 15 درصد مغزش استفاده كرده بود و بقيه اش را دست نخورده با خودش به گور برد به نظرتون چرا؟ ... چقدر شما بي تربيتيد! انيشتين و گشاد بازي؟ نه بابا صحبت اين حرفها نيست.

به نظرم يه جايي ديگه هست كه ما بايد اونجا هم از مغزمون استفاده كنيم، يه دنياي ديگه، شايد دوباره تو همين دنيا، نميدونم ولي به هرحال ميدونم اين همه ظرفيت بي حكمت نيست!

ایمان

ای کسانی که ایمان آورده اید، بیایید برش دارید ببیردش

پ.ن: ایمان همین همکار بغلی منه که دوستیش از خاله خرسه هم بدتره