کمک به نیازمندان

سلام به همه

توی این وبلاگ کمک به نیازمندان یک پیشنهاد دادم برید بخونید نظر بدید لطفا

کلئوپاترا طرحی داد برای کمک کردن به نیازمندان وبلاگ جدیدی راه انداخته ام با این موضوع به نام کمک به نیازمندان همینجا از تمام دوستانی که می خواهند در این طرح مشارکت داشته باشند خواهش می کنم به وبلاگ کمک به نیازمندان بیان و نظرشان را راجع به طرح بدهند در ضمن از همه خواهش می کنم حتما لینک اون وبلاگ را در وبلاک خودشان بگذارند

منتظرم

مهرداد و کولر

دیروز با دو تا از بچه ها رفتیم جایی تا کولرگازیشان را سر جای خودش بگذاریم طبقه سوم زنگ زدیم وارید شدیم تشکر فراوان از اینکه در این گرما به خود زحمت می دهیم تا کمکشان می کنیم خب من و یک نفر دو طرف کولر را گرفته بلند کردیم و لبه جا کولری گذاشتیم دوست دیگرمان که مهرداد نام دارد و زور زیادی هم دارد قرار شد تا کولر را هل بدهد تا سر جای خودش جا بیفتد خب یک مقدار زیادی زور زد جا کولری هم از این جدیدها بود که برای مصرف کمتر اهن حفاظ پشت نداشت

بومب

دقیقا صدایی بود که از زمین خوردن کولر در خیابان به گوش ما رسید با ترس و لرز از جاکولری نگاهی به پایین کردیم خدا را شکر در خیابان کسی رد نمی شد که کولر تو سرش بخورد کولر هم خورد شده بود هر تکه به کناری بعد که مطمئن شدیم نگاهی به همدیگر انداختیم بعد به چشمهای گرد شده صاحبخانه یکدفعه هر سه تا با همدیگر زدیم زیر خنده حدود ۲ دقیقه داشتیم می خندیدیم و صاحبخانه با صورتی قرمز از خشم نمی دانست با ما چه کند

امروز صبح رفتیم یک کولر دیگر برای ان بنده خدا خریدیم و گذاشتیم سر جایش اما واقعا نمیدونم در اون لحظه چرا همه با هم خندیدیم راستی اگر کمک خواستید ما در خدمتیم

یک وبلاگ دسته جمعی هم هست که من هنوز نفهمیدم شما چرا اونجا سری نمی زنید

مدارس هیات امنایی شهریه 40 هزار تومانی و اموزش رایگان

ما ايرانيها متخصص لوث كردن قوانين و مقرررات از احكام ديني گرفته تا مقررات راهنمايي رانندگي هستيم من نميدانم چرا اين اصل آموزش رايگان را حذفش نمي كنند تا خيال همه راحت بشه آخه بيشرفها اين صيغه مدارس هيات امنايي ديگر از كجا پيدا كرده ايد

محله زيتون كارگري اهواز(ديگر از اسمش پيداست كه وضعيت معيشت مردمش چگونه است) احتياجي به شما و مدارس هيات امنايي شما ندارد بگذاريد مردم زندگي عاديشان را بكنند به خير شما اميدي نيست شر مرسانيد چرا نتيجه هر دعواي شبانه شما با زنتان را مردم بايد بينند آخه اين طرحها را از كجايتان در مي اوريد به كجاي اين ملت بدبخت فرو مي كنيد  مي دانيد اين هفته چند نفر به من براي 40 هزار تومان ناقابل (شهريه اجباري مدارس هيات امنايي) رو زده اند طرف پنجشنبه جمعه را خانه مردم مهماني مي رود چون غذا ندارد به بچه هايش بدهد تنها دلخوشي اش هم اين است كه دخترش شاگرد اول دبيرستان است حالا يك ماه است عزا گرفته از كجا بياورد 40 هزار تومان شهريه مدرسه دخترش كه از امسال تبديل به هيات امنايي شده بدهد خوشبختانه امنيت هم برقرار نكرده ايد كه دخترش را به مدارس ديگري كه دور از خانه اش هست بفرستد در همين چند وقته 8 دختر را بعد از تجاوز در اهواز كشته اند خب چكار كند اين آدم ، برود بميرد؟

 

 

راستی یک ماجرای واقعی را هم اینجا بخوانید

سفر به یتیم خانه مومن اباد بم

این سفرنامه از وبلاگ آقا خره نقل شده است مطلب اصلی را اینجا به همراه عکسها بخوانید من مطلب را بدون عکسها این زیر می نویسم :

پشت سر پیمان به چند لحظه تاخیر وارد یه سالن میشم که سالن اصلی یتیم خونه است ؛ صدای بچه ای نمیاد ؛ جلوتر که میرم تازه متوجه دری سمت چپم میشم که به اطاقی که توش تلویزیون قرار داره منتهی میشه میبینم پیمان تو سالن  نشسته رو زمین و یکی از چمدونها درش بازه و کیسه های زرد رنگ دورش ولو شده ! دورش هم فقط سه تا بچه نشستن !

منو که میبینه میگه : خره از صندوق عقب ماشین میوه ها و شیرینی ها رو ورداربیار !

 مرتیکه بی ادب انگار نه انگار من یه شخصیت مهم هستم ! نه خواهشی نه چیزی ! لا اقل بگو آقا خره !  قول دادم تو کل برنامه هاش دیده نشم ! پس کله پائین بعدش عینهو خر میرم سراغ راننده پیرمون آقا احتشام ! سی کیلو هندونه + سی کیلو خربزه + یه کارتن کمپوت آناناس + ده تا یه لیتری آب میوه +  ده کیلو انواع شکلات + یه جعبه موز زبون بسته +سه تا چمدون رو مجبورم تنهایی بیارم تو ! 

پیمان باز رو میکنه به من و میگه : برای این سه تا یه مقدارش رو بذار رو میز و بقیه رو بذار تو انبار !

انبار یه اطاقه که توش یه فریزر و یه یخچال و چند تا قفسه خالی فلزی اون توه ! جابجا که میکنم بر میگردم تو سالن ؛ پیمان خلقش تنگه اینو میشه از چهرش خوند ! اول فکر میکنم از اینکه فقط سه تا از پ.نزده تا بچه تو یتیم خونه هستن خلقش تنگه اما نه مشکل از جای دیگه است ! 

رو میکنه به عباس و میپرسه : بچه ها کجان ؟ میگی یا برم از خانم دهقان بپرسم ؟ 

عباس منو و من میکنه ! انگار مشکلی پیش اومده ! مرتضی به دادش میرسه ؛ مهندس بچه ها رفتن مرخصی ! الان دیگه میان ! بعد نهار سرو کله همشون پیدا میشه ! 

چرا امروز ؟ مگه نمی دونستن من میام ! 

چرا !!!!!!!!!!!!  آخه !  

خانم دهقانی وارد اطاق میشه و بداد هردوی بچه ها میرسه ! مهندس سه روزه که مواد غذایی تموم شده ! بچه ها رو فرستادیم خونه فک و فامیلشون که لااقل غذا بخورن ! 

به عباس و حسین و مرتضی نگاه میکنم !  

بعدا میفهمم که عباس ماههاست که نرفته خونه ! پدرش تزریقیه ! مادرش هم همینطور ! دو تا خواهر داره که یکی میره به کلفتی و یکی تن فروشی میکنه تا خرج ننه و بابا رو در بیاره ! و عباس عاشق علی کریمی فوتبالیسته ! خودش تو تیم یتیم خونه یه پا علی کریمیه !  

مرتضی یه ماهی هست که باباش مرده ! خودش میگفت باباش اشتباهی اسید دستشویی خورده ! میگه آخه اشتباهی تو یخچال بوده ! میگه پدرش بعد زلزله تزریقی شده بود ! میگه باباش خیلی قوی بود اما نمیگه که دیگه به آخر خط رسیده بود ! خودکشی تو ده مرتضی مساوی رفتن به جهنمه ! اما بابای مرتضی اشتباهی اسید رو خورده ! اینو همه میدونن ! 

حسین پدرشو تو زلزله از دست داده ! و ............ ! 

تو کیف پیمان تا دلتون بخواد چرت و پرت فراونه ! کلی برچسب ماشین و موتور و حتی عکس امامایی که میشه چسبوند رو کمد لخت و عور ! 

اما عشق بچه ها ! توپ و دستکش فوتبالی و ساق بند و جورابه ! بقول پیمان تو یتیم خونه ما میشه گشنگی رو تحمل کرد اما بدون لباس فوتبال اونم چی حتما با ساق بند هرگز !!  

بچه ها عاشق عکس یادگاری و موز و خربزه ان !

میشینیم به خوردن ! راننده به همراه یکی از خانومای مددکار رفته دنبال بچه ها ؛ تا از تو ده جمعشون کنه ! پیمان با من راه میفتیم دنبال برنج و روغن و رب و عدس و لپه ! کلی از پولی رو که آورده بچه ها رو با خودش ببره اردوی یه روزه را میده برای 75 کیلو برنج و دو تا حلب روغن و ........ ! 

بر میگردیم یتیم خونه ! تا الان هشت تا از بچه ها که نزدیکتر بودن رسیدن !! بعضی از بچه ها دارن به توصیه یکی از خانومها برای پیمان نامه مینویسن و ازش تشکر میکنن ! انگار تو یتیم خونه این کار دیگه یه رسمه ! تشکر کلیشه ای !  پیمان یه کلکسیون از این نامه ها رو تو خونه داره ! میگه نامه ها رو مجبورم ازشون بگیرم که بهشون بر نخوره ! ولی از اینکه مجبورشون میکنن به تشکر حالم عجیب گرفته میشه !

بچه هایی که نامه هاشون تموم شده میان و بهش یکی یکی نامه هاشون رو میدن ! پیمان تو فکره ! تو نامه ها دنبال نامه عباس میگرده و میگه عباس نامه هاش رو خودش مینویسه من فقط نامه اون و شکور رو دوست دارم ! توش واقعا حرف دلشون رو میزنند !! نامه رو میخونه و تو هم میره بعد نامه رو میده دستم که بخونم ! و منم سرم گیج میره !

عباس و پیمان ارتباطشون از خط قرمز گذشته ! بیچاره پیمان ! یه جای نامه نوشته " پدر عزیزم وقتی شما میایی من میفهمم که خدایی هست که ترو با اینهمه راه طولانی میفرسته پیش ما ! ........... بیچاره پیمان  

نهار آماده شده ! قیمه پلوست ! بچه های دیگه هم کم کم دارن میان ! انگار بوی برنج تو این روستا بوی غریبی است ! 

میشینیم دور میز و  با هم غذا میخوریم ! برنجهای خریداری شده تا پایان تابستون رو کفاف میدن ! و این یعنی باز یه فرصت برای یه حرکت دیگه که خدا به ما هدیه داده !

پیمان عجیب خسته شده ! یه ضرب داره لباس تن بچه ها میکنه تا اونایی که کم و کسر دارن تا از یتیم خونه نرفته تکلیفشون روشن بشه !! اونطرف میبینم که بچه ها برای پیمان تو اطاق رئیس یتیم خونه جا میندازن ! یه پتو نو با یه بالشت تمییز ! درست زیر تنها کولر گازی یتیم خونه ! ساعت استراحت تو یتیم خونه اس ! طبق برنامه ! من راه میفتم به عکاسی از اطاق خواب بچه ها ! باورم نمیشه ! اطاق بچه ها کولر نداره ! حتی آبی ! بچه ها غرق خواب اونم تو چهل و پنج درجه گرما هستن ! یاد سربازیم میفتم !  

میرم تو کمدها رو نگاه میکنم و عکس میگیرم ! غرق تنهایی است ! کمد حسین اما یادگاری از سفر قبلی بچه های موج پیشرو داره یه کیف کوله پشتی ! بعدا از حسین میخوام که بیاد کنار کمدش تا ازش عکس یادگاری بگیرم !

 این میون حسین برام جذاب تره ! حسین یکی از کوچکترینای یتیم خونه است ! پیمان میگه ده بار برام نوشته صد بار هم به خودم گفته که براش عروسک بیارم ! هرچی میگم بابا تو پسری تو گوشش نمیره ! بچه ها دارن مجله ای رو که عکس پیمان رو توش انداخته به هزار مصیبت میخونن ! حسین مجله رو بر میداره و ازم می خواد ازش با مجله عکس بگیرم ! میام عکس بگیرم میگه : وایسا عروسکم رو هم بیارم ! عروسک رو میاره و دکمه آواز خوندنشو میزنه تا تو عکس حتما بیفته که عروسکش  آواز هم میخونه ! بعد میاد از مانیتور دوربین نگاه میکنه ! آروم میگه ! حالا عکس منو هم بگو چاپ کنن تو روزنامه ! بگن این پسر مهندس سعیدیه !

شعری از مسعود فردمنش

خرسند شدیم از اینکه امروز

رنگی دگر است نه رنگ دیروز

تا شب نشده رنگ دگر شد

گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز

فریاد زدیم که چرخ گردون

لیلا تو  نداده ای به مجنون

فریاد برامد آنکه خاموش

کم داد اگر نگیرد افزون

خاموش شدیم و در خموشی

رفتیم سراغ می فروشی

فریاد زدیم دوای ما کو؟

گویند دواست باده نوشی

هشیار نشد مگر که مدهوش

این بار گران بگیرم از دوش

آرام کنار گوش ما گفت

این بار گران تو مفت مفروش

از خود به کجا شوی تو پنهان

از خود به کجا شوی گریزان

بیداری دل چنین مخوابان

سخت آمده است مبخش آسان

هشیار شدیم از این که هستیم

رفتیم و در میکده بستیم

با خود به سخن چنین نشستیم

ما باده نخورده ایم و مستیم

مسجد سر راه از آن گذشتیم

بر روی درش چنین نوشتیم

در میکده هم خدای بینی

با مرد خدا اگر نشینی