این سفرنامه از وبلاگ آقا خره نقل شده است مطلب اصلی را اینجا به همراه عکسها بخوانید من مطلب را بدون عکسها این زیر می نویسم :
پشت سر پیمان به چند لحظه تاخیر وارد یه سالن میشم که سالن اصلی یتیم خونه است ؛ صدای بچه ای نمیاد ؛ جلوتر که میرم تازه متوجه دری سمت چپم میشم که به اطاقی که توش تلویزیون قرار داره منتهی میشه میبینم پیمان تو سالن نشسته رو زمین و یکی از چمدونها درش بازه و کیسه های زرد رنگ دورش ولو شده ! دورش هم فقط سه تا بچه نشستن !
منو که میبینه میگه : خره از صندوق عقب ماشین میوه ها و شیرینی ها رو ورداربیار !
مرتیکه بی ادب انگار نه انگار من یه شخصیت مهم هستم ! نه خواهشی نه چیزی ! لا اقل بگو آقا خره ! قول دادم تو کل برنامه هاش دیده نشم ! پس کله پائین بعدش عینهو خر میرم سراغ راننده پیرمون آقا احتشام ! سی کیلو هندونه + سی کیلو خربزه + یه کارتن کمپوت آناناس + ده تا یه لیتری آب میوه + ده کیلو انواع شکلات + یه جعبه موز زبون بسته +سه تا چمدون رو مجبورم تنهایی بیارم تو !
پیمان باز رو میکنه به من و میگه : برای این سه تا یه مقدارش رو بذار رو میز و بقیه رو بذار تو انبار !
انبار یه اطاقه که توش یه فریزر و یه یخچال و چند تا قفسه خالی فلزی اون توه ! جابجا که میکنم بر میگردم تو سالن ؛ پیمان خلقش تنگه اینو میشه از چهرش خوند ! اول فکر میکنم از اینکه فقط سه تا از پ.نزده تا بچه تو یتیم خونه هستن خلقش تنگه اما نه مشکل از جای دیگه است !
رو میکنه به عباس و میپرسه : بچه ها کجان ؟ میگی یا برم از خانم دهقان بپرسم ؟
عباس منو و من میکنه ! انگار مشکلی پیش اومده ! مرتضی به دادش میرسه ؛ مهندس بچه ها رفتن مرخصی ! الان دیگه میان ! بعد نهار سرو کله همشون پیدا میشه !
چرا امروز ؟ مگه نمی دونستن من میام !
چرا !!!!!!!!!!!! آخه !
خانم دهقانی وارد اطاق میشه و بداد هردوی بچه ها میرسه ! مهندس سه روزه که مواد غذایی تموم شده ! بچه ها رو فرستادیم خونه فک و فامیلشون که لااقل غذا بخورن !
به عباس و حسین و مرتضی نگاه میکنم !
بعدا میفهمم که عباس ماههاست که نرفته خونه ! پدرش تزریقیه ! مادرش هم همینطور ! دو تا خواهر داره که یکی میره به کلفتی و یکی تن فروشی میکنه تا خرج ننه و بابا رو در بیاره ! و عباس عاشق علی کریمی فوتبالیسته ! خودش تو تیم یتیم خونه یه پا علی کریمیه !
مرتضی یه ماهی هست که باباش مرده ! خودش میگفت باباش اشتباهی اسید دستشویی خورده ! میگه آخه اشتباهی تو یخچال بوده ! میگه پدرش بعد زلزله تزریقی شده بود ! میگه باباش خیلی قوی بود اما نمیگه که دیگه به آخر خط رسیده بود ! خودکشی تو ده مرتضی مساوی رفتن به جهنمه ! اما بابای مرتضی اشتباهی اسید رو خورده ! اینو همه میدونن !
حسین پدرشو تو زلزله از دست داده ! و ............ !
تو کیف پیمان تا دلتون بخواد چرت و پرت فراونه ! کلی برچسب ماشین و موتور و حتی عکس امامایی که میشه چسبوند رو کمد لخت و عور !
اما عشق بچه ها ! توپ و دستکش فوتبالی و ساق بند و جورابه ! بقول پیمان تو یتیم خونه ما میشه گشنگی رو تحمل کرد اما بدون لباس فوتبال اونم چی حتما با ساق بند هرگز !!
بچه ها عاشق عکس یادگاری و موز و خربزه ان !
میشینیم به خوردن ! راننده به همراه یکی از خانومای مددکار رفته دنبال بچه ها ؛ تا از تو ده جمعشون کنه ! پیمان با من راه میفتیم دنبال برنج و روغن و رب و عدس و لپه ! کلی از پولی رو که آورده بچه ها رو با خودش ببره اردوی یه روزه را میده برای 75 کیلو برنج و دو تا حلب روغن و ........ !
بر میگردیم یتیم خونه ! تا الان هشت تا از بچه ها که نزدیکتر بودن رسیدن !! بعضی از بچه ها دارن به توصیه یکی از خانومها برای پیمان نامه مینویسن و ازش تشکر میکنن ! انگار تو یتیم خونه این کار دیگه یه رسمه ! تشکر کلیشه ای ! پیمان یه کلکسیون از این نامه ها رو تو خونه داره ! میگه نامه ها رو مجبورم ازشون بگیرم که بهشون بر نخوره ! ولی از اینکه مجبورشون میکنن به تشکر حالم عجیب گرفته میشه !
بچه هایی که نامه هاشون تموم شده میان و بهش یکی یکی نامه هاشون رو میدن ! پیمان تو فکره ! تو نامه ها دنبال نامه عباس میگرده و میگه عباس نامه هاش رو خودش مینویسه من فقط نامه اون و شکور رو دوست دارم ! توش واقعا حرف دلشون رو میزنند !! نامه رو میخونه و تو هم میره بعد نامه رو میده دستم که بخونم ! و منم سرم گیج میره !
عباس و پیمان ارتباطشون از خط قرمز گذشته ! بیچاره پیمان ! یه جای نامه نوشته " پدر عزیزم وقتی شما میایی من میفهمم که خدایی هست که ترو با اینهمه راه طولانی میفرسته پیش ما ! ........... بیچاره پیمان
نهار آماده شده ! قیمه پلوست ! بچه های دیگه هم کم کم دارن میان ! انگار بوی برنج تو این روستا بوی غریبی است !
میشینیم دور میز و با هم غذا میخوریم ! برنجهای خریداری شده تا پایان تابستون رو کفاف میدن ! و این یعنی باز یه فرصت برای یه حرکت دیگه که خدا به ما هدیه داده !
پیمان عجیب خسته شده ! یه ضرب داره لباس تن بچه ها میکنه تا اونایی که کم و کسر دارن تا از یتیم خونه نرفته تکلیفشون روشن بشه !! اونطرف میبینم که بچه ها برای پیمان تو اطاق رئیس یتیم خونه جا میندازن ! یه پتو نو با یه بالشت تمییز ! درست زیر تنها کولر گازی یتیم خونه ! ساعت استراحت تو یتیم خونه اس ! طبق برنامه ! من راه میفتم به عکاسی از اطاق خواب بچه ها ! باورم نمیشه ! اطاق بچه ها کولر نداره ! حتی آبی ! بچه ها غرق خواب اونم تو چهل و پنج درجه گرما هستن ! یاد سربازیم میفتم !
میرم تو کمدها رو نگاه میکنم و عکس میگیرم ! غرق تنهایی است ! کمد حسین اما یادگاری از سفر قبلی بچه های موج پیشرو داره یه کیف کوله پشتی ! بعدا از حسین میخوام که بیاد کنار کمدش تا ازش عکس یادگاری بگیرم !
این میون حسین برام جذاب تره ! حسین یکی از کوچکترینای یتیم خونه است ! پیمان میگه ده بار برام نوشته صد بار هم به خودم گفته که براش عروسک بیارم ! هرچی میگم بابا تو پسری تو گوشش نمیره ! بچه ها دارن مجله ای رو که عکس پیمان رو توش انداخته به هزار مصیبت میخونن ! حسین مجله رو بر میداره و ازم می خواد ازش با مجله عکس بگیرم ! میام عکس بگیرم میگه : وایسا عروسکم رو هم بیارم ! عروسک رو میاره و دکمه آواز خوندنشو میزنه تا تو عکس حتما بیفته که عروسکش آواز هم میخونه ! بعد میاد از مانیتور دوربین نگاه میکنه ! آروم میگه ! حالا عکس منو هم بگو چاپ کنن تو روزنامه ! بگن این پسر مهندس سعیدیه !