|
لحظه
|
||
|
تراشیدم....پرستیدم....شکستم |
بومب
دقیقا صدایی بود که از زمین خوردن کولر در خیابان به گوش ما رسید با ترس و لرز از جاکولری نگاهی به پایین کردیم خدا را شکر در خیابان کسی رد نمی شد که کولر تو سرش بخورد کولر هم خورد شده بود هر تکه به کناری بعد که مطمئن شدیم نگاهی به همدیگر انداختیم بعد به چشمهای گرد شده صاحبخانه یکدفعه هر سه تا با همدیگر زدیم زیر خنده حدود ۲ دقیقه داشتیم می خندیدیم و صاحبخانه با صورتی قرمز از خشم نمی دانست با ما چه کند
امروز صبح رفتیم یک کولر دیگر برای ان بنده خدا خریدیم و گذاشتیم سر جایش اما واقعا نمیدونم در اون لحظه چرا همه با هم خندیدیم راستی اگر کمک خواستید ما در خدمتیم
یک وبلاگ دسته جمعی هم هست که من هنوز نفهمیدم شما چرا اونجا سری نمی زنید
|
|