1- دیشب حدود ساعت 9 با ماشین از خونه زدم بیرون تا به کاری برسم و بعد از اون هم چون ماشین بنزین کم داشت، بنزین بزنم. وسط راه خانمم بهم زنگ زد و جریان سهمیه بندی بنزین را گفت و بعد از این تماس بود که تلاش بی سرانجام من برای بنزین زدن شروع شد. خلاصه بکنم که به هر پمپ بنزینی که سر زدم صف آنقدر طویل بود که به نظر نمی رسید قبل از ساعت 12 (موعد شروع سهمیه بندی) موفق به بنزین زدن بشم. در آخرین تلاش ناموفق ام هم به پمپ بنزینی خارج از اهواز رفتم و به امید بنزین 20 کیلومتر راه را رفتم اما دست از پا درازتر همان 20 کیلومتر را برگشتم. تنها حاصل من از جستجوی بی حاصل دیشب، تمام شدن همان چند لیتر ناقابل ته باک و قضا شدن نماز عشایم بود. به قولی دین و دنیا را دادم ولی نیاوردمش به کف...
2- پدرم تعریف می کند اوایل جنگ که کشور با کمبود شدید بنزین مواجه شده بود گاهی تا 24 ساعت هم در صف بنزین باقی مانده بود همین سختی ها باعث شده بود تا برای صرفه جویی دست به کارهای عجیب و غریبی بزند مثلا: در جاده شیراز به اهواز جایی که سرازیری های تنگ بولحیات شروع شده بود، ماشین را خاموش کرده بود و با دنده خلاص از آن تنگه پایین آمده بود. اگر راننده نباشید و رانندگیتان هم مثل احسانه خانم نباشد حتما میدانید که هنگامی که ماشین خاموش است، ترمزها خوب کار نمی کنند و اگر هم تنگ بولحیات را دیده باشید حتما میدانید که رانندگی با ماشین روشن و ترمز ABS آنجا چقدر سخت است حالا چه برسد به ماشین خاموش و ترمز ناقص که بنظر جنون محض میرسد.
3- دیشب تو یکی از پمپ بنزینهای اهواز، مدیر جایگاه وقتی شلوغی صف را می بیند اعلام میکند که به هر ماشین بیشتر از سه لیتر نمیدهد، همین اشتباه باعث شد که کتک مفصلی از رانندگان بخورد و ملت هم بعد از ناکار کردن پرسنل پمپ بنزین، شروع به غارت جایگاه بکنند و تمام باکها را پر کنند و بدون پرداخت پول جایگاه را ترک کنند.
4- یکی دیگه از شاهکارهای پدر این بود که اوایل جنگ وقتی به جاده کفی میرسید شروع به گاز دادن میکرد و موقعی که ماشین خوب سرعت می گرفت دنده را خلاص و ماشین را خاموش میکرد تا هرجا که ماشین میکشید را همینطوری میراند و بعد دوباره ماشین را روشن میکرد.
5- صبح که خواستم برم سرکار دیگه ماشین را با خودم نبردم اما موقعی که به فلکه ساعت رسیدم متوجه اشتباه خودم شدم، در حالیکه هر روز بیشتر از 20 تا تاکسی و مسافرکش سر ساعت به مقصد چهارشیر منتظر مسافر بودند، امروز هیچ خبری از تاکسی و مسافرکش نبود. بعد از معطلی بسیار بالاخره ماشین گیر آوردم و به اداره رسیدم تازه اونجا فهمیدم ه من چقدر خوش شانس بودم، خیلی از همکارها برای رسیدن به اداره مجبور شده بودند که تا 5/2 برابر کرایه معمولی را بپردازند. رانندگان تاکسی ها که 800 لیتر سهمیه ماهانه دارند طبق محاسباتشان اگر بتوانند این سهمیه بنزین را در بازار آزادی که هنوز بنزین مازاد بر سهمیه ای در آن وجود ندارد به مبلغ لیتری 500 تومان بفروشند ماهی 400 هزار تومان درامد بدون زحمت را براحتی بدست آورده اند.
6- پدرم در ادامه شیرین کاریهایش تعریف میکند که اوایل جنگ قرار بود خانواده ای را از اهواز به رامهرمز برساند. ماشین بنزین کافی نداشته ولی شرایط اضطراری بوده و حتما باید میرفتند. نزدیک یکی از روستاهای اطراف بنزین ماشین تمام میشه و هیچ ماشینی هم به این بنده های خدا بنزین نمیدهد. اینها هم بزور از روستا مقداری الکل و نفت تهیه می کنند و به خورد ماشین بدبخت میدهند. ماشین روشن میشه و به هر زحمتی که بوده راکبان خود را به مقصد میرساند. در مقصد پدر وقتی سعی میکند که ماشین را خاموش کند موفق نمیشود و هرکاری میکند تا ماشین خاموش شود، ماشین تمکین نکرده و از سوخت خود لذت میبرده در آخر هم مجبور شدند تا ماشین را همانطور به حال خود رها کنند تا سوختش تمام شود و خود به خود خاموش شود. به نظرم که ماشینه با الکلی که به خوردش داده بودن، مست کرده بوده...
7- امروز صبح دزد به ماشین خواهرم زد : ساک لوازم ورزشی و کارت سوخت را از داخل خودرو به سرقت بردند. جالب است که بدانید کیف مدارک خواهرم بطور کامل در ماشین بوده و دزد بامعرفت نه دست به کارت ماشین زده نه گواهینامه، فقط و فقط کارت سوخت!
8- میگن در ایام قدیم حاکمی خزانه را خالی دید، از نخست وزیرش چاره خواست و نخست وزیر چاره را در وضع عوارض بر دروازه های شهر دید اما حاکم با این ایده مخالف بود چون فکر میکرد که این کار باعث شورش مردم شهر خواهد شد. نتیجه مذاکرات این شد که با یک سکه عوارض کار را شروع کنند چنانچه مردم اعتراض کردند آنوقت عوارض را قطع کنند اما اگر کسی اعتراض نکرد تعداد سکه ها را افزایش دهند تا جایی که سروصدای مردم بلند شود آنگاه گرفتن عوارض را متوقف کنند. کار را از یک سکه شروع کردند و از کسی صدایی درنیامد همینطور تعداد سکه ها را افزایش دادند تا عوارض ورود به شهر به 10 سکه برای هر نفر رسید اما از هیچ کسی اعتراضی بلند نشد. حاکم و نخست وزیر که از این وضع متعجب شده بودند تصمیم گرفتند که کاری کنند تا بالاخره صدای مردم درآید بناراین مقرر کردند که هرکسی که خواست به شهر وارد شود باید مورد تجاز قرار گیرد و چند نفری را هم برای این کار مشخص کردند و بر دروازه های شهر مامور کردند. بعد از مدتی خبر رسید که در دروازه آشوب بپا شده است، حاکم و وزیرش خوشحال سریع خود را بر در دروازه رساندند و از شورشیان خواستند تا مطالبات خود را بیان کنند. مردی از میان جمعیت بیرون آمد و گفت: قبله عالم به سلامت باد خواسته ما این است که تعداد مامورین تجاوزکننده را افزایش دهید تا مردم در این صفهای طولانی معطل نشوند....