تبليغاتX
لحظه - از کنار هم می گذریم

خدا را شكر مسجد هم جور شد، خدا رحمتش كنه با اينكه يكساله فوت كرده و داريم براش سالگرد ميگيريم، ولي هنوز باورم نشده بي مادر شدم . اي بابا! يكي نيست بگه مردك تو الان 60 سالته و خير سرت 5 تا بچه داري هنوز مامانت را ميخواي! خوب شد آدمهاي ديگه نميتونند فكر آدم را بخونند وگرنه الان كل آدمهاي اين دور و بر به من ميخنديدند مثل اون آقاهه، چه حالي داره تو اين گرما ميره از بالاي پر عابر پياده بابا يك كمي حواست را جمع كن راحت از اتوبان رد شو. ولي وجدانا تند هم ميرند اين پدرسوخته ها... هوي هوي كجا آخ!

چه خاكي به سرم شد! حالا جواب بابا را چي بدم، بنده خدا چقدر گفت بي گواهينامه پشت ماشين نشين حالا بايد چوبش را بخورم آخه من چه تقصيري دارم خب بگو پل عابر پياده را براي چي گذاشتند تازه اگر اون موتوريه نمي پيچيد جلوم من بدبخت هول نميشدم تغيير مسير بدم بزنم اين يارو را بكشم تازه چون گواهينامه ندارم بيمه هم چيزي بابت ديه نميده خدا كنه كه رضايت بدهند. تازه فكر كنم اگه رضايت بدند هم بايد سه ماه زنداني بكشم بخاطر گواهينامه نداشتن. خدايا تو چه هچلي افتادم حالا تكليف عروسي چي ميشه جتما باباي زهره كل ماجرا را به هم ميزنه اين عاشقي من و زهره از اولش هم هي توش نه اومد ها...

چه نحسي اي امروز گريبان ما را گرفته ها! صبح تا حالا اين هشتمين تصادفي منجر به قتله، ولي فكر كنم كه اين رومانتيك ترينشونه، آدم نميدونه دلش به حال راننده بسوزه يا مقتول بيچاره! اين پسره رانندهه هفته ديگه عروسيشه تازه گواهينامه هم نداره بايد تمام پس انداز عروسيش را بده جاي پول ديه اين بابا سه ماه هم آب خنك بخوره. اون مرد بيچاره هم تازه بازنشسته شده بود رفته براي سال مادرش مسجد بگيره شد مسجد ختم خودش! تازه نون اين 5 تا بچه اش را كي بده خدا ميدونه...

نوشته شده توسط صادق در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 |