|
لحظه
|
||
|
تراشیدم....پرستیدم....شکستم |
با توجه به اینکه قرار است تا آخر این هفته صورتهای مالی شرکت آماده شود این روزها یک مقدار سرم شلوغ است و حسابی درگیر کار هستم. همین شلوغ پلوغی ها باعث خلق صحنه های جالبی می شوند که سه تاشون را براتون میگم، راستی قبلش بگم که منظورم از رئیس بزرگ، نه رئیس مستقیم خودم که رئیس دو رده بالاتر از خودمه در حقیقت رئیسِ رئیسم .
1- همین شنبه هفته گذشته به سمت دستشویی در حرکت بودم که یکی از همکارها صدایم زد و نزدیک به نیم ساعت راجع به یک موضوع کاری با هم دیگه صحبت می کردیم. فشار دستشویی دیگه به اوج خودش رسیده بود که بالاخره همکار محترم رضایت داد و من را رها کرد. منم مثل تیری که از چله کمان ول شده باشه به سمت دستشویی در حرکت بودم که یکدفعه دیدم رئیس بزرگ را در راهروی به سمت دستشویی دیدم اون هم تا منو دید گفت: فلانی کجا؟ بیا کارت دارم! منم که دیگه فشار به جاهای تحمل ناپذیرش رسیده بود در حالی که از خجالت داشتم میمردم با اشاره به دستشویی گفتم اگر اجازه بدهید 5 دقیقه دیگه خدمت برسم! آقا این رئیس بزرگ رفت به سمت اتاق من و گفت پس میشینم کنار میزت تا بیای منم گفتم چشم و به حرکت هروله وارم به سمت دستشویی ادامه دادم.... تو دستشویی بعد از اینکه کارم تمام شده بود شیر آب را باز کردم دیدم ای دل غافل آب نیست! من مانده بودم با قطعی آب و مقدار متنابهی دستشویی کتبی و رئیس منتظر کنار میز! بماند که با چه بدبختی از دستشویی خلاص شدم ولی همین خلاصی حدود بیست دقیقه طول کشید و کلی غرولند و سر و صدا و من که حتی روی توضیح دادن علت تاخیر را برایش نداشتم.
2- روز چهارشنبه چون قرار بود بریم عروسی میخواستم زود از اداره خارج بشم و سمت خونه برم تا آماده بشم. خلاصه به خانم جان زنگ زدم آماده باش که من دارم از سرکار حرکت میکنم. در حال خروج بودم که ناگهان سر و کله رئیس بزرگ دم اتاقم پیدا شد که فلانی پرونده خریدهای خارجی را بیار چند تا سوال دارم که باید برام توضیح بدی! منم به بهانه آوردن پرونده به اتاق یکی از همکارها رفتم و سریع به خانمم زنگ زدم که ماجرا از این قرار است فعلا تا این بابا اینجاست من باید سرکار باشم. همین چند تا سوال نزدیک به دو ساعت من بدبخت را تو اداره نگه داشت از اون طرف خانمم هم که میدید دیر شده تو خونه مدام حرص و جوش میخورد. بعد از اینکه کارمان تمام شد جناب رئیس بزرگ اصرار کرد که مرا با ماشین تا دم خونه برسونه خوب منم که از خدا میخواستم سریع دعوتش را پذیرفتم و سوار ماشینش شدم. همین که از شرکت خارج شدم موبایلم زنگ خورد و خانمم که از این تاخیر عصبانی شد با داد و بیداد شروع کرد به غر زدن : این چه وقت خونه اومدنه دو ساعت من بدبخت رو اینجا کاشتی و.... اونقدر عصبانی بود و داد میزد که رئیس بزرگ که کنارم نشسته بود تقریبا تمام مکالمه ما را شنید و تقریبا تا خونه داشت به من میخندید... ولی خوبیش اینه که از اون روز به بعد حداقل دیگه تو ساعت اضافه کاری سراغم نیومده!
3- همین دیروز تو دفتر رئیس بزرگ جلسه ای سه نفره درباره وضعیت حسابها داشتیم. نزدیک به یکساعت از شروع جلسه گذشته بود که بحث به سمتی رفت که بیشتر بین رئیس بزرگ و اون همکارم بود و من دخالتی جز گوش دادن نداشتم، خوب به نظرت من چکار کردم؟ خوابیدم! بله دقیقا خوابیدم و بعد از چند ثانیه با داد رئیس بزرگ که: جوون کجایی؟ از خواب پریدم...
خدا این روزهای آخر سالی را بخیر کنه
|
|