|
تراشیدم....پرستیدم....شکستم
|
فيلم insider داستان زندگي دكتر ويگاند است، مرد ميانسالي كه كارمند عالي رتبه يك شركت توليد سيگار است. ويگاند وقتي كه مي فهمد شركتش در توليد سيگار از آمونياك كه ماده اي سرطان زا است استفاده مي كند، بر سر يك دوراهي قرار مي گيرد: وجدان يا پول؟ او مي داند كه با ناديده گرفتن اين موضوع مي تواند به زندگي آرام و راحت در كنار خانواده اش ادامه دهد اما افشاي اين موضوع تبعات وحشتناكي را براي او دارد: اخراج از محل كار، قطع شدن بيمه درماني(كه با توجه به بيماري دخترش نياز مبرمي به آن دارند، تهديد شدن به مرگ، از هم پاشيده شدن خانواده يا حتي زندان (با توجه به قراردادي عدم افشاي اسرار كه با شركت امضا كرده است). در نهايت او راه وجدان را انتخاب مي كند و شروع بع افشاگري عليه شركت مي كند.
دارم به اين فكر مي كنم كه اگه من جاي اون بودم چه كار مي كردم؟ الان كه در موقعيت او نيستيم به راحتي ميتونيم سريع جواب بديم كه خب مسلما ما هم وجدان را انتخاب مي كنيم... مزخرف نگو! از هر هزار نفر شايد يكي راه دكتر ويگاند را بره و دارم فكر مي كنم كه آيا من جزو اون 999 نفر خواهم بود؟ مسلما آدم هرچي سنش يا تعداد اعضاي خانواده اش بالاتر بره احتمال اينكه جزو 999 نفر باشه بيشتره، اصلا شايد به همين دليل شخصيت دكتر ويگاند مردي ميانسال و متاهل با دو فرزند (كه يكي از اونها مريضه) معرفي ميشه كه سختي تصميم گيري اون بيشتر بشه... بگذريم هنوز نتونستم براي سوال اول همين پاراگراف يك جواب قاطع پيدا كنم.
نكته جالب ديگه فيلم هم نشون دادن تعارض قانون با اخلاقه. دكتر ويگاند به لحاظ اخلاقي مجبوره كه اسرار شركت را افشا كنه اما به لحاظ قانوني اين كار موجب زنداني شدنش ميشه. راستي در موارد اين چنيني كه در دنياي واقعي هم زياد اتفاق ميافته، تكليف چيه؟
امروز ما خير سرمان قراره كه انتخاب واحد كنيم ولي دو تا مشكل كوچيك اين وسط هست:
اوليش سايت دانشگاه چمرانه كه از صبح تا الان The page cannot be displayed ميزنه و دوميش هم خود منم كه شماره دانشجويي ام يادم رفته و سوميش هم اينه كه سركار خيلي سرم شلوغه! (خودت شمارش بلد نيستي).
راستي بهتون گفتم كه دانشگاه هنوز به ما كارت دانشجويي نداده! از اول ترم تا دو ما پيش مي گفتن كه ما كارت هامون طوريه كه بايد عكس روش چاپ بشه و چون دانشگاه دوربين ديجيتال نداره كه ازتون عكس بگيريم پس كارت هم بهتون نميديم!
فكر كن: تو كل دانشگاه چمران يك دوربين ديجيتال پيدا نميشه! تازه احتمالا خريدنش هم حرامه كه تا حالا نخريدن!
دو ماه پيش يك راه حل جديد كشف كردند: يك قطعه عكس بياريد تا اسكن كنيم و روي كارت چاپ كنيد، ما كه عكس را برديم ولي احتمالا دوستان اسكنر هم ندارند چون تا حالا كه به ما كارتي ندادند...
پ ن: همين الان زنگ زدم به يكي از هم كلاسي ها كه تو دانشگاه بود و رفت كار انتخاب واحد منو انجام داد، به قول معروف همه بايد ياري كنند تا آقا صادق شوهر داري نه ببخشيد درس بخونه
1- سلام
2- اگر مدتي در اين خزعبلات تاخير شد، نه به علت شلوغ بودن سرم و نه به علت نداشتن موضوع بود، كه تقريبا هر روز همه وبلاگ هاي بروز شده را مي خوندم و براي نوشتن هم موضوع زياد دم دست بود. اما حسش نبود! نميدونم چرا نوشتن اون كشش قبلي را برام نداره: چه وبلاگ خودم و چه نظر گذاشتن براي بقيه وبلاگ ها.
3- اول از خودم بگم: 4 تا از مقاله هاي اين ترمم را نوشتم و ارائه دادم ( يكيش مشترك بود) و اين هفته دارم روي آخريش كار مي كنم. محل كارم هم عوض شده و به پروژه اي اومدم كه احتمالا سال ديگه اين موقع وقت دستشويي رفتن هم نداشته باشم، چه برسه به وبلاگ خوني و وبلاگ نويسي. ولي خب فعلا هنوز تو مقدمات پروژه ايم و به قولي آرامش قبل از طوفانه.
4- مي بينيد ما بچه هاي وبلاگستان چقدر زود بزرگ شديم، يادتون كه نرفته: ما همون هايي هستيم كه 4 سال پيش اصلا بهونه آشنايي مون با هم ديگه انتخابات رياست جمهوري بود، الان غير از يكي دو نفر پيله مثل مهدي محسني، ديگه كسي تو اون وادي ها نيست و به قولي اينقدر سرمون گرم زندگي شده كه اصلا تو فكر انتخابات و مافيهايش نيستيم. ميگيد نه: سردسته اون موقع ما براحتي تو اين ايام تازه از حج برگشته و چنان هاله نوراني اي دور و برش را گرفته كه فكر كنم فقط به هاله دارها راي بده.
5- رستوران ريورسايد را هم خراب كردند، به همين راحتي! دوشنبه از كنارش رد شدم، سرجاش بود. سهشنبه از كنارش رد شدم، با خاك يكسان شده بود. شنبه هم از روش رد شدم: جاي قبلي اون يك جاده كشيده بودند. گرچه نگذريم كه تو اين ماجراي ريورسايد بحث پارتي خودش را خوب نشون داد: ريورسايد به همراه چند تا خونه نزديك اون تو طرح جاده ساحلي قرار گرفته بودند: اهالي خونه ها را شب عيدي و تو هفته اخر اسفند به زور مامور از خونه هاشون بيرون كردند و به ريورسايد بيشتر از يكماه بعد از عيد هم فرصت دادند. اگه ميشد به ريورسايد فرصت داد، حتما ميشد به اون بنده خداها هم فرصت داد كه شب عيدي را حداقل آواره نشند.
6- گفتم ريورسايد، ياد يكي از دوستان مجازي افتادم كه هميشه دوست داشت دوباره بياد اهواز و بره ريورسايد. دوستي كه اين روزها، روزهاي خوبي را سپري نميكنه و من هم گرچه تا وبلاگش بروز ميشه، ميخونمش ولي نميتونم نظري براش بگذارم: شما براي ادمي كه داره از همسرش جدا ميشه و اين جدايي احتمالا به جدا شدن از پسرش (كه اميداورم هيچوقت اينطور نشه) مي انجامه چي ميگيد؟ دلداري اش ميديد؟ نصيحتش مي كنيد؟ نميشه! شما حتي نميدونيد ماجرا چيه و دلايل طرف مقابل را هم نشنيديد و اصلا شناختي از اين ماجراها نداريد... من اينطور مواقع خفه ميشم!
7- يوزارسيف هم كه تموم شد. گر چه به قول يكي از دوستان اگر اين ميزان آبي كه كارگردان به اين سريال بست را به مصر مي بستند كه اصلا اين قحطي به وجود نمي آمد، ولي خب احسن القصص را هرجور هم كه تعريف كني زيباست. كاش به جاي اينكه اين همه انتقاد، مدعيان خودشون دست به كار مي بردند و نمونه بهتري مي ساختند. تو اين مملكت كه يكروز قيف نيست و يك روز مامور... همين كه آقاي سلحشور همت كرد و دست به كار شد خودش يه خسته نباشيو يك آفرين بزرگ مي طلبه.
8- اين خواهرزاده من باعث شده تا من خيلي چيزها را كشف كنم: مثلا اينكه با پاي بچه ها ميتونيم دماغشون را بخارونيم، من امتحان كردم حتي شست پاشون تو سوراخ دماغشون هم ميره، فقط بعدش نامردها جيغ و دادشون ميره آسمون!
9- سعي مي كنم بيشتر بنويسم: نوشتن تو وبلاگ هيچ حسني كه نداشته باشه نميگذاره ادم به يكنواختي بيفته.
1- دو سالي است كه براي جلوگيري از كم شدن فشار آب مجبوريم هر هفته دل و روده شيرهاي آب و دوش حمام را بيرون بريزيم تا سنگريزه ها و آشغالهايي كه همراه با آب مياد و در شير آب يا دوش حمام گير ميكنه را تميز كنيم. شايد برايتان غيرقابل باور باشد كه ما چه چيزهايي از اين شير آب بيرون مي كشيم، يكبار بايد عكسش را بگيرم و اينجا بگذارم.
2- اين روزها يكي از ملزومات ضروري هر خانه در اهواز دستگاه تصفيه آب خانگي است كه قيمتش 250 هزار تومان و يك كابينت هم فضاي اشغال شده و تعويض هرچند وقت يكبار فيلترهاش هم دردسرش است. مطمئن باشيد كه آب اهواز بدون وجود اين دستگاهها غيرقابل خوردن يا حتي بوئيدن است چرا كه تازگيها بوي افتضاحي هم مي دهد.
3- يكي از همكارها دستگاه اندازه گيري سختي آب (نميدونم اين چه صيغه ايه، پس نپرسيد) تو خونه داره ميگه سختي آب چشمه اي نزديك اراك را اندازه گرفته كه 18 بوده، سختي آب تصفيه شده با دستگاههاي تصفيه آب خانگي 9 و سختي آب لوله كشي اهواز نزديك به 2400 است.
4- ديشب جايي مهمان بودم. يكي از مهمانها هم جزو كارشناسان منابع طبيعي بود. تعريف مي كرد كه تازگيها يكي از همكارانش يكسري آزمايشات روي آب اهواز انجام داده وقتي درباره نتيجه آزمايشات ازش پرسيده اند جواب داده: از من به شما نصحيت كه حتي تو دستشويي هم خودتون را با آب عدني بشوريد و از آب لوله كشي استفاده نكنيد، اين آب حتي براي نوشاندن به حيوانات هم مناسب نيست چه برسه به آدمها.
5- بالاخره هر چقدر هم پاستوريزه باشي يكجاهايي بايد از آب شهري استفاده كني، مثلا مسواك زدن. بگذريم كه من عمرا چاي اي كه با آب معدني درست شده باشه را نميتونم بخورم و حتما بايد با آب لوله كشي چاي درست كنم.
هر زن و شوهر جواني در ابتداي زندگي خود با هم دعوا مي كنند كه به نظر من همين دعواها اگر درست مديريت شوند باعث تحكيم روابط بين آنها مي شود. دو نكته مهم در دعواي بين زن و شوهر نبايد فراموش بشه:
1- دعوا فقط بايد لفظي باشه و فيزيكي نشه كه اگر فيزيكي شد و حرمت ها شكسته شد، زخمي در وجود دو طرف به يادگار ميمونه كه هيچ وقت اثرش از بين نميره
2- دعواي زن و شوهر از محدوده بين خودشون نبايد فراتر بره و طرف سومي حتي از وجود اين دعوا آگاه بشه. مطمئنا اگر دو طرف به هم علاقه داشته باشند و مرضي هم در كار نباشه بالاخره به تفاهم مي رسند.
پ ن موسيقيايي:آهنگ جديد محمد زارع به نام "ديوانه از قفس پريد" را شنيديد؟
طرف یکسال نیست
استخدام شده، حکم از مراجع قضایی براش اومده که ایشون بابت مهریه به همسرش 236
میلیون تومان بدهکاره و ماهانه یک چهارم حقوق و مزایاش را کسر کنید و به حساب
همسرش واریز کنید. داشتیم حساب می کردیم که 236 میلیون چند تا سکه میشه و با توجه
به حقوق و مزایاش چند صد سال طول میکشه تا بتونه تمام بدهی اش را تسویه کنه که یکی
از همکاران اومد داخل اتاق.
وقتی ماجرا را شنید،
خندید و گفت: این حربه تازه برای انتقالی گرفتنه! وقتی تعجب ما را دید، توضیح داد
که:
تازگیها مد شده که
میان برای شهرهای کوچک یا کارهای اقماری امتحان استخدامی میدن و اگر قبول شدن بعد
از یکسال به همسرشون میگن مهریه اش را اجرا بگذاره و حکم دادگاه بگیره. بعد هم حکم
را میبرند پیش مدیرعامل یا کمیسیون موارد خاص و میگن ببینید زنمون داره طلاق
میگیره و اگر نگذارید ما به یک شهر بزرگ مثل تهران انتقالی بگیریم، باعث شدید که
زندگی دو تا جوون از هم بپاشه و ... خلاصه از این هندی بازی ها! بعد از اینکه هم
انتقالی را گرفتند، زنه میره شکایتش را پس میگیره و همه چیز به خوبی و خوشی تموم
میشه
نميدونم
تصادف اين روزها خيلي زياد شده يا اينكه چون من بخاطر دانشگاه اين روزها بيشتر از
خونه ميرم بيرون، بيشتر تصادفات را مي بينم. تقريبا روزي نيست كه از خونه بيرون
برم و تصادفي نبينم آخرينش همين روز شنبه:
داشتم
از دانشگاه ميومدم خونه، افتاده بودم پشت يك خاور كه سنك سنك كنان داشت حركت ميكرد.
حوصله ام سر رفت و اومدم سبقت بگيرم اما همين كه از تو آينه سمت چپم را نگاه كردم
ديدم يك 405 با سرعت جت داره مياد كه از من و خاور و جد و آبادمون سبقت بگيره،
سريع سر خر (پرايد سابق) را كه كمي بيرون داده بودم تا بتونم سبقت بگيرم را به
داخل هدايت كردم و در همين حين هم 405 مثل باد از كنارم رد شد. تا طرف رد شد من هم
پشت سرش از خاور سبقت گرفتم و اومدم پشت سر 405 كه ديدم 50 متر جلوتر يكدفعه زد سر
ترمز و تصوير بعدي هم يك عابر پياده بدبخت بود كه به هوا بلند شد!
پريروز
هم رفتم دانشگاه و برگشتم خونه ماشين را گذاشتم تا بعدش با تاكسي بيام سركار. از تاكسي
كه پياده شدم تو اين فكر بودم كه خدا را شكر امروز ديگه تصادفي نديدم كه ناگهان يك
صداي ترمز و بعدش هم ترق! درست روبروي اداره مان يك پرايد كوبيد به زانتيا!
همسر یک شهید جنگ ایران وعراق خاطرات عاشقانه اش را در مورد نحوه آشنایی و زندگی با همسرش بیان می کند. وی ابتدا به پخش اعلامیه و نوار در کوران انقلاب و درگیرش با گاردی ها و نجات وی از دست آنها توسط منوچر همسر آینده اش اشاره کرده و می افزاید: بعدش به من گفت: به چه حقی اعلامیه امام را پخش می کنی و خودت حجاب نداری؟ این تنها باری بود که منوچهر با من بلند حرف زد و گفت تو. تازه من متوجه شدم روسریم در درگیری افتاده ولی می خواستم کم نیارم و گفتم: مگه چیه؟ ... من بدمُ شما که خوبی نمی دونی آدمو همین طوری محاکمه نمی کنند؟ من چادر و روسری داشتم. اونها کشیدند. اینجا جو عوض شد و منوچهر رفت چادرمو اورد. بعد گفتم منو تحویل می گیرند ولی کسی محل نگذشت و منوچهر هم گفت: من یه پیشنهادی برای شما دارم. انقلاب را بسپارید به ما و برید خونتون خاله بازی کنید. شما کوچولو هستید! اون موقع از منوچهر دو چیز تو ذهنم ماندگار شد. یکی اینکه تا دم چشماش ریش داشت! همیشه سر این اذیتش می کردم. یکی هم رنگ چشماش ؟ / مجری : چه رنگی بود؟ / نفهمیدم آخر هم! عسلی بود. میشی بود. هی رنگ عوض می کرد. بعضی وقت ها سبز سبز بود. بعضی وقت ها طلایی بود. خیلی رنگ چشماشو دوست داشتم. کلا چشای قشنگی داشت…
مجری: بهش فکر می کرديد ؟ / آره
هر وقت می خواستم بهش فکر کنم. ياد چشماش مي افتادم و هر
وقت يادم مي افتاد که گفت خاله بازي کن مي خواستم کله اش را بکنم. / بعدها
يه سري اسلحه دستون افتاد. هر کسي رفت سمت يکي بهش بده . من هم رفتم سمت يه نفر
ديدم همون موتور سواره است. اين دفعه هم چفيه بسته بود و فقط
چشمهاش بيرون بود تا شناسايي نشه. / شما چطوري شناختينش؟ / از چمشاش ديگه ! / اينقدر تو ذهنتون مونده بود؟ / آره ديگه . خنده اش گرفت
و گفت بفرماييد؟ با تته پته اسلحه ها رو بهش دادم دو تا ژ3 دادم. که يکيش خشاب نداشت و يکشيش هم خالي بود خشابش. برنو هم که هيچي. منوچهر سرشو
تکون داد که وقتي مي گم بريد خاله بازي کنيد بهتون برمي خوره. اينها به چه
درد من مي خوره؟ پوزخند بدي زدم و چرخ زدم و قطار فشنگ غنيمتي دوشکا را در آوردم. منوچهر بعدا گفت من چشمام داشت از حدقه در مي اومد. محکم زد روي پيشونيش و گفت فشنگ دوشکا رو آوردي براي ژ3؟ من که نمي فهميدم دوشکا
چيه. ژ3 چيه؟ گفتم: تير تيره ديگه ؟ بعد يک فشنگ رو درآورد و
گذاشت کنار خشاب ژ3 و گفت نمي شه اين رو گذاشت توي اين خشاب. من اينو چيکار کنم با دست
پرت کنم؟ من قرآن خوندم که خدا مي گه تير رو پرت کنيد. ما تير رو به سمت قلب دشمن هدايت مي کنيم. بعد
تير اندازي شروع شد در اون محل و ناگهان منوچهر منو پرت کرد
روي زمين. من داغي فشنگي که از کنارم رد شد را حس کردم. منوچهر برگشت گفت: اينها دارند ما رو مي
کشند اين
براي من قرآن مي خونه. خدا هدايتت کنه. گفتم به درتت نمي [وره
ببرم. گفت
نه بذاريد باشه بريد به کارهاي ديگه برسيد. گفتم چيکار
کنم. گفت پرستاري کنيد
خاله بازي هم مي توانيد بکنيد. بعدش که داشتم مي رفتم با اينکه دعوام مي کرد ديگه نمي خواستم بذارمش و برم . مي ترسيدم برگردم و اين آدم
نباشه
بعد از انقلاب شد و فکر نمي
کردم ديگه منوچهر رو ببينم. من هم درگير کار و تحصيل بودم. يک
بار سپاه جلسه داشتيم. من برگشتم خونه کتاب هامو بردارم برم امتحان بدم.
تلفن زنگ زد با همسايه کار داشت. رفتم بهشون خبر بدم رفتم تو حياط ديدم
منوچهر که اون موقع بهش مي گفتم آقا بداخلاقه نشسته رو پله و داره سيگار مي
شکه. اصلا يادم رفت چيکار داشتم. منوچهر سريع سيگارشو خاموش کرد و رفت تو . خانم همسايه اومد گفت چيکار داري؟
گفتم تلفن کارتون داره.
من اون موقع صدام و دست و پام مي لرزيد... خانم همسايه
گفت: ديرت شده بگم منوچهر برسونتت. منوچهر پسر همسايه بود و
من هيچوقت نديده بودمش. من قند تو دلم آب شد. اون با ظاهر
ظاهرا عادي اومد. من داشت پاهام مي لرزيد. اون 23 ساله بود و 7 سال از من
بزرگتر بود. اون نشست تو ماشين منتظر من ولي نمي دونستم کجا
بشينم. جلو نشستن با فکر جور نبود. عقب هم مي شدم مسافر. منوچهر دولا شد در عقب
ماشين را باز کرد و من سوار شدم. يه ذره که رفت گفت: فکر نمي
کردم ببينمتون ها. من هم پيش خودم گفتم : پس اين هم به من فکر مي کرده گفتم: چطور؟
منوچهر گفت: فکر مي کردم تو اين درگيري ها و شلوغي ها حتما زير دست و پا
له شديد. اين هم يه جور شهادته! / مجري: خوب ضايع مي کردند / دقيقا. من هم خورد توي
ذوقم. گفتم يه حالي ازش بگيرم . بهش گفتم من که سعادت نداشتم شهيد
بشم. ولي شما هم لياقت شهادت نداشتيد. (هنوز دلم مي سوزه وقتي اين
حرف ها رو مي زنم. اولين حرف هاي احساساتي ما از شهادت شروع شد. ) منوچهر
اينجا زد روي ترمز. وسط خيابون . من گفتم: وسط خيابونيد. منوچهر زد کنار و در حالي
که پشتش به من بود گفت: هرگز روي شهادت من شک نکن. ولي من
شهادت راحت نمي خوام. من اينقدر عاشق خدا هستم که دلم مي خواد بابت اين عشق جونم رو ذره ذره مايه بذارم. در همين حين من ناخوداگاه
گريه مي کردم . در حالي که حرفي بين ما نبود و اون لحظه، ارديبهشت 58 فکر مي کردم اگه منوچهر يه روزي
نباشه بايد چکار کنم.
ديگه بحثم اين نبود که منوچهر
منو مي خواد يا نه. فکر مي کردم که اين مال منه. سهم من از
دنيا اينه. و بعد فکر مي کردم اگه منوچر نباشه چقدر سخته و من بايد چيکار
کنم و بعد همين طور که منوچهر صحبت مي کرد و ديد من مکث کردم و دارم گريه مي کنم حرف رو عوض کرد و گفت بريم
امتحانتون دير مي شه.
امتحان چي داريد؟ گفتم زبان. گفت شما توي اين يه درس که
خيلي مهارت داريد!
يه درس ديگه بخوونيد. بعد توي مسير برگشت جايي ايستاد و
براي من آبميوه گرفت. نزديک خونه گفت: بد نيست اگه
بخوايم دوباره همديگه رو ببينيم؟ من هم گفتم: نه چه
بدي داره؟ نمي دونم چه فکري مي کردم. اما هميشه مي خواستم پيشش باشم. ديگه
نمي خواستم نباشه. به بابام گفتم منوچهر مي خواد شما رو ببينه باهاتون
صحبت کنه. ..
به بابام گفته بود من هيچي
ندارم. يه ماشين دارم و يه موتور که مي فروشم و سرمايه زندگي
مي کنم. مي دونم که فرشته با من زندگي راحتي نخواهد داشت. ولي دوستش دارم و فکر مي
کنم در کنار هم مي تونيم خوشبخت باشيم. به فرشته سخت مي گذره
چون از يه خونه راحت داره مي اد تو اين زندگي . بابا اومد به من گفت فرشته
من براي آدم هاي عاشق احترام قائلم به خصوص کسايي که چشم و گوششون باز
باشه. يعني فقط دنبال دل نباشند. (والدين خود من با عشق شروع کردند و هنوز عاشقند) بابا گفت من نمي گم آدم
عاشق ديوونه است. آدم عاشق عاقله . براي همين عقل مي گه که اين ادم
بچه اين دنيا نيست. احساسم مي گه اين ادم شهيد مي شه. تو مي
توني تحمل کني؟ گفتم : آره. بابام گفت: فرشته يه چيز ازت مي
خوام . حق اعتراض نداري . نياي يه روز به من بگي که پشيمون شدم . گفتم نه
نمي گم. بابام گفت: منظورم اينه که اگه عاشق شدي بايد تاوان بدي. سختي بکشي
و صدات درنياد. گفتم مطمئن باشيد صدام درنمي اد.
خيلي سريع همه چيز جور شد . همه فکر مي کردند من بالاخره
کم مي ارم و پشيمون مي شم . اما عيد قربان 58 ما عقد کرديم...
خاطره اي از بعد از ازدواج: يه
روز تو ماشين پشت چراغ قرمز نشسته بوديم. منوچهر داشت صحبت مي کرد
و ديد من حرف نمي زنم و انگار توي اين دنيا نيستم. رد نگاه
من رو گرفت و ديد دارم به يک پيرمرد گل فروش و گلهاش نگاه مي کنم. من
يوهو وقتي به خودم اومدم که يه حجم خيس و سنگيني ريخت روي پام. من
حتي متوجه نشدم که منوچهر پياده شده بود . ديدم منوچهر همه گل ها رو از پيرمرد خريده و تو دست گرفته و داره مي ريزه روي پاي من. اون روز که
توي شريعتي ما پشت چراغ قرمز ايستاده بوديم دو بار چراغ قرمز شد سبز شد. اما کسي نمي رفت. همه براي ما
سوت و کف مي زدند. يادمه يه خانومي بود که تيپش مثل ما حزب
اللهي نبود. به شوهرش گفت نگاه کن بعد مي گن اين حزب اللهي ها اهل اين چيزها نيستند. ببين دارند چيکار مي کنند. من ديگه توي آسمون ها بودم. منوچهر همه گل هاي رز پيرمرده رو خريد و ريخت روي پاي من. من
دولا مي شدم گل ها را از روي کف ماشين جمع مي کردم تا روي پام نگه دارم .. اينجا
ديگه نمي تونم بگم حسم چه حسيه. هيچ کلمه اي براي تشکر پيدا نمي کردم که بهش بگم. بي نهايت
دوستش داشتم. منوچهر هر لحظه يه کارهاي اينطوري مي کرد که من
احساس مي کردم اون لحظه عاشق تر شدم نسبت به يه دقيقه پيش. همه گل ها رو روي چادرم
ريختم و اون به من گفت: اينقدر خسيس نباش. بگذار يکيش هم بيفته
براي من. من هم يه رز سفيد بهش دادم. دله ديگه. مي ره. دنبال چراش نبودم. فقط
دنبال اين بودم که همون اندازه دوستش داشته باشم.
فيلم
اين مصاحبه را از اينجا نگاه كنيد
http://irannegah.com/Video.aspx?id=900
طبق اعلام سازمان آب قرار بود كه از ساعت 12 دبشب به مدت 24 ساعت آب كل شهر اهوازقطع بشوددليل اين كار هم انتقال آب كرخه به مخازن آب شهر است كه با توجه به اينكه آب به شدت گل آلود ميشه قرار بود آب كل شهر تا ته نشين شدن گل و لاي موجود قطع بشه.
نكته جالب در اين بين عكس العمل مردم به اين موضوع بود: همسايه ما تعريف ميكرد كه ديروز 45 دقيقه دم در يك پلاسكو تو صف ايستاده تا بتونه كه آفتابه بخره! ميگم مرد مومن بجاي اينقدر زحمت خوب از يك بطري پلاستيكي مثل همين بطري هاي آب معدني استفاده ميكردي؟ ميگه اين بطري ها براي شستن حالت آيروديناميكشون خوب نيست!
يه
بخشنامه جديد اومده كه كساني كه 8 سال جنگ را در مناطق عملياتي خليج فارس مشغول به
كار تو شركتهاي دولتي بوده اند مي توانند از معافيت خدمت سربازي براي بچه هايشان
استفاده كنند. حالا ديروز يه بنده خدائي اومده بود پيش من و يه نامه از اداره اش
آورده بود كه از سال 61 تا 67 تو سكوهاي نفتي دريايي مشغول به كار بوده، بخونيد
مكالمه ما را:
من:
براي چي پيش ما؟ كار شما به ما ارتباطي نداره، شما اگر اشتغال به كار يا سابقه
بخواي كجا ميري؟ مگه نميري امور اداري؟ تا حالا شده براي اين كارها بياي امور مالي
كه اين بار دومت باشه؟
طرف: من رفتم امور اداري ميگن ما بايگاني اسناد را تا 15 سال بيشتر
نداريم و شما برو امور مالي اونجا بايگاني شون كامله
-
آقاي عزيز بايگاني ما براي امور بيمه اي كامله نه اينكه برم چك بكنم ببينم شما 27
سال پيش كجا كار ميكردي
- ميگي من چكار كنم 8 سال زير آتش دشمن جون كنديم حالا كه وقتشه بچه هامون
استفاده اش را ببرن شماها منو پاسكاري مي كنيد
-
اونها دارند تو را از سر خودشون باز ميكنند و اينور و اونور شوتت ميكنند به من چه
مربوطه
- شماها داريد حق بچه منو ميخوريد! حالا اگه يه پارتي كلفتي داشتم يا شيريني
خوبي ميدادم كه تا حالا صد بار كارم راه افتاده بود...
صحبت
كه به اينجا رسيد ديگه عصباني شدم و محترمانه بيرونش كردم و زنگ زدم امور اداري و
كارمند امور اداري مون هم با قسم و ايه كه من چيزي ندارم چك بكنم و تنها مدارك
موجود در شركت بايگاني شماست و طرف گناه داره و... خلاصه بلانسبت شما خر شدم و
قرار شد برم تو بايگاني ليستهاي حقوق سالهاي 61 تا 67 را چك كنم ببينم طرف محل
كارش تو دريا بوده يا نه؟
براي
اينكه تصور كاملي از وحشتناكي جستجوي من تو بايگاني خبردار بشيد فقط بايد بهتون
بگم كه بايگاني راكد ما كه شامل اسناد 15 سال به قبل ميشه يك كانتينريه كه تهويه
هوا نداره و تقريبا يك ميليمتر خاك روي تمام گزارشها نشسته، بسه يا باز هم بگم؟
از
آخر به ول چك كردم: سال 67، طرف تو اهواز كار ميكرده! سال 66، طرف بيرون از اهواز
بوده اما نه اونقدري كه منطقه جنگي حساب بشه! سال 65، طرف تو اهواز بوده! سال 63،
طرف تو اهواز بوده! خلاصه بعد از سه ساعت جستجو در ميان خاك و خاشاك بالاخره برام
مسجل شد كه طرف دروغ ميگه.
زنگ
زدم به اداره اش كه نامه داده بود طرف تمام اين سالها تو دريا كار ميكرده و از
نويسنده نامه ميپرسم كه چرا اين نامه را داده ميگه والله من نميدونم من از سال 68
تو اين اداره بودم ايشون تو دريا كار ميكرده ميگم مرد حسابي تو از سال 68 اومدي
بعد براي سال 67 به قبل نامه ميدي؟ ميگه خب خودش گفت، گفتم شايد راست بگه!
طرف
انگار به گوشش رسيده كه دروغش لو رفته از اونروز ديگه سمت من پيداش نشده وگرنه
ميشستمش و پهنش ميكردم لب پنجره ولي خب به نظرتون با اين آدم بايد چكار
كرد كه با اينكه ميدونه داره روغ ميگه ولي هرچي از دهنش درمياد هم نثار آدم
ميكنه؟
پ
ن1: غلط كردم!!! من اگه نخوام فوق ليسانس بخونم بايد كيو ببينم براي اين ترم بايد
دو تا مقاله ارائه بدم كه براي اوليش حداقل بايد 5 تا مقاله انگليسي را پشت سر خود
به عنوان منبع داشته باشه و من بدبخت يك هفته است دنبال مقاله انگليسي مجاني
درباره "تجارت الكترونيك و تاثير آن بر كاهش هزينه ها" تو اينترنت
چشمامو كور كردم ولي هيچي گيرم نيوم پليز هلپ مي
پ
ن2: به طرز مفتضحانه اي سرما خوردم و مثل يك ميكروب متحرك اطرافيانم را هم مبتلا
ميكنم، خانم جان و دو تا از همكاران هم اتاقي جزو اولين تلفات هستند و بخاطر جيم
شدن هام براي رفتن سركلاس جرات مرخصي گرفتن را هم ندارم. شما هم كه ميايد اينجا
مواظب خودتون باشد
پ
ن3: اومدم از گوگل ريدر بجاي بلاگ رولينگ استفاده كنم نتيجه اش افتضاحي شد كه سمت
چپ پايين مي بينيد كسي بلده چطوري بايد درست راستش كرد؟
- آقا روغن ماشینت خیلی کثیف شده و
داخل موتورت کثیف شده, موتورشور برزیم تو ماشینتن تا موتور را یک شستشوی اساسی
بده؟
- میگم روی این روغنه نوشته 10 هزارتا کارکرد داره من تا حالا هفت هزارتا هم
با این نرفتم اوردمش تعویض روغن پس چرا اینقدر کثیف شده؟
- این روغن ها روغن خوبی نیستند که اگر بدرد میخورند ما
خودمون میاوردیم
- بابا به من گفتند اینها درجه یک و مخصوص پرایده من رفتم 5 تاشو خریدم گذاشتم
گوشه خونه
- اشتباه کردی حالا چکار کنم موتورشور بریزم؟
- اگه صدمه ای به موتور نمیزنه بریز
- روغن ترمزت هم خیلی کمه اصلا این ماشین چطوری می ایسته
- خوب اگه داری اون را هم برام پر کن
- فیلتر هوا را کی عوض کردی؟ خیلی کثیفه اون هم عوض کنم؟
- سه چهار ماه پیش عوضش کردم ولی اگر کثیفه اون را هم عوض کن
- فیلتر روغنت هم باید عوض بشه
- زحمتش را بکشی ممنون میشم
- آب رادیات نمیخوای؟
- نمیدونم بازش کن اگر کمه اون را هم بده
- به! این که هم خالیه هم کثیفه. کثیفیش را کاری نمیتونم
بکنم باید بدیش دست رادیات ساز اما آب رادیات مخصوص دارم برات پرش میکنم حداقل
خالی نباشه
- دستت درد نکنه رادیات ساز آشنا نداری بدم تمیزش کننن؟
- نه ولی دسته موتورت هم شکسته اون را هم باید عوض کنی
- میگم چند وقته که ماشین رو ویبره است
- نه اون لرزشهاش مال اینه که چرخهات تنظیم نیست باید
بدیشون بالانس تازه لاستیکهات هم صافه چهارتا لاستیک نو میخوای
- پس هیچی افتادم تو خرج
- تازه پایین که بودم دیدم گردگیر پلوس چرخ جلو سمت کمک
راننده پاره شده و احتمالا باید پلوسش هم خراب شده حتما ببرش پیش مکانیک...
من کلا ده دقیقه تو تعویض روغنی نبودم صاحب مغازه این همه ایراد جورواجور به
ماشین من گرفت اگه 10 دقیقه دیگه اونجا می ایستادم مجبور میشدم ماشین را بگذارم
همونجا و یه چیزی هم دستی به طرف بدم و بیام خونه
مردك تو راديو بعد از كلي به به و چه چه درباره طرح سهام عدالت ميگه در قالب اين طرح به هر خانوار 5 نفره 3 ميليون ريال سهام عدالت تعلق گرفت. حساب كتاب كه كني مياد دستت كه ميشه نفري 60 هزار تومان و اگر تقسم بر 12 كني ميشه ماهانه نفري 5 هزار تومان! آخه اين 5 هزار تومان كجاي زندگي يك آدم را ميگيره كه اينجوري منتش را بر سر مردم ميگذارند؟
ول كن بابا حوصله داري اعصاب خودتو خورد ميكي بگذار يه چيزي بگم بخند: طرف بعد از 50 سال زندگي مجردي رفته يه سرويس خواب گرفته 3 ميليون تومان! بهش ميگم تخت خالي بهت دادند يا اشانتيون يه خانم هم روش بود؟ ميگه چرا ميگم مرد حسابي آدم با 3 ميليون تومان زن ميگيره تو رفتي 3 ميليون دادي چوب خريدي؟
پ ن: دوستان نکته اصلی این بود که این رفیق ما مجرده
كاري كه من تو قسمت
حسابداري شركت انجام ميدم ارتباط تنگاتنگي با واحد كامپيوتر داره بطوريكه هفته اي
حداقل دوبار بايد برم سراغ كارشناس اونجا و گزارشاتي را كه ميخوام ازش بگيرم. اين كارشناسي
كه من كارم به اون افتاده هيچوقت تو محل كارش نيست. امروز ديگه اعصابم خراب شد و
برگشتم بهش گفتم كه بابا كارهاي ما خيلي هاش فوريه و اين نميشه كه هروقت من ميام
اونجا يا به شما تلفن ميزنم شما تو محل كارت نباشي و اين نبودنهاي شما داره منو
زير سوال ميبره ميدوني برگشته به من چي ميگه: هر روزي كه با من كار داري اول صبح
به من زنگ بزن تا نرم بيرون!!!
مشكل اينجاست كه طرف
سن و سالي ازش گذشته و با بچه هاي قديمي اينجا دوستي ديرينه اي داره و هروقت به
ستوه ميام و ميخوام به رئيسش شكايتش كنم همكارهاي خودم پادرمياني ميكنند ولي طرف
از اين كارهاش دست برنميداره. تازه طرف هم حاجيه و هم جانباز فكر كنم اگه شكايتش
را هم بكنم خودمو ضايع كردم.
داشتم ماجراي اين بابا
را براي رئيسم تعريف ميكردم برگشت ماجراي جالبي را تعريف كرد: ميگفت حدود بيست سال
پيش هم من يه ماجراي اينطوري داشتم و هروقت ميرفتم سراغش نبود با اين تفاوت كه
اداره اونها قسمت ديگه اي از شهر بود من مجبور بودم با تاكسي تا اداره اونها برم آخرش يكروز تو ساعت اداري كه رفتم پيشش و نبود،
وقتي از محل كار اون داشتم به محل كار خودم برميگشتم ديدم طرف داره با ماشينش تو
خيابون مسافركشي ميكنه!
تو این هفته دو شب پشت
سر هم مسیرم به یک مغازه مرغ فروشی افتاد. شب اول مرغ کامل را کیلویی 3200 و شب
دوم کیلویی 3400 می فروخت. گفتم : " آقا من دیشب اینجا مرغ را قیمت کردم 3200
چی شده که یکشبه قیمت مرغ 200 تومان گرانتر شد؟" مردک با وقاحت تمام برگشته به من میگه: "نه
آقا چرا تهمت میزنی، مرغ را دیشب 3300 می فروختم!" میگم: "خوب فرضا حرف
شما درست، خوب همین 100 تومان تو یکشب هم خودش زیادیه، چرا که من مطمئنم شما مرغ
تازه نیاوردی و باقیمانده همون مرغهای قبلی را داری میفروشی."
داشتم ماجرای بالا را
در جمعی تعریف میکردم و از دو برابر شدن قیمت مرغ در کمتر از دو هفته ناله میکردم
که یکدفعه یک بنده خدایی از میان جمع گفت: "آقا رابطه شما با مرغ چیه؟"
با شنیدن این سوال یکدفعه همه زدند زیر خنده منم در جواب بنده خدا که متحیر از
خنده جمع بود گفتم: من شخصا هیچ رابطه ای جز رابطه غذایی با ایشون ندارم و همه
رابطه دیگر اعم از فیزیکی و ... را تکذیب میکنم! ولی سوالت منو یاد یک ماجرایی
انداخت که مقداری بالای 18 ساله:
تو یکی از این گعده
های دانشجویی داشتیم چرت و پرت میگفتیم که یکدفعه یکی از بچه ها گفت: بچه ها
میدونید که مرغ از ک و ن نفس میکشه؟!!! تا این حرف را زد من و یکی
دو تا دیگه از بچه های جنس خراب دوزاری مون افتاد ولی اینقدر بهش پیله کردیم تا
خودش مجبور شد ماجرا را لو بده: طرف در نوجوانی با دیدن ارتباط جنسی یک مرغ و خروس
تحریک میشه تصمیم به تجاوز به مرغه میگیره اما همین که شروع به کار میکنه مرغ
بیچاره از شدت فشاری که بهش اومده بوده درجا میمیره و این طرف تا اونروز فکر
میکرده که مرغ بیچاره خفه شده و از همین فکر همین نتیجه گرفته بوده که مرغ از ک و
ن نفس میکشه
راستی مرغ تو شهر شما هم همینقدر گرون شده؟
پ ن: گعده در
اصل قعده و واژهای عربی است که به معنای نشستن، دوره گرفتن و دور هم نشستن
است. در فرهنگ عربی به دور هم نشستن و گپ زدن، قعده، میگویند. این واژه در فارسی
نیز مخصوصا توسط روحانیون و کهنسالان استفاده می شود. گعده معمولاً توسط گروه همسالان
صورت میگیرد.
دوستی که تازه از حج برگشته تعریف می کرد که با چشمای خودش در حال طواف دور کعبه، دختر و پسری ایرانی را دیده که در حال طواف با هم آشنا شده و سر صحبت را باز کرده و سر آخر هم با دادن شماره تلفن و گذاشتن قرار بعدی از هم جدا شده اند.
جدا از دیدگاه معمول که کار آنها را بی حرمتی به این مکان مقدس تلقی می کنند داشتم فکر می کردم که می توان گفت: "عشقی پاک که نطفه اش در مکانی مقدس شکل گرفته است"
چند روز پیش رفته بودم یه باتری برای ماشین بگیرم دیدم فروشنده با یکی از مشتریها بحثش شده بود گوش که دادم فهمیدم که طرف 10 ماه پیش یه باتری خریده با یک سال گارانتی و بعد ده ما باتری خراب شده و حالا فروشنده حاضر شده بود که یک باتری جدید به مشتری بده اما دعواشون سر این بود که فروشنده حاضر بود فقط برای دو ماه باقی مانده باتری جدید را گارانتی کنه اما مشتری اصرار بر این داشت که این یک باتری جدیده و فروشنده موظفه که این باتری را هم یکسال گارانتی کنه....
به نظرم حق با فروشنده بود اما به من چه؟! من باتری ام را خریدم و بیرون اومدم.
1- 29 سال پيش در چنين روزي مهندس بازرگان " قانون حفاظت و توسعه صنايع ايران" را اعلام كرد:
«... اينك نجات صنعت و اقتصاد كشور ايجاب مي کرده است كه اقدامي قاطع در جهت احياء، اداره صحيح و توسعه آنها (صنايع) به منظور رعايت نظام اسلامي در مورد حقوق كار و خروج ايران از وابستگي به نفت و احراز استقلال از طريق توليد نيازهاي داخلي تا سرحد خود كفايي و توسعه صادرات و ... بعمل آيد و قانون حفاظت و توسعه ايران ( ملي شدن ) به تصويب برسد و ....».
اگر كه هنوز متوجه نشده ايد بگم كه اين قانون همان قانون ملي شدن صنايع كشور بود كه خيلي از كارخانجات كشور بر اساس آن مصادره و مالكيتشان به دولت واگذار شد. يكي از 52 سرمايه گذاري كه طبق اين قانون اموالشان توقيف شد، محمد رحيم متقي ايرواني بود.
2- محمد رحيم متقي ايرواني از پيشتازان و بنيانگذاران صنعت مدرن کفش در ایران مي باشد. او از سال 1336 تا 1357 بيش از 52 شرکت در صنعت کفش و چرم ، و بيش از 300 فروشگاه زنجيره اي کفش ملی در سطح ايران تاسيس کرد. رحيم ايرواني در خانواده ای تاجر پیشه در شیراز به دنیا آمد. وي در سال 1321 در رشته حقوق دانشگاه تهران پذيرفته شد.. او در دانشگاه اقدام به انتشار اولين نشریه دانشجويي دانشگاه تهران به نام "آئين دانشجويان" با کمک دوستش عباس اردوبادي کرد. پس از پايان تحصيل در سال 1324 به آبادان رفت و شش ماه ، به استخدام دادگستري در آمد. پس از آن پروانه وکالت گرفت و پنج ماه به کار وکالت پرداخت. در همين زمان چند ماه در بانک شاهي ايران کار کرد. او بعد از تحصیل و چندین کار مختلف از جمله تاسیس کارخانه برق فسا، ساخت پاساژ استاندارد در شیراز و تجارت کفش و کالاهای دیگر، سرانجام واردات کفش را با صنعت کفش جایگزین کرد و بزرگترین صنعت کفش و چرم در ایران و خاورمیانه را در مدت دو دهه شکل داد. او که نماينده فروش شرکت معروف کفش سازی باتا در ایران بود و کفش هاي لاستيکي از اروپاي شرقي وارد مي کرد، نخست پاساژی در خيابان خيام ساخت و پس از چند سال واردات کفش هاي گالش از چک اسلواکي با خريد دو دستگاه ماشين تزريق مواد لاستيکي، نخستین تولید کفش را آغاز کرد. در سالهاي 1334- 1333 زميني در اطراف مهرآباد خريد و فعاليتش را در آغاز به آنجا و سپس به پارک صنعتي اسماعيل آباد کيلو متر 15 جاده کرج منتقل نمود. ايرواني علاوه بر تاسيس فروشگاه کفش ملي در سطح ايران و يکسان سازي قيمت در کل فروشگاهها توانسته بود به شوروي و اروپاي شرقي کفش پوتين صادر نمايد. مشهور است كه ارتش سرخ اتحاد جماهير سوسياليستي و مردان و زنان مجاري، لهستاني و رومانيايي علاقه خود را به كفش ملي نشان داده و به آن وفادار شده بودند. ايرواني در طي بيش از 30 سال فعاليت، توانسته بود در سال 1356 قريب به 10 هزار نفر را در شرکتهايش مشغول نمايد.
3- وي علاوه بر فعاليت اقتصادي در همين زمان به يک کار بزرگ اجتماعي دست زد که تا آن زمان در تاريخ ايران سابقه نداشت و نمونه انجام مسئولیت اجتماعی کارآفرین در جامعه محسوب می شد. شرکت کانون مشاوره اقتصادي در تيرماه 1343 به منظور بزرگ نمودن 22 کودک از دو ماهه تا دو ساله تاسيس کردشد تا در آينده اين کودکان از مديران بنگاه صنعتي او بشوند. دبيران آنها از بين افراد توانا و با تقوي انتخاب مي شدند. تصميم گرفته شده بود که هزينه تحصيلي آنها ، مقدم بر ساير هزينه ها باشد. دو برادر از جمع همين 22 نفر كودكاني بودند كه خانواده خود را به طور كامل زلزله بوئين زهرا از دست داده بودند و ايرواني آنها را به فرزندخواندگي پذيرفت و بعدها براي تحصيل به اروپا فرستاد. همين دو برادر در روزهاي انقلاب درب كارخانه را به روي ايرواني بستند و او را از ملك خودش بيرون كردند و مقدمات مصادره كارخانجات ملي را فراهم كردند.
4- مديران و كارگراني كه با رحيم ايراوني كار مي كردند حداقل در دو ويژگي وي متفق القول هستند: «او مديري با هوش بود كه هم به توليد مي پرداخت و هم نگران چگونگي توزيع ثمره آن بين تمامي عوامل توليد به ويژه كارگران بود يعني هم در توليد سخت گير بود و نتيجه را براي همه مي خواست يعني عدالت اجتماعي. رحيم اين دو ويژگي متضاد را به خوبي به هم پيوند داده بود و در آرزوي روز بازنشستگي اش بود كه در زميني كه آن را در جنوب شهر انتخاب كرده بود بيمارستاني بسازد و باز بر آن مديريت كند اما اين بار مديريت بر توليد كالايي عمومي نه خصوصي. از اغلب كساني كه با او در اين گروه كار كرده اند مي توان داستاني شنيد كه تمايل شديد او را به عدالت توزيعي گواهي مي دهد.
كارگراني كه هر روز صبح از نقاط مختلف تهران با سرويس به كفش ملي مي آمدند مي ديدند كه ايرواني قبل از همه آنها به كارخانه آمده، دم در ورودي كفش ملي ايستاده و براي همه 10 هزار كارگر و كارمند خود دست تكان مي داد و سلام مي كرد.
يكي از مرداني كه با او همكار بود تعريف مي كند او روزي به كناره هاي رود اترك رفت و سرزمين وسيعي كه كنار آن بود را ديد و اراده كرد آن را زير كشت ببرد تا علوفه توليد شود. دامپروري رونق بگيرد تا چرم خام كارخانه هاي هفتگانه چرمي كه به تازگي وارد كرده بود را از آنجا تامين كند.
5- رحيم ايرواني حتي بعد از مصادره اموال سعی می کرد تا خانواده کفش ملی را مراقبت کند. با آمدن هر مدير جديدي به او تلفن مي زد و تبريک مي گفت و او را تشويق به حفظ گروه می کرد، زيرا معتقد بود که چند هزار نفر از طريق آن زندگي مي کنند. او کار،رینی بود که در سالهای پایانی نیز دست از ارائه طرح های کارآفرینی بر نداشت. او در مصر کارخانه کفش سازی استاندارد را تاسیس کرد و نیز در سال 1371 به ایران برگشت و تقاضای تاسیس کارخانه کفش سازی کرد.
6- با روی کارآمدن دولت آقاي احمدي نژاد باز تقاضای تاسیس کارخانه کفش سازی را تجدید کرد :
سرور بزرگوارم جناب آقای علی سعيدلو – تهران
با تقديم مراتب ارادت و اخلاص بنده رحيم ايروانی موسس گروه صنعتی کفش ملی در اسماعيل آباد جاده قديم کرج که در آن جا بيش از ۳۴ کارخانه و در ايران ۴۳۰ فروشگاه کفش ملی تاسيس کردم که حتما جنابعالی مسبوق هستيد و اينک آواره در انگليس می باشم . روزی که بنده به خواسته بازاريان تهران به حضور حضرت آيتالله العظمی آقای خمينی در حومه پاريس در تاريخ دهم دی سال ۵۷ شرفياب شدم، وقتی معظم له به ايران بازگشتند از روی بنده پروری احوال پرسيدند که به عرض مقدس رساندم که تمام کارخانجات و دارائی بنده را گرفتهاند که بدون اطلاع بنده با نهايت مرحمت به دادستان دادگاه حجتالاسلام قدوسی و جناب آقای مهدی هادوی مقرر فرمودند که کليه کارخانجات و سردخانههای بنده را مرجوع دارند که تائيديه مکتوب بعدا به دست بنده رسيد و متاسفانه کارخانجات را مرجوع نکردند و حتما به عرضتان رسيده که تمام کارخانجات را بستند و بيش از دوازده هزار کارگر را اخراج نمودند . اينک که برنامه مهم جناب آقای رييس جمهور ايجاد کار است، بنده پيشنهاد میکنم که طی تصويبنامهای کارخانجات بنده را مرجوع دارند و حداقل ظرف سه سال ده هزار کارگر و کارمند استخدام خواهم کرد. از حضور جنابعالی که هميشه اهل حساب و کتاب بوده و هستيد استدعا دارم در اين مورد با جناب آقای وزير صنايع مذاکره فرمايید و اطلاع دهيد که فورا برای ادای توضيحات بيش تر به حضورتان شرفياب شوم . بنده فعلا در لندن انگليس هستم و چنانچه اوامری باشد با کمال افتخار در اختيار جنابعالی خواهم بود.
بنده به حضور مبارک پيشنهاد میکنم که اگر شغل دولتی ميل نداريد، رياست گروه صنعتی ملی را قبول بفرمائید، خود بنده معاون سرکار خواهم شد.
فدوی، رحيم ايروانی
........اما جوابی دریافت نکرد.
7- مردان ميانسال ايراني هنوز به كفش ملي اطمينان دارند كه فرزندان خود را به اين فروشگاه ها مي برند تا كفش ارزان بادوام و زيبا خريداري كنند. آنها شايد نمي دانند كارخانه عظيم و بزرگ كفش ملي در اسماعيل آباد جاده مخصوص كرج به نعش تبديل شده و بخش هايي از آن به انبار سايپا تبديل شده است. كارخانه هاي كفش ملي در اسماعيل آباد يك شهر بود و ۱۷ كارخانه كه هزاران كارگر، مهندس، تكنسين، مدير مالي و... در آن فعاليت مي كردند.وي بعد از ترك ايران در آمريكا و مصر نيز اقدام به تاسيس كارخانه كرد. رحيم ايرواني در 12 اسفند ماه 1384 بعد از طي يك روز كامل كاري از اتاق كارش در ضلع غربي ساختمان محل سكونتش در يكي از خيابان هاي شهر لندن به خانه برگشت و درگذشت.
- تو تازگيها ضامن كسي شدي كه وام كلوني گرفته باشه و پس نداده باشه؟
خانمم بود كه مي پرسيد، گفتم نه، براي چي؟
- دو تا مامور از طرف اجرائيات آمدند خونه را توقيف كنند ميگند تو ضامن كسي شدي و طرف پول بانك را نداده و حالا بانك مي خواهد خانه ما را توقيف كند
هرچه فكر كردم كه ضامن كي شدم كه بانك ميخواد خونه خرابم بكنه يادم نيومد و آخرش هم به خانمم گفتم كه گوشي را بده دست اين دو تا مامور تا ببينم جريان چيه؟
- ببخشيد بنده علي فتحي هستم ميخواستم ببينم جريان چيه كه شما تصميم به توقيف خونه من گرفتيد؟
- آقا ما ماموريم و معذور! بانك رفاه از شما به علت ضمانت يك بنده خدايي كه وامش را پس نداده شكايت كرده و دادگاه هم حكم به توقيف اموال شما داده و الان ما از طرف اجرائيات براي ارزيابي ملك شما آمده ايم. ما همه اينها را خدمت پسر شما عرض كرديم ولي ايشان اجازه داخل شدن به خانه را به ما نميدهند.
- آخه آقا تا اونجا كه من يادم مياد من ضامن كسي نشدم كه مبلغش اينقدر زياد باشه ، ممكنه اسم طرف را به من بگيد
- آقا ما اسم وام گيرنده را نداريم شما فردا به بانك رفاه شعبه ايثار مراجعه بكنيد تا آنها مشخصات وام گيرنده و مبلغ وام و بقيه اطلاعات را به شما بدهند حالا اگر ميشه به پسرتان بگوئيد تا به ما اجازه انجام كارمان را بدهد وگرنه مجبوريم با مامور نيروي انتظامي برگرديم
- آقا شما مگر متراژ خونه را نمي خواهيد؟ من به شما ميگم و ديگه آبروريزي بيشتر از اين تو در و همسايه براي ما پيش نياريد.
خلاصه به هر ترتيبي بود ردشان كردم رفتند ولي هرچي فكر كردم يادم نيومد كه من بانك رفاه براي ضمانت كسي رفته باشم آخه من تو اون بانك اصلا حساب نداشتم. به هر حال تا فردا صبحش كه ميخواستم برم بانك فكرم هزار راه رفت....
صبح ساعت هشت و نيم تو بانك جلوي ميز رئيس بودم:
- بنده علي فتحي هستم ديروز از طرف اجرائيات به دليل شكايت شما آمده بودند كه خانه بنده را توقيف بكنند مي خواستم ببينم جريان چيه؟
- به به جناب فتحي! مشتاق ديدار!! منتظرتان بوديم!!!
- ببخشيد ميشه بگيد من ضامن كي شدم؟
- آقاي بهادريان
- من چنين اسمي يادم نمياد چه برسه به اينكه ضامنش شده باشم حالا مبلغش چقدر هست؟
- آقا بگذار خيالت را راحت بكنم مبلغ بدهي ايشان به بانك خيلي بيشتر از اونيه كه فكرش را ميكني، شما ضامن 4 تا شركت بهادريان شده ايد و حالا هم كه ايشون ورشكست شده بدهي اش بيش از 5 ميليارد تومنه!!!!!!!!!
نزديك بود سكته كنم، به زحمت آب دهانم را قورت دادم و تو اين فكر بودم چطور خودم را از اين مخمصه راحت كنم.... گواهينامه ام را از جيبم در آوردم و نشون رئيس بانك دادم:
- آقا اين گواهينامه منه كه مشخصات كامل من توشه من حاضرم قسم بخورم كه تا حالا تو بانك شما پا نگذاشتم چه برسه به اينكه ضامن كسي شده باشم اگر ميشه پرونده منو بياريد و مشخصات من و امضايم را ببينم شايد كه اشتباه گرفته باشيد.
- پرونده شما به دفتر حقوقي بانك فرستاده شده و اينجا نيست، اجازه بديد من يك تماسي بگيرم تا ببينم چي ميشه!
رئيس بانك تلفن را برداشت شماره دفتر حقوقي بانك را گرفت:
- سلام حاجي،انصاري هستم از شعبه ايثار، راجع به پرونده آقاي بهادريان، الان آقاي فتحي ضامن ايشون كه براي ضبط اموالش اقدام كرديد اينجا نشسته و كارت شناسايي اش دست منه، ميشه مشخصات شناسنامه اي را ا پشت تلفن به من بگيد تا من يه چكي بكنم:
- ..... (مسلمه كه من صداي طرف مقابل را نميشنيدم)
- شماره شناسنامه اش؟
- ............
- خوب، نام پدر؟
- .......
- خوب، محل تولد؟
- .......
- خوب، محل صدور؟
- ......
- خوب، تاريخ تولد؟ ( با " خوب" اولي كه گفت من نيمخيز شدم چشمهايم گرد شده بود از لحن صحبتش پيدا بود كه مشخصات صحيح است و با هر خوب ديگري كه ميگفت مردمك چشمان من گردتر ميشد)
- ........
- خوب حاجي مشخصات اين آقاي علي فتحي كه الان اينجاست با اين مشخصاتي كه شما ميخونيد كه با هم تطابق نداره! ( اين را كه گفت انگار آب سردي بر پيكر من ريخته باشند يكهو روي صندلي ولو شدم)
- ........
- من الان ميفرستمش بياد خدمت خودت.
به سرعت به طرف شعبه مركزي بانك روانه شدم و مستقيم به سمت اتاق رئيس دفتر حقوقي روانه شدم. هر قدمي كه بر ميداشتم آتش خشمم شعله ورتر ميشد. بدون توجه به منشي در دفتر رئيس را باز كردم و خودم را به داخل پرتاب كردم:
- شما كه عرضه نداري غلط ميكني اين دفتر و دستك را براي خودت راه انداختي مرتيكه ميدوني ديشب تا حالا چه بساطي براي من درست كردي خانم من فشارش تا 20 بالا رفته بود و مجبور شديم برسونيمش اورژانس، خودم ده بار تا مرز سكته پيش رفتم، آبروي من پيش در و همسايه رفته و هزار تا كوفت و زهرمار ديگه
سرت را در نيارم تا ميتونستم سر و صدا راه انداختم تا حداقل خودم را خالي كرده باشم. آخرش هم تا نامه رفع توقيف را براي اجراي احكام ننوشت از اتاقش تكون نخوردم.
خب حالا چي شد كه اينا را تعريف كردم، ها يادم اومد دو سه روز پيش كه بعد از يكسال و نيم از اين ماجرا رفته بودم براي طبقه بالا كه ساختم سند تفكيكي بگيرم ثبت به من گفت كه خونه هنوز توقيفه! خلاصه دوباره رفتم بانك و اجراي احكام و ثبت سر و صدا راه انداختم تا خونه را از توقيف آزاد كردم.
جمعه رفته بوديم آبادان، حدود ساعت 4 بعد از ظهر بود كه احتياج شديد به دستشويي پيدا كردم پاركي كه داخلش نشسته بوديم دستشويي نداشت و من هم شروع كردم به گشتن تا به مسجدي رسيدم كه خادم اون داشت دم مسجد را ميشست :
- آقا ببخشيد مسجد دستشويي داره؟
- دستشويي هاش تو خيابون پشتي هستند ولي الان درش بسته!
- ميشه يه زحمتي بكشين و درش را باز كنيد؟
- تازه شستمشون ولي اگه كارت خيلي فوريه 1000 تومن ميگيرم و در دستشويي را باز ميكنم!
- حاجي مگه در موزه لوور را ميخواي باز كني كه 1000 تومن ميخواي
- من نميدونم چي ميگي ولي به هرحال اگه راضي اي بگو تا در را باز كنم
- راضي كه نيستم ولي مجبورم! حداقل بگذار زنگ بزنم تا بقيه هم بيان
- اشكال نداره تو 1000 تومن را بده ده نفر را بردار بيار
خلاصه رفتم به همراهان گفتم بابا همچين جريانيه و حتي اگر دستشويي ندارين بياين دو تا اخ و تف بندازين 1000 تومنش دربياد. همين كه منتظرشون بودم يك نگاهي به سر در مسجد كردم ديدم نوشته " حسينيه اصفهانيهاي مقيم آبادان" ! با خودم گفتم اي دل غافل من گفتم آبادانيها ديگه اينقدر هم ناجنس نيستند بگو طرف اصفهانيه!
سرتون را درد نيارم رفتيم و كارمون را كرديم و اومديم بيرون موقعي كه داشتم 1000 تومن را بهش ميدادم بهش گفتم:
-آقا شما اصفهاني هستي؟
- نه آقا من مال همينجام، آبادانيم!
- عجب!
- يعني چي عجب!
- هيچي بابا، بيا حاجي اين هزار تومن خودت اين هم 1000 تومن اضافه ، فقط ما خودي بوديم اشكال نداره ولي جان تو براي اين مهمونهاي غريبه كه از شهرستانهاي ديگر ميان اين بازيها را در نيار آبروي خوزستانيها را نبر!
پ.ن 1: خيلي دلم ميخواست اين جمله آخري كه با رنگ آبي مشخص كردم را به طرف بگم ولي نميدونم چرا اين جمله را نگفتم...
پ.ن 2: اي خدا لعنت كنه اين استقلال را كه باعث شد سگ و سوتك به آدم بخندد. اين دو روزه فقط باباطاهر عريان نيومده تو اتاق من كه سربه سرم بگذاره اون هم چون عريان بود نگهباني دم در جلوش را گرفت...
پ.ن 3: اين گرد و خاك هم امسال بدجوري دمار ما را دراورده، امسال تقريبا هيچ هفته اي را بدون گرد و خاك نگذرانديم. حالا فكر كنيد تو اين گرد و خاك يك نمه باروني هم بزنه، فكر كن چه بلايي سرمون مياره به اين 6 تا عكس از ماشين من نگاه كنيد تا به عمق ماجرا پي ببريد .
پ.ن 4: اگر كسي دعوتنامه بالاترين ميخواد بگه من خودم يكسال تو بالاترين عضو بودم بالاترين اجازه دعوت كردن كسي را به من نداد، خانمم يكماهه عضو شده بالاترين اجازه دعوت 100 نفر را بهش داده...
پ.ن 5: اگر يوتيوب براتون فيلتر نيست و به اينترنت پرسرعت دسترسي داريد اين ويديو از كنسرت لارا فابيان را حتما نگاه كنيد اتفاق جالبي در آن مي افتد.
هفته گذشته بازي تيمهاي فولاد خوزستان و سپاهان نوين اصفهان به خشونت كشيده شد كه حاصل اين درگيريها مضروب شدن داور با چوب توسط يكي از هوادران فولاد بنام "هاشم" و در ادامه مضروب شدن سه تا از تماشگران فولاد توسط تداركات تيم اصفهاني بود. برنامه نود پنج شنبه شب گذشته به بررسي اين بازي پرداخت و درضمن تماسي با مديرعامل فولاد گرفت. رضائيان مديرعامل فولاد در قسمتي از صحبتهاش درباره "هاشم" چنين گفت: (به نقل از وبلاگ نوشته هايي با طعم حاشيه)
حرفهای مدیرعامل باشگاه فولاد خوزستان بود . مدیر این باشگاه در باب پسرکی سخن می گفت به داور حمله کرد . اسم این پسرک هاشم بود او جوانی ۱۸ ساله که پدر و مادرش را در سنین کودکی از دست داد و بعد از آن آواره خیابان ها شد و به هیچ عنوان به مدرسه نمی رفت . همیشه در شهرهای خوزستان آواره خیابان بود و شدیدا هم علاقه مند به ورزش فوتباله و در هر بازی که تیم های خوزستانی مسابقه دارد او هم در ورزشگاه حضور دارد . هاشم جوان ۱۸ ساله که عاشق فوتباله در جامعه کاری ندارد . تمام اوقاتش به دیدن فوتبال می گذرد . این جوان که آموزشی از جانب هیچ کسی ندیده است و نمی داند آداب شخصیت مطلوب چیست ؟ اگر برخورد هایی انجام می دهد به دلیل نداشتن آموزش مناسب است . مدیرعامل باشگاه فولاد خوزستان می گوید : از این هاشم ها زیاد است و این برمی گردد به ناهنجاری های اجتماعی که ربطی به فوتبال و جو ورزشگاه ندارد و وقتی این جوان جایی برای خالی کردن خود ندارد جایی بهتر از ورزشگاه فوتبال پیدا نمی کند و اینچنین صحنه های تلخی ایجاد می کند .
اما انگيزه من از گفتن اين حرفها چيه؟ اين هاشم آقا را من چند سال پيش ملاقات كردم. اين بشر اعجوبه اي بود در نوع خودش! اين بشر از 8 سالگي كه نامادري اش او را از خانه شان در خرمشهر بيرون كرده تا به امروز آواره خيابانهاي خرمشهر و آبادان و اهواز است. چند سال پيش يكي از دوستان من دست اين بابا را گرفت و به خونه خودش آورد و حدود شش ماهي پيش خودش نگه داشت و آخر سر هم بر اثر فشار فاميل كه از نگهداري يه پسر غريبه كه عقل درست و حسابي هم نداشت توسط اين دوستمون ناراحت بودند، مجبور شد كه او را به آشنايي در باشگاه فولاد بسپاره و از آن زمان تا الان هاشم به عنوان پادو در باشگاه فولاد مشغول بكاره و شبها هم همونجا تو باشگاه ميخوابه... اول سه تا حكايت از اين هاشم براتون بگم تا برسيم به اصل ماجرا:
1- اين هاشم اوايل كه پيش دوست ما آمده بود عشق عجيبي به جاروبرقي پيدا كرده بود، آخه تا حالا جاروبرقي نديده بود! هر لحظه كه دوست ما پاشو از خونه ميگذاشت بيرون تا برميگشت ميديد كه هاشم جاروبرقي بدست وسط اتاق وايساده و ميگه: " عمو محمود تمام قاليهات را برات سشوار كشيدم!"
2- اين دوست من تعرف ميكرد كه يكبار قالي را با همديگه شستيم و برديم بالاي پشت بام و روي ديوار پهن كرديم تا خشك بشه. وقتي از خونه بيرون اومدم ديدم كه قسمت اعظم قالي داخل كوچه است و امكان داره كه قالي به داخل كوچه بيفته بخاطر همين برگشتم داخل خونه و گفتم هاشم برو بالاو قالي را يك كم بكش بالاتر. هاشم رفت بالي پشت بام و تا چند دقيقه خبري ازش نشد يكدفعه ديدم در خانه را ميزنند، رفتم در را باز كردم ميبينم هاشم دم دره و قالي هم روي دوشش! ميگم هاشم پس چي شد؟ ميگه " عمو محمود رفتم قالي را بكشم بالا، زورم نرسيد قالي منو كشيد پايين و با قالي پرت شدم تو كوچه....
3- اوايل كه هاشم رفته بود باشگاه فولاد گه گداري سري به اين رفيق ما هم ميزد. وقتي داشت ماجراي اولين فوتبالي را كه تو استاديوم ديده بود تعريف ميكرد گفت: "عمو محمود يه دقيقه حواسم پرت شد فولاد يه گل زد ولي هرچي منتظر ماندم نامردها صحنه آهسته اش را بازي نكردند!" شمايي كه هاشم را نميشناسي الان داري فكر ميكني كه هاشم داشت شوخي ميكرد ولي باور كنيد كه جدي ميگفت! تقريبا يكساعت طول كشيد تا بچه ها براش توضيح دادند كه صحنه آهسته را بازيكن ها بازي نمي كنند بلكه مختص تلوزيون است...
همه اينها را گفتم كه بدانيد هاشم چه جوان ساده و بدبختي است اما سوال من در پاسخ به اين مطلب دوستمون در وبلاگ نوشته هايي با طعم حاشيه اين است:
آيا هاشم ناهنجاري اجتماعي است يا آن نامادري كه هاشم را آواره خيابانها كرد؟
آيا هاشم ناهنجاري اجتماعي است يا آن 500 هزار نفري كه برنامه نود اين هفته را ديدند و هيچكاري براي هاشم نكردند؟
آيا هاشم ناهنجاري اجتماعي است يا آن فاميلي كه دوست مرا مجبور كردند تا هاشم را از خانه اش بيرون كند؟
آيا هاشم ناهنجاري اجتماعي است يا مني كه نشستم مطلب به اين گندگي را نوشتم تا آمار بازديدكننده هاي وبلاگم را چند صد تا بالاتر ببرم و هيچ كاري براي هاشم و هاشم ها نكرده ام؟