تبليغاتX
لحظه
تراشیدم....پرستیدم....شکستم

هفته گذشته بازي تيمهاي فولاد خوزستان و سپاهان نوين اصفهان به خشونت كشيده شد كه حاصل اين درگيريها مضروب شدن داور با چوب توسط يكي از هوادران فولاد بنام "هاشم" و در ادامه مضروب شدن سه تا از تماشگران فولاد توسط تداركات تيم اصفهاني بود. برنامه نود پنج شنبه شب گذشته به بررسي اين بازي پرداخت و درضمن تماسي با مديرعامل فولاد گرفت. رضائيان مديرعامل فولاد در قسمتي از صحبتهاش درباره "هاشم" چنين گفت: (به نقل از وبلاگ نوشته هايي با طعم حاشيه)

حرفهای مدیرعامل باشگاه فولاد خوزستان بود . مدیر این باشگاه در باب پسرکی سخن می گفت به داور حمله کرد .  اسم این پسرک هاشم بود او جوانی ۱۸ ساله که پدر و مادرش را در سنین کودکی از دست داد و بعد از آن آواره خیابان ها شد و به هیچ عنوان به مدرسه نمی رفت . همیشه در شهرهای خوزستان آواره خیابان بود و شدیدا هم علاقه مند به ورزش فوتباله و در هر بازی که تیم های خوزستانی مسابقه دارد او هم در ورزشگاه حضور دارد . هاشم جوان ۱۸ ساله که عاشق فوتباله در جامعه کاری ندارد . تمام اوقاتش به دیدن فوتبال می گذرد . این جوان که آموزشی از جانب هیچ کسی ندیده است و نمی داند آداب شخصیت مطلوب چیست ؟ اگر برخورد هایی انجام می دهد به دلیل نداشتن آموزش مناسب است . مدیرعامل باشگاه فولاد خوزستان می گوید : از این هاشم ها زیاد است و این برمی گردد به ناهنجاری های اجتماعی که ربطی به فوتبال و جو ورزشگاه ندارد و وقتی این جوان جایی برای خالی کردن خود ندارد جایی بهتر از ورزشگاه فوتبال پیدا نمی کند و اینچنین صحنه های تلخی ایجاد می کند .

 

اما انگيزه من از گفتن اين حرفها چيه؟ اين هاشم آقا را من چند سال پيش ملاقات كردم. اين بشر اعجوبه اي بود در نوع خودش! اين بشر از 8 سالگي كه نامادري اش او را از خانه شان در خرمشهر بيرون كرده تا به امروز آواره خيابانهاي خرمشهر و آبادان و اهواز است. چند سال پيش يكي از دوستان من دست اين بابا را گرفت و به خونه خودش آورد و حدود شش ماهي پيش خودش نگه داشت و آخر سر هم بر اثر فشار فاميل كه از نگهداري يه پسر غريبه كه عقل درست و حسابي هم نداشت توسط اين دوستمون ناراحت بودند، مجبور شد كه او را به آشنايي در باشگاه فولاد بسپاره و از آن زمان تا الان هاشم به عنوان پادو در باشگاه فولاد مشغول بكاره و شبها هم همونجا تو باشگاه ميخوابه... اول سه تا حكايت از اين هاشم براتون بگم تا برسيم به اصل ماجرا:

1- اين هاشم اوايل كه پيش دوست ما آمده بود عشق عجيبي به جاروبرقي پيدا كرده بود، آخه تا حالا جاروبرقي نديده بود! هر لحظه كه دوست ما پاشو از خونه ميگذاشت بيرون تا برميگشت ميديد كه هاشم جاروبرقي بدست وسط اتاق وايساده و ميگه: " عمو محمود تمام قاليهات را برات سشوار كشيدم!"

2- اين دوست من تعرف ميكرد كه يكبار قالي را با همديگه شستيم و برديم بالاي پشت بام و روي ديوار پهن كرديم تا خشك بشه. وقتي از خونه بيرون اومدم ديدم كه قسمت اعظم قالي داخل كوچه است و امكان داره كه قالي به داخل كوچه بيفته بخاطر همين برگشتم داخل خونه و گفتم هاشم برو بالاو قالي را يك كم بكش بالاتر. هاشم رفت بالي پشت بام و تا چند دقيقه خبري ازش نشد يكدفعه ديدم در خانه را ميزنند، رفتم در را باز كردم ميبينم هاشم دم دره و قالي هم روي دوشش! ميگم هاشم پس چي شد؟ ميگه " عمو محمود رفتم قالي را بكشم بالا، زورم نرسيد قالي منو كشيد پايين و با قالي پرت شدم تو كوچه....

3- اوايل كه هاشم رفته بود باشگاه فولاد گه گداري سري به اين رفيق ما هم ميزد. وقتي داشت ماجراي اولين فوتبالي را كه تو استاديوم ديده بود تعريف ميكرد گفت: "عمو محمود يه دقيقه حواسم پرت شد  فولاد يه گل زد ولي هرچي منتظر ماندم نامردها صحنه آهسته اش را بازي نكردند!" شمايي كه هاشم را نميشناسي الان داري فكر ميكني كه هاشم داشت شوخي ميكرد ولي باور كنيد كه جدي ميگفت! تقريبا يكساعت طول كشيد تا بچه ها براش توضيح دادند كه صحنه آهسته را بازيكن ها بازي نمي كنند بلكه مختص تلوزيون است...

 

همه اينها را گفتم كه بدانيد هاشم چه جوان ساده و بدبختي است اما سوال من در پاسخ به اين مطلب دوستمون در وبلاگ نوشته هايي با طعم حاشيه اين است:

 آيا هاشم ناهنجاري اجتماعي است يا آن نامادري كه هاشم را آواره خيابانها كرد؟

آيا هاشم ناهنجاري اجتماعي است يا آن 500 هزار نفري كه برنامه نود اين هفته را ديدند و هيچكاري براي هاشم نكردند؟

آيا هاشم ناهنجاري اجتماعي است يا آن فاميلي كه دوست مرا مجبور كردند تا هاشم را از خانه اش بيرون كند؟

آيا هاشم ناهنجاري اجتماعي است يا مني كه نشستم مطلب به اين گندگي را نوشتم تا آمار بازديدكننده هاي وبلاگم را چند صد تا بالاتر ببرم و هيچ كاري براي هاشم و هاشم ها نكرده ام؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:20  توسط صادق  | 

نوع كار در شركت ما اقماري است عني كارگران دو هفته در بيابان كار مي كنند و دو هفته ديگر را استراحت مي كنند كه البته مدت زمان كار با توجه به شرايط ممكن است حتي به سه يا چهار هفته نيز افزايش پيدا كند. اين دور بودن از خانواده به مدت طولاني تاثيرات بسيار بدي بر روي زندگي خانوادگي كارگران مي گذارد كه ملموس ترينش از راه بدر شدن فرزندانشان بعلت نبود پدر و مادر بالاي سر بچه هاست. اما يكي ديگر از اثرات كار اقماري دور بودن بمدت زياد كارگران از همسرانشان است كه گاها موجب رخ دادن داستانهاي بياد ماندني مي شود. در زير چند تا از اين داستانها را به ترتيب بي ادبي بودنشان مي نويسم هرجا كه حس كرديد مطلب خيلي بي ادبي شده داستان بعدي را نخوانيد چون بي ادبانه تر از قبلي است:

 

1- ميگن يكي از همكاران بعد ازدو هفته كار پاسي از شب گذشته به خانه رسيد. دم در خانه كه رسيد يادش امد كه كليدش را جا گذاشته است خب زنگ هم نميتونست بزند چون اگر زنگ ميزد بچه ها از خواب بيدار ميشدند و ديگر نميشد سروقت خانم جان رفت بخاطر همين يك سنگ بزرگ پيدا كرد و كشان كشان جلوي در خانه آورد تا پايش را روي آن بگذارد و از بالاي در به داخل خانه برود. اين كار را كرد و بدون اينكه كسي بيدار شود بداخل خانه رفت و كارش را هم انجام داد اما صبح كه شد اهل خانه ديدند كه سنگ بسيار بزرگي دم در خانه است كه معلوم نيست چه كسي آنرا دم در گذاشته است. شاهدان عيني نقل مي كنند چهار مرد با تلاش بسيار توانستند آن سنگ را از جلوي درب خانه كنار بگذارند!

2- يكي از رانندگان اتوبوسهايي كه كارگران را در پايان دوره اقماري از سركار به خانه مي آورد نقل ميكرد كه در هنگام يكي از همين برگشتنها هي كارگران نق ميزدند كه يالا زودتر! چقدر يواش ميري! گازش بده! .... گفت من ديگه عصباني شدم و ماشين را كنار زدم و امدم جلوي اتوبوس و خم شدم و لوارم را كندم و شروع كردم به داد زدن كه: بابا بياييد ترتيب منو بديد اما ولم كنيد خب دو ساعت ديرتر برسيد و كرمتون را بريزد بهتر از اينه كه اصلا نرسيد و ببرمتون ته دره...

3- ميگن زن يكي از كارگران اقماري پيش دكتر زنان و زايمان ميره و دكتر بهش ميگه كه شما ديگه نبايدبچه دار بشيد خانمه هم برميگرده ميگه خانم دكتر اقماري دوني چنه؟ دكتر ميگه نه خانمه ميگه: هي دكتر اقماري سنگم سولاخ ايكنه چه برسه به موي بدبخت!

4- يكي از كارگرها تعريف ميكنه كه بعد از سه هفته كار بالاخره اومدم خونه نصف شب رسيدم و اونقدر داغ بودم كه سريع برنامه را شروع كردم و بعدش هم خوابيدم. صبح ديدم كه بچه ها در اتاق خواب را ميزنند و ميگند بابا ميخوايم بريم مدرسه پول هفتگي مون را بده، من سريع شلوار پوشيدم و رفتم تو هال اما همينكه بچه ها ديدنم همشون زدند زير خنده بهشون گفتم كه كره خر ها چرا ميخنديد؟ هيچكدومشون جواب نداد منم گفتم كه اگر نگيد از پول هفتگي خبري نيست و همتون بريد گمشيد! آخرش پسر كوچيكه گفت: بابايي چرا شلوار مامان را پوشيدي!

5- ميگن يكي از كارگران 4 هفته بود كه سركار مانده بود و خونه نرفته بود. قرار بود كه روز بعد عازم خونه بشه اومد تو اتاق تلفن و گوشي را برداشت و شماره خونه اش را گرفت و شروع كرد به حرفزدن با خانمش... اما ناگهان يه جمله گفت كه تمام افرادي كه تو اتاق تلفن بودند از خنده منفجر شدند:

  زن مو فردا دارم ميام خونه اون مرغ سياهه را از تو انبار دربيار پرهاش را بكن ميخوام بيام بخورمش!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 15:51  توسط صادق  | 

جناب سرهنگ حالا كه جريمه كردي و ما هم كه كاري از دستمون برنمياد، ولي خدائيش جاي فلكه تو خيابون نيست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:46  توسط صادق  | 

ششم اسفند 1353 (25 فوريه 1975ــ 4 سال پيش از پيروزي انقلاب ) دولت وقت به مناسبت نزديك شدن نوروز بهاي طلا را هر كيلو گرم 41 هزار و 875 تومان ( هرگرم 42 تومان ) اعلام داشت. با توجه به اینکه نرخ طلا امروز ۲۱۱۶۰ تومان اعلام شد می توان با یک ضرب و تقسیم به این نتیجه رسید که ظرف 3۳ سال ، بهاي هر گرم طلا در ايران حدود ۵۰۴ برابر افزايش نشان مي داد.

قیمت طلا در 33 پیش

قیمت امروز طلا

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:23  توسط صادق  | 

1- هنوز يكسال نشده كه پيرمرد دو تا از رگهاي قلبش را فنر گذاشته كه دوباره اين دو تا رگ گرفته و پريروز بردنش براي آنژيوگرافي

2- ديروز كه رفته بوديم ملاقاتش براي اولين بار بود كه پيرمرد را بدون سيگار ميديدم. به قول خودش روزي حداقل سه بسته ميكشه!

3- دكترش گفته كه اگه سيگار را ترك كني دوباره با يكذره تميزكاري و فنرگذاري كارت راه ميفته ولي اگه بخواي همچنان به دود كردن ادامه بدي به نفعته كه عمل قلب باز انجام بدي و دو تا رگ كمكي اضافه كني

4- كافيه سه ساعت تو يه اتاق بشينه بعدش ديگه از دود تو اتاق چشم چشمو نمبينه. همكاراي هم اتاقيش براي رفع اين مشكل اون را زير پنجره نشوندند تا دود تخليه بشه ولي اين هم نتوانست زياد از دود گرفتي اتاق بكاهد بنابراين دادن يه هواكش تو پنجره پشت سرش نصب كردند تا دود را از اتاق بيرون بكشه. روشن بودن تمام وقته اين هواكش بالاي سر ايشون كمي از غلظت آلودگي اتاق كاسته!

5- ديروز وقتي وارد اتاقش تو بيمارستان شديم اولين چيزي كه نظرم را جلب كرد بوي تند سيگار بود! كاشف شد كه آنقدر نق زده و التماس كرده كه پسراش تختش را بردن كنار پنجره و دو تا سيگار پشت سر هم كشيده! تنها شانسي كه آورده اين بوده كه هم اتاقيش كه اون هم بابت آنژيو بستريه، سيگاريه و از بوي سيگار ناراحت نميشده

6- ديروز هر كس بهش ميرسيد بابت سيگارش بهش غر ميزد و سرزنشش ميكرد. وقتي اين حرفها را ميشنيد يكنوع حالت عجز تو قيافش داد ميزد به نظرم ميخواست بزنه تو گوش همه اونهايي كه داشتند بهش حرف ميزدند و بگه كه اينهايي كه ميگيد من خودمم ميدونم ولي نميتونم ترك كنم اگه ميتونستم كه ديگه مرض نداشتم اين همه حرف از شما بخورم

7- به نظر من پيرمرد ديگه كارش از اين حرفها گذشته و مثل منصور كه فرياد اناالحق سر داده بود ايشون هم فرياد اناالسيگار سر داده و ديگه خودش و سيگار يكي شده اند...

8- پيرمرد همچين هم پير نيست، 58 سالشه ولي اگه ببينينش كمتر از 70 سال براش نميزنيد!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 8:57  توسط صادق  | 

ميگن چند سال پيش تو اصفهان تو يه محل دو تا هيات عزاداري بودند كه نميدونم سر چي ولي با هم رقابت و به قولي كشمكش داشتند. تو يكي از شبهاي محرم اعضاي هيئت اولي براي گرفتن حال اعضاي هيئت دوم، تمام كفشهاي دم هيئتشان را ميدزدند و خلق الله را پابرهنه و در حسرت كفش دم هيئت دوم بجا ميگذارند. اعضا هيئت دوم كه رودست بدي خورده بودند و اعتبارشان زير سوال رفته بود ( آخه كي به هيئتي ميره كه يكبار كفشاشو اونجا دزديده باشند) و قبل از دزديه شدن كفشها هم عناصر مشكوك هيئت اولي را در حوالي در ورودي رويت كرده بودند، تصميم به انتقام ميگيرند و در اين راه از واجبي يا همان پودر نظافت معروف كمك مي گيرند.

زياد به مغزتون فشار نياريد براي مسائل مهمتر نيازش داريد، اگه ديده باشيد زنجيرزن ها ظهر عاشورا مقدار كمي گل به سرشون ميمالند تا اظهار خاك بر سري بكنند خب اعضا هيئت دوم هم به طشت گل اعضا هيئت اول دسترسي پيدا كردند و مقاديري واجبي درون آن خالي كردند، لازمه كه بگم بعد از اتمام زنجيرزني وقتي اعضا هيئت اولي كله هاشان را شستند چه شكلي شده بودند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 7:14  توسط صادق  | 

جالبه كه بندري ها ته هر كلمه يه "كو" مي گذارند و مثلا ميگند : "دختركو" ، "زنكو" ... اما به "تنباكو" كه خودش "كو" داره ميگن "تنباك"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 11:4  توسط صادق  | 

آقا اين همكار بغلي من داره قسم ميخوره كه بهترين درمان سينوزيت، مدفوع خر سفيده. نه اينكه بخورنش ها! ميبرنش زير پتو بعد آتيشش ميزنن تا دودش را استنشاق كنند يا به عبارتي باهاش بخور بگيرن. خودش ميگه كه دو نفر را كه با اين روش درمان شدند را هم ميشناسه.

خب طبيعي ترين سوالي كه به ذهن ميرسيد اين بود: حتما بايد خره سفيد باشه؟ كه فرمودند بله

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 8:13  توسط صادق  | 

در تقويم رومي كه به دستور «ژوليوس سزار» تدوين شده بود و در تقويم، كه «سال» بمانند تقويم ايرانيان از مارس آغاز مي شد، ماه اوت فعلي ماه ششم بود و Sextilis (ماه ششم) خوانده مي شد. ماه پيش از آن را به اين مناسبت كه ژوليوس سزار در آن به دنيا آمده بود، ژولاي (جولاي ـ ژوئيه) نامگذاري كرده بودند كه پس از گذشت بيش از دو هزار سال به همين نام باقي مانده است. 


     پس از سزار، پسر خوانده او «گايوس اوكتاويوس
Gaius Octavius» به سمت امپراتور انتخاب شد و سزار اوكتاويانوس نام گرفت. سناي روم پس از غلبه اوكتاويانوس بر مخالفين و در صدر آنان ماركوس آنتونيوس و كلئوپاترا ملكه يوناني تبار مصر، وي را لقب «اوگوستوسAugustus» داد و پيشنهاد او را كه به تنهايي حكومت كند و شريك نداشته باشد تصويب كرد. گام بعدي اوگوستوس كه پا در جاي پاي پدر خوانده اش مي گذارد، قرار دادن نام خود بر يكي از ماههاي سال بود و ماه ششم را كه متعاقب ماه ژولاي (ماه ژوليوس سزار) بود برگزيد و آن را «اوگوست» ناميد كه هنوز باقي مانده است. كار بعدي او كه خودخواهي محض خوانده شده است اين بود كه اعلام كرد ماه اوگوست بايد مانند ماه ژولاي 31 روزه باشد تا دست كمي از ماه ژوليوس سزار نداشته باشد كه عملي شده است و به اين ترتيب، سال ميلادي كه خورشيدي است داراي هفت ماه 31 روزه است!.
     اوگوستوس پس از 40 سال حكومت در نوزدهم اوگوست (ماهي كه به نام خودش بود) در سال 14 ميلادي درگذشت.

 

اين مطلب بطور كامل از سايتدكتر نوشيروان كيهاني زاده دزديده شده است

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 7:15  توسط صادق  | 

امروز يكي از نزديكان باشگاه استقلال اهواز كه از قضا همكار من هم هست به من گفت كه كار قلعه نويي با استقلال اهواز تمام شده و فقط منتظر ختم قائله فيروز كريمي هستند تا قرارداد رسمي بين طرفين امضا شوند.

كاري كه استقلال تهران و فيروز كريمي كردند در هرجاي فوتبال حرفه اي دنيا اتفاق ميافتاد محروميتهاي بسيار سنگيني براي هم مربي هم باشگاه مذاكره كننده درپي داشت اما در فوتبال ايران كه همه چيز بر اساس روابط اتفاق ميافتد مطمئن باشيد كه فيروز كريمي چند هفته ديگر روي نيمكت استقلال تهران خواهد نشست و دست استقلال اهواز به هيچ جا بند نخواهد بود.

در پايان به عنوان يك استقلالي از صميم قلب آرزوي به زمين گرم خوردن استقلال تهران به همراه فيروز كريمي را در اين فصل دارم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 22:7  توسط صادق  | 

-          مگه مرض داري بيدارم ميكني؟ يه جمعه ظهر تو خونه ايم بذار كپه مرگمون را بگذاريم

-          خجالت بكش مرد پاشو ببينم

-          براي چي مگه چي شده؟

-          چرا تو خواب فحش ميدي؟

-          من؟

-          پس نه بابات

-          خب حالا فحش دادم كه دادم، چرا بيدارم ميكني

-          از بس فحش خوارمادر دادي دخترها خجالت كشيدند از اطاق رفتند بيرون بعد ميگي چرا بيدارم ميكني؟

-          فحش خوارمادر!!! حالا به كي فحش ميدادم

-          به بازيكنهاي پرسپوليس مخصوصا همين شيث رضايي....

 

پ.ن : ماجرا را همين همكار بغل دستي تعريف كرد استقلالي دو آتشه اي است اين همكار ما...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 13:46  توسط صادق  | 

شركت پالایش و پخش فراورده های نفت ایران تو رشته هاي زير استخدام داره که تا ۴ مهرماه ۸۶ وقت دارید از طریق سایت http://www.e-reg.ir/ ثبت نام کنید:

1-مهندسي مكانيك(حرارت و سيالات/طراحي جامدات)

2-مهندسي برق( الكترونيك- كنترل-قدرت)

3-مهندسي شيمي( محیط زیست/صنایع پالایش/طراحی فرایندهای صنعت نفت)

۴- کاردانی شیمی (صنایع پالایش/صنایع شیمیایی/عملیات پتروشیمی)

۵- کاردانی برق (الکتروتکنیک/برق صنعتی/ الكترونيك- كنترل-قدرت)

۶- کاردانی مکانیک (ماشین آلات/ تاسیسات حرارتی/نیروگاهها/ تهویه و تبرید/ماشین ابزار غیر ازگرایش ساخت و تولید)

۷- دیپلم ریاضی

۸- دیپلم تجربی

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:23  توسط صادق  | 

امروز يه ماجراي جالب شنيدم كه نقل اون خالي از لطف نيست:

قبل از انقلاب تو يكي از روستاهاي نزديك شهركرد، سيدي ادعاي شفاي زنان نازا را ميكنه. كم كم زناني كه بچه دار نمي شدند بهش مراجعه كردند و بعد از مدتي هم چندتاشون باردار شدند و يكدفعه آوازه سيد در تمام ولايتهاي اطراف پيچيد...طرزكار سيد هم اين بود كه دعايي به زنان ميداد و بعد اونها را با طناب به ته قنات روستا ميفرستاد تا در آب اون استحمام كنند و بعد از ساعتي اونها را بالا مي كشيدند.

زد و انقلاب شد و يكي از سران انقلابيون شهركرد هم كه بچه دار نميشد زنش را پيش سيد فرستاد تا شفايش دهد. بعد از دعا و استحمام زنك كه پيش شوهرش برگشت سريع برايش نقل كرد كه هنگامي كه در قنات مشغول استحمام بوده دو مرد به او تجاوز كرده اند.انقلابي ما هم آنقدر پي ماجرا را گرفت تا آخرش حقيقت معلوم شد:

اين سيد ما دو نفر همدست داشت كه از ورودي ديگر قنات وارد ميشدند و كمين مي كردند تا زني براي استحمام به داخل قنات فرستاده شود. سپس به او حمله كرده و بزور به او تجاوز مي كردند بعدش هم به شدت تهديدش ميكردند كه اگر ماجراها را براي كسي بازگو كند دودمانش را به باد ميدهند. زن بيچاره هم بعد از درآمدن از چاه از ترس آبرو و تهديدهاي متجاوزين چيزي بروز نميداد.

خب معلومه كه اون چندتايي هم كه به نوعي شفا داده شده بودند و حامله شده بودند در حقيقت خودشون مشكلي نداشتند بلكه شوهراشون نازا بوده اند و در جريان تجاوز صورت گرفته توسط دو همدست سيد باردار شده بودند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 13:53  توسط صادق  | 

آقا 5 تومن ديگه لطف كنيد

ببخشيد؟

گفتم 50 ريال ديگه لطف كنيد

براي چي؟

جريمه ديركرد

ببخشيد سررسيد قسط من فرداست و من تازه يكروز زودتر اومدم خدمت شما

ميدونم ولي سيستم براي شما 5 تومن جريمه محاسبه كرده و كاريش هم نميشه كرد

خب سيستم شما اشتباهه و اين ربطي به من نداره

ولي خب اگه شما ندين من بايد از جيب خودم بگذارم

خب اين ده تومني خدمت شما

ببخشيد ولي خرده ندارم كه 5 تومني بدم به شما

ولش كن اين هم بره جايي كه قبليش رفت

 

خب اين يك اشتباه سيستمي بود كه درسته خنده داره اما خب تو يكي از همين بانكهاي مسكن خودمون براي خود من اتفاق افتاد اما اين ماجراي پاييني خداييش خوشگلتره كه همين امروز و تو همون بانك مسكن اتفاق افتاد و ديگه اشتباه سيستمي نيست بلكه دروغگويي مسئولين است كه الحمدالله فراگير هم شده است

 

شما بايد يك ميليون و هشتصد و چهل هزار تومن واريز كنيد تا بتونيم وامي را كه وكالتي خريده ايد به نامتون بزنيم

ببخشد ولي همه جا اعلام كرده اند كه يك ميليون و هشتصد براي كساني كه تازه وام گرفته اند نياز هست و تازه من بيشتر از يكساله كه دارم قسط ميدم و قاعدتا مبلغم بايد كمتر بشه

نخير آقا شما به چيزي كه تو روزنامه ها اعلام مي كنند كاري نداشته باشيد اصل فرمول اينه كه 10 درصد ارزش فعلي كل بدهي شما محاسبه ميشه

يعني اگر امروز من بخوام وامم را تسويه كنم بايد 18 ميليون و چهارصد هزار تومن به شما بدم

بله

ببخشيد من يكسال پيش از شما 18 ميليون تومن گرفتم و تو اين يكساله دو ميليون و پانصد هزار تومن قسط دادم بعد از همه اين ماجراها اگه حتي بگيد كه تمام اين مبالغي كه تا حالا پرادخت كردم سود بوده و كاري به اصل وام نداشته من 18 ميليون بايد به شما بدم پس اين 400 تومن اضافه از كجا مياد؟

آقا اين محاسبات سيستمه و من دخالتي در محاسبه ندارم كه شما با من دعوا ميكنيد، بريد با كسي كه سيستم را نوشته دعوا بكنيد....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 12:42  توسط صادق  | 

1- 2337 سال پیش در چنین روزی (21 مرداد ماه سال 330 قبل از میلاد) آریو برزن در کوههای زاگرس با سپاه اسکندر مقدونی روبرو شد و با 5000 پیاده و 40 سوار چندین روز در مقابل لشکر چند ده هزار نفری اسکندر  مقاومت کرد و اگر نبود خیانت چوپانی بنام لی بانی شاید میتوانست مسیر تاریخ را عوض کند. وی چنان بلایی بر سر ارتش مقدونی آورد که مورخ همراه اسکندر می نویسد:

اگر چنین مقاومتی در گاوگاملا (كردستان كنونی عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست مان قطعی بود. در "گاوگاملا" با خروج غیر منتظره داریوش سوم از صحنه، واحدهای ارتش ایران نیز كه درحال پیروز شدن بر ما بودند ؛ در پی او دست به عقب نشینی زدند و ما پیروز شدیم.

از آریو برزن در کتابهای تاریخ ایرانی اثر چندانی نیست و تنها چند ترجمه که منبع مهمشان هم نوشته های همین مورخ همراه اسکندر است باعث شده تا نام این سردار ایرانی به گوش من و تو برسد. تا جایی که من خبر دارم نه تنها هیچ مزار شناخته شده ای برای آریو برزن یافت نشده که حتی در محل جنگ وی با اسکندر هم اختلاف است بطوریکه بعضی محل جنگ را کوههای دربند فارس و بعضی دیگر تنگه تکاب در کهکیلویه ذکر کرده اند.

بطور خلاصه آریو برزن برای ایرانیان فقط یک نام است بدون هیچ تاثیری در زندگی امروز ما.

2- 2487 سال قبل در چنین روزهایی، لئونیداس پادشاه اسپارتی در نبرد ترموپیل با 300 تن از سرداران یونانی توانست 3 روز در مقابل سپاه خشایارشاه مقاومت کند و در آخر با خیانت گوژپشتی که دروازه شهر را بر روی سپاه ایران باز کرد، شکست خورد. (فیلم 300 بر مبنای این نبرد ساخته شده است). یونانیان در محل کشته شدن لئونیداس پارک و بنای یادبودی ساخته اند و مجسمه وی را در آنجا نصب و آخرین پیامش را نیز بر آنج حک کرده اند:

ای رهگذر، به مردم لاكونی ( اسپارت ) بگو كه ما در اینجا به خون خفته ایم تا وفاداریمان را به قوانین میهن ثابت كرده باشیم

این پارک و بنای یادبود و مجسمه هرساله برای یونان میلیونها دلار درآمد ارزی ایجاد میکند. اما مسئله فقط پول نیست، تاثیری که آخرین وصیت لئونیداس بر یک توریست خارجی بعد از خواندن آن میگذارد و تصویری که از رشادتهای یک یونانی در ذهن این توریست نقش می بندد شاید مهمترین رهاورد یونانیان از این ماجرا باشد.

3- راستی این همه سینماگران از لزوم مقابله با فیلم 300 گفتند ولی آیا یکیشان به فکرش رسید که فیلم کردن ماجرای آریو برزن میتواند محکمترین پاسخ به این فیلم باشد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 22:48  توسط صادق  | 

1- دیشب حدود ساعت 9 با ماشین از خونه زدم بیرون تا به کاری برسم و بعد از اون هم چون ماشین بنزین کم داشت، بنزین بزنم. وسط راه خانمم بهم زنگ زد و جریان سهمیه بندی بنزین را گفت و بعد از این تماس بود که تلاش بی سرانجام من برای بنزین زدن شروع شد. خلاصه بکنم که به هر پمپ بنزینی که سر زدم صف آنقدر طویل بود که به نظر نمی رسید قبل از ساعت 12 (موعد شروع سهمیه بندی) موفق به بنزین زدن بشم. در آخرین تلاش ناموفق ام هم به پمپ بنزینی خارج از اهواز رفتم  و به امید بنزین 20 کیلومتر راه را رفتم اما دست از پا درازتر همان 20 کیلومتر را برگشتم. تنها حاصل من از جستجوی بی حاصل دیشب، تمام شدن همان چند لیتر ناقابل ته باک و قضا شدن نماز عشایم بود. به قولی دین و دنیا را دادم ولی نیاوردمش به کف...

2- پدرم تعریف می کند اوایل جنگ که کشور با کمبود شدید بنزین مواجه شده بود گاهی تا 24 ساعت هم در صف بنزین باقی مانده بود همین سختی ها باعث شده بود تا برای صرفه جویی دست به کارهای عجیب و غریبی بزند مثلا: در جاده شیراز به اهواز جایی که سرازیری های تنگ بولحیات شروع شده بود، ماشین را خاموش کرده بود و با دنده خلاص از آن تنگه پایین آمده بود. اگر راننده نباشید و رانندگیتان هم مثل احسانه خانم نباشد حتما میدانید که هنگامی که ماشین خاموش است، ترمزها خوب کار نمی کنند و اگر هم تنگ بولحیات را دیده باشید حتما میدانید که رانندگی با ماشین روشن و ترمز ABS آنجا چقدر سخت است حالا چه برسد به ماشین خاموش و ترمز ناقص که بنظر جنون محض میرسد.

3- دیشب تو یکی از پمپ بنزینهای اهواز، مدیر جایگاه وقتی شلوغی صف را می بیند اعلام میکند که به هر ماشین بیشتر از سه لیتر نمیدهد، همین اشتباه باعث شد که کتک مفصلی از رانندگان بخورد و ملت هم بعد از ناکار کردن پرسنل پمپ بنزین، شروع به غارت جایگاه بکنند و تمام باکها را پر کنند و بدون پرداخت پول جایگاه را ترک کنند.

4- یکی دیگه از شاهکارهای پدر این بود که اوایل جنگ وقتی به جاده کفی میرسید شروع به گاز دادن میکرد و موقعی که ماشین خوب سرعت می گرفت دنده را خلاص و ماشین را خاموش میکرد تا هرجا که ماشین میکشید را همینطوری میراند و بعد دوباره ماشین را روشن میکرد.

5- صبح که خواستم برم سرکار دیگه ماشین را با خودم نبردم اما موقعی که به فلکه ساعت رسیدم متوجه اشتباه خودم شدم، در حالیکه هر روز بیشتر از 20 تا تاکسی و مسافرکش سر ساعت به مقصد چهارشیر منتظر مسافر بودند، امروز هیچ خبری از تاکسی و مسافرکش نبود. بعد از معطلی بسیار بالاخره ماشین گیر آوردم و به اداره رسیدم تازه اونجا فهمیدم ه من چقدر خوش شانس بودم، خیلی از همکارها برای رسیدن به اداره مجبور شده بودند که تا 5/2 برابر کرایه معمولی را بپردازند. رانندگان تاکسی ها که 800 لیتر سهمیه ماهانه دارند طبق محاسباتشان اگر بتوانند این سهمیه بنزین را در بازار آزادی که هنوز بنزین مازاد بر سهمیه ای در آن وجود ندارد به مبلغ لیتری 500 تومان بفروشند ماهی 400 هزار تومان درامد بدون زحمت را براحتی بدست آورده اند.

6- پدرم در ادامه شیرین کاریهایش تعریف میکند که اوایل جنگ  قرار بود خانواده ای را از اهواز به رامهرمز برساند. ماشین بنزین کافی نداشته ولی شرایط اضطراری بوده و حتما باید میرفتند. نزدیک یکی از روستاهای اطراف بنزین ماشین تمام میشه و هیچ ماشینی هم به این بنده های خدا بنزین نمیدهد. اینها هم بزور از روستا مقداری الکل و نفت تهیه می کنند و به خورد ماشین بدبخت میدهند. ماشین روشن میشه و به هر زحمتی که بوده راکبان خود را به مقصد میرساند. در مقصد پدر وقتی سعی میکند که ماشین را خاموش کند موفق نمیشود و هرکاری میکند تا ماشین خاموش شود، ماشین تمکین نکرده و از سوخت خود لذت میبرده در آخر هم مجبور شدند تا ماشین را همانطور به حال خود رها کنند تا سوختش تمام شود و خود به خود خاموش شود. به نظرم که ماشینه با الکلی که به خوردش داده بودن، مست کرده بوده...

7- امروز صبح دزد به ماشین خواهرم زد : ساک لوازم ورزشی و کارت سوخت را از داخل خودرو به سرقت بردند. جالب است که بدانید کیف مدارک خواهرم بطور کامل در ماشین بوده و دزد بامعرفت نه دست به کارت ماشین زده نه گواهینامه، فقط و فقط کارت سوخت!

8- میگن در ایام قدیم حاکمی خزانه را خالی دید،  از نخست وزیرش چاره خواست و نخست وزیر چاره را در وضع عوارض بر دروازه های شهر دید اما حاکم با این ایده مخالف بود چون فکر میکرد که این کار باعث شورش مردم شهر خواهد شد. نتیجه مذاکرات این شد که با یک سکه عوارض کار را شروع کنند چنانچه مردم اعتراض کردند آنوقت عوارض را قطع کنند اما اگر کسی اعتراض نکرد تعداد سکه ها را افزایش دهند تا جایی که سروصدای مردم بلند شود آنگاه گرفتن عوارض را متوقف کنند. کار را از یک سکه شروع کردند و از کسی صدایی درنیامد همینطور تعداد سکه ها را افزایش دادند تا عوارض ورود به شهر به 10 سکه برای هر نفر رسید اما از هیچ کسی اعتراضی بلند نشد. حاکم و نخست وزیر که از این وضع متعجب شده بودند تصمیم گرفتند که کاری کنند تا بالاخره صدای مردم درآید بناراین مقرر کردند که هرکسی که خواست به شهر وارد شود باید مورد تجاز قرار گیرد و چند نفری را هم برای این کار مشخص کردند و بر دروازه های شهر مامور کردند. بعد از مدتی خبر رسید که در دروازه آشوب بپا شده است، حاکم و وزیرش خوشحال سریع خود را بر در دروازه رساندند و از شورشیان خواستند تا مطالبات خود را بیان کنند. مردی از میان جمعیت بیرون آمد و گفت: قبله عالم به سلامت باد خواسته ما این است که تعداد مامورین تجاوزکننده را افزایش دهید تا مردم در این صفهای طولانی معطل نشوند....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:29  توسط صادق  | 

محله دوران کودکی من را صددستگاه می گویند به این خاطر که در ابتدای تشکیلش (40 سال پیش) 100 تا خانه در آنجا ساخته شد و 100 خانوار در آنها ساکن شدند( که البته دو محله با این نام در اهواز وجود دارد و برای اینکه قاطی نشود محله ما را کوی هفده شهریور هم می گفتند) این محله ما زمین فوتبالی داشت که البته خاکی بود، اما بزرگترین سرگرمی بچه های محله ما تشکیل تیم فوتبال ، تمرین و مسابقه با محلات دیگر در این زمین بود. اصولا شهر اهواز بدلیل نداشتن مکانهای تفریحی مناسب و کمبود سینما و از همه مهمتر گرمای زیاد شهر مناسبی برای جوانی کردن نیست بنابراین تنها سرگرمی اغلب نوجوانان این شهر فوتبال است. دو جفت دمپایی برای تیر دروازه، یه توپ پلاستیکی دو پوسته و چندتای پای برهنه میشه سرگرمی بعدازظهرهای بچه های اهواز که بزرگتر که میشند اونوقت جاش را میده به یه زمین خاکی و چهارتا ساک به عنوان تیردروازه و یه توپ چهل تیکه...

دور نشم از اصل موضوع: این زمین فوتبال کنار دبستان محله بود که از قضا این دبستان حیاط بسیار بزرگی درست به اندازه یه زمین فوتبال داشت. جونم براتون بگه که یکروز صبح اهالی محل از خواب بیدار شدند دیدند که کارگرها دست بکار شدند و تیر دروازه ها را از جا کنده اند و قسمت اعظم حیاط مدرسه هم داره دیوارچینی میشه تا از مدرسه جدا بشه. شروع کردند به پرس و جو تا بالاخره یک مقام مسئولی جواب داد که قراره تو این زمین فوتبال و حیاط مدرسه بغل یک مدرسه راهنمایی و یک دبیرستان جهت رفاه اهالی محل درست بشه تا بچه های محل برای رفتن به راهنمایی و دبیرستان لازم نباشه از اتوبان چهارشیر رد بشند. به هرحال این مساله موافقان و مخالفان خودش را داشت اما به هرحال جاذبه راهنمایی و دبیرستان در محله آنقدر زیاد بود که کسی اعتراض نکنه اما این وسط قربانی نوجوانهایی بودند که تازه داشتند به سن جوانی میرسیدند و تنها سرگرمی خودشون را از دست داده بودند به یکسال نگذشته بود که خیلی از اون نوجوانها به سمت مواد مخدر رفتند و به سال دوم نکشید که دزدی از خانه های محل شروع شد که بعد از اینکه چندتا خونه خالی شد مشخص شد کار، کار همین فوتبالیستهای معتاد شده بود که یک تصمیم غلط اونها را از یک نوجوان ورزشکار حالا به یک معتاد دزد سابقه دار تبدیل کرده بود که بعد از آزادی از زندان هیچ راهی غیر از موادفروشی برای گذران زندگی نداشتند و براحتی محله ما بصورت مکانی امن برای خرید و فروش مواد تبدیل شد که دیگه صمیمیتی بین اهالی اش نبود.

راستی تا یادم نرفته بگم که بعد از دو سال اون مدرسه راهنمایی و دبیرستان در یک بعدازظهر باشکوه توسط آقای وزیر آموزش و پرورش افتتاح شد اما هنوز وزیر آموزش و پرورش پایش را  از محله ما بیرون نگذاشته بود که دو تا کامیون بداخل دو تا مدرسه رفتند و میز و نیمکت و تخته های سیاه را جمع آوری کردند و تابلوهای دو تا مدرسه را پایین کشیدند و بجایش دو تا تابلو گذاشتند که روی یکیش نوشته بود : " آموزش و پرورش ناحیه 2 " و روی دیگری نوشته بود "امورتربیتی ناحیه2 " !!!

به همین راحتی! اعتراضهای مردم محله هم بجایی نرسید و تنها در قبالش قول داده شد که زمین خالی ای که روبروی زمین فوتبال سابق و آموزش و پرورش ناحیه 2 فعلی وجود داشت و محل تخلیه زباله و بارگیری زباله بود  به پارک تبدیل شود که البته پارک شد اما خود داستان مفصلی دارد که شاید بعدها گفتم.

دیروز فولاد خوزستان به دسته یک سقوط کرد و چند روز قبلتر هم امتیاز استقلال اهواز به یک تیم تهرانی فروخته شد و به همین راحتی اهواز در لیگ برتر سال آینده بدون نماینده شد. نمیدانم کسی می تواند جلوی شفیع زاده مالک باشگاه استقلال اهواز را بگیرد یا اینکه کسی هست که رضائیان مدیر باشگاه فولاد خوزستان را بازخواست کند یا نه ولی اینرا میدانم که اگر سال آینده اهواز تیمی در لیگ برتر نداشته باشد، خیلی از نوجوانان و جوانانی که تنها سرگرمیشان فوتبال و بزرگترین آرزویشان بازی در لیگ برتر آن هم روی چمن تختی است سرخورده میشوند باید منتظر بالا رفتن آمار اعتیاد و دزدی و جرایم دیگر در اهواز باشیم.

از بحثهای جامعه شناسی و کوفت و زهرمار هم که بگذاریم اصلا بابا فوتبال برای اهوازی جماعت یعنی عشق و شاید یک چیزی هم بالاتر از عشق! از دیروز تا حالا از ناراحتی نمیدونم چکار کنم بعد از بازی اعصابم آنقدر خورد شد که برای اولین بار تو زندگیم لبم تبخال زد. به هرکس هم که نگاه میکنم آنقدر فاجعه برایش سهمگین است که اصلا ترجیح میدهد راجع به آن هیچ حرفی زده نشود...

 

پ.ن: دلم پر بود و گوشی برای شنیدن نبود، سر شما را درد آوردم، ببخشید!

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 17:29  توسط صادق  | 

اين دو مكالمه كاملا واقعي است و طي همين چند روز قبل اتفاق افتاده بخونيد) در ضمن اسامي و شماره ها مستعار مي باشد)

مكالمه اول:

آقا ببخشيد ميشه اين كارت را براي من پرس خشك بكنيد؟

نه آقا اين كارتها را كه پرس نمي كنند!

براي چي؟

مرد حسابي اين كارت عابر بانكه، اين را بايد بگذاري تو دستگاه پول بگيري

يعني نميشه هم پرس كرد هم پول گرفت؟

اگر پرس بكني كه ديگه دستگاه بهت پول نميده

خب حالا من چكار كنم اين كارته خراب نشه؟

مگه بانك باهاش يه كيف بهت نداد؟ بگذارش تو همون كيفه خراب نميشه

خب يعني اصلا نبايد اين كارتها را پرس كرد؟

مرد حسابي گير آوردي مارو!

نه بخدا شوخي نميكنم، خب بلد نيستم، يعني چون بلد نيستم بايد برم بميرم!

نه آقا نبايد پرس بكني، برو بگذار ما به كارمون برسيم...

 

مكالمه دوم:

ببخشيد آقاي سلامات خونه تشريف دارند؟

نخير رفتند سركار

ميشه تلفن محل كارشون را بديد؟

شماره موبايلش را بهتون ميدم با موبايلش تماس بگيريد

بفرماييد

0916

خب

308

ببخشيد سيصد و هشت نقطه داره؟

بله آقا وسطش صفر داره

خب بعدش؟

66

ببخشيد شصت و شش نقطه داره؟

نه آقا نداره، مگه شما سواد نداريد؟

دست شما دردنكنه! چرا سواد دارم اما رياضيم خوب نيست .خب بعدش؟

45

ببخشيد 45 چي اون هم نقطه داره؟

نه آقا نداره

خب ممنون دست شما درد نكنه خداحافظ

خداحافظ

پنج دقيقه بعد

سلام ببخشيد خانم اين شماره اي كه به من داديد 10 رقمه مگه موبايلها 11 رقمي نيستند؟

منم كه 11 رقم گفتم، ميشه شماره را بخونيد ببينم شما چي يادداشت كرديد؟

صفر نه يك شش سه صفر شش شش چهار پنج

آقا من گفتم سيصد و هشت چرا شما نوشتيد سي؟ پس هشت را چرا ننوشتيد؟

مگه نگفتي نقطه داره؟

خب يعني چون نقطه داره ديگه نبايد هشتش را بگذاري

خب حالا هشت را كجا گذارم

آقا ميخونم بنويس

بفرمائيد

صفر نه يك شش سه صفر هشت شش شش چهار پنج

دست شما درد نكنه خداحافظ

آقا ببخشيد ميشه يه سوال بكنم؟

بفرمائيد

آقا شما كه نميدوني شصت و شش صفر داره يا نداره از كجا ميدونستي كه شماره موبايل 11 رقم داره؟

مگه 11 رقم نداره؟

چرا دارهاصلا ولش كن آقا خداحافظ

 

پ.ن: متاسفانه هر دوی این آدمها واقعی و بالای چهل سال سن داشتند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 16:7  توسط صادق  | 

عصب كشي دندون دونه اي 120 هزار تومن! خداتو شكر انصافت كجاست؟! تازه طرف حداقل اگر روزي يه دونه عصب كشي انجام بده كه مطمئنا بيشتر از اينها داره و ديگه كار ديگه اي انجام نده ماهي سه ميليون درامدشه( با احتساب 5 روز تعطيلي براي هر ماه)

فقط اين جماعت پزشك نيست كه، معلم خصوصي گرفته براي رياضي اول دبيرستان جلسه اي 40 هزار تومن! خب پدرت خوب تو اگه روزي سه تا كلاس خصوصي بگيري كه تو هم درامدت از ماهي 3 ميليون ميزنه بالا بعد عيب من شركت نفتي ميكني كه ماهي 500 تومن هم بزور گيرم مياد؟  نگين ازاين درامدها براي همه معلمها نيست چون يه مربي مهدكودك را ميشناسم كه والدين بچه ها بهش اصرار دارند براي آمادگي بچه هاشون براي كلاس اول شاگرد خصوصي بپذيره خوب وقتي براي اون شاگرد هست مطمئن باشيد كه گير همشون مياد...

فقط معلم و پزشك نيست كه، همين جماعت راننده تاكسي تا يه نمي بارون مياد يكدفعه غيب و نابود ميشند، كرايه هاشون دو برابر ميشه و كلاسشون دربستي! يا تو روزهاي عادي اش هم تا ميان ميبينند ايستگاه يه كمي شلوغ تره سريع 50 تومن ميبرند روي كرايه ها...

فقط راننده تاكسي و معلم و پزشك نيست كه، اگه بخوام مثال بزنم تا شب بايد بشينم و بنويسم هممون تا تو يه مجلسي ميشينيم سريع ميگيم گور باباي جمهوري اسلامي كرده با اين گرونيهاشون كه پدرمون را در آوردند يادش بخير زمان اون خدا بيامرزي خودكار 15 سال قيمتش بود يه قرون! اما همين ما تحليلگران مسايل اقتصادي و سياسي تا آب گيرمون مياد همچين شناگر قهاري ميشيم كه سريع از ميش به گرگ تغيير وضعيت ميديم و ...

گفتم كه : از ماست كه بر ماست

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 7:11  توسط صادق  | 

در اين شهر ما يك فلكه اي هست به نام فلكه ساعت كه تشكيل شده از يك برج 5 متري با قاعده مربع كه در بالاي آن 4 تا ساعت در چهار جهت اصلي به همراه 4 تا بلندگوقرار دارند. عمر اين برج ساعت به زمان قبل از انقلاب بر ميگردد اما از زماني كه من بچه بودم( و شايد هم بخاطر شرايط جنگ) اين ساعتها كار نمي كردند و معمولا خوابيده بودند ولي جند سالي هست كه خدا را شكر اين ساعتها درست كار مي كنند و زمان را دقيق نشان ميدهند اما حالا يك مشكل ديگه وجود داره:

اون 4 تا بلندگويي كه گفتم براي اين اون بالا كار گذاشته شده اند كه راس هر ساعت با تعداد زنگهاشون زمان را به اطلاع مردمي كه ساعت را نمي بينند هم برسانند اما مشكل كوچكي كه اين وسط وجود داره اينه كه اين ساعتها نه راس ساعت بلكه راس "بيست و پنج دقيقه" زنگ ميزنند! 6:25 ، 7:25 و همينطور در تمام ساعتها راس بيست و پنج دقيقه شروع به زنگ زدن مي كنند. تازه مثلا در ساعت 5:25 كه پنج تا زنگ كه نميزنه، هرچند تا دلش بخواد ميزنه! تازه بعضي وقتها هم زنگش گير ميكنه و صداي ناجوري از خودش توليد ميكنه كه ديگه اونوقت كركر خنده است!

شهرداري و شوراي شهر اهواز هم به فاصله بسيار نزديك از اين فلكه قرار دارند و از درون هركدام صداي زنگ اين ساعتها شنيده ميشود ولي احتمالا در اين دو خراب شده كسي تا به حال به اين موضوع دقت نكرده است!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 7:21  توسط صادق  | 

در طول چندین قرن گذشته غرب طرز تفکر جدیدی درباره زندگی پیدا کرده که این طرز تفکر جدید گسترش شهرها، توسعه استفاده از برق، اتوموبیل، غذاهای دستکاری شده، وسایل ارتباطی مدرن وجریان آزاد اطلاعات، کامپیوترو حتی سفر به فضا را به ما هدیه داده است. اما همین طرز تفکر جدید نابودی طبیعت و دین را نیز به عنوان اشانتیون کنار تمام هدایایش به ما عرضه کرده است.

انقراض جانوران، تخریب خاک، سوراخ لایه اوزون، انهدام جنگل ها، بحران انرژی، گرم شدن هوا و هزاران هزار بدبختی دیگر نتیجه مستقیم آن چیزی است که در حال حاضر به عنوان پیشرفت های صنعتی آمال و آرزوی تمام کشورهای دنیاست.

درست است که تمدن جدید زمینه های نسبی پیشرفت مادی بشر را فراهم ساخته است ولی نباید یادمان برود که اکثر قریب به اتفاق این رفاه ایجاد شده تنها در اختیار 15 درصد جمعیت زمین می باشد و بخش عمده کشورهای دنیاکه جهان سوم نامیده میشوند معمولا از این مزایا بی بهره اند. تنها بهره کشورهای جهان سوم از این پیشرفت را میتوان در ناهنجاریها، انحرافات و تعارضات فرهنگیو اخلاقی خلاصه کرد. کشورهای پیشرفته بجای صدور رفاه به کشورهای جهان سوم بیشتر سعی در صدور فرهنگ خودشان به این ممالک دارند.

غرب از یک سو فریاد لزوم توسعه و پیشرفت همه جانبی جهانی را سر میدهد و از سوی دیگر بر اساس مبانی منفعت طلبانه با استمرار سیاستهای ناعادلانه اقتصادی و سیاسی ضمن بهره جویی ناعادلانه از سرمایه های کشورهای در حال توسعه به شکاف عمیق بین کشورهای غنی و فقیر می افزاید.

در یک کلام ودرنیته غربی با جایگزینی عقل ناقص بشری به جای دین و کلام خداوند و صرف بدون مرز در طبیعت خود به اصلی ترین عامل تهدید و تخریب حیات بشری تبدیل شده است.