تبليغاتX
لحظه
تراشیدم....پرستیدم....شکستم

از آدم‌های بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم. اگه کسی حرفِ این مجسمه‌ها رو باور کنه، باید بین خودش و مردم نرده بکشه… من این حرف‌ها رو باور کردم. اصلاً باورکردنی هست؟ … توانا بود، هر که دانا بود. واقعاً؟ … من با این‌ها غریبه‌ام … با مجسمه‌ی آدم‌ها … با آدم‌های مجسمه …

این‌جا نمی‌شه به کسی نزدیک شد، آدم‌ها از دور دوست‌داشتنی‌ترند. شاید می‌ترسم … شاید خیالاتی‌ام و می‌ترسم با پیدا کردنِ دوست مجبور بشم از خیال‌بافی دست بردارم … امّا اگه دو نفر به قیمت دوستی، مجبور بشن تا آخر عمر به‌هم دروغ بگن، بهتره تنهایی بشینن و به چیزایی فکر کنن که دوست دارند.

روشنی زیادم چیز جالبی نیست. آدم همه چیزُ می‌بینه و همه اون‌ُ می‌بینن. توی تاریکی آدم می‌تونه خیال کنه چیزی، جایی، کسی منتظر شه. امّا تو روشنایی اصلاً خبری نیست … معلوم‌اه که خبری نیست …

 

رویا – شما چرا تنهایی‌اید؟ … هیچ‌وقت فکر نکردی که می‌شه از تنهایی دراومد؟

استاد: شما اگه منتظر کسی نبودین، سوار اون ماشین می‌شدین که از تنهایی در بیاین؟

رویا – نه! می‌گشتم دنبال آدمی که مثل خودم باشه.

استاد: من نمی‌گردم. چون از خودم هم خوش‌ام نمی‌آد!

رویا – آدم عجیبی هستید.

استاد: شما هم همین‌طور.

 

من از مردم همین شهرم. همه‌ی آدم‌های این شهر ُ هم دوست دارم. چون تقریباً هیچ‌کدوم‌شون ُ نمی‌شناسم.

 

رویا – شما آدم موفقی هستید. چیزهای زیادی می‌دونی.

استاد: دونستن خوش‌بختی نمی‌آره.

رویا – راحتی که می‌آره. آدمی که می‌دونه خیال‌اش راحت‌اه.

استاد: شایدم همین دونستن عذاب‌اش بده.

رویا – مهم نیست اگه دنیاش عوض شه به عذاب‌اش می‌ارزه.

 دیالوگ ها از اینجا کپی شده اند.

پ ن: يكي از بهترين عاشقانه ايراني كه تا حالا ديدم (شايد حتي بهتر از ليلا و گاهي به آسمان نگاه كن). شنيده بودم فيلم خوبيه ولي نميدونستم اينقدر. از اون فيلم هايي كه هر وقت خسته شدي ميتوني 5 دقيقه اش را بگذاري و ببيني از هر كجاي فيلم هم بذاري مهم نيست همه اش قشنگه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 14:1  توسط صادق  | 

" من و جوجه" از کتاب "بازی عروس و داماد" مجموعه داستان های کوتاه بلقیس سلیمانی.
مادر گلاب را که ریخت روی قبرم، فهمیدم حالش خیلی خوب است؛ یک لبخند او، یک لبخند من، اوضاع جور بود.
گفت: مادر! مسعود! برای جوجه – بلافاصله اصلاح کرد – برای خواهرت خواستگار آمده، پسر خوبی است، دستش به دهنش می رسد، تحصیل کرده است. آمده ام ازت اجازه بگیرم! به به! بالاخره ما را هم داخل آدم حساب کردند. مادر گفت: برادر بزرگش هستی، اجازه تو شرط است.
مادر دوروبر قبرم می پلکید و حرف می زد. همانجا هم دو رکعت نماز خواند؛ نفهمیدم نماز شکر خواند یا حاجت.
مادر که رفت، جوجه آمد. خدایی اش جوجه برای خودش یک پا خانم شده بود، از آن چشم های موشی و دماغ پهن بچگی اش خبری نبود. وقتش بود، باید شوهر می کرد.
از نحوه نشستن و زل زدنش به عکسم فهمیدم که اوضاع خراب است. طلبکار بود، درست مثل بچگی هایش.
گفتم: چی شده، طلب داری؟
گفت: به تو هم می گویند بزرگتر، دارند منو بدبخت میکنند، یک کاری بکن.
گفتم: جوجه شلوغش نکن، از کی تا حالا شوهر کردن بدبخت شدن است؟ آن هم برای پیردخترهایی مثل تو!
گفت: مسعود یک چیزی بهت می گویم ها.
می دانستم که می گوید. خوبی ات نداشت به شهید چیز ناجوری بگوید.
گفتم: بنال!
گفت: پسره از آن بی بته هاست. جلف و حقه باز و تازه به دوران رسیده و ....
گفتم: اووه.... بس است.
گفت: خب یک جوری حالی مامان بکن که این پسره به درد من نمی خورد.
گفتم: چه جوری؟
گفت: مثل همیشه، برو تو خوابش.
گفتم: خرج دارد.
گفت: باز هم؟
گفتم: بله.
گفت: بنال.
گفتم: مبلغ ده هزار تومان به امامزاده طاهر بدهکارم.
گفت: وا! نذر داشتی؟
گفتم: نه، ازش قاپیدم.
گفت: داداش!
گفتم: ها؟ شهید نمی تواند از این کارها بکند؟
گفت: دا...دا...ش...
از آن داداش هایی که تا آخر دنیا کش می آیند.
گفتم: قصه اش قدیمی است؛ وقتی بچه بودیم با بچه ها که فوتبال می کردیم، شرط می بستیم هر کی برد، برای بقیه نوشابه بخرد، تو هم که میدانی، پول مول تو جیب ما یخ. این بود که با اجازه شما و امامزاده طاهر گاه گداری دو قرون یا پنج قرون از امامزاده قرض می گرفتیم، باش قرار می گذاشتیم بزرگ که شدیم، دو برابرش را به آقا برگردانیم. خب خودت می بینی که ما به بزرگی نرسیدیم.
جوجه هاج و واج نگاهم می کرد.
گفتم: کوتاه بیا دختر، بگو پول امامزاده را می دهی یا نه؟
گفت: ندهم، چه کار کنم.
گفتم: آ بارک الله.
شب رفتم تو خواب مادر، روی تپه ای ایستاده بودم که دور و برم پر بود از بوته های خشک. شروع کردم بوته ها را کندن، حالا نکن، کی بکن. بعدش هم از خواب مادر پریدم بیرون.
تمام روز مادر گیج بود، نمی توانست تعبیر خوابش را بفهمد.
فردا شب رفتم تو خوابش؛ چاره ای نبود، با جوجه قرار و مدار داشتیم. نشستم به نقاشی کردن و هر لحظه منتظر بودم که مادر یکی از آن پس گردنی های بچگی را نثارم بکند، که نکرد.
یک نقاشی کردم از شیطان؛ ظاهری آرام، سربه زیر، با یک برق شیطانی در چشم هایش.
همه فردای آن روز هم مادرم گیج بود؛ نمی توانست تعبیر خوابش را بفهمد، الحق من هم نقاش خوبی نبودم.
بالاخره شب سوم، پابرهنه پریدم وسط خواب مادر که انگار یک نهر بود، و راست و پوست کنده گفتم: مادر من، این چه کاری است با جوجه می کنید؛ این پسره به دردش نمی خورد. فردای آن روز مادرم خواستگار جوجه را جواب کرد.
هفته بعد باز هم جوجه آمد. از نشستن و قیافه کلکش فهمیدم چیزی می خواهد، درست مثل بچگی هایش.
گفتم: بنال.
گفت: برو تو خواب آقا صادق، همان همسنگری خودت، همان که یک بار کنار قطار، من و مامان دیدیمش.
گفتم: خب؟
گفت: خب که خب، بگو بیاید خواستگاری من!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 18:7  توسط صادق  | 

اين پست اداي ديني است به محسن چاوشي كه صدايش لحظاتي بسيار عالي اي را براي من رقم زده:
فكر كنم اولين دعواي من و خانم جان تو عيد سال 84 بود دو سه روز بعد كه آشتي كرديم تا يك هفته بعد از مراسم آشتي كنان خانم جان يه آهنگي به اسم نفرين را از يك خواننده جديد به اسم محسن چاوشي برام ميگذاشت و ميگفت زبون حال من الان اين آهنگه. به هرحال اون دعوا، اين آهنگ زيبا در ذهن من موند. تا اينكه تو اينترنت اسم اين خواننده و سرچ كردم و هم آلبوم نفرين و هم يه آلبوم جديد ازش پيدا كردم به اسم خودكشي ممنوع. تو اون آلبوم اولي فقط همون آهنگ نفرين نظرم را جلب كرد اما تو آلبوم دوم چند تا آهنگ غافلگيركننده وجود داشت كه گل سرسبدشان آهنگ بانوي من بود. آهنگ بسيار زيبايي كه هنوز هم جزو بهترين آهنگهاي محسن چاوشي است. اما زيبايي اون آلبوم فقط به بانوي من ختم نميشد، امام رضا هنوز هم بهترين آهنگي است در وصف امام هشتم خوانده شده در ضمن بقيه آهنگهاي اون آلبوم مثل حسرت خيس و آهاي خبر نداري (كه بعدا حامد هاكان و محسن يگانه هم آنرا جداگانه خواندند) هم جزو اهنگهاي متوسط رو به بالاي اين خواننده بود. اما اون آلبوم خبر از تولد يك خواننده پاپ بزرگ ميداد. همان دوره ها بود كه دو تا تك آهنگ بسيار زيبا هم هر دو جزو بهترين آهنگهي چاوشي هستند به اسم تهمت ناروا و سه شنبه ها همه را مطمئن كرد كه محسن چاوشي پديده موسيقي پاپ بعد از انقلاب است. همون سال 84 يه آلبوم غيرمجاز ديگه از محسن چاوشي پخش شد به اسم لنگه كفش كه سه تا آهنگ بيادماندني داشت: عشق دو حرفي، لنگه كفش و خاطره هاي مرده. بعد از اين بود كه ماجراي لو رفتن آلبوم متاسفم در سال 85 پيش اومد، آلبومي كه تا به امروز اوج كار چاوشي است و يكي از بهترين آلبومهاي تاريخ موسيقي پاپ. آهنگ نفس بريده با همراهي فرزاد فرزين و حتي ورژن بعدي اش كه با همراهي محسن يگانه بود غافلگيركننده ترين آهنگ محسن چاوشي بعد از آهنگ نفرين بود كه تا چند روز به شما اجازه نميداد كه حتي به آهنگ ديگه اي فكر كنيد! اما بعد از خلاصي از دست اين آهنگ متاسفم، كم تحملم، گل سر و عروس مرده را هم شنيدم و بسيار فراوان لذت بردم و اما تنها آهنگ اين آلبوم كه به شدت توي ذوق ميزد آهنگ فلسطين بود كه به شدت بوي سفارشي و سوپاپ اطمينان بودن ميداد كه ايكاش اين آهنگ را نخونده بود. سال 86 هم غوغاي فيلم سنتوري و آهنگهاي اون بود كه باز نام محسن چاوشي را بر سر زبانها انداخت اما من از آهنگهاي اون فيلم خوشم نيومد و به نظرم تكرار كارهاي گذشته اين خواننده بودند و چيز جديدي نداشتند.
تا اينكه چند روز پيش و بعد از حرف و حديثهاي فراوان و لو رفتن چند تا از آهنگها بالاخره اولين آلبوم مجاز اين پسر خوب بيرون آمد: يه شاخه نيلوفر. مطمئنا يه شاخه نيلوفر از متاسفم يك درجه پايين تر بود اما خوب اين آلبوم هم آهنگهايي داشت كه من را غافلگير كند: قله خوشبختي و ناز. اما آهنگهاي زيبا هم در اين آلبوم كم نيست: بغض، هفته هاي تلخ من، چرا و عصا هم جزو آهنگهاي خوب چاوشي هستند و بقيه آهنگها هم از متوسط بالاتر هستند و مهمترين نكته اين آلبوم اينه كه آهنگ ضعيف نداره. بريد بخرید و گوش كنيد و لذت ببريد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 9:19  توسط صادق  | 

تئوري تقارن مدعي است كه ما در آن واحد در دو جهان زندگي مي كنيم و هركس در اين جهان با هر عملي كه مرتكب بشود بلافاصله در همان زمان در جهان ديگر عكس العمل دقيق آن را مي بيند. مضمون حقيقي اين تئوري اين مفهوم را القا مي كند كه كافي است شما در اين جهان يك قاتل يا يك آدم رذل و پست باشيد تا در آن دنيا خود به خود تبديل به يك فرشته معصوم و بي گناه شويد. اين تئوري بسيار ساده است و دعوت به عمل مي كند.

فرض كنيم من يك زندگي آرام، معمولي و خوشبخت را بگذرانم نتيجه اش را مي توانيد حدس بزنيد؟ من آنجا، در آن طرف خود به خود تبديل به يك بيغوله مي شود، يك تكه كثافت! پس اگر من از روي يك دورانديشي عاقلانه، اينجا خود را در تمام پستيها بغلتانم و زندگي ام را به عمد نابود كنم، همزمان در آن طرف صعودي بي نظير خواهم كرد!

 

نقض تئوري: بنابراين اگر من اينجا يكبار خودفروشي كنم در آنجا ازدواج خواهم كرد. خب پس اگر من اينجا روزي چهل بار خودفروشي كنم آنجا چه اتفاقي خواهد افتاد؟

 

اصل تئوري از زبان يك پيرمرد ديوانه و نقض آن از زبان يك دختر فاحشه، به نقل از كتاب رختكن بزرگ نوشته رومن گاري.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 13:30  توسط صادق  | 

به نظر می رسید که همه مادر داشتند به جز من. شروع کردم به دل درد گرفتن و دل آشوبه تا مگر این جوری مادرم را به آمدن وادار کنم. در پیاده روی روبرو بچه یی بود که یک بادکنک داشت و می گفت هروقت دلش درد می گیرد، مادرش به دیدنش می آید. دلم درد گرفت، اما فایده ای نکرد. بعدش هم دل آشوبه پیدا کردم. آن هم بی فایده بود. حتی برای این که بیشتر جلب توجه کنم، به همه جای آپارتمان ریدم. خبری نشد. مادرم نیامد، رزا خانم هم فحشم داد. بهم گفت: عرب کون نشور. اولین بار بود که فحشم داد. اما او که فرانسوی نبود. گریه کنان بهش گفتم: می خواهم مادرم را ببینم و تا چند هفته بعد هم برای گرفتن انتقام به همه جای آپارتمان ریدم. رزا خانم بالاخره بهم گفت که اگر به این کار ادامه بدهم سروکارم با پرورشگاه می افتد. این را که گفت ترسیدم، چون پرورشگاه اولین چیزی است که بچه ها را از آن می ترسانند. محض خالی نبودن عریضه، به ریدن ادامه دادم. اما حال و روزی نداشتم. در آن موقع هفت تا بچه مادرجنده بودیم که پیش رزا خانم زندگی می کردیم. و هر هفت تامان تا آن جا که می توانستیم به همه جای آپارتمان می ریدیم چون در تقلید، هیچ موجودی به پای بچه ها نمی رسد. آنقدر گه در همه جا ریخته شده بود که مال من در آن میان گم بود.

رزا خانم دیگر پیر و خسته شده بود و حتی اگر پیر و خسته هم نبود، طاقتش طاق می شد. به هرحال چون یهودی بود به قدر کافی زجر کشیده بود. روزی چند بار وزن نود و پنج کیلویی اش را با دو پای بیچاره اش از پله ها بالا می کشید، و وقتی هم وارد خانه می شد و بوی گه به دماغش می خورد، خودش را با تمام بار و بندلیش روی مبل ول می کرد و می زد زیر گریه. آخر باید دردش را حس کرد. فرانسوی ها پنجاه میلیون نفر هستند و او می گفت که اگر همه شان همان کاری را کرده بودند که ما می کنیم، آلمانی ها عاجز شده بودند و گورشان را گم کرده بودند.

 

پ ن1: آری به اتفاق جهان می توان گرفت.

 

پ ن 300: خواستم به مناسبت سیصدمین پست این وبلاگ در دوران متاهلی ام چیز بنویسم هرچی فکر کردم دیدم سیصدمین پست آنقدر ها هم مهم نیست، بی خیال شدم. راستی کی یادشه من همزمان با پایان دوران مجردی در یک اقدام ابلهانه کل آرشیو اینجا را حذف کردم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 18:3  توسط صادق  | 

                                            

مانیکا جلیلی (monika jalili (خواننده جوان آمریکایی است که از دوسال پیش به این سو آهنگ های قدیمی ایرانی را به فارسی می خواند.

مانیکا (یا بقول ما ایرانی ها مونیکا جلیلی) از یک پدر هلندی و مادر آلمانی در نیویورک متولد شده است و فامیلی خود را نیز از همسر ایرانیش گرفته، در مصاحبه با رادیو فردا می گوید: «همسر ایرانی تبارم بخشی از منبع الهام من بوده ، البته آشنایی من با موسیقی ایرانی از طریق همسرم نبود و در حدود سه سال پیش یک موسیقی دان ایرانی در نیویورک که اجراهای من را شنیده بود با من تماس گرفت و می خواست بداند آیا برای کنسرت نوروز نیویورک علاقه مند به فراگیری تعدادی از آهنگ های محلی ایرانی هستم یا خیر و پس از آن به سرعت عاشق این موسیقی شدم و شروع به یاد گرفتن زبان فارسی کردم». وی یک حواننده چند زبانه است که به زبانهایی فارسی، ترکی، انگلیسی و فرانسوی تا به حال خوانده است.

مانیکا می گوید: «سلطان قلبها» را خیلی دوست دارم و CD آهنگ های من را می توان از طریق مراجعه به سایت نورساز تهیه کرد. در این سایت همچنین دموی 4 آهنگ وی گذاشته شده که آنها را در زیر میاورم:  

جان مریم

گل گلدون من

گل گندم

دریاچه نور

قسمتهایی از کنسرت وی به همراه گروه نورساز (گروهی متشکل از 4 نوازنده که هیچکدام ایرانی نیستند) در کلیسای  ترینیتی شهر نیویورک را نیز از طریق سایت یوتیوب میتوانید از طریق لینکهای زیر مشاهده کنید:

 

دریاچه ی نور - گل گندم

 

می خوام برم کوه

 

جان مریم

 

ساز

 

گل ياس سپيد

 

گل سنگم

 

سلطان قلب ها

 

گل گلدون من

 

دختر بویراحمدی

 

عزیزم سوزه

 

ترانه ترکی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 17:35  توسط صادق  | 

داگويل فيلمي است لارس فون تريه كه براساس نمايشنامه اي از برتولت برشت ساخته شده است. فيلم داستان دختري به نام گريس است كه به دهكده اي به نام داگويل پناه ميبرد و مردم دهكده به شرط اينكه او ظرف دو هفته بتواند رضايت مردم را جلب كند رضايت ميدهند تا او در كنارشان به زندگي ادامه دهد. گريس به خانه هاي مردم شهر ميرود و در كارهاي روزانه به آنها كمك مي كند. گريس در ازاي كاري كه مي كند پول دريافت مي كند و كم كم دلباخته مردي از اهالي روستا به نام تام مي شود. اوضاع تا زماني كه مردم شهر نفهميده اند كه گريس از دست گنگسترها فراري است به خوبي پيش ميرود اما بعد از آن مردم شهر با اين استدلال كه گريس بايد بخاطر خطري كهمتوجه مردم شهر مي كند بيشتر كار بكند و كمتر پول بگيرد، شروع به بهره كشي از او مي كنند. کم کم وضعيت به شكلي مي شود كه گريس روزها مثل يك برده كارهاي اهالي را انجام ميدهد و شبها نيز مورد بهره كشي جنسي توسط اهالي دهكده قرار مي گيرد و او را آنقدر خوار و ذليل مي كنند كه او را مانند يک سگ به زنجير مي بندند تا از دست آنها فرار نكند و در همان حال نيز به بهره كشي از او ادامه مي دهند. در آخر تام او را به رئيس گنگسترها مي فروشد، اما با آمدن رئيس گنگسترها مي فهميم كه گريس در واقع دختر رئيس گنگسترهاست كه بخاطر آنكه در كارهاي خلاف پدر شريك نباشد به آن دهكده فرار كرده است. در پايان گريس با كمك پدرش انتقام سختي از مردم دهكده مي گيرد...

داگويل نام روستايي در قلب كوهستانهاي امريكاست اما داگويل تنها در مورد يک شهر کوچک نيست بلکه در مورد کل جامعه بشري است. گريس نماد طبقات پايين جامعه (يا كشورهاي جهان سوم) و انسان هايي است که قلب هاي پاک دارند و از فداکاري و کمک به ديگران هراسي ندارند و مردم شهر نماد طبقات متوسط و بالاي جامعه (و شايد هم کشورهايي مثل آمريکا) هستند که تنها به خود و زندگي شان (يا منافع ملي خودشان) مي انديشند و دور خود ديوارهاي فرضي کشيده اند. اين دسته با سگي خود انسان ها بي پناه مثل گريس را استعمار مي کنند و فکر مي کنند آدم هاي ضعيف براي خدمت به آنها خلق شده اند و با رفتار هاي خود آنقدر به آنها فشار مي آورند تا آنها به سگ هايي درنده تبديل کنند. اين فيلم به ظالمان هشدار مي دهد که اگر روي قدرت به دست اين افراد بيافتد انتقام انها سخت خواهد بود و اين سگ ها که خود تربيت کرده اند به جان آنها خواهند افتاد. در اين ميان تام نماد قشري است كه ارزشها را يا مي‌شناسند و يا وانمود مي‌كنند كه مي‌شناسند اما در ميدان عمل تهي و پوشالي هستند. عشقي كه بين او و گريس ايجاد شده تلويحاً عشق انسان وارسته به ارزشهاست اما همين انسان وقتي منافع را در خطر مي‌بيند ارزشها را زير پا مي‌گذارد و از روي غريزه عمل مي‌كند.

گريس براي فرار از منجلاب پدر خود را در منجلابي بدتر غرق مي كند و اين به ما ياداوري مي كند كه حواسمان باشد كه از چاله به چاه نيفتيم! ماجراي سياست ما ايرانيان است كه براي فرار از زورگويي آمريكا تن به هر پستي و خواري در برابر كشورهايي مثل روسيه و چين و هند و.... داده ايم.

تمام فيلم در يک استوديو در سوئد فيلمبرداري شده . داگويل شهري است که خانه هاي آن ديوار ندارند و به جاي ديوار روي زمين استوديو با رنگ سفيد خط هاي فرضي کشيده شده. بين اين خانه هاي فرضي روي زمين اسم خيابان ها را نوشته اند. شهر يک معدن فرضي هم دارد که در واقع تنها چند تکه چوب بيشتر نيست. به اين ترتيب همه چيز در داگويل فرضي است به جز آدم هاي شهر. نبودن ديوارها موجب مي شود که ما درآن واحد بتوانيم تمام مردم شهر را ببينيم. و شايد اين روايت طعنه اي باشد بر زندگي ما در قرن 21 كه حتي خصوصي ترين لحظاتمان هم با امكانات جديد مي توانند در معرض ديد همگان قرار گيرند و ديگر در اين قرن چيزي به اسم حريم خصوصي وجود خارجي نداشته باشد. شايد هم فون تريه ميخواسته كه بيننده را در جايگاه خدا قرار دهد تا بتوانند سير تبديل شدن آدميت به سگي را به طور كامل مشاهده كند.

به هرحال داگويل فيلمي است كه ارزش بارها ديدن را دارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 12:12  توسط صادق  | 

احمد دهقان تا قبل از سال 84 با کتاب سفر به گرای 270 درجه شناخته میشد. کتابی که جایزه 20 سال داستان نویسی بعد از انقلاب را برد و توسط پال استراکمن به انگلیسی ترجمه شد و حتی گفته میشد که جرج کلونی قصد ساختن فیلمی بر اساس آن را دارد. در روزهای پایانی سال 83 احمد دهقان مجموعه داستان اش يعني «من قاتل پسرتان هستم» را منتشر کرد که بیشتر از آن که وجه ادبی اش مورد توجه قرار بگیرد به بمب خبري محافل سياسي تبديل شد. او که در اين مجموعه روايتي تلخ و غير متعارف از جنگ ارائه داده بود، از سوي برخي شخصيت هاي جناح اصولگرا و برخي نشريات وابسته به اين جريان مورد حمله و انتقاد قرار گرفت، انتقادهایی از قبیل: " توجه نکردن به وجه روحانی جنگ تحمیلی" یا " نوشتن داستان جنگی با دیدگاه ماتریالیستی" یا " گفتن وقایع بدون توجه به قدرت تحلیل مخاطب" یا "حمله به ارزشهای جنگ بخاطر خوش خدمتی به جوامع روشنفکری" و .... انتقادها آنقدر زیاد شد که گفته میشود احمد دهقان تا مدتها قصد انتشار رمان دیگری را ندارد. راستی تا یادم نرفته بگم که دهقان برای  کتاب "من قاتل پسرتان هستم" برنده جایزه گلشیری شد اما او از حضور در مراسم اعطای جایزه خودداری نمود.

دهقان خود در دفاع از این مجموعه داستان گفته است:

داستان اگر انساني نباشد و داستان جنگ اگر به سرنوشت انسان‌ها نپردازد، شكست مي‌خورد. عده‌اي افراطي همه‌ي آدم‌ها را در خط كشي ساختگي خود جا مي‌دهند و نويسندگان را طبقه‌بندي مي‌كنند. آنان نمي‌خواهند نويسنده خودش باشد و چنان جوي ايجاد مي‌كنند كه ادبيات ريا و دروغگويي شكل مي‌گيرد؛ در حالي كه اگر هر كسي داستان خود را بنويسد، داستان و رمان به معناي واقعي خلق مي‌شود و ادبيات زلال و پاك پا مي‌گيرد. حوزه‌ي اعتقادي رزمندگان درباره‌ي جنگي كه در آن شركت دشته‌اند و جواني‌شان را به پاي آن ريخته‌اند، حوزه‌ي قابل احترامي است. در همه جاي دنيا اين طور بوده. اما كساني كه امروزه يخه‌دراني مي‌كنند و فرياد مي‌كشند، بي‌هنراني هستند كه در جنگ حتا از دور هم دستي بر آتش نداشته‌اند، ولي همه‌چيزشان را از جنگ دارند، كه اگر جنگي نبود، امروز در سر چهارراه‌ها مي‌ديدي‌شان كه آكاردئون مي‌زنند. به شعار دادن عادت كرده‌ايم و فكر مي‌كنيم ادبيات جنگ، شعار است؛ مثل ادبيات دوران شوروي سابق كه همه مي‌خواستند «زمين نوآباد» نوشته شود. فضاي روحاني جنگ با فرياد و ريا و دغل به دست نيامد. صدها هزار انسان آرمانگرا در جايي به نام جبهه جمع شدند و توانستند بزرگترين تحول اجتماعي و فردي را بيافرينند. آدم‌هاي جنگ همين آدم‌هاي كوچه و بازار بودند. اما اين آن چيزي نيست كه دوستان مي‌خواهند بعد از 20 سال تفسير كنند. آدم‌هاي جنگ، آدم‌هاي معمولي بودند كه آمدند متحول شدند، ولي اين تحول در شهر بزرگ جبهه به وجود آمد. كساني كه مي‌خواهند بگويند "من قاتل پسرتان هستم" ارزشي نيست، به دنبال اين هستند كه يك نفر مانيفست بنويسد؛ اما من داستان‌نويس هستم، نه مانيفست‌نويس. چند منتقد ادبي لفظ «ادبيات اعتراض» را درباره‌ي اين مجموعه به كار برده‌اند. اين اعتراض به سرنوشت آدم‌هاي پس از جنگ است، نه به خود آنها؛ من به آدم‌ها اعتراض ندارم، سرنوشت اينان را خواسته‌ام بنويسم و زندگي‌شان را پس از جنگ ببينم. چرا يك لحظه نگاه به پس از جنگ ناخوشايند است؟ كساني با اين نوع نگاه مخالفت مي‌كنند كه خودشان مسؤول سرنوشت آن افراد بوده‌اند. اين نوع ادبيات حتما در ادبيات دفاع مقدس مي‌گنجد، ولي مي‌تواند «ادبيات اعتراض» باشد، يا هر اسم ديگري كه بر آن مي‌گذارند.

 

با توجه به اینکه سیاستمداران دوباره دارند در شیپور جنگ میدمند بد نیست که سری به این کتاب بزنیم و قصه پر غصه آدمهای این کتاب را بخوانیم. و به خودمان یاداوری کنیم که این قصه ها واقعی است و برای هزارن نفر از مردم این سرزمین اتفاق افتاده است.

چون میدانستم حوصله کلیک روی ادامه مطلب را ندارید  داستان " من قاتل پسرتان هستم" را همین پایین می توانید آن را بخوانید:

 

با سلام به آقاي رضا جبارزاده، اميدوارم حالتان در همه حال خوب باشد. من فرامرز بنكدار هستم. نمي‌دانم اين اسم را به جا مي‌آوريد يا نه، ولي من شما را مي‌شناسم و از نزديك ديده‌ام. البته اين شناخت مربوط به چند مراسم ختمي است كه در آن شركت كردم. شما با شال مشكي جلوي در ايستاده بوديد و به مدعوين خير مقدم مي‌گفتيد. نام كوچكتان را هم از روي اعلاميه‌ي ختم پيدا كردم.

راستش در مراسم روز چهلم زودتر از شما به مزار شهيدان رسيدم. مي‌دانستم قبر محسن كجاست چون از روزي كه به مرخصي آمده بودم، مكاني بود كه بارها و بارها بدان جا رفتم و به محسن، مربي و هم‌رزمم، سر زدم. آن‌جا كه مي‌رفتم، بغضي عجيب گلويم را مي‌گرفت و مي‌خواست خفه‌ام كند. آن‌قدر كه مجبور مي‌شدم مثل ديوانه‌ها دهانم را تا آن‌جا كه مي‌توانم باز كنم تا شايد راه نفس كشيدنم باز بماند. خيلي‌ها كه مرا در اين حال مي‌ديدند، فكر مي‌كردند ديوانه‌ام يا اين‌كه از مجروحين شيميايي حمله‌ي اخير هستم؛ مخصوصاً كه از چشمانم بي‌وقفه اشك مي‌آمد. البته شايد فكر كنيد اين نوشته‌ها به شما هيچ ربطي ندارد و شايد تا اندازه‌اي نيز گيج شده باشيد. اما وقتي به بقيه ماجرا بپردازم، به طور حتم متوجه منظور من خواهيد شد.

آن‌روز، در مزار شهيدان، آن‌قدر صبر كردم تا شما به هم‌راه ديگر عزاداران و داغ ديدگان بياييد. حتماً يادتان هست. شما توي ماشين پيكان آلبالويي رنگ نشسته بوديد و همان شال مشكي دور گردنتان بود. پياده شديد. مردها دو صف شدند و شروع كردند به عزاداري و سينه زنان پيش آمدن. زن‌ها هم پشت صف مردها به راه افتادند. آمدند تا به قبر محسن رسيديد. در آن موقع من زير اقاقياي كنار خيابان خاكي روبه روي قبر ايستاده بودم. نمي‌دانم چرا جرأت نمي‌كردم جلو بيايم. گناهكار بودم و بي آن‌كه شما مرا بشناسيد، از ديدن‌تان شرم داشتم. نمي‌دانستم اگر بدانيد من قاتل پسرتان هستم، چه برخوردي خواهيد داشت. آري، محسن به دست من به قتل رسيد، نه به دست سربازان دشمن.

در اين‌جا از شما خواهش مي‌كنم تا پايانِ نامه را بخوانيد و سپس در مورد اين عمل من قضاوت كنيد.

آن روز، بالاخره خودم را راضي كردم جلو بيايم و در ميان ديگر عزاداران قرار بگيرم. آمدم، ولي خيلي سخت، سعي كردم خودم را ميان جمعيت سياه‌پوش پنهان كنم. با اين‌كه مي‌دانستم مرا نمي‌شناسيد و حتي نامم را هم نشنيده‌ايد ولي ترس پنهان همه‌ي وجودم را فرا گرفته بود. اين ترس، علاوه بر عذاب وجداني بود كه در آن لحظه داشت روزگارم را سياه مي‌كرد. مي‌خواستم ببينم شما چه مي‌كنيد و مادرش چه مي‌كند. شما با گوشه‌ي همان شال مشكي اشك‌هايتان را پاك مي‌كرديد و مادرش... بله، مادر محسن، مادر دوست، هم‌رزم و مربي من، افتاده بود روي قبر و جيغ مي‌كشيد و قاتل و قاتلين پسرش را نفرين مي‌كرد.

اگر خودتان به جاي من بوديد و يكي به دست شما كشته مي‌شد و خانواده‌ي مقتول آن‌گونه جلوي رويتان، نفرين‌‌تان مي‌كرد، چه مي‌كرديد؟ آن هم قتلي كه از روي اجبار بود و نه اختيار. بله، از روي اجبار. البته روي عمد بودن قتل هيچ صحبتي ندارم. من به طور عمدي پسرتان را در شب عمليات به قتل رساندم ولي مجبور بودم او را بكشم كه در اين مورد توضيح خواهم داد.

از همان لحظه تصميم گرفتم به نحوي ماجرا را برايتان بازگو كنم. مخصوصاً وقتي كه دوست پسرتان، كه دوست همرزم من هم بود، بلندگو در دست گرفت تا در مورد محسن سخن بگويد. او هر چه از ابتدا تا انتها گفت راست بود ولي در مورد نحوه‌ي شهادت فرزندتان، ماجرا را به طور كامل بيان نكرد. اين نامه نيز براي جبران آن كاستي است. دوست پسرتان، همان موقع كه پشت بلندگو قرار گرفت، مرا ديد. حتي چند لحظه‌اي نيز توي چشمان هم نگاه كرديم. به همين خاطر بود كه هر چه به انتهاي سخن گفتن و بازگويي خاطرات ماجراي شهادت محسن نزديك‌تر مي‌شد، كمتر سربلند مي‌كرد و كم‌تر جمعيت عزادار را، و البته من را، نگاه مي‌كرد. بايد يادتان باشد در انتهاي صحبت، چنان منقلب شد كه زخم تازه‌ي روي گونه‌ي چپش به رنگ خون درآمد و با يك دست كشيدن، زخم‌ دهان باز كرد و شما شال مشكي خود را به سخنران داديد و او گذاشت روي صورت تا خون روي لباسش نريزد و صحبت او در همان‌جا به پايان رسيد. من در اينجا مي‌خواهم واقعيت شهادت محسن را بازگويم؛ آن شب، پس از غروب خورشيد وارد آب شديم. من، محسن و ديگر نيرو‌هاي گروهان غواص، مي‌بايست طبق نقشه مواضع اوليه دشمن را در كنار رود خروشان اروند به تصرف در مي‌آورديم و ضمن گرفتن يك جاي پا -كه البته اين يك اصطلاح نظامي است و لازم نمي‌دانم به شرح آن بپردازم- نيرو‌هاي آماده در ساحل خودي، با قايق پيشروي خود را شروع كرده، سپس به عمق خاك دشمن رخنه كنند.

آن چنان كه بعدها گفتند، در اويل حركت دشمن مشكوك شده بود كه ما قصد حمله داريم. لذا پس از ورودمان به آب، شروع به ريختن آتش روي اروند‌رود كرد. ما دست‌هايمان را به هم داده بوديم و جلو مي‌رفتيم. دست چپ محسن در دست راست من بود. در وسط آب آتش دشمن آن‌قدر زياد شد كه گاه فكر مي‌كردم در ديگ آب جوش افتاده‌ام. البته هنوز ما را نديده بودند و به طور ايذايي شليك مي‌كردند. كمي جلوتر، اجسام سياهي ديدم كه روي آب شناور بودند و از سمت بالاي اروند مي‌آمدند و به سوي خليج فارس مي‌رفتند. دقت كردم و جنازه غواصاني را ديدم كه متعلق به لشكري بودند كه بالاتر از ما عمل مي‌كردند.
شايد اين جرئيات ربطي به شما نداشته باشد ولي من خود را موظف مي‌دانم تمام وقايع آن شب را بازگويم. البته اين حق را نيز به من بدهيد كه نتوانم بي‌مقدمه به اصل ماجرا بپردازم.

سيصد تا چهار صد متر با ساحل دشمن فاصله داشتيم كه پسرتان محسن، جيغ كوتاهي كشيد و مثل ماهي‌اي كه بيرون آب افتاده باشد، شروع كرد به بال بال زدن. در تيراندازي بي‌‌هدف دشمن، مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود. زير بغلش را گرفتم تا در تاريكي شب گمش نكنم. با آن همه سلاح و مهماتي كه داشت، ممكن بود زير آب برود و براي هميشه از ديدار دوباره‌اش محروم شويد. دوست پسرتان گفت كه محسن در وسط آب شهيد شد و فرمانده‌ي گروهان غواص دستور داد يكي ديگر به نام بنكدار جنازه‌ي محسن را به ساحل دشمن بكشد تا گم نشود.

شايد هم اكنون نام مرا به ياد‌آورده باشيد. اما در آن‌جا محسن شهيد نشد، با اين كه زخمش كاري بود. فرمانده‌مان دستور داد كه محسن را به همراه ستون غواصان جلو ببرم. در همان حال آتش دشمن فروكش كرد و توانستم با فراغ بال اسلحه و تجهيزات خودم و محسن را باز كنم توي آب بريزم تا او را راحت‌تر جلو ببرم. تير خورده بود به گلوي فرزندتان. دست دور كمرش انداختم و شنا‌كنان جلو رفتيم. در آن لحظات تمام فكر و ذكر من نجات جان محسن بود زيرا او خود يك بار جان مرا نجات داده بود. سرش را طوري بالا گرفتم كه موج‌هاي بلند و كوتاه مانع تنفسش نشود اين عملي بود كه در تمام آن سيصد چهارصد متر راه به نحو احسن انجام دادم.

به ساحل دشمن رسيديم. جلوي رويمان پر بود. از سيم خاردار و خورشيدي و مين و ني و جولان. سربازان ديده‌بان دشمن ما را نديده بودند و تا رسيديم. پشت سيم خاردار‌ها خپ كرديم. فرمانده‌هان به وسيله‌ي بي‌سيم با مركز فرماندهي عمليات تماس گرفت. گفتند بايد صبر كنيد تا لشكر‌هاي ديگر هم به محل‌هاي از پيش تعيين شده برسند. خر خر گلوي محسن از همان جا شروع شد. هوا از محل برخورد تير در گلو، داخل و خارج مي‌شد و صداي زيادي ايجاد مي‌كرد. فرمانده گروهان شنا كنان آمد كنارم و گفت صدايش را ببرم. محسن را جا به جا كردم و اين طرف و آن طرف گرداندم تا شايد خرخر گلويش قطع شود، اما نشد.

در اين لحظه يكي از سربازان دشمن را ديدم. آمد روي دژي كه سنگرهايشان پشت آن بود. مشكوك شده بود در دل هزار بار صلوات فرستادم و آيه‌اي را كه مي‌گفتند در آن لحظات دشمن را كور مي‌كند، خواندم. باز هم فرمانده‌مان آمد نزديك‌تر و با تحكم گفت صدايش را خاموش كنم. متوجه منظورش نشدم. با درماندگي گفتم هركاري كه مي‌توانستم كردم، اما نشد. فرمانده دوباره گفت صدايش را ببرم. پرسيدم چطور؟ گفت سرش را بكن زير آب. اولش باورم نشد. ولي وقتي با ماندن و سكوتش مواجه شدم، دانستم كه گفته‌اش جدي است.

محسن، پسر شما و مربي من، همچنان خرخر مي‌كرد. موج مي‌زد و آب مي‌ريخت توي سوراخ گلويش و فواره‌وار مي‌جوشيد همان‌طور كه مچ دست محسن را گرفته بودم، كشيدمش زير آب با اين‌كه روي آب بيهوش و بي‌حال بود ولي تا سرش رفت زير آب، تكاني خورد و دستش را كشيد و آمد روي آب، فرمانده‌هان كه بغل دستم بود، محكم گفت بكشمش زير‌ آب، اگر جايمان لو برود، جان همه‌ي نيرو‌هاي حمله‌ور به خطر مي‌افتد. از پشت و زير كتف، هر دو دست محسن را محكم گرفتم، نفسم را در سينه حبس كردم و كشيدمش زير آب. لحظات سختي بود لحظه به لحظه‌ي آشنايي شش ماهه‌ام با محسن در نظرم آمد. روز تقسيم نيرو‌ها، خودم را يك شناگر ماهر جا زدم و به گردان غواص رفتم. بردندمان كنار رود كارون. محسن، پسر شما و مربي غواصي ما، جلوي رويمان ايستاد و گفت كه بايد بتوانيم تا آن طرف رود شنا كنيم و برگرديم ولي در روز اول، فقط بپريم توي آب و در جا شنا كنيم تا مهارتمان مشخص شود. ترس برم داشته بود. چاره‌اي نبود پسرتان فرمان داد و همه به يكباره پريديم توي آب. باور نمي‌كردم عمقش زياد باشد ولي وقتي پايم به زمين نرسيد، مرگ را جلوي چشمانم ديدم. دست و پا مي‌زدم و آب توي حلقم بود. نمي‌دانم چه شد و بر من چه گذشت ولي وقتي چشم باز كردم، در ساحل بودم و محسن با دو دست روي سينه‌ام فشار مي‌داد. من زنده بودم! پسرتان به كمكم آمده بود و مرا از زير آب كشيده بود بيرون. كم‌كم با هم آشنا شديم. تا آن‌جا كه از خصوصي‌ترين مسائل هم خبر داشتيم. بلي، شش ماه دوستي را در كمتر از يك دقيقه مرور كردم و نتوانستم ببينم محسن، نجات دهنده‌ي زندگي من، دست و پا بزند و من زير آب نگه‌اش داشته باشم و او را از حق زنده ماندن محروم كنم. اين‌ بار خودم او را بالا آوردم و قبل از اينكه سر از آب بيرون ببرم، سر او را بيرون بردم تا هم‌رزم، مربي و دوستم بتواند نفس بكشد.

فرمانده‌مان رفته بود جلوتر، تا صداي خرخر گلوي محسن را شنيد، تند آمد، بيرون آب در سكوت محض فرو رفته بود، در حالي كه زير آب فكر مي‌كردم در ميان توفاني سهمگين گرفتار شده‌ام و صدا‌هاي گوناگون مي‌خواهد پرده‌ي گوشم را پاره كند. فرمانده‌مان سرش را آورد نزديك گوشم و با صدايي كه در نهايت آهستگي، شدت يك فرياد را داشت، گفت مگر نمي‌بيني كجا هستيم؟ اگر لو برويم همه‌مان را قتل‌عام مي‌كنند؛ نه تنها ما را، بچه‌هاي لشكر‌هاي ديگر را هم.

صداي گلوي محسن هر لحظه بيشتر مي‌شد. آرام گفتم نمي‌توانم. فرمانده‌مان در ميان تاريكي نگاهم كرد و فكر كرد كه گفته‌ام از لحاظ جسمي نمي‌توانم. گفت كمكت مي‌كنم. تسليم شدم. سعي كردم به چيزي فكر نكنم؛ نه به گذشته‌مان، زندگي بازيافته‌ام، دوستي و رفاقتمان و نه حتي به شما كه پدرش هستيد و بايد در آينده جوابگويتان باشم.

فرمانده‌مان گفت سرش را بگير، و خودش چسبيد به هر دو پاي محسن، با هم رفتيم زير آب. محسن اول آرام بود ولي بعد شروع كرد به تقلا و دست و پا زدن. با لگد فرمانده‌مان را پرت كرد عقب و صورت او گرفت به سيم خاردار. البته اين را بعد متوجه شدم. وقتي كه محسن از تقلا افتاد، آمديم روي آب. جنازه پسرتان را گير انداختيم ميان سيم خاردار‌ها تا جزر و مد او را به سمت دريا نكشاند. فرزندتان همچون مسيح مصلوب ميان سيم خاردار‌ها مانده بود؛ دستانش به دو طرف كشيده شده و سرش كج افتاد روي شانه‌اش. فرمانده‌مان خون زخم روي گونه چپس را با لباس غواصي پسرتان پاك كرد و سپس فرمان حمله داد. من ديگر محسن را نديدم.

اين واقعيت ماجرايي بود كه براي پسرتان رخ داد و من بدون هيچ لاپوشي آن را بيان كردم. حال نيز براي هرگونه مجازاتي كه شما، پدر محسن و خانواده‌تان در نظر بگيريد،‌ آماده‌ام. من قاتل محسن هستم و بايد مجازات آن را تحمل كنم. هر چه تصميم بگيريد، به آن گردن خواهم نهاد. مي‌توانيد مرا در همان گرداني كه فرزندتان توي آن بود، پيدا كنيد. نشاني‌اش پشت پاكت هست. اكنون شما را به حال خود وا مي‌گذارم زيرا مي‌دانم كه احتياج به تنهايي داريد. مرا نيز در غم از دست رفتن فرزندتان شريك بدانيد. دوست و همرزم محسن، فرامرز بنكدار.

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 23:52  توسط صادق  | 

خبر آمد خبری در راه است

سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید، شاید

پرده از چهره گشاید، شاید

دست افشان پای کوبان میروم

بر در سلطان خوبان میروم

میروم بار دگر مستم کند

بی سر و بی پا و بی دستم کند

میروم کز خویشتن بیرون شوم

در پی لیلا رخی مجنون شوم

هر که نشناسد امام خویش را

بر که بسپارد زمان خویش را

با همه لحن خوش آوایی ام

در به در گوشه تنهایی ام

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر

نغمه تو از همه پرشورتر

کاشکی این فاصله را کم کنی

محنت این قافله را کم کنی

کاشکی همسایه ما میشدی

مایه آسایه ی ما میشدی

هرکه به دیدار تو نائل شود

یکشبه حلال مسایل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد

سینه ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه ی جان من است

نامه تو خط امان من است

ای نگهت خاستگه آفتاب

بر من ظلمت زده یکشب بتاب

پرده برانداز زچشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار ومددکار ما

کی و کجا وعده دیدار ما

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد

به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم

توئی که نقطه عطفی به اوج آئینم

کدام گوشه مشعر، کدام کنج منا

 به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش

تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد

ببوسم خاک پاک جمکران را

تجلی خانه پیغمبران را

خبر آمد خبری در راه است

سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید، شاید

پرده از چهره گشاید، شاید

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 12:32  توسط صادق  | 

حشاشين نام رماني جنايي است كه تامس گيفورد آن را نوشته و جواد سيداشرف آن را به فارسي ترجمه كرده است. كتاب حدود 920 صفحه دارد و با قيمت 8500 تومان در دسترس است. حشاشين درباره كليسا است، نه بهتر بگويم درباره مذهب است وتقابل آن با اخلاقيات. اول خلاصه داستان را بگم بعد شروع كنم:

رمان "حشاشین"به حوادث واقعی و تکان دهنده ای می پردازد که در مکان های مقدس روی داده است: "وال"(والنتاین) خواهر راهبه  "بن درایسکیل"به طرز دلخراش و اسرارآمیزی به قتل می رسد. متعاقب آن قتلهای دیگری نیز اتفاق می افتد. "بن درایسکیل" که قبلاًراهب بوده است، تصمیم می گیرد ازقاتل خواهرش انتقام بگیرد. قاتل، یک کشیش متعصب به نام  "هورست من" است. "بن درایسکیل" برای پیگیری موضوع به شهرها، کلیساها و مکان های مختلفی می رود و با روحانیون عالی رتبه     رو به رو می شود تا این که سرانجام پی می برد که تمام قتل ها به طور مخفی توسط سازمان  "حشاشین طرح ریزی شده اند .

سازمان مخفی  "حشاشین" که قبلاً در قرون وسطی و دوره رنسانس و در حقيقت با الگوگيري مسيحيان از حسن صباح و فرقه اسماعيليه بوجود آمده است، قبل از جنگ جهانی دوم، توسط بالاترین مقامات روحانی کلیسا بازسازی و سازماندهی می شود تا اعضای آن که همگی کشیش های متعصب و نیرومند هستند، همانند سر سپرده هایی به دستور کلیسا حتی مخالفین مذهبی راهم از سر راه بردارند.

شايد اصلي ترين هدف اين رمان آن است كه بگويد كليسا نيز يك جامعه است مانند بقيه جوامع، ادم خوب دارد در ضمن آدم بد هم دارد، رياضت كش دارد در ضمن زنباره هم دارد، فقير دارد در ضمن ثروتمند هم دارد. گيفورد مي خواهد بگويد كه همه چيز و همه كس بايد انتقادپذير باشند و اينگونه كليسا را مقدس جلوه دادن نتيجه اي جز فساد نخواهد داشت. گيفورد در اين رمان نشاني از صومعه هاي ميدهد كه در بيابانهاي مصر يا در صخره هاي ساحلي ايرلند بنا شده اند و كشيشاني تنها جهت توبه از گناهان خويش در آنها مشغول به رياضت هستند و درست در تقابل با اينها كاردينالهايي در رم را نشان مي دهد كه نه تنها در امور دنيوي چنان فرو رفته اند كه ديگر از معنويت چيزي در آنها نمانده، بلكه براحتي از سادگي و تعصبات كور آن كشيشاني كه در آنگونه ديرها به رياضت كشيدن مشغولند در جهت رسيدن به اهداف دنيوي خود سواستفاده مي كنند.

گيفورد اين سوال اساسي را مطرح مي كند:"آيا مذاهب(و نه اديان) آنقدر ارزش دارند كه بخاطر حفظ آنان تمام ارزشهاي اخلاقي را زير پا بگذاريم؟"

به هرحال نويسنده در اين داستان چنان تصوير زيبايي از معنويت ارائه مي دهد كه من خواننده را در آرزوي كشيش شدن فرو مي برد!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 10:46  توسط صادق  | 

مرشد و مارگاريتا اثر جاودانه ميخائيل بولگاكف را عباس ميلاني به فارسي برگردانده است. اين كتاب شامل سه داستان به ظاهر جدا از هم است كه در پايان هر سه به زيبايي هرچه تمام تر به يكديگر گره مي خورند:

1-داستان حضور شيطان در مسكو: شيطان در قالب شعبده باز به نام "ولند" همراه سه دستيارش به مسكو مي آيند و مردم را وسوسه مي كند و در همان حال آنها را به خاطر گناهانشان مجازات ميكند. شيطان در داستان بولگاكف موجود شريري نيست بلكه در نقش ممتحني است كه از مردم امتحان مي گيرد و در ضمن سريعا هم پاداش و جزاي آنها را مي پردازد! و در پايان تنها مارگاريتا است كه روح خود را كاملا در اختيار شيطان مي گذارد و در امتحانات او قبول مي شود و به اين ترتيب رستگار شده و به آرامش ابدي ميرسد.

2-داستان مرشد و مارگاريتا: نويسنده اي كه مرشد ناميده مي شود داستاني درباره روز اعدام مسيح مي نويسد. داستان با عكس العمل شديد مجامع ادبي مسكو روبرو مي شود بطوريكه تمام نويسندگان بزرگ مسكو آن را يك افتضاح بزرگ مي دانند. در تمام اين مراحل زني شوهردار به نام مارگاريتا با او رابطه دارد و پشتيبان و همراه اوست. در آخر خسته از شرايط موجود، رمان خود را به آتش مي اندازد و خود را به تيمارستان تحويل مي دهد.

 اين داستان خود به نوعي داستان زندگي بولگاكف است: او دوازده سال آخر عمرش را صرف نوشتن اين داستان كرد در اين مدت 8 بار اين داستان را بازنويسي كرد، مارگاريتا در نسخه هاي اوليه داستان در قصه وجود نداشت و بعد از ازدواج بولگاكف با معشوقه اش "النا" به داستان اضافه شد. بعد از اتمام داستان بولگاكف كه از انتشار كتاب در شوروي آن زمان( زمان حكومت استالين) نااميد شده بود كل كتاب را به درون آتش انداخت و تنها بعد از مرگ بولگاكف بود كه النا نسخه اي را كه پيش خود داشت براي چاپ آماده كرد و كتاب با حدود 30 صفحه سانسور اجازه انتشار يافت.

3- داستان به صليب كشيدن مسيح: اين داستان كه در زمان گذشته و در اورشليم مي گذرد در حقيقت همان داستاني است كه مرشد در حال نگارش آن است و آخر هم به پاداش نوشتن اين داستان سزاوار آرامش ابدي مي شود. اين داستان در حقيقت حديث نفس پونتيوس پيلاطس حاكم آن زمان اورشليم است كه عليرغم علاقه اي كه به مسيح داشت از ترس كاهنان و بخاطر حفظ مقام خود مسيح را به مسلخ فرستاد. بولگاكف سعي كرده با مطرح كردن داستان اورشليم در كنار مسكو به قياسي بين دو حكومت مستبد دست بزند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 7:8  توسط صادق  | 

مجله دنیای تصویر در شماره 159 خودش ویژه نامه جالبی در مورد بازیگران بزرگ سینما چاپ کرده که یک قسمت جالب آن دیالوگهای برگزیده هر بازیگر در فیلمهایش است که بیست تا از بهترین هایش را اینجا می نویسم توصیه میکنم که حتما بقیه اش را هم در خود مجله بخوانید.

 

گری کوپر در فیلم آقای دیدز به شهر می رود

مردم اینجا با مزه ان. اونا برای زنده موندن این قدر کار می کنن که یادشون رفته چه جوری زندگی کنن.

 

پل نیومن در فیلم بیلیاردباز

برت گوردون: تو استعدادشو داری

ادی تند دست: استعدادشو دارم؟ پس برای چی شکست می خورم؟

برت گوردون: شخصیت!

 

تام کروز در فیلم جانبی

رویای من یه روزی میاد. اما در مورد تو  یه شب بیدار میشی و تازه می فهمی که هیچ وقت هیچ اتفاقی نیفتاده.. یک دفعه پیر شدی، اتفاقی نیفتاده و نخواهد افتاد، چون که تو به هرحال هیچ وقت نمی خواستی انجامش بدی.

 

جیمز دین در فیلم غول

لزلی بندیکت: پول همه چیز نیست جت.

جت رینک: وقتی که بدستش میاری، آره.

 

شون کانری در فیلم مردی که می خواست سلطان باشد

شما قراره سرباز باشید. یک سرباز فکر نمی کنه. اون فقط اطاعت می کنه. شما واقعا فکر می کنین اگه یه سرباز، درست و حسابی فکر کنه بازم جونش رو برای ملکه و کشورش فدا می کنه؟ اصلا اینجوری نیست.

 

مورگان فریمن در فیلم رستگاری در شاوشنگ

بذار یه چیزی بهت بگم رفیق. امید چیز خطرناکیه. امید میتونه یه آدمو دیوونه کنه.

 

مورگان فریمن در فیلم رستگاری در شاوشنگ

این دیوارا یه طورایی مسخره ان. اول از اونا بدت میاد. بعدا بهشون عادت میکنی. بعد یه مدتی هم جوری میشه که به اونا وابسته میشی.این قانونشه. اونا برای زندگی میارن اینجا و این دقیقا همون چیزی که ازت میگیرن.

 

گریگوری پک در فیلم کشتن مرغ مقلد

اگر تو فقط یه کلک ساده را یاد بگیری اسکات. با تمام اقشار مردم بهتر ارتباط برقرار میکنی. تو هیچ وقت نمیتونی واقعا یک نفر را بشناسی مگر اینکه چیزها را از دریچه دید اون نگاه کنی... مگر اینکه بری تو جلدش و با اون یه کمی این ور و اون ور بری.

 

پیرس برازنان در نقش جیمزباند

دولتها عوض می شن... دروغ ها همین جور می مونن.

 

آنتونی هاپکینز در فیلم نیکسون

همیشه یادتون باشه بقیه ممکنه از شما متنفر باشن ولی کسی که از شما نفرت داره موفق نمیشه مگه اینکه شما هم از اون نفرت پیدا کنید و به این ترتیب این شما هستین که شکست می خورید.

 

گرتا گاربو در فیلم نینوچکا

من خیلی خوشحالم، خیلی خوشحالم! هیچکس نمیتونه اینقدر خوشحال باشه بدون اینکه مجازات بشه.

 

مارلون براندو در فیلم پدرخوانده

هیچ وقت اجازه ندین کسی بیرون از خانواده بدونه شما به چی فکر می کنین.

 

مارلون براندو در فیلم اینک آخرالزمان

ما به جوونا یاد می دیم که آتیش رو سر مردم بریزن. اما فرمانده هاشون بهشون اجازه نمی دن روی هواپیماشون کلمه زشتی بنویسن، چون وقیحانه است!

 

پیتر سلرز در فیلم دکتر استرنج لاو

آقایون شما نمیتونین اینجا دعوا کنین، اینجا " اتاق جنگه".

 

آل پاچینو در فیلم پدرخوانده

مایکل: پدرم با هیچ مرد قدرتمند دیگه ای فرق نداشت، هر آدمی با هر قدرتی، مثل رئیس جمهور یا سناتور.

کی آدامز: می دونی چقدر احمقانه حرف می زنی مایکل؟ رئیس جمهورا و سناتورا آدم نمی کشن.

مایکل: اوه! چه کسی آدم نمیکشه کی؟

 

آل پاچینو در فیلم پدرخوانده

اگه مسئله مهمی توی این زندگی وجود داشته باشه، اگه تاریخ چیزی بهمون یاد داده باشه، اینه که میتونی هرکسی را بکشی.

 

مگ رایان به نقش انی رید

سرنوشت چیزیه که خودمون ساخته ایم. چون نمی تونیم تحمل کنیم که ببینیم همه چیز داره تصادفی اتفاق می افته.

 

کوین اسپیسی در فیلم مظنونین همیشگی

کیتون همیشه می گفت: "من  به خدا اعتقاد ندارم ولی ازش می ترسم" خوب من به خدا اعتقاد دارم و تنها چیزی که منو میترسونه کایزر شوزه است.

 

رابرت دونیرو در فیلم مخمصه

یه بار یه مردی بهم گفت"به خودت اجازه نده جوری گیر چیزی بیافتی که وقتی یه گوشه تو مخمصه میافتی نتونی تو 30 ثانیه ازش دل بکنی" حالا اگه تو میخوای با من باشی و هرجا که من میرم تو هم بیای، چطور انتظار داری که... که ازدواج کنیم؟

 

راد استایگر در فیلم دکتر ژیواگو

دو نوع مرد وجود داره و فقط دو تا. و اون مرد جوان از یک نوع شونه. اون بزرگ منشه. اون پاک و بی آلایشه. اون از اون مردائیه که دنیا نشون میده که دنبال شونه ولی در حقیقت اونا رو خوار میکنه. اون از اون نوع مردائیه که بدبختی میارن، مخصوصا برای زنها. می فهمی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 2:3  توسط صادق  | 

ديروز رمان همسايه ها اثر احمد محمود را حواندم. كتاب خوبي بود ولي نه آنطور كه تعريف مي كنند. مدار صفر درجه و داستان يك شهر را قبلا خوانده بودم. خيلي بهتر از همسايه ها بودند. به نظرم علت معروفيت همسايه ها بيشتر به خاطر ممنوع الچاپ بودنشه وگرنه داستان يك شهر كه به نوعي دنباله همسايه ها به شمار ميايد يك سر و گردن از همسايه ها سرتر است.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 3:30  توسط صادق  | 

یکی تو راست میگی، یکی پینوکیو

یکی تو مهربونی، یکی خرس مهربون

یکی تو قشنگ راه میری، یکی تنسی تاکسیدو

یکی موهای تو قشنگه، یکی موهای آن شرلی

یکی خونه شما قشنگه، یکی خونه مادربزرگه

یکی تو سفیدی، یکی سفیدبرفی

یکی گوشهای تو قشنگه، یکی گوشهای زی زی گولو

یکی تو رنگ پوستت قشنگه، یکی پلنگ صورتی

یکی تو زبلی، یکی ملوان زبل

يكي ما دو تا با هم خوبيم ، يكي تام و جري 

 يكي تو خوشگلي ، يكي رضا عنايتي

هم تو كلي درس خوني ، هم حسني

هم تو حرفت حرفه ، هم كبري تصميم كبري

اول تو تميزي ، بعدا ننه كوكب

يكي تو خوش صدايي ، يكي حسن شماعي زاده

یکی تو رفتی سرکار، یکی نفر بعدی که اینو میخونه!

 

پ.ن:زوربا چند مصرع آخری را نوشت من هم اضافه کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 1:52  توسط صادق  | 

من از این دنیا چی میخوام

دو تا صندلی چوبی

که من و تو رو بشونه

واسه گفتن خوبی

من از این دنیا چی میخوام

یه وجب زمین خالی

همونقدر که یک اتاقک بشه خونه خیالی

من از این دنیا چی میخوام

یه جعبه مداد رنگی

بکشم رو تن دنیا رنگ خوبی و قشنگی

آدمهای دست و دلباز از توی قلک طاقچه

بردارند بذر محبت واسه بارداری باغچه

من از این دنیا چی میخوام

دو تا بال برای پرواز

برم تا روز تولد،برسم به فصل آغاز

برم پیش بچه هایی که یه لقمه نون ندارند

که یه شب با یه دل سیر چشماشون رو هم بذارند

بگم غصه ها سر اومد

گریه بس، که بهتر اومد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 1:51  توسط صادق  | 

اگه تو حتی خاطره باشی

بازم قشنگه مال من باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 1:50  توسط صادق  | 

فیلم گاهی به آسمان نگاه کن ساخته کمال تبریزی را برای اولین بار از شبکه چهار دیدم علیرغم سانسوری که بر فیلم اعمال شده بود اما فیلم بسیار بر دل می نشست. نقطه اوج فیلم جایی بود که حمید امجد آن شعر زیبا را روی نیمکت پارک برای هانیه توسلی خواند:

 

اعتراف می کنم

اعتراف می کنم من نیز گاه به آسمان نگاه کرده ام

دزدانه

به ستارگان ولی نه به همه آن ها...

به آن ها که شبیه ترین به چشمان تو بودند

 

از این صحنه به بعد تا آخر فیلم یکسره گریه کردم... صحنه تشییع شهدا و صحنه مرگ نویسنده(حمید امجد) هم دیوانه کننده بودند. شنیدم که فیلمنامه با الهام از رمان "مرشد و مارگاریتا " اثر میخاییل بولگالف نوشته شده است که این کتاب را باید پیدا کنم و بخوانم.

اکران فیلم از نظر تجاری برای تهیه کننده یک شکست کامل بود و همین جای تاسف دارد که فیلمهایی نظیر روبان قرمز، هیوا یا همین گاهی به آسمان نگاه کن که دقیق ترین نگاهها را به جنگ تحمیلی داشته اند همه از نظر تجاری شکست خورده اند نمیدانم شاید مردم ما هم دوست دارند قهرمانان جنگ را هنوز در حال هفت تیر کشی ببیند...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 12:46  توسط صادق  | 

این همه آشفته حالی؛ این همه نازک خیالی

ای بدوش افکنده گیسو؛  از تو دارم از تو دارم

این غرور عشق و مستی؛ خنده بر غوغای هستی

ای سیه چشمِ سیه مو، از تو دارم از تو دارم

این تو بودی کز نظر خواندی به من درس وفا را

این تو بودی آشنا کردی به عشق این مبتلا را

من که این حاشا نکردم،از غمت پروا نکردم

دین من،دنیای من، از عشق جاویدان تو رونق گرفته

سوز من سودای من از نور بی پایان تو رونق گرفته

من خود آتشی که مرا داده رنگ فنا می شناسم

من خود شیوه نگه چشم مست تو را می شناسم

دیگر ای برگشته مژگان از نگاهم رو مگردان

دین من،دنیای من، از عشق جاویدان تو رونق گرفته

 سوز من سودای من از نور بی پایان تو رونق گرفته

 

استاد علی تجویدی هم رفت، آتشی بود ز کاروان به جا مانده، که رفت تا به کاروان استادان سفر کرده موسیقی این دیار برسد. خدایش بیامرزد.

از استاد آهنگهای بسیار زیبای با صدای خواننده های مختلف نظیر دلکش،حمیرا، هایده و استاد شجریان به جا مانده است که زیباترین هایشان با صدای مرحوم دلکش است و از همه زیباتر این آهنگ آشفته حالی که شعرش را بالا نوشتم. فاتحه ای نثار روحش کنیم تا شاید ادای دینی باشد بر لذتهایی که از آهنگهایش برده ایم و می بریم و خواهیم برد...

لینکهای مرتبط: وبلاگ کلک خیال انگیز

                        وبلاگ تنبور شمس

                         بی بی سی

                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 0:31  توسط صادق  | 

زندگی چقدر عجیب است، لحظه ای شفاف و لحظه ای دیگر مات، چیزی که هم خودم آن را می سازم، هم به من تحمیل می شود، بنیانش را جهان به من ارائه می کند، ولی آن را از من می دزدد، با رویدادها سائیده، پراکنده، شکسته و بریده می شود، و باز یگانگی خود را به چنگ می آورد، چقدر سنگین است و تا چه حد ناپایدار، همین تناقض هایند که موجب این همه بدفهمی می شوند.

 

پ.ن۱:قبلا یه چیزی راجع به نا مرتب بودن آیات قران در این مطلب گفته بودم که حرفم را پس می گیرم بعد از تحقیقات به این نتیجه رسیدم که آیات قران بر مبنای نظر پیامبر مرتب شده اند

 

پ.ن۲: آیت الله صالحی نجف آبادی در بستر بیماری است برایش دعا کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 10:36  توسط صادق  | 

شش ماه بعد از اولين ديدارشان ، سرانجام خودشان را در يك كابين در يكي از كشتيهاي رودخانه اي تازه رنگ شده يافتند. بعدازظهر زيبايي بود . المپيا زوله تا تازه عشقبازي لذتبخش يك كبوترباز وحشت زده را تجربه كرده بود و در نتيجه ترجيح داد تا چندساعت ديگر همچنان به روي رختخواب و لخت بماند و آرام آرام از آن لحظات لذت برد.كابين براي انجام تعميرات و رنگ آميزي خالي شده بود، از سوي ديگر بوي رنگ و تينر هم به آن افزوده شده بود، ولي آن دو ، در آن بعد از ظهر غرق در لذت بودند و نابه ساماني و بوي تند آنجا را حس نمي كردند. فلورنتينوآريزا در جذبه يك هوس آني، قوطي رنگ قرمز دم دستش را گشود انگشت اشاره خود را در رنگ فروبرد و روي شرمگاه زن زيبا شكل يك پيكان كشيد كه نوكش رو به پايين بود و روي شكم زن اين عبارت را نوشت : اين پيشي ملوس مال من است. همان شب المپيا زوله تا بدون اينكه آن نوشته ها را به ياد داشته باشد در برابر شوهرش لخت شد. شوهر او به روي خود نياورد و كلمه اي حرف نزد. به طرف دستشويي رفت و تيغ ريش تراشياش را آورد و در حالي كه زن مشغول پوشيدن لباس شب بود. سر او را گوش تا گوش بريد.

پ.ن: هميشه اعتقاد داشتم كه هر گناهي كه مي كنم اگر استمرار داشته باشد بالاخره يك روز فاش شده و آبروي مرا مي برد هميشه فكر مي كردم دليل اين امر اين است كه خدا بالاخره صبرش تمام مي شود و آبروي طرف را مي برد اما الان كه فكر مي كنم مي بينم شايد هم دليلش اين است كه آنقدر انجام آن گناه برايمان عادت مي شود كه ديگر ملاحظه كاري ها و پنهان كاريهايي كه اوايل داشتيم را به كنار مي گذاريم و همين آشكارمان مي كند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 15:43  توسط صادق  | 

وقتی که چشمام روی هم بسته میشه

وقتی دلم از زمونه خسته میشه

چشمامو دریا میکنم

عقده هامو وا میکنم

یاد قدیما میکنم

یادش بخیر

با بچه های کوچمون

با چادر مادرامون

گوشه یک پیاده رو

یاد محرم کرده بودیم

تکیه علم کرده بودیم

همه پیرهن مشکی به تن

سینه و زنجیر میزدن

یه قلب کوچیک تو سینه

 مست و خریدار حسین

نوشته بود رو پرچمها

 عباس علمدار حسین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 16:57  توسط صادق  | 

چه دردآلود و وحشتناک

نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود

دریغ و درد

هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود

چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟

که غمگین باغ بی آواز ما را باز

در این محرومی و عریانی پاییز

بدینسان ناگهان محروم و خالی کرد

از آن تنها و تنها قمری محزون و خوش خوان نیز

چه جانسوز و چه وحشت آور است این درد

نمی خواهم ، نمی آید مرا باور

و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ

بدم می آید از این زندگی دیگر

بسی پیغامها، سوگندها دادم

خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر

نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر

که زنهار، ای خدا، ای داور ، ای دادار

تو را هم با تو سوگند، آی

مکن ، مپسند این ، مگذار

مبادا راست باشد این خبر زنهار

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز

و نفشرده است هرگز پنجه بغضی گلویت را

نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد

خداوندا ، خداوندا

به هر چه نیک و نیکی ، هرچه اشک گرم و آه سرد

تو کاری کن نباشد راست

همین تنها تو میدانی چه باید کرد

نمی دانم ، ببین گر خون من او را به کار آید دریغی نیست

تو کاری کن که بتوانم ببینم زنده ماندست او

و ببینم باز هست و باز خندان است خوش ، بر روی دشمن هم

و ببینم باز

گشوده در بروی دوست

نشسته مهربان و گربه اش را بر روی دامن نشانده است او ...

الا با هرچه زین جنبنده ای ، جانی ، جمادی یا نباتست از تو

سپهر و آن همه اختر

زمین و این همه صحرا و کوه و بیشه و دریا

جهانها با جهانها بازی مرگ و حیات از تو

سلام دردمندی هست

 و سوگندی و زنهاری

الا با هرچه هست کائنات از تو

 به تو سوگند

دگر ره با تو ایمان خواهم آوردن

و باور می کنم بی شک همه پیغمبرانت را

مبادا راست باشد این خبر، زنهار

مکن ، مپسند این ، مگذار

ببین آخر پناه آورده ای زنهار می خواهد

پس از عمری همین یک آرزو ، یک خواست

همین یکبار می خواهد

ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید

خداوندا به حق هرچه مردانند

ببین یک مرد می گرید

چه سود اما دریغ و درد

در این تاریکنای کور بی روزن

در این شبهای شوم اختر که قحطستان جاوید است

همه دارایی ما ، دولت ما ، نور ما ، چشم و چراغ ما

برفت از دست

دریغا آن پریشادخت شعر آدمیزادان

نهان شد ، رفت

از این نفرین شده مسکین خراب آباد

دریغا آن زن مردانه تر از هرچه مردانند

آن آزاده ، آن آزاد

دریغا آن پریشادخت

نهان شد در تجیر ابرهای خاک

و اکنون آسمان ها را ز چشم اختران دور دست شعر

بر خاک او نثاری هست ، هر شب ، پاک

 

پ.ن۱:این شعری است که اخوان در سوگ فروغ سروده است

 

پ.ن۲:امروز اول محرم است

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 8:22  توسط صادق  | 

پاهایی خسته و راههایی نرفته

دستهای شکسته و دستهایی نگرفته

گلویی بسته و آوازهایی نخوانده

چشمانی خسته و دیدنی هایی نادیده

گوشهایی بسته و آوازهایی نشنیده

قلبی شکسته و عشقهایی نکشیده

اینهایند، همه حسرتهای من

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 12:15  توسط صادق  | 

که ایران چو باغیست خرم بهار

شکفته همیشه گل کامکار

اگر بفکنی خیره دیوار باغ

چه باغ و چه دشت و چه دریا، چه راغ

نگر تا تو دیوار او نفکنی

دل و پشت ایرانیان نشکنی

کزان پس بود غارت و تاختن

خروش سواران و کین آختن

زن و کودک و بوم ایرانیان

به اندیشه بد مَنه در میان

همه سر به سر دست نیکی بَرید

جهانِ جهان را به بد مسپرید

نخوانند بر ما کسی آفرین

چو ویران بود بوم ایران زمین

دریغ است ایران که ویران شود

کُنام پلنگان و شیران شود

ز ضحاک شد تخت شاهی تهی

سر آمد بر او روزگار مهی

چنین است کردگار گردان سپهر

گهی درد پیشت آرد ، گاه مهر

به کام تو گردد سپهر بلند

دلت شاد بادا تنت بی گزند

چنین روز روزت فزون باد بخت

بداندیشگان را نگون باد بخت

بیا تا همه دست نیکی بریم

جهانِ جهان را به بد مسپریم

وزین پس بران کس کنید آفرین

که از داد آباد دارد زمین

بسازید و از داد باشید شاد

تن آسان و از کین مَگیرید یاد

کسی باشد ار بخت پیروز و شاد

که باشد همیشه دلش پر ز داد

 

شعری که خواندید مربوط به آهنگی است به نام "از خاک" که با صدای علیرضا قربانی می توانید در آلبوم "از خشت و خاک" بشنوید.این آلبوم اثری است با آهنگسازی صادق چراغی و صدای بهروز رضوی و آواز علیرضا قربانی.این اثر توسط بنیاد رودکی به یادمان حماسه سرای ایران زمین، حکیم ابوالقاسم فردوسی تهیه شده است. اثر ، اثر بسیار زیبایی است که تنها نقطه ضعف آن استفاده در صدای بهروز رضوی برای شاهنامه خوانی است. رضوی اگرچه صدای بسیار زیبایی دارد اما صدایش مناسب شاهنامه خوانی که لحنی حماسی را می طلبد ، نیست. نقطه قوت این آلبوم هم همین قطعه " از خاک" است که توصیفش در بالا آمد مخصوصا آنجا که می خواند:

دریغ است ایران که ویران شود

کُنام پلنگان و شیران شود

 

 قسمتی از  آهنگ " از خاک" را می توانید از اینجا دانلود کنید.(ابتدا کلیک راست کرده بعد گزینه  Save target as را انتخاب كنيد)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 7:43  توسط صادق  | 

خليفه نيستي
سلطان هم
فقط امام اول مظلوماني
و جاي پنج سال
مي‌شد كه پنجاه سال حاكم باشي
مي‌شد كه شامات را
چون دنداني كند و پراكند
كه سهم بچه‌هاي ابوسفيان باشد
و در امارت كوفه
كاري هم به «ابن‌ملجم» و «قطام» داد.

مي‌شد هر سال
به هند و پارس
به چين و ماچين دعوت شد
سلطان روم
به افتخار حضورت برپا كند
چيزي شبيه همين ضيافت‌هاي شام
در تالارهاي آينه و مرمر
و پشت درهاي بسته
مي‌شد حسين و حسن را با خود همراه كرد
يكي مشاور اعظم
يكي وزير خزانه‌داري كل
مي‌شد كاري كرد
كه جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده‌دار باشد
يا كاره‌اي كه زهر نريزد

يا نه
حكومت ايران هم مي‌شد كه سهم حسن باشد
حكومت عراق، سهم حسين
حتي عقيل را مي‌شد سه چهار سالي
با حقوق ارزي آن روز
به اندلس فرستاد
مي‌شد محمد حنفيه
سفير سازمان ملل باشد
مانند اين پسرخاله‌ها
كه تا هنوز و تا هميشه سفيرند!

مي‌شد كنار رود فرات
كاخي سبز ساخت
براي تابستان‌ها
سري به بغداد زد
بر بالاي كوه ابوقبيس
كاخي سپيد داشت
چيزي شبيه كاخ سعدآباد
شبيه كاخ ملك فهد
كاخي بلندتر از خانه‌ خدا

مي‌شد كه بعد خود
به فكر پادشاهي فرزندان بود
مثل همين ملك حسين و ملك حسن
مثل همين حيدر علي‌اف
و اف بر اين دنيا...

مي‌شد كه امام علي بود و
با تمام جهان ارتباط داشت
مثل همين امام علي رحمانف
مي‌شد با خانم رايس دست داد
مي‌شد انبان خويش را پر كرد
از شير مرغ و جان آدميزاد
از وعده و وعيد

و افطاري داد از بيت‌المال
و جامه‌هاي اطلس و ابريشم پوشيد
با ميمون و سگ بازي كرد
رقاصه‌هاي روم را دعوت كرد
با چشم‌بندي و آتش‌بازي
شب را به صبح رساند
در برج‌هاي دوبي سهمي داشت
در بازار بورس دستي...
نشست بالاي تختي و
كلاهي از مرواريد و زر بر سر گذاشت
يا دست كم
هر روز يك اسب پيش‌كش قبول كرد
يك شمشير مرصع
كه نام تو بر آن حك شده باشد
ـ اين تحفه‌ها از هند است
ـ آن جامه‌ها از روم
ـ اين فرش‌هاي ابريشمين از ايران ...

جشني بگير
بگو كه شاعران قصيده بخوانند
شب را زود بخواب
كه كاترينا و سونامي در راه است

براي كندن چاه
به بردگان سياه فرمان بده
به شركت‌هاي چند مليتي
براي بردن نان فرصت نيست
اين را به سازمان غله و نان بسپار!

اين وقت شب
نشسته‌اي و به من لبخند مي‌زني
مي‌دانم
اين‌گونه شعرها خوب نيستند
اما مولاي من!
آن كفش‌هاي وصله‌دار هم
مناسب پاي حضرت حاكم نيست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 8:1  توسط صادق  | 

گرچه ميگفت كه زارت بكشم، ميديدم

كه نهانش نظري با من دلسوخته بود

 

                                                         *****************

 

يار مفروش به دنيا، كه بسي سود نكرد

آنكه يوسف به زر ناسره بفروخته بود

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 13:41  توسط صادق  | 

سلام

یکی از رسوم شب یلدا گرفتن فال حافظ است من که نیت کردم و این فال آمد . از همه درخواست دارم که به نیت من فالی بگیرند و اینجا بنویسند من هم سعی میکنم که به وبلاگ دوستان بیایم و برای نیت هر کس فالی بگیرم و در قسمت نظراتش بنویسم برای گرفتن فال حافظ می توانید به اینجا بروید

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 11:6  توسط صادق  | 

چهل بار، حج به جا آورده بودم و در همه آن‏ها، جز توكل زاد و توشه‏اى همراه خود نداشت . در آخرين حج خود، در مكه، سگى را ديد كه از ضعف مى‏ناليد و گرسنگى، توش و توانى براى او نگذاشته بود . شيخ كه مردم او را نصرآبادى خطاب مى‏كردند، نزديك سگ رفت و چاره او را يك گرده نان ديد . دست در كيسه خويش كرد؛ چيزى نيافت . آهى كشيد و حسرت خورد كه چرا لقمه‏اى نان ندارد تا زنده‏اى را از مرگ برهاند . ناگاه روى به مردم كرد و فرياد كشيد: كيست كه ثواب چهل حج مرا، به يك گرده نان بخرد؟ يكى بيامد و آن چهل حج عارفانه را به يك گرده نان خريد و رفت . شيخ آن نان را به سگ داد و خداى را سپاس گفت كه كارى چنين مهم از دست او بر آمد.
آن جا مردى ايستاده بود و كار شيخ را نظاره مى‏كرد . پس از آن كه سگ، جانى گرفت و رفت، آن مرد نزد شيخ آمد و گفت: اى نادان!گمان كرده‏اى كه چهل حج تو، ارزش نانى را داشته است؟ پدرم (حضرت آدم ) بهشت را با همه شكوه و جلالش، به دو گندم فروخت و در آن نان كه تو از آن رهگذر گرفتى، هزاران دانه گندم است .

 

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

ناخلف باشم اگر من به جويي نفروشم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 12:47  توسط صادق  | 

منت خلقي براي لقمه اي نان مي كشيم

ديگري نان مي دهد ما ناز دونان مي كشيم

 

چون توكل نيست كار ما بدست مردم است

خواجه ما را منتظر ما ناز دربان مي كشيم

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 14:47  توسط صادق  | 

...تا آن زمان دکتر جوونال اوربینو و خانواده اش عقیده داشتند که مرگ یک بدبیاری است که برای دیگران رخ می دهد ؛ برای پدر دیگران،برای مادر دیگران،برای خواهران و برادران دیگران،شوهران و زنان دیگران،اما نه برای اینها.این ها مردمانی بودند که عمرشان به کندی سپری می شد،انسانهایی بودند که پیر شدن خودشان را نمی دیدند؛ آدمهایی بودند که در روزگار خودشان، آرام آرام ناپدید می شدند،یادی و خاطره ای می شدند؛ با دمیدن روزهای دیگ مبهم جلوه می کردند تا اینکه جذب فراموشی می شدند و از یادها می رفتند...

عشق سالهای وبا اثر گابریل گارسیا مارکز

 

حادثه هواپپیمای دیروز آنقدر وحشتناک بود که نمی توان درباره آن حرف زد و نوشت اما باز هم به ما یاداوری کرد که مرگ همین نزدیکی هاست و هر لحظه ممکن است به سراغمان بیاید پس خوش به حال کسی که هر لحظه آماده رفتن و دل کندن باشد.

 

پ.ن1:احسانه مجلس ختمی برای یادبود برقرار کرده شرکت کنیم و  فاتحه ای بخوانیم.

 

پ.ن2:راوی ماجرا را از دید اهالی شهرک توحید اینگونه توصیف کرده است.

 

پ.ن3:شرکت نفت استخدام رسمی دارد از روز شنبه در دفاتر پست مرکزی دفترچه اش توزیع میشود. رشته های مورد نیاز عبارتند از:مهندس شیمی،مهندسی نفت،مهندسی مکانیک،مهندسی برق،مهندسی بازرسی فنی,مهندس کامپیوتر،مهندسی مواد،مهندسی صنایع ، مهندسی عمران، حسابداری ،مدیریت بازرگانی ،زمین شناسی،مدیریت دولتی ، حقوق و کاردانی شیمی.

 

پ.ن4:امروز اولین ساگرد تاسیس بلاگفاست.آقای شیرازی خسته نباشی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 21:0  توسط صادق  |