تبليغاتX
لحظه
تراشیدم....پرستیدم....شکستم

آهنگ امروز: آ ب ج ی ز - بیا

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 17:4  توسط صادق  | 

يكي از اخلاق هاي خوب من اينه كه هر وقت براي يه چيزي وقت اضافي داشته باشم حتما تو اون كار تاخير مي خورم مثلا اگر فرجه يك امتحاني 10 روز باشه مطمئنا من براي خواندن اون درس وقت كم ميارم اما اگر فرجه همين امتحان 2 روز باشه به راحتي ميتونم وقتم را براي خواندن درس مربوطه تنظيم كنم يا مثلا اگر قبضي مهلت پرداخت كمي داشته باشه سريع ميرم پرداختش مي كنم ولي معمولا قبض هاي كه مهلت پرداخت طولاني تري را دارند را هميشه بعد از اتمام مهلتشون پرداخت مي كنم.

من معمولا هر وقت بخوام با سرويس برم سركار طوري ساعت را تنظيم مي كنم كه براي يك دوش به اضافه 10 دقيقه هم براي آماده شدن وقت داشته باشم. امروز صبح زود از خواب بيدار شدم و وقتي از حموم اومدم بيرون ديدم 20 دقيقه اي وقت هست. نشستم به اتاري دستي بازي كردن و يك لحظه به خودم اومدم ديدم 2 دقيقه بيشتر براي آماده شدن وقت نيست و سريع آماده شدم و زدم از خونه بيرون كه ديدم جا تره و سرويس نيست! خلاصه جاتون خالي پياده تا سركار گز كردم كه البته اين پياده روي هاي من هم براي خودش داستاني داره...

آهنگ امروزم: مهدی یراحی - هوای تو

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 8:26  توسط صادق  | 

توي مملكتي كه همه از سبز تا سياه گرفته مثل ريگ دروغ ميگن و ظلم مي كنند، ديگه خسته شدم از بس راست و دروغ شنيدم و ميخوام يه مدتي گوش هام را ببندم و ديگه نشنوم. يه مسكن قوي ميخوام: يه چيزي مثل فيلم خوب. خدا را شكر توي كيف سي دي هايم فيلم هاي قابل قبول زيادي پيدا ميشن كه هنوز نديده ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 9:54  توسط صادق  | 

 

حتما متوجه شدید که دو تا عکس بالا مربوط به همین هواپیمای ایرباسی است که تازگی تو اقیانوس سقوط کرد. خیلی وقت ها به این فکر می کنم که اگه بفهمم چند ثانیه، چند دقیقه یا چند ساعت دیگه بیشتر به مرگم نمونده، چه کار می کنم. مسلمه که مثل عکاس این عکس ها دوربین را برنمیدارم تا عکاسی کنم. توبه هم نمیکنم چون توبه دم مرگ فقط هیزم اتش جهنم میشه. شاید اگه وقت داشته باشم دنبال این بیفتم که از کسایی که بهشون بد کردم حلالیت بطلم، ولی اینها فقط از سر ترس جهنمه! اگر ترس جهنم نداشته باشم چی؟ دوست دارم با خانم جان بشینیم و بخندیم، مهم نیست که چی یا به کی، فقط بخندیم....

 پ ن: ممنون از تذکر دوستی که گفت عکس ها مال سریال لاست هستند و ربطی به ایرباس ندارند. خدا وکیلی اینها سریال می سازند و ما هم....

منبع عکس ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 13:20  توسط صادق  | 

امروز ما خير سرمان قراره كه انتخاب واحد كنيم ولي دو تا مشكل كوچيك اين وسط هست:

اوليش سايت دانشگاه چمرانه كه از صبح تا الان The page cannot be displayed ميزنه و دوميش هم خود منم كه شماره دانشجويي ام يادم رفته و سوميش هم اينه كه سركار خيلي سرم شلوغه! (خودت شمارش بلد نيستي).

راستي بهتون گفتم كه دانشگاه هنوز به ما كارت دانشجويي نداده! از اول ترم تا دو ما پيش مي گفتن كه ما كارت هامون طوريه كه بايد عكس روش چاپ بشه و چون دانشگاه دوربين ديجيتال نداره كه ازتون عكس بگيريم پس كارت هم بهتون نميديم!

فكر كن: تو كل دانشگاه چمران يك دوربين ديجيتال پيدا نميشه! تازه احتمالا خريدنش هم حرامه كه تا حالا نخريدن!

دو ماه پيش يك راه حل جديد كشف كردند: يك قطعه عكس بياريد تا اسكن كنيم و روي كارت چاپ كنيد، ما كه عكس را برديم ولي احتمالا دوستان اسكنر هم ندارند چون تا حالا كه به ما كارتي ندادند...

 

پ ن: همين الان زنگ زدم به يكي از هم كلاسي ها كه تو دانشگاه بود و رفت كار انتخاب واحد منو انجام داد، به قول معروف همه بايد ياري كنند تا آقا صادق شوهر داري نه ببخشيد درس بخونه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 10:20  توسط صادق  | 

استاد فرموده بودند كه يك مقاله ترجمه كنيد در حد 30 صفحه ..... يك مقاله پيدا كردم و بردم نشونش دادم..... نگاهش كرد و گفت خوبه.... دو هفته وقت گذاشتم براي ترجمه اش... حالا كه بردم پيشش ميگه اين كه هم قديميه و هم علمي پژوهشي نيست، برو يكي ديگه ترجمه كن بيا! .... وقتي بهش گفتم كه استاد خودتون اين را دو هفته پيش تاييد كرديد چنان نگاه عاقل اندر سفيهي بهم كرد كه تا حالا اين قدر احساس حماقت نكرده بودم.... به شدت در حال ترجمه مقاله دومم.

 

پ ن: از اونجايي كه هركي درباره انتخابات حرف نزنه، خره، بايد بگم كه مردم ميدونند كه احمدي نژاد را نميخوان ولي مثل هميشه دقيقا نميدوند چي مي خوان! به احتمال زياد موسوي مياد بالا و رئيس جمهور ميشه ولي بعدش دوباره همه سرخورده ميشن كه اين چي بود و قرار نبود اينطوري بشه و از اين خزعبلات. تقريبا اكثر دوستان ميدونند كه من معمولا به كانديداي اصول گرا راي ميدم و طبق روال اين دفعه هم به موسوي راي ميدم...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:24  توسط صادق  | 

1- سلام

2- اگر مدتي در اين خزعبلات تاخير شد، نه به علت شلوغ بودن سرم و نه به علت نداشتن موضوع بود، كه تقريبا هر روز همه وبلاگ هاي بروز شده را مي خوندم و براي نوشتن هم موضوع زياد دم دست بود. اما حسش نبود! نميدونم چرا نوشتن اون كشش قبلي را برام نداره: چه وبلاگ خودم و چه نظر گذاشتن براي بقيه وبلاگ ها.

3- اول از خودم بگم: 4 تا از مقاله هاي اين ترمم را نوشتم و ارائه دادم ( يكيش مشترك بود) و اين هفته دارم روي آخريش كار مي كنم. محل كارم هم عوض شده و به پروژه اي اومدم كه احتمالا سال ديگه اين موقع وقت دستشويي رفتن هم نداشته باشم، چه برسه به وبلاگ خوني و وبلاگ نويسي. ولي خب فعلا هنوز تو مقدمات پروژه ايم و به قولي آرامش قبل از طوفانه.

4- مي بينيد ما بچه هاي وبلاگستان چقدر زود بزرگ شديم، يادتون كه نرفته: ما همون هايي هستيم كه 4 سال پيش اصلا بهونه آشنايي مون با هم ديگه انتخابات رياست جمهوري بود، الان غير از يكي دو نفر پيله مثل مهدي محسني، ديگه كسي تو اون وادي ها نيست و به قولي اينقدر سرمون گرم زندگي شده كه اصلا تو فكر انتخابات و مافيهايش نيستيم. ميگيد نه: سردسته اون موقع ما براحتي تو اين ايام تازه از حج برگشته و چنان هاله نوراني اي دور و برش را گرفته كه فكر كنم فقط به هاله دارها راي بده.

5- رستوران ريورسايد را هم خراب كردند، به همين راحتي! دوشنبه از كنارش رد شدم، سرجاش بود. سهشنبه از كنارش رد شدم، با خاك يكسان شده بود. شنبه هم از روش رد شدم: جاي قبلي اون يك جاده كشيده بودند. گرچه نگذريم كه تو اين ماجراي ريورسايد بحث پارتي خودش را خوب نشون داد: ريورسايد به همراه چند تا خونه نزديك اون تو طرح جاده ساحلي قرار گرفته بودند: اهالي خونه ها را شب عيدي و تو هفته اخر اسفند به زور مامور از خونه هاشون بيرون كردند و به ريورسايد بيشتر از يكماه بعد از عيد هم فرصت دادند. اگه ميشد به ريورسايد فرصت داد، حتما ميشد به اون بنده خداها هم فرصت داد كه شب عيدي را حداقل آواره نشند.

6- گفتم ريورسايد، ياد يكي از دوستان مجازي افتادم كه هميشه دوست داشت دوباره بياد اهواز و بره ريورسايد. دوستي كه اين روزها، روزهاي خوبي را سپري نميكنه و من هم گرچه تا وبلاگش بروز ميشه، ميخونمش ولي نميتونم نظري براش بگذارم: شما براي ادمي كه داره از همسرش جدا ميشه و اين جدايي احتمالا به جدا شدن از پسرش (كه اميداورم هيچوقت اينطور نشه) مي انجامه چي ميگيد؟ دلداري اش ميديد؟ نصيحتش مي كنيد؟ نميشه! شما حتي نميدونيد ماجرا چيه و دلايل طرف مقابل را هم نشنيديد و اصلا شناختي از اين ماجراها نداريد... من اينطور مواقع خفه ميشم!

7- يوزارسيف هم كه تموم شد. گر چه به قول يكي از دوستان اگر اين ميزان آبي كه كارگردان به اين سريال بست را به مصر مي بستند كه اصلا اين قحطي به وجود نمي آمد، ولي خب احسن القصص را هرجور هم كه تعريف كني زيباست. كاش به جاي اينكه اين همه انتقاد، مدعيان خودشون دست به كار مي بردند و نمونه بهتري مي ساختند. تو اين مملكت كه يكروز قيف نيست و يك روز مامور... همين كه آقاي سلحشور همت كرد و دست به كار شد خودش يه خسته نباشيو يك آفرين بزرگ مي طلبه.

8- اين خواهرزاده من باعث شده تا من خيلي چيزها را كشف كنم: مثلا اينكه با پاي بچه ها ميتونيم دماغشون را بخارونيم، من امتحان كردم حتي شست پاشون تو سوراخ دماغشون هم ميره، فقط بعدش نامردها جيغ و دادشون ميره آسمون!

9- سعي مي كنم بيشتر بنويسم: نوشتن تو وبلاگ هيچ حسني كه نداشته باشه نميگذاره ادم به يكنواختي بيفته.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 7:46  توسط صادق  | 

1- ديروز از صبح تا ظهر تو اداره تقريبا هيچ پرسپوليسي اي نمونده بود كه منو بشناسه و نياد در اتاق من را باز كنه و يك تيكه به ما (من و رئيس استقلالي من) نندازه. بعضي هاشون را حداق چهار پنج ماه بود كه نديده بودم ولي ديروز همه شون را زيارت كردم، نيازي به گفتن نيست كه صبح تا حالا يكيشون را هم نديدم.... خدا جاي حق نشسته!

2- اعتراف ميكنم كه هيچ اميدي به قهرماني استقلال نداشتم، به خاطر همين هم ساعت 4 كه رسيدم خونه، موبايل را بيصدا كردم و راحت گرفتم خوابيدم. ساعت هفت و ربع بود كه از صداي ويبره موبايل بيدار شدم. سعي كردم بيخيال بشم ولي انقدر زنگ خورد كه اعصابم خراب شد و گوشي را برداشتم: تا ديدم كه تماسهاي بي پاسخم همه استقلالي ها هستند شستم خبردار شد و از جا پريدم....

3- همه ميدونيم كه قهرماني استقلال پاك نبود: تماسهاي مشكوك با بازيكنان تيمهاي حريف روز قبل از بازي حداقل يكي از كارهاي استقلالي ها بود كه فاش شد. ولي خب بقيه هم براي استقلال كم نگذاشتند، اين نامردي هاي كه تو اين يكماهه سر قلعه نويي دراوردند را همه مي دانيم: از جريان انتخاب سرمربي تيم ملي تا بحث تباني و بيانيه هاي مايلي كهن.

4- بيشتر از همه دلم براي ابراهم زاده سوخت: آدم با اخلاقي كه كارش را بلد است و به نظرم به راحتي ميتوان اسمش را نسخه ارتقا يافته مجيد جلالي گذاشت كه البته ديروز توسط خود همين مجيد خان جلالي به سختي به زمين زده شد. برتري ابرهيم زاده نسبت به جلالي، غر نزدن هايش هست كه به نظرم او را از تمام مربيان ايران ممتاز مي كند.

5- استقلال قهرمان شد ولي يادتون باشه كه استقلال اگه قهرمان هم نميشد باز چيزي از ارزشهايش كم نميشد: تيم بايد شخصيت قهرماني داشته باشه نه اينكه مثل بعضي تيمها (كه رنگ پيرهنشون شباهت عجيبي به رنگ لنگ و آفتابه داره) فقط هارت و پورت كنه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:19  توسط صادق  | 

1- سال نو كه خوب شروع نشد: از صبح آنقدر مشغول كار بوديم كه نفهميديم كي سال تحويل شد و تازه نيم ساعت بعد سال تحويل فهميدم كه ريش هام را نزدم! تازه ماهي امسالمون هم به شب نكشيد و عمرش را داد به شما.

2- واقعا اگر امسال كلاه قرمزي نبود به چه اميدي مي نشستيم پاي تلويزيون، گند زدند امسال حضرات! ولي دو تا فيلم خوب تو اين ايام ديدم: بنجامين باتن و گران تورينو. اولي را كه سگ و سوتك هم ديده اند ولي دومي را اگر نديده ايد حتما ببينيد. كارتون ماداگاسكار 1 و 2 را ديدم، بدون تعارف تبليغشون بهتر از خود كارتون ها بودند، ياد شيرشاه و اناستازيا و شرك به خير!

3- درس؟ عمرا! فقط الكي خودم را خونه نشين كردم...

4- من ماشين را هنوز نبردم معاينه فني، كسي خبر داره تو خود شهر هم گير ميدن يا فقط براي مسافرتهاي بين شهري برچسب معاينه فني الزاميه؟

5- هوا كه اينجا خوبه و همين الان هم داره بارون ميزنه. از اول سال هم خدا را شكر گرد و خاك خيلي كمتر از سال گذشته بوده، دعا كنيد كه همينطور ادامه پيدا كنه كه شايد اين حساسيت من به گرد و خاك از بين بره

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 8:39  توسط صادق  | 

سال 87 هم تموم شد و ميخواستم يك مروري بكنم به اتفاقات جالب امسال براي خودم مثل قبولي دانشگاه يا برگه خوردن چكم يا تولد بچه خواهرم يا بقيه چيزهايي كه براي من يكي حداقل مهم بودند. ولي خب ذهنم رفت طرف اينكه يكسال ديگر هم از عمر ما گذشت و ما جماعت وبلاگ نويسي كه اكثرمون از اواخر 83 يا اوايل 84 به مناسبت شروع بكار بلاگفا و بعد از اون هم انتخابات رياست جمهوري با هم آشنا شديم و الان ديگه كم كم داريم به دهه چهارم زندگي ميرسيم، واقعا چند تا از ما به اون چيزي كه ميخواستيم يا اون چيزي كه قرار بوده تو اين 30 سال برسيم، رسيده ايم؟ اصل قرار بوده به جايي برسيم؟ مرگ اريك حتي براي مني كه نميشناختمش يك پيام خيلي مهم داشت: " مرگ همين نزديكي هاست، از يادش نبريم!" 
ببين آخر سالي دارم چه چرت و پرتهايي ميگم، بي خيال! امسال عيدي قرار نيست هيچ جا برم و ميخوام بشينم گوشه خانه و درسم را بخونم و بنده خدا خانم جان هم پاسوز منه ولي نشون به اين نشون كه من 15 فروردين ميام ميگم: "حتي يك كلمه هم نخوندم"
خوش باشيد و خرم، عيدتون مبارك!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 10:13  توسط صادق  | 

همه چيز سر سفره ناهار روز شنبه شروع شد: پر كردگي دندون آخر سمت چپ پايين افتاد!
روز دوشنبه بين دو كلاسم گفتم برم درمانگاه شركت تا دندونپزشك درستش كنه. خانم دكتر تا ديدش گفت كه اين دندان عقله و اينقدر پوسيده شده كه ارزش دوباره پر كردن را نداره و بايد بكشمش. من ساده دل هم گفتم خانم دكتر من دو ساعت ديگه بايد جايي باشم تا دو ساعت ديگه خوب ميشه؟ گفت اگه نخواي حرف بزني مشكلي ايجاد نميكنه. منم با كشيدن دندون مربوطه موافقت كردم.
چشمتون روز بد نبينه يه چيزي مثل پيچ گوشتي دو پهلو داشت هي ميگذاشت دور و بر دندان و با دست محكم تقه ميزد پشتش و بعد يك گيره مينداخت دور دندون و ميكشيد، اما دندونه ميشكست و از اون گيرهه در ميرفت! اين پروسه دوبار تكرار شد و توبار سوم خانم دكتره كه خودشم خسته شده بود گفت اين دفعه يا دندونت كنده ميشه يا كله ات هم باهاش ميكنم! خنده ام گرفت، چند سال پيش موقع كشيدن دندون بايد چند نفر مريض را ميگرفتند تا بتونه درد را تحمل كنه حالا وسط كار خانم دكتره با من شوخي ميكرد و منم با همون دهن پر از  گيره و خون و تكه دندون داشتم ميخنديدم! خدا بيامرزه پدر كسي كه ماده بي حسي را اختراع كرد!
جاتون خالي بعد از نيم ساعت تلاش بي وقفه، بالاخره تو بار سوم دندان ما كند! ولي خب عوارضش تا به امروز كه 5 روز از اون ماجرا ميگذره هنوز دامن كه نه ولي پاچه ما را گرفته:
48 ساعت طول كشيد تا خون مربوطه بند اومد و منم مجبور شدم با همون دهن پرخون برم سر كلاس! تا يكي دو روز بعدشم هنوز خونابه از محل مربوطه جاري بود. هنوز فكم درست و حسابي باز نميشه و مجبورم قاشق را نصفه بگذارم داخل دهان! درد هم كه مگو و مپرس هنوز روزي دو سه تا پروفن مجبورم بخورم....
به هر حال هيچوقت گول حرفهاي دكترتون را نخوريد و به همين راحتي تن به كشيدن دندان ندهيد مخصوصا كه دم عيد باشه و شما مجبور باشيد هم سركار بريد و هم سركلاس و هم تو امور مربوط به خانه تكاني شركت كنيد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:49  توسط صادق  | 

خان دایی شدیم،همین دیروز صبح ساعت هشت و نیم:


یک سوال فنی: بچه ها موقع تولد نباید چشمشون بسته باشه؟

یک قول: به محض اینکه چادر نمازه را سرش کرد عکسش را همینجا میگذارم

دو لینک کمکی برای دوستانی که عکس برایشان باز نشد: لینک یک و لینک دو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 17:3  توسط صادق  | 

1- سلام من برگشتم! جاي شما خالي، خوش گذشت.
2- سوغات سفر تا دلتون بخواد فيلم و دي وي دي بود. لاست را هم خريدم و بايد وقت بگذارم و چهار سري اش را پشت سر هم ببينم. بعد از مدتها هم سولاريس تاركوفسكي را گير اوردم اما ضدحالش اين بود كه زيرنويس نداشت. به هرحال ممنون از ليلا. فيلمهاي اسكاري را هم تقريبا همه را گير اوردم بايد همشون را ببينم تا نظر نهايي خودم را اعلام كنم!!!!!
3- همچنان جاتون خالي اين مدت هتل نادري بوديم. همه چي اش خوب بود غير از دستشويي اش كه گلاب به روتون فرنگي بود! 24 ساعتي با هم كلنجار رفتيم تا به تفاهم رسيديم.
4- يكي از مزاياي اين هتل جاي خوبش بود كه دسترسي به تمام بازارهاي مختلف را در كمتر از ربع ساعت امكان پذير مي كرد در تهران بي در و پيكر شما با اين ترافيك وحشتناكش اين يك نعمت بزرگ بود. اصلا همين ترافيك بود كه من را فراري داد. ميگم شما تهراني ها ساعت چند از سركار ميرسيد خونه؟ كي ميخوابيد؟ كي زندگي مي كنيد؟
5- عجب فشار آبي داريد شما تهراني ها! ما اينجا كنار رود كارون بايد به دوش التماس كنيم تا يك ذره آب بريزه رومون اما اونجا فشار آب ماشالله آنقدر خوب بود كه حس ميكرديم كه تو جكوزي تشريف داريم.
6- تو اين يك هفته خيلي بيشتر از چهار سال دانشجويي تهران را شناختم. باورتون ميشه من تو اين 4 سال دانشجويي فقط يكبار رفته بدم بهارستان و دو بار هم توپخونه، تازه خيلي جاها مثل دربند، ميدون فردوسي، چهارراه استانبول و... پا نگذاشته بودم. درست مثل يك بچه سربراه از وليعصر كه خوابگاهمون بود يك راست ميرفتم ونك كه دانشگاهمون بود يا حداكثر تا سر ميرداماد كه برم سركار. ديگه اوج قرتي بازيمون قدم زدن تو بلوار كشاورز و رفتن به پارك لاله يا سينما بلوار بود. اما اين يك هفته كل منطقه طرح ترافيك را مثل كف دست ياد گرفتم.
7- يكي از بچه هاي دوران دانشگاه را هم ديدم و كلي خاطرات اون زمان را زنده كرديم و سراغ بقيه رفقا را گرفتيم كه سرنوشت دوتاشون خيلي برام جالب بود كه در پست بعد راجع بهشون مي نويسم.
8- اين سركار ما بلاگفا و كليه وبلاگهاي مربوطه اش را فيلتر كرده بقيه جاها هم همينطوره؟ موندم ديگه وقت آزادم را تو محل كار چكار كنم؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 21:52  توسط صادق  | 

1- بالاخره امتحانات تموم شد و شر ترم اول کنده شد. تا حالا تجربه کردید ادم تو امتحانات چه علاقه عجیبی به تلوزیون و اینترنت پیدا میکنه؟ ممکنه تو این مدت براتون نظر نگذاشته باشم ولی مطمئن باشید که حتی یک مطلبتون هم از زیر دستم در نرفته. در ضمن در این مدت تمام فیلمهای مزخرف ام بی سی پرشیا و تموم فوتبالهای پخش شده از تلوزیون را هم زنده نگذاشتم، قسم میخورم!

2- یه سوال: شما جماعت تهرانی از کجا خرید لباس و کیف و کفش و پرده انجام میدین؟ هرچی ارزونتر بهتر! مثلا یکی از جاهای مورد علاقه من کوچه برلنه، جاتون خالی از دوشنبه میام تهران یه چند تا بازار برای گشتن پیشنهاد بدین ممنون میشم

3- ادامه همون سوال قبلی: دنبال یک جاهایی برای خرید کتاب دست دوم و دی وی دی های فیلمهای روز دنیا (مخصوصا هندی برای خانم جان) می گردم غیر از انقلاب جای دیگه ای هم از این چیزها گیرم میاد؟ اصلا تو خود انقلاب کجاهاش را پیشنها میکنید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 11:5  توسط صادق  | 

خانم جان بعد از يك مكالمه تلفني با خواهرم اومده پيش من و ميگه: من گفتم تو كل خانواده شما يك نفر آدم عاقل پيدا نميشه؟
- مگه چي شده؟
- هيچي خانم ميخواد چادر نماز درست كنه
- خب مگه عيبي داره؟
- براي خودش كه نميخواد، براي بچه اش ميخواد!
پ ن: اين دختر خواهر بنده هنوز به دنيا نيومده و انشالله ماه ديگه همين موقع ها تشريفشون را به اين دنيا ميارن!
پ ن1: همه خانمهاي حامله همين ذوق و شوق را دارند؟
پ ن2: كسي از باران خبر نداره؟ پسرش به دنيا اومد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 9:33  توسط صادق  | 

نميدونم چرا اينقدر حافظه مزخرفي دارم. تقريبا چيزهاي خيلي كمي هستند كه من ميتونم به ياد بسپارمشون و اين مشكل سه جا بيشتر خودش را نشون ميده: اول در مواجهه با افرادي كه ادعا ميكنند منو ميشناسند ولي من به ياد نميارمشون و دوم هم زمان درس خوندن و سوم هم موقع حرف زدن. بارها شده كه خيلي ها اومدن سراغم و شروع به احوالپرسي گرم كردند اما دريغ اگر من بياد بيارم كه قبلا كجا اين افراد را ديدم ديگه چه برسه به اينكه اسمشون را يادم بياد. البته ديگه راه افتادم و يكجوري باهاشون سلام و احوالپرسي ميكنم كه از تو حرفهاي خودشون كل ماجراي آشناييمون را بكشم بيرون، مگه اينكه طرف خيلي تيز باشه و سريع بفهمه. مثلا همين چند شب پيش يكي را تو خيابون ديدم و سلام و احوالپرسي كرديم و رفتيم، تا صبح تو اين فكر بودم كه اين بابا را كجا ديدم. صبح پا شدم اومدم سر ايستگاه كه با سرويس برم سركار مي بينم كه طرف هم سرويسي منه كه يكساله با هم ديگه از سر يك ايستگاه سوار سرويس ميشيم!
يه بدبختي ديگه هم حفظ كردن دروس حفظي هست. فقط اين را براتون بگم كه من نمرات رياضي و فيزيك و شيمي ام كمتر از 18 نميشد و نمرات ادبياتم بالاي 12 نميرفت. تازه اين مال اون موقع ها بود كه ذهنم فعال بود و الان كه چند ساله پشتم باد خورده و از درس كنار بودم يكدفعه مواجهه با يك كتاب 1500 صفحه اي چنان توي برجكم زده كه نميدونم چه خاكي بايد به سر بريزم.
موقع حرف زدن هم كه بدبختي هاي خاص خودم را دارم: من خيلي وقتها وسط حرف زدن يادم ميره چي داشتم ميگفتم و شروع ميكنم به چرت و پرت گفتن يا مكثهاي بي دليل! كه اين باعث ميشه همه فكر كنند من حواسم پرت جاي ديگه است و به اونها توجهي ندارم
براي حسن ختام هم شاهكارترين شاهكارم را بگم: تو مصاحبه براي گزينش شماره تلفن خونه مون يادم رفت و عمرا تا آخر مصاحبه يادم نيومد! بنده خدا مصاحبه كننده فكر كرده بود سركارش گذاشتم...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 13:37  توسط صادق  | 

وقتي كس ديگه اي قراره كه اول صبح جاي شما تو اداره كارت بزنه اولين چيزي كه به ذهنتون خطور ميكنه چيه؟ آخيش صبح يك ساعت بيشتر ميخوابم! حالا صبح به جاي ساعت7 ، ساعت 8 مياي سركار بعد ميبيني كه اوني كه كارت تو دستشه خواب مونده و هنوز نيومده سركار و تازه نيم ساعت بعد تو ميرسه اداره! تازه نكته جالب ترش هم اينه كه رئيس ِ رئيست كه هيچ وقت خودش زودتر از 8 نمياد سركار، امروز ساعت 7 اومده و در بدر دنبال تو ميگشته!

 پ ن: ماه ديگه يك سفر 5 روزه به تهران دارم و دنبال يك هتل مناسب (حداقل حموم تو اتاقش داشته باشه) كه قيمت اتاق دوتخته اش حدود 25 تومن باشه ميگردم. جاش هم فقط مهمه كه نزديك خطوط مترو باشه. كسي سراغ داره؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 9:53  توسط صادق  | 

بالاخره ديروز كلاس هاي ترم اول تموم شد و رفتيم تو فرجه. گرچه درس هاي اين ترم ساده ترين درس هاي دوره ارشد بودند ولي خب به من يكي خيلي سخت گذشت. فكر كنم به اندازه كل دوره ليسانس در اين يك ترم درس خواندم: دو تا ترجمه 15 صفحه اي راجع به مطالبي كه من حتي فارسي شون را هم اگه جلومون ميگذاشتن من چيزي ازشون نمي فهميدم و براي هركدام يك هفته وقت صرف كردم تا بفهمم كه اصلا راجع به چي هستند. يك مقاله كه دو هفته گذشت تا موضوعش را پيدا كردم و بعدش هم هفت هشت تا مقاله انگليسي را ترجمه كردم تا تونستم اين مقاله را بنويسم. يك پروژه راجع به يكي از سيستم هاي يك شركت كه يك هفته وقتم را گرفت و سر آخر هم يك پروژه اشتراكي كه نزديك 50 صفحه فقط من براش ترجمه كردم اما آخرش با يك ارائه افتضاح از سوي يكي از هم گروهي ها همه زحماتمون به باد رفت.

تازه امروز كه 20 روز ديگه تا امتحانات باقي مونده بايد بشينم و درس هام را بخونم. اولش كه گفتم درس هاي اين ترم آسون ترين درس هامون هستند، چون اين ها تنها درسهايي هستند كه براشون منبع فارسي حاضر و آماده وجود داره و درس هاي ديگه مون بايد تو منابع انگليسي سير كنيم. حالا من موندم و سه تا درس كه دو تاش مثل درس هاي ليسانسه و هركدوم دو سه روز براش بسه ولي جاتون خالي يكيش 1500 صفحه كتابه و استادش هم از اون آدم هاي مقرراتي كه سوال ميده در حد رونالدينيو، به سوالات ترم قبلش توجه كنيد:

1- 22 مرحله فرايند فلان چيز را به ترتيب نام برده و شرح دهيد؟

2- 18 تهديد فلان چيز و آثار اون و روش هاي مقابله با اون را توضيح دهيد؟

3- فلان چيز (اسم يكي از فصول 150 صفحه اي كتاب) را به طور كامل توضيح دهيد؟

4- سوال چهارم را طرف از خارج از كتاب داده بود!

 

پ ن: راجع به مطلب قبلي دعوا بين من و خانم جان نبود بلكه ماجرا مال همسايه طبقه پايين بود كه تا ساعت 3 صبح اولش تو خونشون و بعدش هم تو راهرو دعوا و كتك كاري كردند و آخرش هم با پادرميوني ديگران دعواشون تمام شد و ما تونستيم بخوابيم! من و خانم جان ديگه كارمون از دعواهاي اين جوري گذشته و حد و حدود همديگه را ميشناسيم و سعي مي كنيم كه به اون ها احترام بگذاريم يا اگه كه مثل ديشب من غيرعمد پام را از گليمم درازتر كنم خانم جان با يك جواب دندان شكن در حد شجريان منو جاي خودم بنشونه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 8:30  توسط صادق  | 

ساعت 10صبح كلاس دانشگاه تموم بشه و همون موقع هم رئيست بهت زنگ بزنه كه سريع بيا اداره كار داريم اونوقت ساعت 2 ظهر هم كلاس داشته باشي ميخواي سريع برسي اداره كه كار را انجام بدي و برگردي دانشگاه. تو اين فكري كه چه خاكي به سرت كني كه امروز به سلامت بگذره، ميرسي به پاركينگ دانشگاه ميبيني ماشينت پنچره!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 10:23  توسط صادق  | 

ميگن خانم ساده دلي سردرد وحشتناكي گرفت و مجبور شد كه بره پيش دكتر. دكتره وقتي چشمش به جمال اون بنده خدا روشن شد افكار شيطاني به ذهنش هجوم برد و همراه بيمار را از اتاق بيرون كرد و شروع كرد به درآوردن لباسهاي خانمه، خانمه لب به اعتراض گشود كه باباجان من سرم درد ميكنه چرا لباسهام را درمياري؟ دكتر هم جواب داد كه خانم علم پيشرفت كرده و روشهاي درمان سنتي ديگه از مد افتاده. خانمه هيچي نگفت تا اينكه ديد كه دكتره رفت سراغ لباسهاي زير طرف كه دوباره اعتراضه بيمار بلند شد كه باباجان من فقط سرم درد ميكنه دكتره هم جواب داد كه خانم عزيز مگه نگفتم علم پيشرفت كرده! خانمه هيچي نگفت تا اينكه دكتر شروع به ناز و نوازش جاهاي حساس خانمه كرد كه ديگه داد خانمه دراومد كه آقاي دكتر چه ميكني؟ دكتر هم برگشت و با داد و بيداد گفت خانم من از پيشرفت علم بيشتر ميدونم يا شما. خانمه باز هيچي نگفت تا اينكه دكتره خودش هم لخت شد و شروع كرد به عمليات ماجرا به اينجا كه رسيد خانمه شروع كرد به داد زدن كه آقاي دكتر تو ميدوني علم پيشرفت كرده، من ميدونم علم پيشرفت كرده، مردم كه نميدونند لااقل در اتاق را ببند!

حالا جريان ماست كه الان دو ساله ضامن يك بنده خدايي شديم و تو اين دو سال بانك بيشتر از ده بار به ما زنگ زده كه باباجان اين آقا قسط هاشو پرداخت نميكنه و آخرش ما مجبور ميشيم كه چك شما را بگذاريم اجرا. ما هم هروقت به اين طرف ميگفتيم جواب ميداد كه من اونجا آشنا دارم و الان ميرم درستش ميكنم و فردايش هم ميرفت بانك و ميومد و ميگفت كه درست شد! دوباره دو ماه بعدش بانك زنگ ميزد و ميگفت آقا اين وام گيرنده دوباره نيومده قسط هاشو بده و ما باز به اين بنده خدا هم ميگفتيم و دوباره همون ماجراي قبلي و همون جوابهاي قبلي تكرار ميشد و تكيه كلامش هم اين بود كه: تو نگران نباش من اونجا آشنا دارم ممكنه هرچند وقت يكبار بهت زنگ بزنند ولي كار به اجرا گذاشتن چك نميرسه!

اين حرفها و گفته ها بيشتر از ده بار تكرار شد تا امروزكه چك ما برگه خورد و زنگ بهش زدم و بهش ميگم پس چي شد ميگه نگران نباش من اونجا آشنا دارم!!! براش ماجراي بالا را تعريف كردم و سر آخر بهش ميگم لااقل در اتاق را ببند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 13:29  توسط صادق  | 

فكر كن نشستي پشت ميزت اونوقت رئيست يك نامه به اسم تو مياره و ميگذاره رو ميزت با اين عنوان:

بدهي بابت وام شرافتي دوران تحصيل

چشمات گرد ميشه و سريع نامه را باز ميكني:

باستناد گزارش وزارت فرهنگ و آموزش عالي، از آنجائيكه نامبرده ذيل مبالغي را بابت وام شرافتي دوران تحصيل به دانشگاه محل تحصيل بدهكار مي باشدخواهشمند است به مشاراليه ابلاغ فرمائيد چنانچه بدهي خود را به سازمان ذيربط پرداخت نموده سوابق پرداخت را حداكثر تا پايان وقت اداري مورخ 30/8/87 به اين امور ارائه نمايد. بديهي است در صورت عدم ارائه مدارك لازم در مهلت تعيين شده، اين امور نسبت به كسر مبالغ مورد نظر از طريق حسابداري حقوق اقدام نموده و مسئوليت عدم امكان استرداد وجوه كسر شده بعهده اين امور نخواهد بود.

خب چه چيزهايي به ذهنت ميرسه: وام شرافتي؟ چه وامي ممكنه باشه كه به شرافت من ربط داشته باشه؟ به شرافت كسي ديگه ربط داشته باشه؟ من وام گرفتم شرافت كسي را لكه دار كنم؟ اصلا مگه من وام گرفتم؟ تنها چيزي كه من ممكنه به دانشگاه بدهكار باشم پول خوابگاه هست كه آن را هم روزي كه دنبال مدركم بودم همه اش را يكجا به حساب دانشگاه ريخته بودم و فيش آن را هم به امور مالي دانشگاه و صندوق رفاه داده بودم. تو همين افكار بودم كه يكدفعه ياد يك نكته مهم افتادم:

سريع گردش نامه را نگاه كردم: نامه را 9 نفر از كارمندان و روساي شركت ديده بودند كه همه شان هم من را از نزديك مي شناسند. فكر كنيد كه شما رئيس يا همكار من هستيد بعد يك نامه را مي بينيد كه من بابت بدهي شرافتي در زمان تحصيل بدهكارم چه فكري درباره من مي كنيد.

رفتم سراغ كارمند مسئول در امور اداري شركت و اصل نامه دانشگاه را ديدم تقريبا همون چيزهايي كه در بالا نوشته بودم در اون نامه بود به اضافه مبلغ بدهي: 850ر617ر2 ريال

مبلغ را كه ديدم سريع دوزاري ام افتاد: مبلغ مربوط به همون بدهي خوابگاه بود كه همون موقع به حساب دانشگاه ريخته بودم و خداراشكر كپي فيش را براي خودم نگاه داشته بودم. با ارائه كپي فيش به اون كارمند اموراداري مشكل حل شد ولي چند تا مساله باقي موند:

1- من 6 سال پيش اين پول را به حساب دانشگاه ريختم آيا تو امور مالي اون خراب شده يك نفر نيست كه بگه اين چه پوليه كه 6 ساله به حساب ريخته شده و كسي مدعي اش نيست؟

2- آيا نميشد بابت اين بدهي اسم مناسب تري انتخاب كرد؟

3- اگه من كپي فيش را نگه نداشته بودم چه خاكي به سرم بايد مي ريختم؟

4- تكليف آبروي رفته من نزد همكاران و روسا چي ميشه؟

پ ن موسقيايي: آهنگ اين روزهايم جيگيلي امير تتلو است كه اگر طرفدار آهنگهاي شش و هشت هستيد حتما گوشش كنيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 12:40  توسط صادق  | 

دیشب حدود ساعت 3 وقتی بیدار شدم تا جهت پاره ای از امور برم دستشویی, همین که اومدم تو هال یه بوی خفیف گاز زد زیر دماغم. یکدفعه یادم اومد که دیروز بعد از حمام آبگرمکن را خاموش نکردم و این آبگرمکن هم چند روزی است که بازی درآورده و انگار که نشتی کوچکی داره اما هرچی دنبالشگشتم نتونستم پیداش کنم. روزی هم که زنگ زدم تا از نمایندگی اش بیان برای تعمیرش، اگه از شما بو دراومد از این آبگرمکن هم بو دراومد! نامرد جلوی تعمیرکاره مثل ساعت بدون بو کار کرد. خلاصه این چند روزه فقط برای حمام کردن روشنش میکنیم و بعدش هم خاموشش میکنیم اما انگار دیروز بعد از حمام یادم رفته بود خاموشش کنم. خاموشش کردم و رفتم توی رختخواب اما همین بوی کم گاز منو برد به روزهای دانشگاه:
خوابگاه ما در حقیقت یک مجتمع مسکونی شامل آپارتمانهای 70 و 50 متری بود که از طرف دانشگاه خریداری شده و تو سوئیتهای 70 متری 14 نفر و تو سوئیتهای 50 متری 9 نفر را چپانده بودند. هر سوئیتی هم برای خودش آشپزخانه و حمام و دستشویی جداگانه داشت اما برای هر دو سوئیت کنار هم یک تلفن توی راهرو وجود داشت.یکسال تعطیلات بین دو ترم بود و همه بچه ها برگشته بودند به شهرشون و فقط من و یک نفر دیگه مونده بوده بودیم، اون بخاطر کلاس زبانش و منم بخاطر سرکار رفتنم. کار من اون موقعها کاراموزی تو سازمان حسابرسی بود و وقتی ما را به یک شرکتی می فرستادند باید تا اتمام کار اون شرکت میموندیم و بعدش هم اگر کار نبود میفرستادنمون به مرخصی بدون حقوق اجباری تا زمانی که یک کار دیگه شروع بشه. تقریبا یک هفته از تعطیلات بین دو ترم گذشته بود که کار تموم شد و منم قصد برگشت به اهواز را کردم. شرکت نفت یکی از خدماتش به کارکنان اینه که تو مسیر اهواز تهران و بالعکس هر روز اتوبوس داره و منم دوران دانشجویی همیشه با این اتوبوس حرکت میکردم. اون موقع هم زنگ زدم به پدرم تا برام توی اون اتوبوس برای فردا جا رزرو کنه. فرداش هم تا خیابون جمهوری که پارکینگ اتوبوسهای شرکت بود اومدم اما منصرف شدم و برگشتم خوابگاه. اون موقع هه چند ماهی تازه از مرگ مادرم میگذشت و منم از اهواز بدم اومده بود و دیگه نمیتونستم به اون شهر برگردم. حتی تصمیم گرفته بودم که بعد از اتمام دانشگاه هم دیگه به اهواز برنگردم و برم شهر دیگه ای زندگی کنم کما اینکه دو سالی هم بعد از اتمام دانشگاه رفتم شیراز زندگی کردم ولی سر آخر عشق و عاشقی دوباره برم گردوند سرجای اولم.
چقدر حاشیه رفتم! خلاصه سوار اتوبوس نشدم و برگشتم خوابگاه. اون موقع هم نه من و نه پدرم هیچکدام موبایل نداشتیم و تلفن خونه هم پیغامگیر نداشت و وقتی چندبار زنگ زدم خونه و کسی گوشی را برنداشت اطلاع رسانی من هم به خونواده ناممکن شد و موند برای فردای اونروز. فردای اون روز فکر کنم حدود ظهر بود که هم اتاقیم بیدارم کرد که تلفن داری. منم خواب آلود رفتم سمت تلفن که ناگهان با داد و بیدادهای پدرجان مواجه شدم که بیشعور اگه نمیخوای بیای خب یک زنگ بزن! بعدش که پدرم آروم شد تازه ماجرا را فهمیدم: صبح که من نیومدم پدرجان نگران شده و زنگ میزنه به اتوبوسرانی شرکت نفت و اونها هم در جوابش میگن که اتوبوسی که دیروز از تهران راه افتاده تصادف کرده و چند تا کشته و زخمی داده! پدرم هم هرچی اینور و اونور زده بود نتونسته بود اسم مسافرین زخمی و کشته را بدست بیاره و با توجه به عدم تماس من مطمئن هم بوده که من سوار اون اتوبوسم. تا اینکه بعد از چند ساعت نگرانی و اینور و اونور رفتن زنگ زده بود خوابگاه به این امید که من اصلا سوار اتوبوس نشده باشم و خداراشکر ماجرا هم همینطور بود و یه خطر خوشگل از بیخ گوشم گذشته بود.
تا شب اونروز هنوز تو کف خطری بودم که ازش جون سالم به در برده بودم. شب که خوابیده بودم نیمه های شب با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم. همین که از خواب پریدم احساس خفگی شدید کردم، بوی گاز به شدت همه جا را فراگرفته بود و شاید اگه یکساعت دیگه خوابیده بودم الان ریق رحمت را سرکشیده بودم. پنجره اتاق را باز کردم و بعدش هم کورمال کورمال رفتم سمت آشپزخانه و پنجره اونجا را هم باز کردم تا گاز تخلیه بشه. دست به شیرهای گاز زدم دیدم بله یکیشون کامل بازه! یکدفعه یاد تلفن افتادم و رفتم در سوئیت را باز کردم تا جوابش را بدهم که تا گوشی را برداشتم طرف قطع کرد!!!!!
فرداش فهمیدم که این رفیق ما کتری را پر کرده و گذاشته روی گاز تا چایی درست کنه و انگار یادش رفته و گرفته خوابیده بعدش هم آب جوش اومده و ریخته رو گاز و گاز را خاموش کرده و باعث پراکنده شدنش شده. هیچوقت نفهمیدم کی اونشب زنگ زد البته تلفن اون موقع شب هم احتمالا کار بچه های خود خوابگاه بوده چون مرکز تلفن خوابگاه را ساعت 11 شب به بعد خاموش میکردند و تلفنها را وصل نمی کردند، بچه ها هم به علت اینکه گوشی تلفنهایی که برامون گذاشته بودند شماره گیر نداشت با کلیک کردن روی شاسی تلفن داخلی همدیگه را می گرفتند و با هم صحبت می کردند.
 به هرحال مساله مهم این نبود که کی زنگ زده بود، مهمترین موضوع این بود که عزرائیل دو شب بود که بدجور به من پیله کرده بود و تقریبا مطمئن بودم که شب سوم کارم تمومه و اون روز آخرین روز زندگی منه! خلاصه تا شب به دعا و استغفار مشغول بودم و گناهانم را بیاد می اوردم و یاد حق الناسهایی که گردنم بود و هیچ غلطی نمیتونستم بکنم و یاد عبادتهایی که به خدا بدهکار بودم. همون موقع با خودم عهد کردم که اگه شب بعدش هم جون سالم به در ببرم بیفتم این حقهایی که گردنم بود را ادا کنم.
 و البته همانطور که مستحضرید شب سوم هیچ اتفاقی نیفتاد و من هنوز زنده ام و تمام عهدهایی هم که اونروز با خودم و خدا کرده بودم یادم رفته بود تا اینکه دیشب دوباره بوی گاز زد زیر دماغم!
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 21:7  توسط صادق  | 

شد 4 سال، به همين راحتي! به من اونقدر خوش گذشت كه نفهميدم چطور گذشت اميدوارم بقيه اش هم همينطور خوب و خوش و به سلامتي بگذره، مدتش زياد مهم نيست ها اون خوبي و خوشي و سلامتيش بيشتر برام مهمه. نميدونم خوبه يا بد اما انقدر به تو وابسته شدم كه يادم نيست اون موقع كه عشق تو در دلم نبود ، چگونه و براي چي زنده بودم؟ خيلي خوبه كه آدم بهانه اي براي زنده موندن داشته باشه حالا بهاش هرچي هم باشه مهم نيست! ممنونم از تو براي تك تك لحظات اين 4 سال

پ ن: 4 سال پيش يه همچين روزي تو يكي از شبهاي ماه رمضون يه صيغه محرميت خونده شد تا ما دو تا نامزد بشيم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 14:43  توسط صادق  | 

تو شركت ما رسم بر اين هست كه كسي كه ميخواد ادامه تحصيل بده را كمك مي كنند. سر رفت و آمدش سخت نمي گيرند  اما از آن طرف مزايايش از قبيل اضافه كاري و پاداش و.... را به شدت كم مي كنند. در ضمن براي مواقع ضروري معمولا كارمند يك برگه مرخصي سفيد در اختيار رئيس مستقيمش قرار مي دهد كه اگر اتفاقي افتاد يا كسي از مديران شركت سراغ طرف را گرفت يا ارباب رجوعي پيله كرد اين برگه مرخصي پر شده و به جريان مي افتد. اين كار غيرقانوني است اما عرف است.
ديروز رئيس بزرگ (يعني رئيسِ رئيس من) منو خواسته بهم ميگه مگه كلاسهات را نميري؟ وقتي با پاسخ مثبت من روبرو شد برگشته ميگه پس چرا برگه مرخصي هات دست من نميرسه؟ من كه جا خورده بودم گفتم من هيچ روزي را كامل كلاس ندارم بلكه معمولا اول صبح دو ساعت كلاس دارم و بعدش هم سريع خودمو سركار ميرسونم در ضمن برگه مرخصي سفيد هم دست رئيسم دادم. ميگه كه نه براي جمع اين ساعاتي كه نيستي بايد در هفته يكروز را مرخصي رد كني! نكته جالب هم اينجاست كه از اين ماه هم مزاياي حقوق من را نصف كرده، يعني طرف هم پس گردني ميزنه و هم پياز به خورد ما ميده آخرش هم جريمه نقدي مون هم ميكنه
نكته ظريف ماجرا هم اينه كه اين رئيس بزرگ ما هم همين پارسال و با استفاده از همون قانون نانوشته اي كه اولش گفتم فوق ليسانسش را گرفت، تازه نه تنها مرخصي رد نكرد كه تا اونجا كه من خبر دارم مزايايش هم كم نشد و اتفاقا چون مشغله اش زياد شده بود يه ماشين با راننده هم در اختيارش گذاشتند كه براي رفت و امد از اون استفاده كنه!
بي خيال!

پ ن فوتبالي: دوستان رئال مادريدي روشون ميشه تا دو هفته ديگه درباره فوتبال حرف بزنند؟ ديديد بانوي پير چه كرد با اين سلطنت طلبان پر مدعا؟ بسي كيف نموديم مانند خر!

پ ن موسيقيايي: آهنگ اين روزهايم مه پاره گروه مستان است. يه چيزيه تو مايه موسيقي سنتي اما با شعر پاپ!
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 7:28  توسط صادق  | 

تا حالا روغن کرچک خوردید؟ اگر خوردید که حال و روز مرا می فهمید ولی اگر نخوردید سعی کنید که هیچوقت هم نخورید. لامصب خوردنش یه دردسره پس دادنش یه دردسر دیگه . از موقعی که خوردمش تا چند ساعت انگار معده ام تو دهنم بود. اما امان از وقت پس دادن، به علت رعایت ادب زیاد مساله را براتون باز نمی کنم فقط همین را بدونید که بیشرف اینقدر چربه که موقع پس دادنش هم همه جای آدم را چرب و چیلی میکنه! تازه این غیر از این موضوعه که دم به دقیقه باید به سمت دستشویی روانه بشید و و وای به حالتون که اگر مثل من تو محل کار حاضر باشین!

حالا همه این بدبختی ها به کنار تازه وقتی میری رو تخت سونوگرافی بهت میگن آقا مثانه تون پر نیست میگم دکتر شما به من مسهل دادی از اون طرف میگی چرا مثانه تون پر نیست! خب وقتی میرم دستشویی هر دوتاش با هم دیگه خالی میشه، دکمه که نداره که بهشون بگم تو بیا بیرون اون یکی نیاد بیرون!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 8:9  توسط صادق  | 

مساله خیلی ساده است: شما ده جفت جوراب داری که روزی یکی از اونها را می پوشی و در آخر دوباره وقتی همه شون کثیف شد، همه را با هم میشویی. حالا 9 روز گذشته و شما 9 جفت جوراب کثیف داری و یک جفت جوراب تمیز. خب وقتی این جفت جوراب آخری لنگه لنگه باشه یعنی یکیش سبز باشه و دیگری خاکستری و لنگه دیگه هرکدومشون هم بین جوراب کثیفها باشه:

خب نابغه معلومه که تو یک روز با جوراب لنگه به لنگه رفتی سرکار اما عمق فاجعه اونجا معلوم میشه که اینهایی که این مطلب را بخونند بدونند که تو سرکار عادت داری اول صبح کفشهات را دربیاری و تا آخر وقت اداری صندل بپوشی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 21:56  توسط صادق  | 

اين بالا آوردن و بر سر در زدن يكي از نوشته هاي قديمي وبلاگ باعث شد تا ياد و خاطره اولين روزهاي وبلاگ نويسي و دوستان اوليه كه خيلي هاشون يا ديگه وبلاگ نمي نويسند يا مي نويسند و اينجا نمياند برام زنده بشه. متن زير اداي ديني است به ده نفر از اين دوستان كه درسته الان ديگه به اين وبلاگ سر نمي زنند ولي خوب مسلما تاثير زيادي بر وبلاگ نويس شدن و وبلاگ نويس ماندن من داشتند:

1- سرزمين اسرار (افسانه):  افسانه خانم اولين نفري بود كه براي وبلاگ من نظر گذاشت و اولين كسي كه مرا لينك كرد و اولين كسي كه من لينكش كردم. اگه به اولين پست وبلاگش نگاه كنيد مي بينيد كه مثل من از اسفند ماه 83 وبلاگ نويسي را در بلاگفا شروع كرد. يادش بخير اون روزها تعداد وبلاگهاي بلاگفا آنقدر كم بود كه ما بروز شدن وبلاگ همديگر را از قسمت وبلاگهاي بروز شده صفحه اصلي بلاگفا مي فهميديم و اون روزها اسم تمام وبلاگهاي بدرد بخور بلاگفا را مي تونستيد تو قسمت لينكهاي دوستان وبلاگ افسانه خانم پيدا كنيد و همونجا بود كه من با خيلي از دوستان كنوني مثل مهدي محسني و سياوش تي آشنا شدم. آخرين پست وبلاگ افسانه خانم مربوط به بهمن ماه 85 است.


 2- صندلي لهستاني (سعيد بيراس): از نظر من بدون ترديد بهترين نثر در بين تمام وبلاگهايي كه تاكنون خوانده ام متعلق به سعد خان بيراس بود. ميگم "بود" چون از مرداد ماه 85 ديگر وبلاگ نمي نويسد. و يكبار هم در مرداد ماه 84 از وبلاگنويسي خداحافظي كرد اما برگشت اما پستي كه آن موقع براي خداحافظي گذاشت هنوز هم به نظر من پست برگزيده وبلاگستان فارسي در تمام اين سالهاست. قسمتهايي از آنرا بخوانيد:

رفتيمو آرزو كرديم كه ديگه آرزو نداشته باشيم مملي...

هزار بار ريختيمو تلقي استكانامونو زديم بهمو، داد زديم كه ديگه هيچوقت داد نزنيم..

پونصد بار تو چشاي خلايق نيگا كرديمو گفتيموواگفتيمو بي اختيار و با اختيار تف كرديمو،سر خاك بابامون خنديديمو تو عروسيه ننمون زار زار گريه كرديم..

صد بار تو ناحيه رو رختخواب استفراقی، دکمه ها باز كرديمو خوابوندیمو حرفاي تخته خوابي زديمو سر پولش چونه زديم...

پنجاه بار سنگ به شيكممون بستيمو، بريونيه اصفهاني رو گذاشتيم جلومونو بر و بر نيگاش كرديمو فوش گذاشتيم وسط كه اگه كسي بخورتش...

ده بار مسلمون شديمو فرداش جهودو پس فرداش اوستا رو سر كشيديمو برگشتيمو پشت سرمونو نيگا كرديموبعدشم جلوي رو مونو، كه تازه دوزاريمون افتاد كه اي واي نه با اين اراجيف ميشه رسيدو نه قرار كه برسيم....

پنج بار از سياست گفتيمو داغ ، داغ بحث كرديمو همش بيسماركو ماركسو موسيلينيرو به رخ هم كشيديمو اصلاح طلبو محافظه كار جماعتو رنگي كرديمو چسبونديم سر در خلاء... ديگه بسه مملي..

 

3- نامه هاي تمام نشدني (كهتو): يادش بخير عجب كامتهايي ميگذاشت، هميشه يك بيت شعر مرتبط با مطلبي كه تو نوشته بودي آماده داشت و پاي مطلبت ميگذاشت. يكي از دو وبلاگنويسي است كه من از نزديك ديدمشان. جالب بود كه وقتي ديدمش فهميدم كه 4 سال با هم در يك دانشكده درس خوانده بوديم و خيلي وقتها از كنار هم رد شده بوديم اما بي آشنايي. ولي اين دنياي مجازي او را به يكي از بهترين دوستانم تبديل كرد. كهتو در يكسال گذشته فقط دو پست نوشته است.

 

4- من آن نيستم كه مي نمايم (ماني): همان اول هم كه با او آشنا شدم فهميدم كه خيلي بيشتر از آنچه تظاهر مي كند، ميداند. بعدها فهميدم كه او و نامزدش يكي از همون وبلاگ نويسهايي هستند كه تو اولين سري توسط نيروي انتظامي قاليباف دستگير شدند آن هم تنها به جرم طراحي يك سايت ( و نه نوشتن مطالب در آن سايت). او هم یکی از وبلاگ نویسان وبلاگ جمعی احسانه بود که از مطالب و نظرهايش خيلي ياد گرفتم اميدوارم هركجا كه باشد موفق باشد. او هم در يكسال گذشته فقط يك مطلب نوشته ولي بعضي وقتها تو وبلاگ آرايه ردپايش را مي بينم و از سلامتيش خوشحال مي شوم.

 

5- سينه چاك: خودش ميگفت كه از وقتي قلبش را عمل كرده اند شوخ مسلك شده است. موسس چهل ساله دوره دوم حزب خران كه گرچه هرگز نتوانستم خودم را آنقدر به خريت بزنم كه عضو حزبش شوم. ولي طنز نوشته هايش بي مثال بود. اميدوارم هركجا كه هست سالم و تندرست باشد. سينه چاك هم از خرداد 85 تاكنون چيزي ننوشته است.

 

6- حسين خداداد: يك زماني احسانه خانم وبلاگش را تبديل به يك وبلاگ جمعي كرده بود و اون وبلاگ تقريبا شده بود محل بحثهاي هر روزه من و حسين خداداد. ما به جز يك مسئله روي هيچ مورد ديگري با هم توافق نداشتيم و اون مسئله هم اين بود كه تمام اين بحثها در مقابل دوستيمون بي ارزش است. حسين خداداد اطلاعات بسيار خوبي در مورد مسائل ديني داشت بطوريكه وقتي نام قران را در گوگل سرچ ميكردي وبلاگ او در رديف ششم قرار داشت ولي خوب نوع نگاه او به دين كاملا با من متفاوت بود و به قول شهلا خانم الهه مهر خداي من خيلي سختگيرتر از خداي او بود. از وقتي وبلاگش فيلتر شد ديگه خبري از او ندارم.

 

7- چكش در ميخ (ميخ ميخ زاده): به قول خودش موسس اولين گاهنامه طنز خصوصي كه در آذرماه 84 و تنها با گذشت 4 ماه از دولت نهم وي در مصاحبه اي با خبرنگاران خيالي دلايل بسته شدن وبلاگش را چنين بيان كرد:

وی در پاسخ به سوالات متعدد خبرنگاران اعلام کرد که مهرورزی به بندگان خدا و خصوصا خبرنگاران از وظایف همه، خصوصا حامیان دولت جدید است و به خبرنگاران تذکر داد در صورت ادامه پرسش ها تا لمس عطوفت دولت فقط چند ثانیه زمان باقی دارند. او در ادامه گفت به دلیل انجام امور مهرورزانه دیگر فرصتی برای امور بی اهمیتی مانند انتشار نشریه طنز باقی نمی ماند!

میخم میخ زاده نیز ضمن تکذیب هر تغییری گفت با توجه به اتمام دست نوشته های میخ میخ زاده و اندوخته پیشین و همچنین ظهور دولت یار نیازی به نشریه احساس نمی شود! وی گفت ارگان تعیین احساس نیاز وزارت کنترل حرف او را تایید خواهند کرد!

طنز نوشته هايش مخصوصا در دوران انتخابات رياست جمهوري کم نظير بود!

 

8- يادداشتهاي امپراطور (سزار): بزرگترين دروغگوي تاريخ وبلاگستان ايراني! نثر بسيار شيوايي داشت و همين نثرش باعث شد كه متوجه شاخدار بودن دروغهايي كه ميگفت نشويم ولي دروغ آخري اش خيلي بزرگتر از زيبايي نثرش بود. بعد از چند روز كه يكدفعه غيبش زد ناگهان خانمي آمد و در وبلاگش نوشت كه سزار يك جانباز شيميايي دوران جنگ بود كه چند روز پيش شهيد شد! ولي خب چون خودش ميدانست كه چند روز ديگر از اين دنيا مي رود براي شما چند نوشته گذاشته كه من به مرور آنها را در اين وباگ قرار ميدهم. اين خبر چنان بلواي در وبلاگستان براه انداخت كه حتي آقاي شيرازي صاحب سايت بلاگفا هم در صفحه اصلي سايت شهادت اين وبلاگنويس را تسليت گفت. ولي حقيقت ماجرا را از زبان پوتين بخوانيد:

وبلاگ سزار ، خبر شهادتش رو بهمراه عکس و صدای نوحه و غیره گذاشته بود . کلی بررسی کردیم و دیدیم همچین شخصی اصلا زائیده نشده تا بخواد شهید بشه . هیچ خبرگزاری و یا هیچ بیمارستانی آماری نداشت . چند روز بعدش یکی از دوستان گفت : خودم تلفنی باهاش حرف زدم و این آدم عادت داره به این جور کارها !! 

 

9- زمزمه هاي پيامبر ديوانه: زماني من ديوانه گفتگوهاي اين ديوانه و نصحيتهاي پيامبرگونه اش بودم يك قسمت از نوشته هايش را بخوانيد:

كلاغهايي كه بسيار عمر ميكنند مثل مردماني هستند كه هميشه دوست دار وضع موجودند و از ساده ترين و واخورده ترين خوراك ها تغذيه ميكنند كمتر به خود زحمت جستجو كردن و انديشيدن را ميدهند...

اما خيلي وقت است كه او تك و توك مي نويسد و من هم كمتر به او سر ميزنم ولي اثري كه نثر زيبايش بر من گذاشت را هرگز فراموش نمي كنم.

 

10- نقطه ديد (بهروز شجاعي): بهروز خان شجاعي تنها وبلاگ نويسي است كه من و خانم جان را چنان نمك گير خودش كرده كه هنوز هم عشق اين پسر در دل ماست. آشنايي من و بهروز هم به همان روزهاي انتخابات رياست جمهوري نهم و بعدش هم وبلاگ احسانه خانم برميگردد. بهروز دومين وبلاگ نويسي است كه من از نزديك ديدمش و آنقدر دوستش دارم كه ناراحت بشم از اينكه چنان پسر بامعرفتي درگير بازيهاي سياسي بي معرفتها است. بهروز خيلي وقت است كه تك و توك مي نويسد و آن چيزي هم كه مي نويسد ديگر وبلاگنويسي نيست بلكه مقاله هايي سياسي جالبي است كه او در سايتش مي نويسد. اين را هم بگم كه بهروز بين انصار حزب الله اصفهان خاطرخواهان زيادي دارد كه مي خواهند سر به تنش نباشد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 12:37  توسط صادق  | 

وقتي گفتن يك حقيقت به هيچ كس سودي نمي رساند و فقط به تو ضرر مي زند

وقتي گفتن يك دروغ به هچ كس ضرر نمي زند و فقط از ضرر كردن خودت جلوگيري ميكند

شك نكن و دروغ بگو

چند ماه پيش يك حقيقت بي فايده را گفتم و اين چند وقته اين حقيقت مرده شور برده نزديك بود داشته هايم را نابود كند و چند روز پيش با گفتن يك دروغ بي ضرر فعلا جلوي نابودي را گرفتم اما خوب احتمالش خيلي زياده كه دروغم آشكار بشه و همه چي نابود بشه ولي خب به هرحال وضعيت از ايني كه الان هست بدتر نميشه و فوقش چند ماه يا چند سال ديگه همه چي نابود ميشه ولي اگه چند ماه پيش دروغ مي گفتم حالا ممكن بود كه همه چي درست و بي دردسر باشه و شايد هم همون چند ماه پيش همه چي نابود ميشد، نميدونم؟ فعلا كه دروغگويي تنها راه چاره بود تا بعدا هم خدا بزرگه!

 

پ ن: جاتون خالي ديشب اينجا چه طوفاني شد اولش باد و خاك شديد بعدش هم يه بارون مشتي و هزاران رعد و برق! فكر كنم تو تاريخ اهواز تو شهريور ماه بارون اينجوري بي سابقه بوده به هر حال بارونه هم خاك را خوابوند و هم از گرماي شديد اين دو هفته اخير كاست. اين بارون هم مثل بازي استقلال ابومسلم چند سال پيش بود كه ابومسلم دو هيچ جلو بود و استقلال تو 5 دقيقه آخر 3 تا گل زد و بازي و برد، درست به همون اندازه حال داد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 9:50  توسط صادق  | 

هفته گذشته رفتم دكتر. دكتر جان يه دستور غذايي داد و گفت كه يك هفته گوجه و لبنيات نخور بعدش بيا يه آزمايش ادرار (گلاب به روتون) بده در ضمن شب قبل از آزمايش دستشويي نرو و مثانه ات را چند ساعتي خالي نكن.

امروز روز موعود بود و ديشب شب انتظار! شب خوابيدم اما جاتون خالي صبح ساعت 5 با احساس دستشويي شديد از خواب بيدارشدم در حالي كه نه راه پس داشتم و نه را پيش. يعني با توجه به مثانه پر نه ديگه مي تونستم بخوابم و با توجه به دستور دكتر هم حق دستشويي رفتن نداشتم. تا ساعت 6 تو رختخواب داشتم به خودم مي پيچيدم اما ديگه تحملم تمام شده بود بلند شدم و شروع كردم به آماده شدن و از خونه زدم بيرون ساعت شش و نيم رسيدم آزمايشگاه. ديدم ده نفري تو صف منتظرند خلاصه تا يك ربع به هفت طول كشيد كه منشي آزمايشگاه راضي شد به اسم خوندن و شيشه دادن.

نوبت كه به من رسيد دو تا شيشه به من داد: يكي از اين شيشه هاي قهوه اي بزرگ كه مخصوص آزمايش ادرار است و يك لوله آزمايش باريك از اينها كه مخصوص نمونه گيري خون است را به من داد. تعجب كردم آخه من فقط قرار بود آزمايش گلاب به روتون بدم و صحبتي از آزمايش خون نبود ولي خب ديگه چيزي نگفتم و رفتم نمونه گلاب به روتون را گرفتم و تحويل دادم. آرامشي بر آدم حاكم مي شود در اثر تخليه بعد از دو ساعت عذاب كشيدن، حسي وصف ناپذير كه اگرچه دلنشين است ولي اميدوارم تجربه اش نكنيد!

رفتم تو صف آزمايش خون و نوبتم كه شد برگه و لوله را دادم دست پرستار، طرف نگاهي كرد و گفت كه آقا شما آزمايش خون نداري! گفتم پس اين لوله براي چيه؟ گفت شما دو تا آزمايش گلاب به روتون داريد و بايد دو تا لوله پر ميكردي.

 آقا اين راكه گفت خشكم زد، من تمام گلاب به روتون را تخليه كرده بودم و ديگه چيزي تو مثانه نداشتم چه ميكردم اين لامصب هم چيزي نيست كه زور بزني دربياد اما خوبي اش اين بود كه هنوز آب نخورده بودم اگه ته مونده اي پيدا ميشد ميتونستم كاريش كنم. خلاصه يه 10 دقيقه اي راه رفتم و اون دور و برا گشتم تا بالاخره قطراتي حاصل شد و تحويل دادم.

حالا دو روز ديگه بايد برم براي جواب، فقط اميدوارم كه نگن نمونه دوم كم بوده و دوباره بايد يك شب انتظار را طي كنم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 10:30  توسط صادق  | 

من رفتم مغازه 8 تا تخم مرغ خريدم، مطمئن هم باشيد 8 تا چون تو مغازه دو بار شمردم. تخم مرغ ها را گذاشتم روي صندلي عقب ماشين و اومدم خونه. تو خونه نگاه ميكنم مي بينيم 5 تا تخم مرغ بيشتر تو پلاستيك نيست. دو تا از تخم مرغها را سالم زير صندلي پيدا كردم ولي از يكي ديگه هيچ خبري نيست كه نيست! اگه تا الان تو ماشين مونده باشه تو اين گرما مطمئنا پخته شده ولي با اين حال هركي عقب ميشينه بهش تذكر ميدم كه نكنه بره روي تخم مرغه و همه جا را به گند بكشه! ضمنا من رانندگي ام اونقدرها بد نيست اما مغازه داره يادش رفته بود در پلاستيك تخم مرغها را ببنده و خب سرپيچ هم قانون گريز از مركز متاسفانه عمل ميكنه!

 

پ ن: نتايج ارشد آزاد اومد و من قبول شدم با توجه به درصدهاي من و رتبه ام به نظرم قبول شدن تو ارشد آزاد خيلي كار راحتيه و فقط كمي همت ميخواد! به هرحال الان بي صبرانه منتظر نتايج نهايي سراسري هستم درسته كه با توجه به رتبه ام نبايد نگراني داشته باشم ولي....  تازه بعد از اون هم فقط يك هفته وقت دارم تا مجوز شركت را بگيرم.



سراسری هم حسابداری چمران قبول شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 14:23  توسط صادق  |