1- سلام
2- عيدتون مبارك
3- قبل از هر چيزي دعوت ري را را پاسخ گويم: بهترين پست وبلاگ من هفت شهر عشق عطار است كه خودم هروقت خسته ميشم، ميشينم دوباره ميخونمش..
4- جريان ماهي قرمز ما كه يادتونه، طرف هنوز زنده است و اگر خدا بخواهد و اتفاق خاصي نيفته انشاله دومين بهار زندگي اش را هم تجربه خواهد كرد البته دومين عيد را سر سفره هفت سين ما نخواهد بود كه با اجازه دوستان عازم سفريم و سفره اي در كار نيست
5- گفتم سفر، جاتون خالي عازم بندرعباس و قشم هستيم با يك توقف كوتاه در شيراز. جا همتون خالي انشاله به ما هم خوش بگذره... راستي كسي اگر سفارشي چيزي داره بگه من در خدمتم... شوخي كردم!
6- اسباب كشي به خونه خودمون كا با هزار تا وام بالاخره موفق به خريدنش شديم ( فكر كن 52 ميليون خونه خريديم كه 47 تاش وامه) شايد مهمترين اتفاق امسال بود.
7- محل كارم هم جا به جا شد البته شركت همان است فقط قسمت كاري ام جابه جا شد و از يكجايي كه به ندرت وقت دستشويي رفتن پيدا ميكردم به اداره اي اومدم كه اكثر اوقات دارم يه قل دو قل بازي ميكنم. خداراشكر!
8- خانم جان هم امسال گواهينامه گرفت
9- ترين هاي فرهنگي سال 86 باي من هم عبارت بودند از:
بهترين كتابي كه خواندم : بادبادك باز اثر خالد حسيني
بهترين فيلمي كه ديدم: عزيز ميليون دلاري ( نگيد طرف چقر عقبه خب فيلم امسال به دستم رسيد ديگه)
بهترين آهنگي كه شنيدم: سلام آخر احسان خواجه اميري
10- تو اينترنت هم فكر كنم آشنايي با سايت بالاترين مهمترين اتفاق بود كه منو كمي از وبلاگ نويسي و وبلاگ خواني دور كرد
11- يادتونه اول سال گفته بودم كه امسال ميخوام وزنم را برسونم به 100 كيلو: زرشك!
12- اين يكي را ديگه عمرا يادتون نمياد: من قرار بود امسال فوق ليسانس قبول بشم: همچنان زرشك!
13- هاي مردمان براي عيد اهواز نياييد هوابس ناجوانمردانه افتضاح است. ولي اگر دوست داريد ببينيد هواي غبارآلود يعني چه يا اگر دوست داريد كه بفهميد كه چگونه ميشه كه مه باشه ولي بجاي ذرات معلق آب، مه از خاك تشكيل شده باشه قدمتون روي چشم اهواز به اين بزرگي در خدمت شماست!
14- عيدتون مبارك
15- خداحافظ
بنده خدا فاميلش كرزبر (korzebor) بود نميدونم كدوم شيرپاك خورده اي اولين بار از دهنش در رفت و فاميل اين بنده خدا را اشتباها (شايد هم عمدا) "كره بز" صدا كرد! از اون به بعد ديگه اگر هم ميخواستيم فاميل اين بنده خدا رو زبونمون نميچرخيد و كلا طرف به كره بز معروف شد..
1- از همون اول باهامون شرط كرده بود كه از لحظه اي كه من وارد مجلس عروسي ميشم تا زماني كه خارج ميشم به هيچ عنوان كوچكترين صداي آهنگي ازهيچ سازي يا حتي ضبط بلند نشود كه در اين صورت بلافاصله مجلس را ترك خواهم كرد. به هر حال معروفترين عاقد شهر بود و خيليها در صف انتظار بودن كه ايشون صيغه عقدشون را جاري كنه و بخاطر همين حتي بعضي تاريخ عقد را عقب مي انداختند. به همه سفارشات لازم شده بود كه شرط آقا سيد چيه و حواستون را جمع كنيد. با همه اينها درست لحظه اي كه جناب عاقد پايشان در حياط گذاشتند ناگهان صداي بلند يك آهنگ اوپس اوپس از بلندگوهها شروع شد و آقا سيد هم بلافاصله برگشت و نشست تو ماشين! همه به طرف ارگ برگشتيم و ديديم كه اي دل غافل! يه پدرسوخته پنج شش ساله از غفلت همه (كه توجهشون معطوف ورود آقا سيد شده بود) استفاده كرده و سراغ ارگ رفته و از قضا دستش را گذاشته روي دكمه اتوماتيك دستگاه و باعث پخش آهنگ اون هم از نوع اوپس اوپسش شده بود. سريع رفتيم سراغ سيد و با معذرت خواهي كه آقا سيد بخدا ماجرا اينجور بوده ولي مگر سيد اين حرفها بخرجش ميرفت، ميگفت شما عمدا اين كار را كرديد و ميخواستيد منو مسخره كنيد.... خلاصه از ما انكار و از طرف اصرار تا بالاخره بعد از 45 دقيقه بالاخره با ريش سفيدي بزرگان فاميل آقا سيد رضايت داد و اومد صيغه عقد را جاري كرد. ( اين ماجرا مربوط به عقد يكي از دوستانم بود)
2- عاقد كه اومد ناگهان تو حياط ايستاد و گفت تمام خانمها بايد از محلي كه عروس داماد نشسته اند و من ميخواهم صيغه عقد را جاري كنم بايد برن بيرون! گفتيم بابا همه حجابشون را رعايت ميكنند و مشكلي پيش نمياد حالا بقيه هيچي اصلا مگه ميشه به مادر و خواهر دوماد و عروس بگيم از اطاق برن بيرون و اما ايشون سر حرفش وايساد و كوتاه نيومد نميتونستيم دنبال عاقد ديگه اي بريم بخاطر همين مجبور شديم غير از عروس ( كه فكر كنم اگه چاره داشت اون را هم از اتاق بيرون ميكرد) همه خانمها را به اتاق بغل راهنمايي كنيم و تنها آقايون و در محل عقد باقي ماندند. اما مشكل اصلي زماني خودشو نشون داد كه بار اول سوال معروف وكيلم را پرسيد و عروس كه طبق سنت جواب نداد اما كسي نبود كه بگه عروس رفته گل بچينه! زنها كه نبودند و براي آقايون هم كه افت كلاس داشت و عروس هم كه قاعدتا نبايد اين جمله را ميگفت. عاقد هم كه انگار تا حالا اين شاهكار را تو مجالس زيادي مرتكب شده بود بعد از كمي مكث وقتي فهميد كسي حاضر به گفتن اين جمله نيست خودش گفت: " عروس خانم انشالله تشريف برده اند گل بياورند" بعد از بار دوم ودشزحمت خبر گلاب آوردن عروس را كشيد اما نصف حال مجلس عقد را از بين برد.( اين هم مربوط به عقد خواهرم بود)
روزي كه براي عقد خودم پيش عاقد رفتم تا قرار و مدارهايمان را بگذاريم اين دو تا ماجرا را برايش تعريف كردم و پرسيدم شما كه از اين شروط نداريد؟ بنده خدا خنده اي كرد و گفت نه بابا آهنگ مشكلي نداره و خانمها هم همه مثل خواهران خودمون هستند!!! پيش خودم گفتم اين يكي بنظر خيلي تيز مياد فكر كنم تو مجلس عقد من تا قبل از خواندن صيغه براي من خودش دو سه تا را عقد كنه! حواسم باشه كه بگم زنها خودشون را خوب بپوشونند.......
پ.ن: بهانه نوشتن اين مطلب سومين سالگرد عقد من و خانم جان است كه امروزه و من از طرف شما به خودم تبريك و به خانم جان بابت اين ضايعه اسفناك تسليت ميگم
چرا من هركاري ميكنم نميتونم يكروز مثل آدم سوار سرويس اداره بشم؟ ببين ايستگاه سرويس سر كوچه است و از خونه ما تا سر كوچه هم كمتر از 50 متر فاصله، ولي من هر روز آنقدر لش بازي درميارم تا آخرش درست لحظه اي كه سرويسمون ميرسه سر كوچه من تازه از در خونه بيرون اومدم و 15 نفر آدم هم معطل من ميشن تا خودمو برسونم به سرويس. حالا اون 15 نفر جهنم، آخه اصلا مي ارزه كه من اين هيكل 110 كيلويي را مثل دونده هاي دو 100 متر به حركت در بيارم تا به سرويس برسم؟ تازه شانس اوردم كه راننده سرويسمون ادم خوبيه و حتي اگه منم توي كوچه نبيبنه دو سه ثانيه اي و يه بوق خرج من ميكنه وگرنه من اگر خودم بودم و كسي انجوري ميخواست هر روز منو معطل كنه ولش ميكردم و ميرفتم و ميگفتم گور باباش ميخواست زودتر بياد سر ايستگاه!
امروز ديگه عزم خودمو جزم كرده بودم كه مثل آدم حسابيها دو سه دقيقه قبل از اينكه سرويس به ايستگاه برسه من اونجا باشم و همه را شگفت زده كنم. بخاطر همين تند تند آماده شدم و ده دقيقه قبل از حركت سرويس من حاضر به يراق تو خونه نشسته بودم خواستم حركت كنم برم سر ايستگاه، گفتم چه كاريه تو اين سرما 5 دقيقه ميشينم تو خونه و بعدش ميرم. نشستم روي مبل تو فكر اين بودم كه چطور اين 5 دقيقه و سر كنم كه ... يكدفعه به خودم اومدم ديدم 10 دقيقه است كه روي مبل خوابم برده! باز در جلد يك دونده 100 متر فرو رفتم و هنوز از در آپارتمان بيرون نزده بودم كه يكدفعه صداي بوق آشنا به گوشم رسيد، نفهميدم چطوري خودمو از خونه انداختم بيرون كه منو ببينه و يكوقت نگذاره بره... اين هم عاقبت سحرخيزي من!
ميدوني اصلا از بچگي عادت من دير رسيدن بود و هميشه حداقل ربع ساعت بعد از قرارمون سر قرار حاضر ميشدم. يادش بخير خانم جان چه زجرهايي كشيد از دست من سر اين دير رسيدنها.. ( محض اطلاع دوستان عرض كنم كه من سر مجلس نامزدي و حتي عروسي ام هم تاخير داشتم) فقط يكي از دوستام بود كه با اين عادت من مشكل نداشت: ما ساعت 6 قرار ميگذاشتيم من شش و نيم ميومدم سرقرار اون بابا هفت!
1- اين بازيهاي وبلاگستان هم هيچ فايده اي كه نداشته باشند حداقل باعث همدلي و نزديكي بيشتر جماعت وبلاگ نويس به همديگر ميشود تو آخرين باز اي كه بهش دعوت شدم قرار شده كه از اتفاقات بامزه دوران تحصيل بنويسم و باران عزيز دعوت نموده كه ممنون اش
2- يكي از اولين اتفاقات بامزه زندگي من اين بود كه من سه بار امتحانات ثلث سوم كلاس اول دبستان را دادم! ماجرا از اين قرار بود كه من يكسال زودتر از بقيه مدرسه رفتم (يعني از 5 سالگي) و بعد از امتحانات ثلث سوم كلاس دوم در حاليكه من دو سال را گذرانده بودم و درهر دو كلاس قبول شده بودم ناگهان اداره آموزش و پرورش مساله را فهميد و كل نمرات من را مردود اعلام كرد و قرار شد در همان خرداد ماه دوباره امتحانات ثلث سوم كلاس اول را بگذرانم و در شهريور ماه امتحانات كلاس دوم را بصورت جهشي بگذرانم. جاتون خالي دوباره كل امتحانات كلاس اول را در يكروز دادم و رفتم خونه و دوباره فردا صبحش گفتند بيا دوباره همه امتحانات را بده! از دليل پرسيدم گفتند در امتحانات ديروز بازرس اداره نبوده و امتحاناتت قبول نيست. خلاصه اينكه به هر بدبختي بود ت اون خرداد و شهريور كلاس اول و دوم را گذراندم..
3- تو همون سال اول و دوم دبستان كذايي مادرم مدير مدرسه مان بود و هميشه هواي منو داشت: مثلا هروقت ميخواست سر صف از بچه ها زهرچشم بگيره يه نگاه به صف كلاس ما ميكرد و ميگفت صادق چرا حرف ميزني بيا اينجا ببينم و منو ميبرد سر صف و جلوي سيصد چهارصد نفر صاف ميزد توي گوش من بدبخت! خدا را شكر بعد از ماجراي امتحانات كلاس اول و دوم حرف و حديثهايي كه پيش آمد تصميم گرفت منو به يك مدرسه ديگر تو يك ناحيه ديگه كه با ماشين نيم ساعت تا خونه ما فاصله داشت بفرسته.. درسته كه مسير زيادي را مجبور بودم هر روز صبح برم ولي خب حداقل اش اين بود كه هفته اي يكبار سر صف يه كشيده آبدار نميخوردم
4- هنوز سال اول و دوم تموم نشده! اون سالها مصادف با سالهاي پاياني جنگ و تقريبا هفته اي دو سه بار هواپيماهاي عراقي يه حالي به اهواز ميدادند و اين وسط ما يه معلمي داشتيم كه خدا خيرش بده جيغي داشت جيغي بنفش! نقل است كه در شهر اهواز كساني كه صداي آژير خطر يا صداي انفجار را نميشنيد با صداي ايشون از حمله هوايي دشمن خبردار ميشد، خوشگلي ماجرا هم اين بود كه بلافاصله بعد از جيغ از حال ميرقفت و بساط آب قند و آب طلا هم برقرار ميشد...
4- راستي شما با برگه هاي امتحانيتان كه نميخواستيد كسي اونها را ببينه چكار ميكرديد؟ پاره؟ آتيش؟ يا؟ من هميشه زير خاك چالشون ميكردم! دليلش هم اين بود كه هم ميترسيدم از بين ببرمشون هم نميخواستم كسي آنها را ببيند بنابراين يه جايي چالشون ميكردم كه اگر والدين محترم بعد از طريق معلم مربوطه پي به شاهكار اينجانب بردند برگه را از زير خاك دراورم و به اسم اينكه يادم رفته بود نشونت بدم خودمو بي تقصير جلوه بدم..
5- آها اين هم بگم: يكبار جشني تو دبيرستان ما برقرار شده بود، بعد از جستجوي فراوان انبار آب ميوه ها را پيدا كردم و با كلي احتياط روانه آنجا شدم و شروع كردم به چيدن آب ميوه ها توي جيب كاپشن و شلوار و جوراب و خلاصه هر سوراخ ديگر كه به ذهنم ميرسيد. ناگهان مدير و ناظم و و دفتردار مدرسه باهم ديگه وارد اتاق شدند و منو تو اون حالت فجيع دستگير كردند ....بگذريم درسته آبروم رفت ولي در نهايت تونستم چهارتا آبميوه كش برم!
6- آقا يكروز اين دبير ادبيات ما اومد تو كلاس ديديم اي دل غافل كه لباس زيرش از بالاي شلوارش زده بيرون و هروقت هم مياد به قسمتهاي بالاي تخته اشاره كنه عمق فاجعه بيشتر نمايان ميشه. فكر مي كنيد كه بيشترين سوالي كه در اون كلاس پرسيده شد چي بود؟ درست حدس زديد:" آقا ببخشيد اون بالاي تخته چي نوشته"
7- از كلاس اول راهنمايي تا پايان دوران دانشگاه كمتر امتحاني را يادم مياد كه تقلب نكرده باشم يكروز كه داشتم شاهكارهاي خودمو براي بچه ها توضيح ميدادم دبير پرورشي جريان را شنيد و منو به گوشه اي كشيد و شروع كرد به نصيحت كردن و خلاصه اينجانب متنبه شدم! چند روز بعدش امتحان عربي داشتيم و در ميان تعجب همگان نه تقلبي كردم و نه تقلبي رساندم و با وجداني راحت از سر جلسه پا شدم ده دقيقه بعد دبير مربوطه فرستاد دنبالم كه فلاني برگه تقلبت كه زير پات قايم كرده بودي را پيدا كردم و اين امتحان "صفر" خلاصه آنجا بود كه فهميدم توبه گرگ مرگه
8- روز كنكور دم در دانشگاه چمران منتظر باز شدن درها بودم كه يكي از همكلاسيهاي زرنگ دبيرستان را ديدم كه چشمهاش پر اشك شده بود، رفتم پيشش و گفتم فلاني چته گفت بدبخت شدم! هرچي شيمي خونده بودم يادم رفته و نميدونم چه غلطي بكنم از صبح كه از خواب بلند شدم انگار كل شيمي را از ذهنم پاك كرده اند... شروع كردم به دلداري دادن و دلم به حالش سوخت از نزديك شاهد بودم كه يكسال گذشته چه زجري كشيده بود خلاصه رفتيم سرجلسه و ديدم اي دل غافل طرف صندلي اش پشت سر منه خلاصه اينكه طرف 53 درصد شيمي زد بدون اينكه سوالات شيمي را ببينه (تعجبي نداره كه منم همون 53 درصد را زدم) در نهايت اون رتبه اش 1000 تا بالاتر از من شد و مهندسي دانشگاه صنعتي اصفهان قبول شد البته همون ترم اول معتاد شد و بعد سه ترم مشروطي از دانشگاه اخراج!
9- ديگه بستونه!
ختم كلوم اينكه من سه شنبه هفته پيش با آستين كوتاه از خونه ميرفتم بيرون و يكشنبه اين هفته با كاپشن، سه شنبه هفته پيش ما كولر روشن ميكرديم و يكشنبه اين هفته بخاري، سه شنبه هفته پيش شما تهراني ها بارون داشتيد و ما اينجا شرجي و يكشنبه اين هفته تبريزي ها برف داشتند ما اينجا تو اين سرماي خشك داريم بلانسبت مثل سگ ميلرزيم، سه شنبه هفته پيش اينجا تابستون بود و يكشنبه اين هفته شده بود زمستون.
پ.ن: اینجا شیش ماه که بارون نزده، آخ اگه بارون بزنه!
شما وقتي خريد مي كنيد لوازم را با كدام دست نگه ميداريد؟
شما كليدهاتون را تو كدوم جيبتون نگه ميداريد؟
راست و چپ مهم نيست، مهم اينه ه كليدهاي من هميشه تو اون جيبيه كه لوازم را با همون دست نگه داشتم، رد خور هم نداره...
آقا اينجانب رسما گه خوردم! بنده يه غلطي كردم شب عيد رفتم يه ماهي قرمز خريدم گفتم دو سه روزي زنده ميمونه و بعد شرش كم ميشه ما اين ماهي پر رو هنوز كه هنوزه بعد از 7 ماهه سر و مر و گنده از تو ظرفش بر و بر منو نگاه ميكنه. جون سگ داره بي شرف! تا حالا دوبار ولش كرديم و رفتيم مسافرت اون هم دو هفته بعد كه برگشتيم گفتيم ديگه الان جنازه اش هم تجزيه شده اما خير نداده انگار تا منو كفن نكنه ول نميكنه
دلم هم نمياد بكشمش يا بندازمش تو فاضلاب هي ميگم گناه داره. عذاب وجدان هم نميگذاره بي غذا بگذارمش يا آبش را عوض نكنم اصلا من نميدونم براي چي اين بشر اينقدر اصرار داره زنده بمونه؟ تك و تنها تو يه ظرفي كه حداكثر 20 سانت قطرش و 25 سانت عمقشه. صبح تا شب بي هدف صد بار از اين ور ظرف ميره اون ور از اون ور هم مياد اين ور نه جفتي داره كه خانم بازي راه بندازه(راستي از كجا ميشه فهميد كه ماهي زنه يا مرد؟) نه همدمي كه دو كلام با هم ديگه ور بزنند نه بيرون ميتونه بره كه بگيم گشت و گذاري بكنه نه تلوزيوني كه سريال ماه رمضون ببينه نه حتي پلي استيشني داره كه بشينه بازي كنه خلاصه يك كلام بدون عرق و ورق و زرورق همينجوري براي خودش تو ظرفش وول ميخوره اصلا چرا خودكشي نميكنه؟
بي بي داري چه ميكني؟
هيچي بيكار بودم رفتم تو آشپزخونه ديدم اي ماهيتابه از چرك كفش سياه شده نشستم با سيم چركاش كندم، يه چند تا تيكه اش مونده كه دارم با چاقو تميزش ميكنم
ننه من! مادر من! اين ماهيتابه تفلون بود، قيمتش خدا تومن بود، جنسش خارجي بود، نچسب بود، ولي الان ديگه هيچكدوم از اينا نيست
خارجي بود؟ ننه اي خارجيها همش ميخون سرتون كلاه بگذارند تو درس خونده اي ديگه چرا حرفشون باور ميكني؟
هيچي بابا ولش كن
چند روز بعد
ننه ديدي بهت گفتم اي خارجيها همش دروغگويند؟
چرا بي بي مگه چي شده؟
امروز تو همون ماهيتابه خارجيه كه ميگفتن نچسبه اومدم تخم مرغ درست كنم ببين چي شده؟ مثل چسب چسبيده ته ظرف هر كاريش هم ميكنم جدا نميشه
کارم گیر یه بنده خدایی افتاده بود چندین بار بهش زنگ زدم یا گوشی را جواب نمیداد یا میگفت بگید نیستم و آخر سر که خانمش هم گفت هستش پیغام داد که دستم بنده و بگید چند دقیقه بعد زنگ بزنه. دیگه بهش زنگ نزدم به یه هفته نکشید که طرف کارش به من گیر افتاد، در عرض 5 ساعت 8 بار به خونه و موبایل زنگ زد و گوشی را جواب ندادم یا گفتم بگید نیستش، تازه فهمیدم لذتی که در انتقام هست در عفو نیست!
میدانستید که این هفته تولد ژان پل سارتر، عبدالحلیم حافظ، شیرین عبادی، میشل پلاتینی، سلمان رشدی، ایمن الظواهری، فابیو کاپلو، ماشالله شمس الواعظین، مجمد البرادعی، استن لورل و دهها آدم مشور دیگه است؟ نمیدونستید دیگه! میدونید چرا؟ خب چون وبلاگ روز تولد مشاهیر را نمیخونید!!!!
تشکر از آیلین عزیز به بازی آروزها دعوتم کرد و لبیکی که باید گفت:
1- مرگ راحت: هیچوقت دوست ندارم که سربار کسی باشم دوست دارم اگر قراره بمیرم کل مریضی یک شبانه روز هم طول نکشه و سریع کلکم کنده باشه برم پی کارم از تو رختخواب افتادن و زحمت دادن به دیگران متنفرم و اصلا دوست ندارم طوری بشه که اطرافیانم آرزوی مرگ مرا بکنند شاید اگر به این شرایط دچار بشم دست به خودکشی بزنم جان خودم!
2- نون حلال: آنقدر از پیامدهای وارد شدن پول حرام به زندگی ام میترسم که حاضرم نون خشک بخورم اما یک ریال پول حرام به زندگی ام وارد نشود
3- لندن: دوست دارم تو لندن زندگی کنم آنقدر از هوای مه آلود و بارانهای سیل آسایش گفته اند که شیفته اش شده ام
4- معلم : دوست دارم یه روزی بالاخره معلم بشم نمیدونم چرا اینقدر از معلمی خوشم میاد ولی تنها انگیزه من برای ادامه تحصیل اینه که یه روزی بتونم استاد دانشگاه بشم!
5- یه دختر کوچولو: دوست دارم یه دختر داشته باشم که سنش هیچوقت از 5 سال بالاتر نرود آخه تمام شیرینی های بچه تا پنج سالگیشه و بلزرگ که میشه دیگه جذابیتهاش را از دست میده و تبدیل میشه به آیینه دق!
های احسانه، بهروز (چرا لینک سایتت خرابه؟)، کلئوپاترا، زوربا و پیمان شما را به بازی دعوت میکنم بر دیده منت مینهید اگر دعوتم اجابت کنید!
سال 85 هم گذشت و چه بد هم گذشت! در سالي كه گذشت اتفاقات بدي برام افتاد كه آخرينش فوت پدربزرگ در هفته گذشته بود. اميد كه 86 سال هم براي من ، هم براي شما و هم براي كساني كه دوستشون داريم و دوستشون داريد سال خوبي باشه....
I am 26 years old.
I am 322 months old.
I am 1,400 weeks old.
I am 9,802 days old.
I am 235,261 hours old.
I am 14,115,709 minutes old.
I am 846,942,575 seconds old.
اگر به این آدرس مراجعه کنید اطلاعات جالبی در مورد روز تولدتان به شما میدهد مثل اطلاعاتی که این بالا به من داده و به من یاداوری میکنه که این همه سال و ساعت و ثانیه را بیهوده به هدر داده ام! منو به فکر میندازه جایی که الان هستم ارزش تلف کردن این همه وقت را داشته یا نه؟ و...
راستی این سایت یک کار جالب دیگه هم که میکنه این هست که افراد معروفی که روز تولدشان با شما یکی است را هم معرفی میکنه:
منفورترین آدم تاریخ از نظر من، آن صدام حسین ملعون تاریخ تولدش با من یکی است! این هم از بدشانسی من بدبخت است. تازه پنه لوپه کروز هم در همان روز(28 آوریل) متولد شده است، از او هم بخاطر اینکه مسبب طلاق تام کروز از نیکول کیدمن شد دل خوشی ندارم.
پ.ن: تولد من این روزها نیست! حوالی اردیبهشته
1- این روزها به علت مصادف شدن با ایام امتحانات همسر محترمه و همچنین گیر آوردن یک اکانت بدون محدودیت که از قضا مجانی هم هست روزی حداقل دو ساعت تو اینرنت ولو هستم و وبلاگ تماتم دوستان دور و نزدیک را می خوانم ولی نمیدونم چرا حوصله نظر گذاشتن ندارم. یادش بخیر زمانی هر روز حداقل برای 25 تا وبلاگ نظر میگذاشتم اما الان حتی حوصله مطلب نوشتن برای خودم را هم ندارم.فکر میکنم این همه وبلاگ خوانی طی این دو سال به نوعی باعث راحت طلبی و تنبلی من در خواندن شده است و به نوعی ساده نویسی که از لزوم وبلاگ نویسی است باعث راحت طلبی من شده و خواندن متون سخت و جدی را برایم غیرممکن کرده است و حالا این تنبلی تا آنجا گسترش یافته که رمق نوشتن را نیز از من گرفته است و نه تنها در این خراب شده مطلبی نمی گذارم که حتی حوصله نظر گذاشتن برای بقیه را هم ندارم.
مطلب مرتبط: تاثیر وبلاگخوانی بر فرهنگ دیداری از وبلاگ کنایه از هستم.
2- بیشتر از یکسال است که عادت کرده ام هر روز صبح حدود ساعت هشت به وبلاگ خاطرات سانی سر بزنم و روزانه نویسیهایش را بخوانم و برای مطالبش نظر بگذارم و به نوعی در غم و شادی اش شریک بشوم. این سانی خانم امسال فوق لیسانس قبول شد و از اون به بعد دیگه منظم ننوشت و تا چند روز پیش که کل وبلاگ را ییهو حذف کرد: دیوانه من به نوشته هایت معتاد شده ام...
3- این کامپیوتر من دقیقا مثل یک تراکتور صدا میده به گمانم اشکال از فن cpu باشد قبلا یکی که میزدم تو سر case صدایش از بین میرفت ولی حالا دیگه با ضربه هم از تر تر نمیفته
4- بدجوری همه به احمدی نژاد کلید کرده اند که البته خودش هم با کارهای بی مطالعه اش و سخنان نسجیده اش کم تقصیر ندارد ولی بیایید کمی منصف باشیم:
گرانی مسکن نتیجه مستقیم افزایش زاد و ولد در اوایل انقلاب است، خب آن بچه ها بزرگ شده اند و ازداواج می کنند و مسکن میخواهند تازه مشابه همین افزایش قیمت را در سال 79 هم داشتیم فکر نکنم شدت اعتراضات به دولت در آن زمان اینقدر بوده باشد
گوجه هم که هر سال این موقع گران میشود و یکی دو ماه دیگه دوباره به قیمت عادی اش برمیگرده پس اینقدر هم دیگه گرانی اش غیر عادی نیست که بخواهیم داد و بیداد کنیم و آنرا نشانه شکست دولت بدانیم در مورد تخم مرغ هم چند سالی است که داد و هوار مرغداران بلند است که دارند ضرر میدهند و چاره ای جز افزایش قیمتها ندارند تازه همیشه در زمستان قیمتش نسبت به تابستان بیشتر میشود و دوباره با آغز فصل گرما به حالت عادی خودش برمیگرده...
5- هرکسی که این آبوم" وایسا دنیا" رضا صادقی را گوش نکرده بداند که بهترین آلبوم سال 85 از دستش در رفته عجب شاهکاری کرده این آوازه خوان سیاهپوش. حداقل آهنگهای " ممنونم" و " شاید یه فرصت دیگه " را حتما چندین بار گوش بدهید.
در زمينه موسيقي هر كسي سلايق خاص خودش را دارد، يكي سنتي گوش ميكند و يكي پاپ! يكي شجريان را دوست دارد و ديگري داريوش! يكي هايده و ديگري گوگوش.... تازه مسئله فقط اين نيست: يك آدم خاص هم در دوره هاي مختلف زندگي با توجه به عوامل مختلف مانند سن سلايق متفاوتي را داشته باشد مثلا بين 16 تا 22 سالگي اكثر ما ديوانه ابي بوده ايم ولي حالا شايد به ندرت وقتي را به ابي اختصاص دهيم يا اكثر كساني كه شجريان گوش مي كنند معمولا قبل از 22 سالگي اصلا تحمل يك دقيقه از كاستهاي ايشان را هم نداشته اند.
موسيقي يكي از اجزاي جدايي ناپذير زندگي من است، تقريبا در تمام ساعات روز به غير از زماني كه خواب هستم بايد يه چيزي دم گوشم دلنگ دلنگ بكنه عمق فاجعه تا آنجاست كه بدون آهنگ من حتي درس هم نمي توانم بخوانم! خب من هم در دوره هاي مختلف زندگي سلايق خاص خودم را داشتم:
از 13 تا 16 سالگي: دوراني كه شب و روزمان در مسجد فاطميه ميگذشت خب بالطبع موسيقي مورد علاقه من هم بايد مداحي باشد. نميدانم اسم حسين فخري به گوشتان خورده است يا نه؟ همان مداحي كه نوحه معروف " هفتاد و دو پروانه" را خوانده است. خلاصه بگم كه كاستهايي ازش داشتم كه خودش هم نداشت! در ايام سوگواري هميشه دنبال اين بودم كه ببينم كجا مراسم دارد و سريع پل ميزدم به مسئولين مراسم تا بتونم كاست اون مراسم را گير بيارم. شايد يكي از دلايل معيوب بودن مخ من اين باشد كه اول نوجواني سه سال پشت سر هم و تقريبا روزي 10 ساعت فقط نوحه خواني هاي حسين فخري را گوش كرده ام! يك جعبه خالي خمپاره تو خونه داشتيم كه اصلا انگار براي جا نواري ساخته بودنش و من تمام كاستهاي حسين فخري و يكسري از كاستهايي كه پدرم از زمان شاه نگه داشته بود را درون آن بايگاني كرده بودم كه تو شلوغي مراسم فوت مادرم يكي از تو كمدم آش را با جاش برد، آقا يا خانم دزد هنوز تو را نبخشيده ام!
از 16 تا 18 سالگي: دوستي دارم كه دقيقا نميدونيم از كي با هم دوست بوده ايم چون از وقتي يادمون مياد ما دو تا با همديگه دوستيم همون بود كه من را با ابي آشنا كرد سال 75 بود كاست گريه نكن ابي تازه اومده بود بيرون دو سالي را هم با آرشيوي كه از ابي درست كرده بودم گذشت اون موقع ها هميشه فكرميكردم يه آدم چطور ميتونه اينقدر بي سليقه باشه كه از ابي خوشش نيادو اين روزها ديگه زياد از ابي خوشم نمياد.
از 18 تا 20 سالگي: باورتان ميشود كه من تمام كاستهايي كه افتخاري خوانده است را از ابتدا تا آلبوم "خداحافظ" در خانه دارم! ساز و آواز " جانا به غريبستان چندي به چه ميماني" كه در آلبوم غريبستان افتخاري است سرآغاز علاقه من به موسيقي سنتي بود و دو سه سالي شب و روزم با كاستهايي مثل: نيلوفرانه و سرمستان و ... گذشت. اما كم كم افتخاري از خوانندگي كناره گيري كرد دقيقا نميدونم اسم كاري كه الان افتخاري داره ميكنه را چي بگذارم ولي ميدونم سالي سه تا كاست بيرون دادند ديگه اسمش خوانندگي نيست اون هم كاستهايي كه تو هركدوشون بزور يه آهنگ قابل تحمل پيدا ميشه
بعد از بيست سالگي: شجريان را با آلبوم شب سكوت كوير شناختم و تصنيف ببار اي ابر بهار:
ببار اي ابر بهار
با دلم به هواي زلف يار
دادو بيداد ازاين روزگار
ماه و دادند به شبهاي تار
و اين روزها هم شب و روز را با شجريان ميگذارنم ياد ايام، نوا، بيداد، زمستان است، بي تو بسر نميشود و بقيه آلبومهاي استاد هركدام شاهكاري هستند بي بديل كه صدها بار گوش دادن به هركدام هنوز را سيراب نكرده اند.
خيلي از اطرافيان من قادر به گوش دادن موسيقي سنتي و بخصوص آواز سنگين شجريان براي يك مدت طولاني نيستند و من در ساعاتي كه در كنار بقيه (بخصوص خانمم كه از شجريان متنفره) هستم مجبورم كه چيزهاي ديگري هم گوش بدم.البته در اين سالها اينقدر بزرگ شده ام كه تمام روزها و ساعاتم را به يك خواننده اختصاص ندهم و به صداهاي مختلفي گوش بدهم: هايده، معين و محسن چاوشي بقيه سليقه موسيقيايي من در اين روزها را تشكيل ميدهند.
راستي اين را هم بگم تا يادم نرفته: من علاقه شديدي به صداي مهرداد آسماني دارم و از همان آهنگ اولي كه خواند( خانومي) پيگير كارهايش هستم گرچه اكثرا اشعار و آهنگهايش چرت و پرت محض هستند ولي صدايي خش دار و دلنشين دارد كه بسيار بهتر ميتوانست از اون استفاده كنه كه متاسفانه اين كار را نكرد.
اولین برد راه آهن در لیگ برتر امسال را از صمیم قلب تبریک عرض نموده و از خداوند منان باقی ماندن پرسپولیس را در لیگ برتر خواستاریم
عاشق هوای سرد و مرطوبم و دیوانه قدم زدن تو این هوا مخصوصا وقتی مه شدید همه جا را یا اینکه بارون شلقلقی بزنه! پنج شنبه صبح هم هوا مه آلود و سرد بود و من دم در ورودی بهشت آباد برای مراسم چهلم دوستی که بعد از چهل روز دیگه خودش شده خاطره و رفاقتمون شده حکایت این و اون...
نیم ساعتی زودتر رفته بودم تا قبل از مراسم سری هم به مادرم بزنم و باز هم سوال همیشگی دم در بهشت آباد: گل بخرم؟ آخه پسره ناخلف تو تمام مدتی که زنده بود یکبار هم براش گل نخریدی حالا... و مثل همیشه یه شاخه رز و خریدم و با شرمندگی رفتم..
مه شدید شده بود بطوریکه فکر میکردی خودتی و خودت و هیچکس دیگه غیر مرده ها نیستند قبلا نصف شب چندین بار به قبرستان رفته بودم بار اول با چند تا از رفقا و دفعات بعد تنهایی اون مواقع براستی تنها من بودم و چندین قبر و شاید هم چندین روح ولی ترس هیچ وقت نگذاشت از اون تنهایی بتونم لذت ببرم ولی این دفعه فرق داشت درسته که هنوز احساس تنهایی بود اما این دفعه نور بود و روشنایی که نمیدونم چه سری تو این نور نهفته است که خودبخود ترس را از بین میبره و چه ابهتی در تاریکی پنهان شده که همیشه ترس را به دنبال خودش میکشه...
این هوا فقط یه موسیقی کم داشت که اون را هم مسئولین بهشت آباد زحمتش را کشیده بودند: باران عشق چشم آذر! نمیدونم که این را برای آرامش زنده ها گذاشته بودند یا برای آرامش مرده ها فقط این را میدونم که برای آرامش مرده ها قران میگذارند نه موسیقی بدون کلام!
پ.ن: میتونم حداقل بیست خط دیگه هم راجع به آن روز صبح بنویسم ولی خب که چی بشه؟
وقتی یه اس ام اس عاشقانه از یه شماره ناشناس دریافت میکنی، پوزخندی به تقدیر میزنی که تو را تصادفی وسط عشق دو تا آدم ناشناس انداخته و با خودت میگی: از ما دیگه گذشت... بعد با خودت میگی: از کجا معلوم که اینها را یه دختره برات فرستاده باشه تو همین فکرایی که دو تا اس ام اس عاشقانه دیگه از همان شماره دریافت میکنی، اون وقته که خدا را شکر میکنی که بیرون از خونه ای وگرنه اگه خانومت اینها را میدید، اگه هیچ حرفی هم بهت نمیزد حداقل ته دلش یه شک کوچیک جا برای خودش باز میکرد. پس سریع براش مینوسی که شماره را اشتباه گرفته و طرف حساب شما من نیستم. اما وقتی جواب داد: "مسخره بازی درنیار و جواب اس ام اس ها را بده" دیگه فهمیدم ماجرا شوخی شوخی داره جدی میشه پس سریع شماره طرف را گرفتم.گوشی را جواب نداد و سریع برام اس ام اس فرستاد که" چرا زنگ میزنی مامانم خونه س نمیتونم جواب بدم" !!!!!!!
حداقل دیگه مطمئن بودم اون ور خط یه دختر نشسته و از اونجا که دیگه تو راه برگشت به خونه بودم و طرف هم دست بردار نبود گوشی را خاموش کردم تا حداقل امشب را بی دردسر طی کنم تا فردا صبح اگه دوباره اس ام اس داد یه فکر اساسی بکنم.
نمیدونم چی باعث شد تا فردا صبح به اون شماره زنگ بزنم ولی میدونم هرچی بود ریشه در حماقت داشت! اون ور خط آقایی بود که به نظر میرسد حداکثر 30 سال بیشتر نداشته باشه:
- ببخشید دیشب چند تا اس ام اس از این موبایل برام رسیده میخواستم ببینم که من شما را میشناسم؟
- نه آقا فکر نکنم, شماره شما برام آشنا نیست و در ضمن موبایل هم دیشب پیش خودم نبوده و دست خانومم بوده
- خوب ببخشید فکر کنم شماره را اشتباه گرفتم احتمالا 2 و 3 را جا به جا زدم، شرمنده که مزاحم شدم!
وقتی قطع کردم یه نگاه دیگه به شماره اس ام اس ها کردم، مطمئنا اشتباه نگرفته بودم و همسر اون آقا سر و گوشش می جنبید. اما در این شرایط راستگویی به صلاح نبود و اصلا دلم نمیخواست بار به هم خوردن یه زندگی رو دوش من باشه!
دو ساعت بعد دو باره زنگ زد و گفت:
- آقا من باید شما را ببینم!
- برای چی؟ من که به شما گفتم شماره را اشتباه گرفته بودم بعد از اینکه با شسما صحبت کردم شماره درست را گرفتم یکی از دوستهای قدیمم بود که شماره اش عوض شده بود و من شماره جدیدش را نداشتم
- من این حرفها را باور نمیکنم باید شما و خانومم را رو در رو کنم تا ببینم جریان چیه
- آقای عزیز من خودم متاهلم این وصله ها به من نمیچسبه، بیخیال شو!
- حالا که متاهلی اصلا گوشی را بده خانومت تا جریان را براش تعریف کنم و خانومم باهاش حرف بزنه
- آقای عزیز شما اصلا انگار به حرفهای من گوش نمیکنی من میگم شماره را اشتباه گرفته بودم شما هی حرف خودت را میزنی اصلا حالا که اینطوریه بیا یه قراری بگذاریم من گوشی ام را به شما نشون بدم تا به شما ثابت بشه که من شماره را اشتباه گرفته بودم
- یعنی باور کنم که هیچ ارتباطی بین شما و خانم من نیست
- آقا خجالت بکش این حرفها چیه اگر چیزی بود که من خودم به شما زنگ نمیزدم و ماجرا را شرح نمیدادم
- خدا لعنتتون کنه اگه بدونید من تو این دو ساعته چی کشیدم
- من شرمنده ام! اشتباه از من بود باید تو شماره گرفتن دقت میکردم
- آقا از این به بعد حواستون را جمع کنید شما داشتید زندگی منو به هم میریختید!
- من که معذرت خواهی کردم ولی باز هم شرمنده ام
تنها شانسی که آوردم این بود که بلوف من گرفت و طرف نخواست بیاد موبایل منو ببینه وگرنه خدا میدونه تو چه جریان مسخره ای گیر میفتادم
پ.ن: سيامك جان معلومه كه اين همه اتفاق براي من نميفته! بعضي از اين جريانت براي خودم اتفاق ميفته بعضي هاشون هم من راوي هستم و بعضي هاشون هم حاصل تخيل من هستند. مثلا اين جريان براي يكي از دوستانم اتفاق افتاده است.
- شنيدي تو مراسم ختم فلانی هفتاد تا گوسفند كشتند!
- چه فايده اگه زنده اش را ميديدي حاضر نبودي با يك گوسفند هم عوضش كني!
ميگن انسان تو تمام عمرش فقط از قسمت كمي از ظرفيت مغزش استفاده ميكند به طور مثال ميگن انيشتين در طول زندگي اش تنها از 15 درصد مغزش استفاده كرده بود و بقيه اش را دست نخورده با خودش به گور برد به نظرتون چرا؟ ... چقدر شما بي تربيتيد! انيشتين و گشاد بازي؟ نه بابا صحبت اين حرفها نيست.
به نظرم يه جايي ديگه هست كه ما بايد اونجا هم از مغزمون استفاده كنيم، يه دنياي ديگه، شايد دوباره تو همين دنيا، نميدونم ولي به هرحال ميدونم اين همه ظرفيت بي حكمت نيست!
پ.ن: ایمان همین همکار بغلی منه که دوستیش از خاله خرسه هم بدتره![]()
1- باز هم انتخابات و باز هم بحث هاي سياسي! خبر ميرسه كه در اهواز 130 نفر رد صلاحيت شدند اما نكته جالب تر اين است كه تمامي اعضاي شوراي شهر فعلي هم جزو رد صلاحيت شدگان هستند.
2- در اهواز دسته بندي ها بيشتر از آن كه بر مبناي گرايشات سياسي باشه بيشتر بر مبناي گرايشات قوميتي است و شوراي شهر فعلي همه از اعراب هستند. كم نيستند افرادي كه بمبگذاي اخير بي ارتباط با رد صلاحيت اين افراد نيست.
3- ديروز عجب باروني زد! شلقلقي! خيلي وقت بود بارون اينجوري نديده بودم خيلي حال داد، ولي خب فاتحه برق و درختهاي تو خيابون و پلاكاردهاي كنار خيابون خوانده شد.
4- آدمها وقتي بارون مياد اصلا حس و حال شاعرانه بهشون دست ميده و هركس بياد آهنگي ميفته و زير لب زمزمه ميكنه من هم هميشه ياد تصنيف " ببار اي ابر بهار" استاد شجريان ميفتم.
5-يكي ميگفت بارون ديروز مريضي ها را هم با خودش برد. يادم اومد من سه چهار سالي هست كه سرما نخورده ام، نميدونم نشانه بديه يا خوبه؟
6- كسي فركانس تلوزيون صداي آمريكا را داره؟