|
تراشیدم....پرستیدم....شکستم
|
فيلم insider داستان زندگي دكتر ويگاند است، مرد ميانسالي كه كارمند عالي رتبه يك شركت توليد سيگار است. ويگاند وقتي كه مي فهمد شركتش در توليد سيگار از آمونياك كه ماده اي سرطان زا است استفاده مي كند، بر سر يك دوراهي قرار مي گيرد: وجدان يا پول؟ او مي داند كه با ناديده گرفتن اين موضوع مي تواند به زندگي آرام و راحت در كنار خانواده اش ادامه دهد اما افشاي اين موضوع تبعات وحشتناكي را براي او دارد: اخراج از محل كار، قطع شدن بيمه درماني(كه با توجه به بيماري دخترش نياز مبرمي به آن دارند، تهديد شدن به مرگ، از هم پاشيده شدن خانواده يا حتي زندان (با توجه به قراردادي عدم افشاي اسرار كه با شركت امضا كرده است). در نهايت او راه وجدان را انتخاب مي كند و شروع بع افشاگري عليه شركت مي كند.
دارم به اين فكر مي كنم كه اگه من جاي اون بودم چه كار مي كردم؟ الان كه در موقعيت او نيستيم به راحتي ميتونيم سريع جواب بديم كه خب مسلما ما هم وجدان را انتخاب مي كنيم... مزخرف نگو! از هر هزار نفر شايد يكي راه دكتر ويگاند را بره و دارم فكر مي كنم كه آيا من جزو اون 999 نفر خواهم بود؟ مسلما آدم هرچي سنش يا تعداد اعضاي خانواده اش بالاتر بره احتمال اينكه جزو 999 نفر باشه بيشتره، اصلا شايد به همين دليل شخصيت دكتر ويگاند مردي ميانسال و متاهل با دو فرزند (كه يكي از اونها مريضه) معرفي ميشه كه سختي تصميم گيري اون بيشتر بشه... بگذريم هنوز نتونستم براي سوال اول همين پاراگراف يك جواب قاطع پيدا كنم.
نكته جالب ديگه فيلم هم نشون دادن تعارض قانون با اخلاقه. دكتر ويگاند به لحاظ اخلاقي مجبوره كه اسرار شركت را افشا كنه اما به لحاظ قانوني اين كار موجب زنداني شدنش ميشه. راستي در موارد اين چنيني كه در دنياي واقعي هم زياد اتفاق ميافته، تكليف چيه؟
اهواز تا اصفهان را از دو جاده متفاوت مي توان رفت: جاده اول مسير قديمي تري است كه از طرف خرم اباد و درود مي گذرد و حدودا 12 ساعتي طول مي كشد و جاده دوم هم مسيري است كه با افتتاح سد كارون 3 كشيده شد و از ايذه و شهركرد مي گذرد و از اين مسير تقريبا 9 ساعته مي توان به اصفهان رسيد. يكي از خطرناك ترين و تصادف خيز جاده هاي پر رفت و امد ايران كه به نظر من پيچ هاي و سربالايي هايش خيلي بيشتر از جاده چالوس است. كافي است اسم جاده ایذه شهرکرد را در گوگل سرچ كنيد تا آمار تصادفات اين جاده دستتان بيايد. چند تا عکس گرفتم که البته به دلیل گرد و خاک هم کیفیت عکس ها بده و هم از اونجاهایی که دلم میخواست نتونستم عکس بگیرم.


توي مملكتي كه همه از سبز تا سياه گرفته مثل ريگ دروغ ميگن و ظلم مي كنند، ديگه خسته شدم از بس راست و دروغ شنيدم و ميخوام يه مدتي گوش هام را ببندم و ديگه نشنوم. يه مسكن قوي ميخوام: يه چيزي مثل فيلم خوب. خدا را شكر توي كيف سي دي هايم فيلم هاي قابل قبول زيادي پيدا ميشن كه هنوز نديده ام.
از آدمهای بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم. اگه کسی حرفِ این مجسمهها رو باور کنه، باید بین خودش و مردم نرده بکشه… من این حرفها رو باور کردم. اصلاً باورکردنی هست؟ … توانا بود، هر که دانا بود. واقعاً؟ … من با اینها غریبهام … با مجسمهی آدمها … با آدمهای مجسمه …
اینجا نمیشه به کسی نزدیک شد، آدمها از دور دوستداشتنیترند. شاید میترسم … شاید خیالاتیام و میترسم با پیدا کردنِ دوست مجبور بشم از خیالبافی دست بردارم … امّا اگه دو نفر به قیمت دوستی، مجبور بشن تا آخر عمر بههم دروغ بگن، بهتره تنهایی بشینن و به چیزایی فکر کنن که دوست دارند.
روشنی زیادم چیز جالبی نیست. آدم همه چیزُ میبینه و همه اونُ میبینن. توی تاریکی آدم میتونه خیال کنه چیزی، جایی، کسی منتظر شه. امّا تو روشنایی اصلاً خبری نیست … معلوماه که خبری نیست …
رویا – شما چرا تنهاییاید؟ … هیچوقت فکر نکردی که میشه از تنهایی دراومد؟
استاد: شما اگه منتظر کسی نبودین، سوار اون ماشین میشدین که از تنهایی در بیاین؟
رویا – نه! میگشتم دنبال آدمی که مثل خودم باشه.
استاد: من نمیگردم. چون از خودم هم خوشام نمیآد!
رویا – آدم عجیبی هستید.
استاد: شما هم همینطور.
من از مردم همین شهرم. همهی آدمهای این شهر ُ هم دوست دارم. چون تقریباً هیچکدومشون ُ نمیشناسم.
رویا – شما آدم موفقی هستید. چیزهای زیادی میدونی.
استاد: دونستن خوشبختی نمیآره.
رویا – راحتی که میآره. آدمی که میدونه خیالاش راحتاه.
استاد: شایدم همین دونستن عذاباش بده.
رویا – مهم نیست اگه دنیاش عوض شه به عذاباش میارزه.
دیالوگ ها از اینجا کپی شده اند.
پ ن: يكي از بهترين عاشقانه ايراني كه تا حالا ديدم (شايد حتي بهتر از ليلا و گاهي به آسمان نگاه كن). شنيده بودم فيلم خوبيه ولي نميدونستم اينقدر. از اون فيلم هايي كه هر وقت خسته شدي ميتوني 5 دقيقه اش را بگذاري و ببيني از هر كجاي فيلم هم بذاري مهم نيست همه اش قشنگه.