|
تراشیدم....پرستیدم....شکستم
|
اين سه هفته اي كه مرخصي بودم، دو هفته اش در مسافرتي به مشهد گذشت. تو مشهد هرچي به دنبال يك سوغاتي با كلاس و ارزون قيمت براي همكاران گشتم چيز خاصي پيدا نكردم و آخرش هم به پيشنهاد خانم جان قرار شد براي هركدام از همكاران يك جانماز كيفي (از اين گلدوزي شده ها) به اضافه يك مهر و تسبيح و يك بسته جيلي بيلي بگيريم. جمعه شب خانم جان زحمت بسته بندي و كادو گرفتن سوغاتي ها را كشيد و شنبه صبح موقعي كه خواستم بيام سركار ديدم يكي از مهر و تسبيح ها روي ميز وسط هال جا مونده! شستم (شصتم؟) خبردار شد كه يكي از بسته هاي سوغاتي بدون مهر و تسبيح مونده. فكر كن جانماز سوغاتي بدون مهر و تسبيح! خاصه موندم كه چه كنم از يك طرف نه حال و حوصله و نه وقت و نه حتي كاغذ كادو داشتم كه همه سوغاتي ها را باز كنم و ببينم كدومشون بدون مهر و تسبيحه و از اون طرف هم خيلي زشت بود كه يكي از سوغاتيها جانماز بدون مهر و تسبيح باشه. آخر سر هم بي خيال شدم و همينجوري سوغاتيها را بين همكاران تقسيم كردم.
ظهر تا رسيدم خونه سريع به خانم جان ماجرا را گفتم. برگشت با يك نگاه عاقل اندر سفيهي گفت: مگه نه اينكه از اول يه مهر و تسبيح اضافه داشتيم؟ تازه يادم اومد....
امروز بعد از سه هفته مرخصي بالاخره دل كندم و اومدم سركار. واقعا سخته بعد از اين همه آسودگي دوباره تن به كار سپردن و من هم كه تن آساي خدايي، از دو روز پيش عزاي سركار رفتن امروز را گرفته بودم. سيستم وزارت نفت اينه كه وقتي مرخصي مي گيري اگر تعطيلاتي بين مرخصي هات باشه اون تعطيلات هم جزو مرخصي حساب ميشه و از ذخيره مرخصي هات كم ميشه و به همين خاطر به رغم ميل باطني ام كه دوست ميداشت امروز را هم به مرخصي متصل كنه تا با تعطيلي فردا دو روز ديرتر برم سركار، ولي ترس از احتساب اين پنج شنبه و جمعه در مرخصي كشان كشان خودمو رسوندم به سركار!
ديشب پيش پدر خانمم بوديم صحبت به مرخصي و تعطيلي رفت. ميگفت 500 روزي ذخيره مرخصي دارد ميگفتم چرا مرخصي نميگيري؟ ميگفت كه من همين جمعه ها كه تو خونه ام حوصله ام سر ميره مثلا همين امروز (در اصل يعني ديروز) صبح طبق عادت 6 صبح پاشدم و بعد نماز ديگه خوابم نبرد شروع كردم به ور رفتن با درختهاي تو باغچه بعدش هم به پمپ آب كه خراب بود را درست كردم و وقتي درست شد شروع كردم به شستن ماشين و حياط و بعد از تمام اين كارها هنوز ساعت 9 نشده بود و بعدش رفتم بازار ماهي خريدم و ديگه بعدش هم كاري نداشتم اعصابم خورد شد از بس كه بيكار بودم!!!!
نميدونم چرا ولي اكثر مردهاي قديمي همينطور پر جنب و جوشند و اكثر مرداي نسل جديد مثل من كلا تنبل تشريف دارند مثلا ديروز من خودم 12 ظهر تازه از خواب بيدار شدم و تا شب هم حتي يك كار مفيد نكردم همه اش كامپيوتر و تلوزيون و ماهواره و خواب! اما نه تنها حوصله ام سر نرفت بلكه از اين نوع زندگي لذت هم بردم. بخاطر همينه كه تراز مرخصي من هميشه نزديك به صفره اما پدر خانمم كه اين همه كار مفيد تو يه روز تعطيل انجام ميده از مرخصي بدش مياد چون حوصله اش سر ميره.
پ.ن: انگار پ ن 300 مطلب قبلي باعث كنجكاوي شد كه مگر من چي مي نوشتم كه از ترس خانم جان حذفش كردم. ولي بايد بگم كه من وبلاگ نويسي را بعد از نامزدي با خانمم شروع كردم و قبل از ازدواج هم اكثر مطالبم سياسي بود كه آخرين مطلب وبلاگ با نظرهايش را مي توانيد اينجا بخوانيد. اون موقع فكر كردم كه نوشته هام خيلي خام و مسخره س و بخاطر همين پاكشون كردم.
به نظر می رسید که همه مادر داشتند به جز من. شروع کردم به دل درد گرفتن و دل آشوبه تا مگر این جوری مادرم را به آمدن وادار کنم. در پیاده روی روبرو بچه یی بود که یک بادکنک داشت و می گفت هروقت دلش درد می گیرد، مادرش به دیدنش می آید. دلم درد گرفت، اما فایده ای نکرد. بعدش هم دل آشوبه پیدا کردم. آن هم بی فایده بود. حتی برای این که بیشتر جلب توجه کنم، به همه جای آپارتمان ریدم. خبری نشد. مادرم نیامد، رزا خانم هم فحشم داد. بهم گفت: عرب کون نشور. اولین بار بود که فحشم داد. اما او که فرانسوی نبود. گریه کنان بهش گفتم: می خواهم مادرم را ببینم و تا چند هفته بعد هم برای گرفتن انتقام به همه جای آپارتمان ریدم. رزا خانم بالاخره بهم گفت که اگر به این کار ادامه بدهم سروکارم با پرورشگاه می افتد. این را که گفت ترسیدم، چون پرورشگاه اولین چیزی است که بچه ها را از آن می ترسانند. محض خالی نبودن عریضه، به ریدن ادامه دادم. اما حال و روزی نداشتم. در آن موقع هفت تا بچه مادرجنده بودیم که پیش رزا خانم زندگی می کردیم. و هر هفت تامان تا آن جا که می توانستیم به همه جای آپارتمان می ریدیم چون در تقلید، هیچ موجودی به پای بچه ها نمی رسد. آنقدر گه در همه جا ریخته شده بود که مال من در آن میان گم بود.
رزا خانم دیگر پیر و خسته شده بود و حتی اگر پیر و خسته هم نبود، طاقتش طاق می شد. به هرحال چون یهودی بود به قدر کافی زجر کشیده بود. روزی چند بار وزن نود و پنج کیلویی اش را با دو پای بیچاره اش از پله ها بالا می کشید، و وقتی هم وارد خانه می شد و بوی گه به دماغش می خورد، خودش را با تمام بار و بندلیش روی مبل ول می کرد و می زد زیر گریه. آخر باید دردش را حس کرد. فرانسوی ها پنجاه میلیون نفر هستند و او می گفت که اگر همه شان همان کاری را کرده بودند که ما می کنیم، آلمانی ها عاجز شده بودند و گورشان را گم کرده بودند.
پ ن1: آری به اتفاق جهان می توان گرفت.
پ ن 300: خواستم به مناسبت سیصدمین پست این وبلاگ در دوران متاهلی ام چیز بنویسم هرچی فکر کردم دیدم سیصدمین پست آنقدر ها هم مهم نیست، بی خیال شدم. راستی کی یادشه من همزمان با پایان دوران مجردی در یک اقدام ابلهانه کل آرشیو اینجا را حذف کردم؟
کفشهایم را از همین بیخ گوشمان دزدیدند!
از در آپارتمانمون اون هم در حالی که ما تو هال نشسته بودیم یعنی با فاصله ای کمتر
از 3 متر و در حالی که فقط یک در حایل ما و دزد نامحترم بود. نامرد رفدار حقوق
زنان هم بوده: کفش و صندل مرا که حدودا 5 ماه کار کرده بودند برده، اونوقت به کفش
خانم جان که یک هفته هم نیست خریده، دست نزده! البته اطرافیان می گویند بحث حقوق
زنان نبوده بلکه کفشهای دست دوم مردانه را بهتر می توان فروخت، اما من می گویم
ببین چه زمانه ای شده که حتی یک دزد معتاد هم میداند که حقوق زنان را باید رعایت
کند اما خیلی از درس خوانده های ما که ادعای مملکت داری شان می شود هنوز این را
نفهمیده اند!
کفش و صندل دزدیده شده ارزش چندانی
نداشتند که بخواهم برایشان زانوی غم بغل کنم اما چیزی که مرا بیشتر آزار می دهد ورود یک غریبه به حریم خصوصی ام است. اگر روزی
گیرش بیارم مطمئنا تحویل پلیس اش نمی دهم بلکه تا میخورد میزنمش اون هم فقط بخاطر
اینکه جرات کرده و به حریم من بدون اجازه وارد شده.
اصلا همه اش تقصیر این همسایه مان است.
این همسایه از اون ادمهایی است که به اصطلاح "دستش به شرتش نمیرسه" یعنی
عادت نداره پشت سرش در را ببنده چندین بار هم بهش گفتم اما این همسایه ما جزو
عربهایی است که عادت ندارند در خانه شان به روی کسی بسته باشد و تقریبا هر شب
مهمان دارند. آدمهای بسیار خوب و نازنینی هستند ولی همین عادت بدشان مرا که نه
بلکه کفشهایم را کشته!
دوستی که تازه از حج برگشته تعریف می کرد که با چشمای خودش در حال طواف دور کعبه، دختر و پسری ایرانی را دیده که در حال طواف با هم آشنا شده و سر صحبت را باز کرده و سر آخر هم با دادن شماره تلفن و گذاشتن قرار بعدی از هم جدا شده اند.
جدا از دیدگاه معمول که کار آنها را بی حرمتی به این مکان مقدس تلقی می کنند داشتم فکر می کردم که می توان گفت: "عشقی پاک که نطفه اش در مکانی مقدس شکل گرفته است"
این نوشته شهلا خانم منو یاد جریان یخچال خریدن خودم انداخت:
اولش بگم که یخچال ما از این یخچال الکی ها نبود، فروشنده می گفتند بدنه شون آمریکایی اما موتورشون برزیلیه و سه سال پیش 800 هزار تومن خریدیمش و اتفاقا دو سه ماه پیش دیدم تو بازار قیمتش به یک میلیون و سیصد هزار تومان رسیده بود.
یک هفته بعد از اینکه یخچال را کار انداختیم یکروز دیدیم درش حدود یک سانت رو به پایین حرکت کرده و دیگه با بدنه کیپ نبود و به قولی سرمای یخچال از اون ناحیه به بیرون درز میکرد. زنگ زدم به تعمیرکار مجاز که گارانتی دستگاه را به عهده داشت و ماجرا را برایش تعریف کردم و قرار شد که در اولین فرصت سری به ما بزند . این اولین فرصت تا دو سه روز مهیا نشد و بعد از سه روز و سه بار دیگه زنگ زدن به ایشون بالاخره آقای تعمیرکار تشریفشان را آوردند:
اول یک نگاهی به ظاهر یخچال انداخت و بدون اینکه در یخچال را باز کند،سریع گفت: "آقا چرا در یخچال را اینقدر سنگین کرده اید؟ در حالیکه در یخچال را برایش باز میکردم" بهش گفتم: "من تازه این یخچال را خریدم و اینجا هم تنها زندگی میکنم و قراره هم دو هفته دیگه عروسی کنم بخاطر همین همانطور که ملاحظه می کنید تو در این یخچال به غیر از یک شیشه آب و یک شیشه آب لیمو چیز دیگه ای داخل در نیست!"طرف که دید نمیتونه حالت طلبکار را به عهده بگیره شروع کرد به ور رفتن با در یخچال و بعد از دو دقیقه برگشت گفت: آقا پیچهای در یخچال شما شش پره و من پیچ گوشتی شش پر الان همراهم نیست من میرم و فردا میام. بهش گفتم: "ببخشید مگه شما نمیدونستید نوع یخچال ما چیه؟" گفت: "چرا" گفتم: "مگه نمیدونستید پیچهای اینها شش پره؟" گفت "نه" گفتم: "مگه شما تعمیرکار مجاز اینها نیستید؟" گفت: "ای آقا اینها هر روز یه چیزهای جدید تو یخچالهاشون استفاده می کنند."
خلاصه رفت و فردا اومدنش شد سه چهار روز بعد. ایندفعه با یک کیف ابزار اومد تو آپارتمان ما و رفت تو آشپزخانه و شروع کرد به گشتن تو کیف و بعد از چند دقیقه برگشت گفت "ببخشید انگار پیچ گوشتی شش پرم را جا گذاشتم! من میرم فردا میام" چیزی نداشتم که بهش بگم فقط ازش خواهش کردم که دیگه بدقولی نکنه و حتما فردا بیاد.
فردایش شد یک هفته بعد! زنگ زدم به فروشنده و ماجرا را برایش تعریف کردم و گفتم یه خواهشی از این آقای تعمیرکار بکنه که اینقدر ما را سرکار نگذاره. فردای تماس من با فروشنده بالاخره اومد و در یخچال را درست کرد. البته من خودم محض احتیاط یک پیچ گوشتی شش پر خریده بودم و تو خونه گذاشته بودم ولی خب خدا را شکر خودش همراهش اورده بود.
دو روز بعد از اینکه بالاخره در یخچال درست شد، دیدم همه چی تو یخچال یخ زده حتی یک هندونه ای که تازه خریده بودم و باز نکرده بودم! درجه یخچال را به گرمترین حالت برگرداندم اما باز هم همه چی یخ میزد. زگ زدم بهش و گفتم که ماجرا چیست و احتمالا ترموستات یخچال خراب شده و حالا پاسخهای طرف پشت تلفن را با هم مرور می کنیم:
روزی که زنگ زدم: فردا میام خدمتتون!
سه رو بعداز روزی که زنگ زدم: میدونید آقا تعمیرکار اصلی این یخچالها پسرمه و من اطلاعات چندانی از این یخچالها ندارم اجازه بدید بهش زنگ بزنم فردا میاد خدمتتون!
یک هفته بعداز روزی که زنگ زدم: آقا یک مشکلی پیش اومد پسرم مجبور شد بره تهران دو سه روز دیگه میاد حتما میفرستم سراغتون1
دو هفته بعداز روزی که زنگ زدم: آقا پسرم دستش شکسته و دکتر گفته تا سه هفته باید تو گچ باشه!
شش هفته بعداز روزی که زنگ زدم: آقا یکی از اقوام فوت کرده و پسرم مجبور شده بره شهرستان!
بعد از این تماس دیگه صبرم تمام شد! زنگ زدم به فروشنده و بعد از تعریف کردن ماجرا بهش گفتم اگه تا فردا عصر یخچال من درست شد که هیچی وگرنه یک وانت میگیرم و میام در مغازه پیاده اش میکنم.
فردایش بالاخره طرف به همراه یک پسر سیزده چهارده ساله که انگار پسر کوچکترش بود (البته اگر پسر بزرگش واقعا وجود خارجی داشت) اومد و یخچال را درست کرد و رفت و تازه بعد از رفتنشون هم دیدم که پسره مهرشون را روی دیوار حال کوبیده...
چند روز پیش رفته بودم یه باتری برای ماشین بگیرم دیدم فروشنده با یکی از مشتریها بحثش شده بود گوش که دادم فهمیدم که طرف 10 ماه پیش یه باتری خریده با یک سال گارانتی و بعد ده ما باتری خراب شده و حالا فروشنده حاضر شده بود که یک باتری جدید به مشتری بده اما دعواشون سر این بود که فروشنده حاضر بود فقط برای دو ماه باقی مانده باتری جدید را گارانتی کنه اما مشتری اصرار بر این داشت که این یک باتری جدیده و فروشنده موظفه که این باتری را هم یکسال گارانتی کنه....
به نظرم حق با فروشنده بود اما به من چه؟! من باتری ام را خریدم و بیرون اومدم.

این همکار بغلی من که از قضا رئیس من هم هست وقتی این عکس را دید شیفته اش شد و با اصرار مجبورم کرد که یک پرینت از این عکس بگیرم تا زیر شیشه میز بگذاره. همون روز بعدازظهر نظافتچی شرکت که آقایی عرب زبان است وقتی داشت میز رئیس را تمیز می کرد ناگهان چشمش به این عکس افتاد و با ناراحتی برگشت به آقای رئیس گفت:
- آقا این کارها چیه که می کنید چرا به یک قوم توهین می کنید؟
- کدوم کار؟ کدوم توهین؟
- همین که یک گوسفند را لباس عربی تنش کرده اید و ازش عکس گرفته اید و تازه عکس را زیر شیشه میزتان گذاشته اید.
این را که گفت شلیک خنده همه حاضران در اتاق که قبلا عکس را دیده بودند به غیر از آقای رئیس بلند شد. بیچاره آبدارچی هنوز مبهوت عکس العمل ما بود که با قیافه خشمناک آقای رئیس مواجه شد:
- مردک چرا درست نگاه نمیکنی این کجاش عکس گوسفنده؟ این عکس پدر خانم منه!!!!!!!!! تو چرا توهین میکنی؟
هنوز جملات رئیس تمام نشده بود که رنگ آبدارچی پرید و شروع به معذرت خواهی کرد...........
خلاصه هنوز هم که دو هفته از این ماجرا می گذرد این نظافتچی بنده خدا روزی نیست که یکی از ما را گوشه راهرو گیر نیاورد و ما را واسطه کند که از آقای رئیس خواهش کنند تا از این بنده خدا شکایت نکند و مسبب اخراج او نشود.
و صد البته واضح و مبرهن است که نه این عکس پدرخانم رئیس ماست و نه رئیس ما قصد شکایت از این بنده خدا را دارد فقط میخواد کمی اذیتش کنه تا پررو نشه...