|
تراشیدم....پرستیدم....شکستم
|
پنج سال پيش: من تازه تو شركت استخدام شده بودم، تو قسمت كناري ما مردي كار مي كرد كه همه به اون "عمو" مي گفتند و با اينكه يك كارمند ساده بود مورد احترام همه حتي مقامات بالاي شركت بود. اين مرد اخلاقهاي جالبي داشت: به هيچ عنوان دروغ نمي گفت و غيبت نمي كرد، اگر كسي مشكل داشت او اولين نفر براي حل مشكل طرف قدم برميداشت در ضمن توي كشويش هميشه پر تنقلات بود: از قند رژيمي براي همكاراني كه قند داشتند تا شكلات و آب نبات براي ما جوانترها، در ضمن يك كتري برقي و فلاسك هم هميشه داشت و چايي اش هم هميشه براي همه به راه بود اون هم چاي "اسپيشال" با انواع چاشني ها: از زعفران تا هل و دارچين.... اما جداي همه اينها چيزي كه توجه مرا جلب كرد كله اين مرد بود كه يكطرف اون به طرز عجيب و غريبي رشد كرده بود و بالا رفته بود بطوري كه خودش به شوخي ميگفت: آخر عمري شاخ در آورده ام. دكترها تشخيص بيماري "پاژت" را داده بودند و درمان خاصي را هم برايش تجويز نكرده بودند.
چهار سال پيش: من به اتاق "عمو" منتقل شدم. روز اولي كه قرار شد وسايلم را به اتاق اونها منتقل كنم من را به كناري كشيد و گفت: ببين اتاق ما مظيفه (mozif) حالا كه قرار شده بياي اونجا لطفا سعي كن خودت را با فضاي اتاق هماهنگ كني و از آمد و شد بچه ها به اونجا شاكي نشي... واقعا هم همينطور بود: تقريبا اكثر ساعات اداري همكاران ميومدند پيش "عمو" مي نشستند و درد دل مي كردند و "عمو" هم به حرفهاشون گوش ميكرد و اگر مشكلي داشتند سعي مي كرد كه تا حد امكان براي رفع اين مشكل تلاش بكنه. اين رفت و مدها اونقدر زياد بود كه گاهي مجبور مي شد در طول يكروز كاري 4 تا فلاسك چاي دم كنه و تا از همكاراني كه پيشش ميومدند پذيرايي بكنه.... تازه علاوه بر اينها يه عادت جالب هم داشت: هميشه ده دقيقه قبل از اينكه وقت اداري تمام بشه فلاسك چايش را دست ميگرفت به در اتاقهاي همكارها را باز ميكرد و با صداي بلند ميگفت: "نبوووووود؟" و با اينكار مانده چاي درون فلاسك را به همكارهايي كه چاي اسپيشال ميخواستند ميداد.
سه سال پيش: بعد از يكسال كم كم صميميت ما اونقدر شده بود كه خيلي وقتها كه كسي پيشش نبود شروع ميكرد به درددل پيش من و از گذشته و حال خودش تعريف مي كرد و هرچه بيشتر تعريف مي كرد بيشتر شيفته اش ميشدم: بيست سال پيش مرد رئيس يكي از قسمتهاي مهم شركت بود و به قول بچه ها اونقدر كار ميكرد كه حتي گاهي شبها هم وقت نميكرد كه به خونه بره و مجبور ميشد كه سركار بگيره بخوابه، كه ناگهان برادرش كه راننده تاكسي بوده فوت ميكنه و او سرپرستي خانواده برادر كه شامل زن و دو فرزندش بودند و كسي را نداشتند را بدون هيچ چشمداشتي به عهده ميگيره. او برخلاف خيلي ها كه تو اين موارد اولين كارشون ازدواج با زن برادره است اين كار را نميكنه و بجاي اون تاكسي برادر را ميگيره تا بعد از وقت اداري روي اون كار كنه و تمام درامد را يكجا به خانواده برادر تقديم كنه. فشار ناشي از انجام دو كار سبب ميشه كه از رياست اداره استعفا بده و به عنوان يك كارمند ساده مشغول بكار بشه تا بتونه با انجام هر دو كار خرجي دو خانواده خودش (كه اون هم زن و دو بچه را شمال ميشد) و برادرش را تامين كنه.
دو سال پيش: من از اون اتاق جا به جا شدم و به جاي ديگري منتقل شدم. آها راستي اين را نگفته بودم: "عمو" عاشقانه همسر و دو پسرش را دوست داشت، بعد از 25 سال هنوز كت و شلوار عروسي اش را حفظ كرده بود و هرسال تو سالگرد ازدواجش اون را مي پوشيد و همه اداره را شيريني ميداد.
اين اواخر سردردهاي "عمو" شدت پيدا كرده بود و دوباره مجبور شده بود كه به دكترهاي مختلف مراجعه كنه...
يكسال و نيم پيش: دكترها بالاخره تشخيص دادند تشخيص قبلي شون اشتباه بوده و اين برامدگي مربوط به يك تومور استخواني است كه بايد عمل بشه. تو شهر ما هم دكتري جرات عمل كردن را پيدا نكرد و آخر سر هم براي عمل به تهران رفت. "عمو" زير عمل فوت كرد اون هم بخاطر اينكه اين تومور دير تشخيص داده شده بود...
مرگ "عمو" براي همه ضربه بدي بود چرا كه همه رفيقش بودند و به نوعي به او مديون ولي اين واقعه براي خانواده اش يك فاجعه بود چنان ضربه اي خورده بودند كه تا مدتها تو شوك به سر مي بردند و هيچ كاري نمي تونستند بكنند و تمام كارهاي مراسم ختو و تدفين را همكاران با چشم گريان انجام ميداند.
دو ماه پيش: بيشتر از يكسال از مرگ عمو گذشته و خانواده اش تو اين مدت خيلي كارها كرده بودند تا بتونند از سايه غم در بيان و كم كم زندگي شون روي روال افتاده بود و اون روزها هم عروسي پسر بزرگ "عمو" بود كه همه همكاران هم تو اين مراسم شركت كردند و همه هم خوشحال از برگشتن زندگي به مسير عادي اش براي اين خانواده بودند...
دو هفته پيش: پسر بزرگ "عمو" كه دو ماه هم از عروسي اش نگذشته بود دچار خونريزي معده شد و بستري شد اما آزمايشات و عكسها خبري وحشتناك براي همه ما داشت: سرطان اون هم از نوع بدخيم و پيشرفته!
دو روز پيش: دكترها پسرك را جواب كردند اون هم در حاليكه هنوز هيچ كس جرات نكرده خبر را به مادر و همسر پسرك بده....
پ.ن: اي خدا دلگيرم ازت....
پ.ن: پسرک را امروز به خاک سپردیم....
1- 29 سال پيش در چنين روزي مهندس بازرگان " قانون حفاظت و توسعه صنايع ايران" را اعلام كرد:
«... اينك نجات صنعت و اقتصاد كشور ايجاب مي کرده است كه اقدامي قاطع در جهت احياء، اداره صحيح و توسعه آنها (صنايع) به منظور رعايت نظام اسلامي در مورد حقوق كار و خروج ايران از وابستگي به نفت و احراز استقلال از طريق توليد نيازهاي داخلي تا سرحد خود كفايي و توسعه صادرات و ... بعمل آيد و قانون حفاظت و توسعه ايران ( ملي شدن ) به تصويب برسد و ....».
اگر كه هنوز متوجه نشده ايد بگم كه اين قانون همان قانون ملي شدن صنايع كشور بود كه خيلي از كارخانجات كشور بر اساس آن مصادره و مالكيتشان به دولت واگذار شد. يكي از 52 سرمايه گذاري كه طبق اين قانون اموالشان توقيف شد، محمد رحيم متقي ايرواني بود.
2- محمد رحيم متقي ايرواني از پيشتازان و بنيانگذاران صنعت مدرن کفش در ایران مي باشد. او از سال 1336 تا 1357 بيش از 52 شرکت در صنعت کفش و چرم ، و بيش از 300 فروشگاه زنجيره اي کفش ملی در سطح ايران تاسيس کرد. رحيم ايرواني در خانواده ای تاجر پیشه در شیراز به دنیا آمد. وي در سال 1321 در رشته حقوق دانشگاه تهران پذيرفته شد.. او در دانشگاه اقدام به انتشار اولين نشریه دانشجويي دانشگاه تهران به نام "آئين دانشجويان" با کمک دوستش عباس اردوبادي کرد. پس از پايان تحصيل در سال 1324 به آبادان رفت و شش ماه ، به استخدام دادگستري در آمد. پس از آن پروانه وکالت گرفت و پنج ماه به کار وکالت پرداخت. در همين زمان چند ماه در بانک شاهي ايران کار کرد. او بعد از تحصیل و چندین کار مختلف از جمله تاسیس کارخانه برق فسا، ساخت پاساژ استاندارد در شیراز و تجارت کفش و کالاهای دیگر، سرانجام واردات کفش را با صنعت کفش جایگزین کرد و بزرگترین صنعت کفش و چرم در ایران و خاورمیانه را در مدت دو دهه شکل داد. او که نماينده فروش شرکت معروف کفش سازی باتا در ایران بود و کفش هاي لاستيکي از اروپاي شرقي وارد مي کرد، نخست پاساژی در خيابان خيام ساخت و پس از چند سال واردات کفش هاي گالش از چک اسلواکي با خريد دو دستگاه ماشين تزريق مواد لاستيکي، نخستین تولید کفش را آغاز کرد. در سالهاي 1334- 1333 زميني در اطراف مهرآباد خريد و فعاليتش را در آغاز به آنجا و سپس به پارک صنعتي اسماعيل آباد کيلو متر 15 جاده کرج منتقل نمود. ايرواني علاوه بر تاسيس فروشگاه کفش ملي در سطح ايران و يکسان سازي قيمت در کل فروشگاهها توانسته بود به شوروي و اروپاي شرقي کفش پوتين صادر نمايد. مشهور است كه ارتش سرخ اتحاد جماهير سوسياليستي و مردان و زنان مجاري، لهستاني و رومانيايي علاقه خود را به كفش ملي نشان داده و به آن وفادار شده بودند. ايرواني در طي بيش از 30 سال فعاليت، توانسته بود در سال 1356 قريب به 10 هزار نفر را در شرکتهايش مشغول نمايد.
3- وي علاوه بر فعاليت اقتصادي در همين زمان به يک کار بزرگ اجتماعي دست زد که تا آن زمان در تاريخ ايران سابقه نداشت و نمونه انجام مسئولیت اجتماعی کارآفرین در جامعه محسوب می شد. شرکت کانون مشاوره اقتصادي در تيرماه 1343 به منظور بزرگ نمودن 22 کودک از دو ماهه تا دو ساله تاسيس کردشد تا در آينده اين کودکان از مديران بنگاه صنعتي او بشوند. دبيران آنها از بين افراد توانا و با تقوي انتخاب مي شدند. تصميم گرفته شده بود که هزينه تحصيلي آنها ، مقدم بر ساير هزينه ها باشد. دو برادر از جمع همين 22 نفر كودكاني بودند كه خانواده خود را به طور كامل زلزله بوئين زهرا از دست داده بودند و ايرواني آنها را به فرزندخواندگي پذيرفت و بعدها براي تحصيل به اروپا فرستاد. همين دو برادر در روزهاي انقلاب درب كارخانه را به روي ايرواني بستند و او را از ملك خودش بيرون كردند و مقدمات مصادره كارخانجات ملي را فراهم كردند.
4- مديران و كارگراني كه با رحيم ايراوني كار مي كردند حداقل در دو ويژگي وي متفق القول هستند: «او مديري با هوش بود كه هم به توليد مي پرداخت و هم نگران چگونگي توزيع ثمره آن بين تمامي عوامل توليد به ويژه كارگران بود يعني هم در توليد سخت گير بود و نتيجه را براي همه مي خواست يعني عدالت اجتماعي. رحيم اين دو ويژگي متضاد را به خوبي به هم پيوند داده بود و در آرزوي روز بازنشستگي اش بود كه در زميني كه آن را در جنوب شهر انتخاب كرده بود بيمارستاني بسازد و باز بر آن مديريت كند اما اين بار مديريت بر توليد كالايي عمومي نه خصوصي. از اغلب كساني كه با او در اين گروه كار كرده اند مي توان داستاني شنيد كه تمايل شديد او را به عدالت توزيعي گواهي مي دهد.
كارگراني كه هر روز صبح از نقاط مختلف تهران با سرويس به كفش ملي مي آمدند مي ديدند كه ايرواني قبل از همه آنها به كارخانه آمده، دم در ورودي كفش ملي ايستاده و براي همه 10 هزار كارگر و كارمند خود دست تكان مي داد و سلام مي كرد.
يكي از مرداني كه با او همكار بود تعريف مي كند او روزي به كناره هاي رود اترك رفت و سرزمين وسيعي كه كنار آن بود را ديد و اراده كرد آن را زير كشت ببرد تا علوفه توليد شود. دامپروري رونق بگيرد تا چرم خام كارخانه هاي هفتگانه چرمي كه به تازگي وارد كرده بود را از آنجا تامين كند.
5- رحيم ايرواني حتي بعد از مصادره اموال سعی می کرد تا خانواده کفش ملی را مراقبت کند. با آمدن هر مدير جديدي به او تلفن مي زد و تبريک مي گفت و او را تشويق به حفظ گروه می کرد، زيرا معتقد بود که چند هزار نفر از طريق آن زندگي مي کنند. او کار،رینی بود که در سالهای پایانی نیز دست از ارائه طرح های کارآفرینی بر نداشت. او در مصر کارخانه کفش سازی استاندارد را تاسیس کرد و نیز در سال 1371 به ایران برگشت و تقاضای تاسیس کارخانه کفش سازی کرد.
6- با روی کارآمدن دولت آقاي احمدي نژاد باز تقاضای تاسیس کارخانه کفش سازی را تجدید کرد :
سرور بزرگوارم جناب آقای علی سعيدلو – تهران
با تقديم مراتب ارادت و اخلاص بنده رحيم ايروانی موسس گروه صنعتی کفش ملی در اسماعيل آباد جاده قديم کرج که در آن جا بيش از ۳۴ کارخانه و در ايران ۴۳۰ فروشگاه کفش ملی تاسيس کردم که حتما جنابعالی مسبوق هستيد و اينک آواره در انگليس می باشم . روزی که بنده به خواسته بازاريان تهران به حضور حضرت آيتالله العظمی آقای خمينی در حومه پاريس در تاريخ دهم دی سال ۵۷ شرفياب شدم، وقتی معظم له به ايران بازگشتند از روی بنده پروری احوال پرسيدند که به عرض مقدس رساندم که تمام کارخانجات و دارائی بنده را گرفتهاند که بدون اطلاع بنده با نهايت مرحمت به دادستان دادگاه حجتالاسلام قدوسی و جناب آقای مهدی هادوی مقرر فرمودند که کليه کارخانجات و سردخانههای بنده را مرجوع دارند که تائيديه مکتوب بعدا به دست بنده رسيد و متاسفانه کارخانجات را مرجوع نکردند و حتما به عرضتان رسيده که تمام کارخانجات را بستند و بيش از دوازده هزار کارگر را اخراج نمودند . اينک که برنامه مهم جناب آقای رييس جمهور ايجاد کار است، بنده پيشنهاد میکنم که طی تصويبنامهای کارخانجات بنده را مرجوع دارند و حداقل ظرف سه سال ده هزار کارگر و کارمند استخدام خواهم کرد. از حضور جنابعالی که هميشه اهل حساب و کتاب بوده و هستيد استدعا دارم در اين مورد با جناب آقای وزير صنايع مذاکره فرمايید و اطلاع دهيد که فورا برای ادای توضيحات بيش تر به حضورتان شرفياب شوم . بنده فعلا در لندن انگليس هستم و چنانچه اوامری باشد با کمال افتخار در اختيار جنابعالی خواهم بود.
بنده به حضور مبارک پيشنهاد میکنم که اگر شغل دولتی ميل نداريد، رياست گروه صنعتی ملی را قبول بفرمائید، خود بنده معاون سرکار خواهم شد.
فدوی، رحيم ايروانی
........اما جوابی دریافت نکرد.
7- مردان ميانسال ايراني هنوز به كفش ملي اطمينان دارند كه فرزندان خود را به اين فروشگاه ها مي برند تا كفش ارزان بادوام و زيبا خريداري كنند. آنها شايد نمي دانند كارخانه عظيم و بزرگ كفش ملي در اسماعيل آباد جاده مخصوص كرج به نعش تبديل شده و بخش هايي از آن به انبار سايپا تبديل شده است. كارخانه هاي كفش ملي در اسماعيل آباد يك شهر بود و ۱۷ كارخانه كه هزاران كارگر، مهندس، تكنسين، مدير مالي و... در آن فعاليت مي كردند.وي بعد از ترك ايران در آمريكا و مصر نيز اقدام به تاسيس كارخانه كرد. رحيم ايرواني در 12 اسفند ماه 1384 بعد از طي يك روز كامل كاري از اتاق كارش در ضلع غربي ساختمان محل سكونتش در يكي از خيابان هاي شهر لندن به خانه برگشت و درگذشت.
- تو تازگيها ضامن كسي شدي كه وام كلوني گرفته باشه و پس نداده باشه؟
خانمم بود كه مي پرسيد، گفتم نه، براي چي؟
- دو تا مامور از طرف اجرائيات آمدند خونه را توقيف كنند ميگند تو ضامن كسي شدي و طرف پول بانك را نداده و حالا بانك مي خواهد خانه ما را توقيف كند
هرچه فكر كردم كه ضامن كي شدم كه بانك ميخواد خونه خرابم بكنه يادم نيومد و آخرش هم به خانمم گفتم كه گوشي را بده دست اين دو تا مامور تا ببينم جريان چيه؟
- ببخشيد بنده علي فتحي هستم ميخواستم ببينم جريان چيه كه شما تصميم به توقيف خونه من گرفتيد؟
- آقا ما ماموريم و معذور! بانك رفاه از شما به علت ضمانت يك بنده خدايي كه وامش را پس نداده شكايت كرده و دادگاه هم حكم به توقيف اموال شما داده و الان ما از طرف اجرائيات براي ارزيابي ملك شما آمده ايم. ما همه اينها را خدمت پسر شما عرض كرديم ولي ايشان اجازه داخل شدن به خانه را به ما نميدهند.
- آخه آقا تا اونجا كه من يادم مياد من ضامن كسي نشدم كه مبلغش اينقدر زياد باشه ، ممكنه اسم طرف را به من بگيد
- آقا ما اسم وام گيرنده را نداريم شما فردا به بانك رفاه شعبه ايثار مراجعه بكنيد تا آنها مشخصات وام گيرنده و مبلغ وام و بقيه اطلاعات را به شما بدهند حالا اگر ميشه به پسرتان بگوئيد تا به ما اجازه انجام كارمان را بدهد وگرنه مجبوريم با مامور نيروي انتظامي برگرديم
- آقا شما مگر متراژ خونه را نمي خواهيد؟ من به شما ميگم و ديگه آبروريزي بيشتر از اين تو در و همسايه براي ما پيش نياريد.
خلاصه به هر ترتيبي بود ردشان كردم رفتند ولي هرچي فكر كردم يادم نيومد كه من بانك رفاه براي ضمانت كسي رفته باشم آخه من تو اون بانك اصلا حساب نداشتم. به هر حال تا فردا صبحش كه ميخواستم برم بانك فكرم هزار راه رفت....
صبح ساعت هشت و نيم تو بانك جلوي ميز رئيس بودم:
- بنده علي فتحي هستم ديروز از طرف اجرائيات به دليل شكايت شما آمده بودند كه خانه بنده را توقيف بكنند مي خواستم ببينم جريان چيه؟
- به به جناب فتحي! مشتاق ديدار!! منتظرتان بوديم!!!
- ببخشيد ميشه بگيد من ضامن كي شدم؟
- آقاي بهادريان
- من چنين اسمي يادم نمياد چه برسه به اينكه ضامنش شده باشم حالا مبلغش چقدر هست؟
- آقا بگذار خيالت را راحت بكنم مبلغ بدهي ايشان به بانك خيلي بيشتر از اونيه كه فكرش را ميكني، شما ضامن 4 تا شركت بهادريان شده ايد و حالا هم كه ايشون ورشكست شده بدهي اش بيش از 5 ميليارد تومنه!!!!!!!!!
نزديك بود سكته كنم، به زحمت آب دهانم را قورت دادم و تو اين فكر بودم چطور خودم را از اين مخمصه راحت كنم.... گواهينامه ام را از جيبم در آوردم و نشون رئيس بانك دادم:
- آقا اين گواهينامه منه كه مشخصات كامل من توشه من حاضرم قسم بخورم كه تا حالا تو بانك شما پا نگذاشتم چه برسه به اينكه ضامن كسي شده باشم اگر ميشه پرونده منو بياريد و مشخصات من و امضايم را ببينم شايد كه اشتباه گرفته باشيد.
- پرونده شما به دفتر حقوقي بانك فرستاده شده و اينجا نيست، اجازه بديد من يك تماسي بگيرم تا ببينم چي ميشه!
رئيس بانك تلفن را برداشت شماره دفتر حقوقي بانك را گرفت:
- سلام حاجي،انصاري هستم از شعبه ايثار، راجع به پرونده آقاي بهادريان، الان آقاي فتحي ضامن ايشون كه براي ضبط اموالش اقدام كرديد اينجا نشسته و كارت شناسايي اش دست منه، ميشه مشخصات شناسنامه اي را ا پشت تلفن به من بگيد تا من يه چكي بكنم:
- ..... (مسلمه كه من صداي طرف مقابل را نميشنيدم)
- شماره شناسنامه اش؟
- ............
- خوب، نام پدر؟
- .......
- خوب، محل تولد؟
- .......
- خوب، محل صدور؟
- ......
- خوب، تاريخ تولد؟ ( با " خوب" اولي كه گفت من نيمخيز شدم چشمهايم گرد شده بود از لحن صحبتش پيدا بود كه مشخصات صحيح است و با هر خوب ديگري كه ميگفت مردمك چشمان من گردتر ميشد)
- ........
- خوب حاجي مشخصات اين آقاي علي فتحي كه الان اينجاست با اين مشخصاتي كه شما ميخونيد كه با هم تطابق نداره! ( اين را كه گفت انگار آب سردي بر پيكر من ريخته باشند يكهو روي صندلي ولو شدم)
- ........
- من الان ميفرستمش بياد خدمت خودت.
به سرعت به طرف شعبه مركزي بانك روانه شدم و مستقيم به سمت اتاق رئيس دفتر حقوقي روانه شدم. هر قدمي كه بر ميداشتم آتش خشمم شعله ورتر ميشد. بدون توجه به منشي در دفتر رئيس را باز كردم و خودم را به داخل پرتاب كردم:
- شما كه عرضه نداري غلط ميكني اين دفتر و دستك را براي خودت راه انداختي مرتيكه ميدوني ديشب تا حالا چه بساطي براي من درست كردي خانم من فشارش تا 20 بالا رفته بود و مجبور شديم برسونيمش اورژانس، خودم ده بار تا مرز سكته پيش رفتم، آبروي من پيش در و همسايه رفته و هزار تا كوفت و زهرمار ديگه
سرت را در نيارم تا ميتونستم سر و صدا راه انداختم تا حداقل خودم را خالي كرده باشم. آخرش هم تا نامه رفع توقيف را براي اجراي احكام ننوشت از اتاقش تكون نخوردم.
خب حالا چي شد كه اينا را تعريف كردم، ها يادم اومد دو سه روز پيش كه بعد از يكسال و نيم از اين ماجرا رفته بودم براي طبقه بالا كه ساختم سند تفكيكي بگيرم ثبت به من گفت كه خونه هنوز توقيفه! خلاصه دوباره رفتم بانك و اجراي احكام و ثبت سر و صدا راه انداختم تا خونه را از توقيف آزاد كردم.
فكر كن نشستي و دستشويي اداره و در خلسه ي تخليه شدني كه ناگهان يشنوي صداي پاي كسي كه به دو وارد دستشويي هاي مي شود و در اين فكري كه كيست كه اين همه عجله دارد كه ناگهان ميبيني طرف بي مقدمه در دستشويي اي كه تو تويش نشستي را با شدت هرچه تمام تر باز مي كند و تو تازه يادت ميايد كه اي واي يادت رفته در دستشويي را قفل كني!
تا تو بخواهي عكس العملي نشان بدهي و با دستت جلوي در را بگيري، تق!!!!!!!!! بله در محكم به زانو و كله تو كوبيده شده و صداي آخ گفتنت هفت تا آسمان را پر كرده و طرف هم كه هول شده اگر تا الان توي خودش نشاشيده باشد< فرار را برقرار ترجيح مي دهد و تو ميماني و درد شديد و توضيحي كه بدهكاري به همكاران بابت آخ بلندي كه گفتي و لعنتي كه ميفرستي بر كسي كه دستشويي هاي اداره را آنقدر كوچك ساخت كه اگر كسي اشتباها در را اينگونه باز كند محكم به تو كوبيده شود....
پ.ن: تو همين فكرها بودم كه ناگهان به خودم اومدم و اولين كاري كه تو همون حال كردم اين بود كه از قفل بودن در دستشويي مطمئن بشم
در مورد مطلب قبلی: آقای رئیس عاشقانه زندگی می کند. آقای همکار که رگش را زد الان به تنفر رسیده اند و خانم همکار هم به روزمرگی!