تبليغاتX
لحظه
تراشیدم....پرستیدم....شکستم

تو اتاقی که من کار می کنم غیر از من 4 تا همکار دیگه هم هستند که یکیشون که همسن خودمه مجرده و سه تای دیگه که نزدیک 55 سال سن دارند هم متاهلند. نکته جالب در مورد این سه نفر این هست که هر سه تاشون ازدواجهای غیرعادی ای داشتند که ماجراهاشون تا مدتها نقل محافل بوده است. ماجراهاشون که هر کدام حداقل مربوط به 25 سال پیش است را بخونید تا بعد ازتون یک سوال بکنم:

 

آقای رئیس:

این آقای رئیس ما ترک است، اما ترکی که خودش در آبادان به دنیا آمده و تمام زندگی اش را هم در آبادان یا اهواز بوده است. این آقا عاشق دختر یکی از همسایه ها می شود که دست برقضا این دختر عرب بوده و روز خواستگاری خانواده دختر موافقت ضمنی خودشان را با این ازدواج اعلام می کنند اما موافقت قطعی را به کسب اجازه خواستگار از پسرعموهای دختر می کنند. این همکار ما هم به سراغ خانه عموی دختر میره و در حضور پسرعموها تقاضای خودش را مطرح میکنه و عموی دختر بعد از چند سوال راجع به اصل و نسب پسر و نحوه آشنایی اش با دختر او را مرخص کرده و به او می گویند که تا فردا جوابش را خواهند داد.

رئیس ما تعریف می کند که بعد از ظهر همانروز دیدم در خانه را میزنند در را که باز کردم جاتون خالی عموی دخترک و یک مینی بوس آدم اسلحه به دست همراهش را دیدم که با گفتن اینکه من به ناموسشان توهین کرده ام می خواستند مرا وسط همان کوچه اعدام کنند!!!!!!! خلاصه با پادرمیانی پدر و برادران دختر که دوستهای صمیمی این رئیس ما بودند او از مرگ نجات پیدا کرده و بعد از مدتی هم با دخترک عروسی می کند.

 

آقای همکار:

این همکار ما بختیاری است و او هم عاشق دختری ترک می شود که در همسایگی شان زندگی می کرد.پدر دخترک بعد از فهمیدن جریان این عشق و عاشقی شروع به مخالفت می کند، اما بعد از مدتی  که می فهمد مخافتهایش تاثیری در تصمیم دو جوان ندارد، تصمیم به کوچ می گیرد و نیمه شب کامیونی اجاره می کند و وسایل و زندگی اش را بار کامیون می کند تا به شیراز کوچ کند اما یکی از دوستان پسرک که معلوم نیست اون ساعت شب از بخت بد پدر دخترک در کوچه چکار میکرد تا کامیون و وسایل را می بیند شستش خبردار می شود سریع به در خانه این آقای همکار ما میرود و او را در جریان می گذارد. همکار ما هم به دو از خونه بیرون میاد و سعی میکنه که با حرف و التماس و دعوا و.... خلاصه هر جوری که میتونسته جلوی رفتن خانواده دختر را بگیره اما پدر دختر همچنان بر مخالفت با ازدواج آن دو و مهاجرت به شیراز اصرار می ورزد. سر آخر این همکار ما که میبینه دیگه هیچ راهی نداره، یک چاقو پیدا میکنه و جلوی کامیون رگ خودش را میزنه! پدر دختر هم که این وضعیت را میبینه سر آخر به ازدواج این دو تن در میدهد.

 

خانم همکار:

این خانم همکار ما ارمنی است و و ماجراهی عاشقی اش با یک پسر مسلمان شکل می گیرد. ناگفته معلوم است که مخافتهای جدی ای از سوی خانواده دختر شکل گرفت. کار به جایی رسید که برادران دختر به محل کار پسر رفتند و شیشه ای آنجا را شکستند و به پسرک حمله ور شدند و ....

نهایتا دختر و پسر موردنظر ما که فهمیدند تو اهواز کارشون به جایی نمیرسه قرار فرار گذاشتند و شبانه به تهران فرار کردند و به محض رسیدن به تهران ازدواج کردند. خانواده دختر هم به محض اطلاع از فرار  این دو سریع شکایت کردند وخودشون هم دست بکار شدند و ظرف یکی دو روز آن دو در تهران توسط مامورین دستگیر شدند و به اهواز منتقل شدند که اینجا با نشان دادن سند ازدواجشان آزاد شدند و زندگی خودشون را شروع کردند.

 

حالا که سه تا ماجرا را خواندید بهتون بگم که این سه تا عروسی بعد از گذشت حداقل 25 سال، سه تا سرانجام مختلف پیدا کردند: یک زوج هنوز عاشقانه همدیگر را دوست دارند، یک زوج از همدیگر متنفرند و الان نزدیک به چند ساله که با هم قهرند و فقط بخاطر بچه هایشان با هم مانده اند و یک زوج هم دچار روزمرگی شده اند و درسته کنار هم هستند و زندگی ارومی دارند ولی اون شور اولیه شون کاملا خاموش شده.... میتونید حدس بزنید کدوم زوج به چه سرنوشتی دچار شده؟

 

پ.ن: دیدید که ایتالیا چه بلایی سر فرانسه آورد؟ آنقدر عشق و حال کردم که اگر همین حالا هم ایتالیا حذف شود هم دیگر برای مهم نیست! مهم این بود که پوز این فرانسوی های عوضی بخورد که خورد، خدا را شکر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 2:21  توسط صادق  | 

1- ترم اول بودم و جو دانشگاه به شدت مرا گرفته بود و بلانسبت خر مثل ايشان درس مي خواندم. امتحان آخرمان زبان بود و من ديگه بريده بودم و نتوانسته بودم كه تمام ده درس زبان را بخوانم و فقط درس آخري را از قلم انداخته بودم. با خودم گفتم كه حداكثر دو نمره از اين درس ميايد كه گرفتن آن هم وحي منزل نيست.

خلاصه همينجوري رفتم سرجلسه امتحان و تا برگه ها را دادم با اولين نگاه متوجه شدم كه بيشتر از شش هفت نمره تنها از اون درس لعنتي در امتحان آمده بود. خلاصه مغزم هنگ كرده بود و از نُه درس مابقي هيچ يادم نمي اومد خلاصه به هر بدبختي بود جلسه امتحان را پشت سر گذاشتم: به يك سوال 5/1 نمره اي جواب ندادم و حدود 10 نمره هم از سوالات تستي را كه اكثر شون مال درس مورد نظر بود شانسي و به هر بدبختي بود جوب دادم، اما مطمئن بودم كه مي افتم.

چون امتحان آخر بود نمره اش هم آخر از همه اعلام شد، مدام در هول و هراس بودم كه ببينم چه گندي ميزنم و انتظارها به پايان رسيد و نمره من اعلام شد: 5/18

 يعني تمام تستهاي شانسي هم درست بود و تمام سكه هاي خوش شانسي ام را خدا براي همين يك امتحان خرج كرده بود.....

2- زمستان 80 بود و منم ترم آخر، تصميم داشتم كه اول وضعيت سربازي ام را مشخص كنم و بعد ادامه تحصيل بدم. نميدونم كدام شير پاك خورده اي تو گوش من انداخته بود كه فوق ليسانسها را اصلا معاف نميكنند و تو كه دنبال معافي هستي بعد از ليسانست بيفت دنبال معافيتت و بعد برو سراغ كارشناسي ارشد. منم كه از زندگي و كار و درس در تهران خسته شده بودم و دنبال تجربه اي جديد بودم با خودم گفتم كه  يكسال ميرم يه جاي ديگه (كه رفتم شيراز) و بعد از يكسال كه معافيت سربازيم را (بخاطر چشمام) گرفتم دوباره انشاله فوق تهران قبول ميشم و حداقل يكسالي از شلوغي مسخره تهران در امان خواهم بود.

كنكور اون سال را همينجوري الله بختكي فقط براي اينكه با محيط و نوع سوالات آشنا بشم رفتم و شركت كردم و گذشت تا روز اعلام نتايج. نشته بودم تو اتاق و داشتم ناهار ميخوردم كه ديدم يكي از بچه با جيغ و داد از در اومد داخل و با فرياد هي ميگفت: صادق كجايي! چشمتون روز بد نبينه تا منو ديد ظرف غذايي كه جلويم بود را برداشت و كوبيد تو سرم!!!!!!!! و من همچنان گيج و منگ بودم... كمي كه آروم شد فهميدم كه توي دانشكده از طرف انجمن اسلامي يه پارچه زدن و كسب رتبه 10 را به من تبريك گفتند! خودم هم كه خيلي خوشحال شده بودم از خوشحالي كيسه نمك را كوبيدم توي سر خودم!

با همون وضع رفتم حموم و تازه توي حموم بودم كه به اين فكر افتادم كه اي بابا من كه خودم ميدونم امتحانو چطور دادم و كسب اين رتبه براي من غيرممكنه. سريع اومدم بيرون و به رفيقم گفتم خاك بر سرت هم خودت سركار رفتي و هم ما را گذاشتي سركار برو ببين كي گذاشتت سركار؟ گفت بابا درسته كه تو توي هر سوراخي دست ميكني اما با انجمني ها كه شوخي نداري؟ گفتم اتفاقا تا دلت بخواد هم دست تو سوراخ انجمني ها كردم و با اين كارشون خواستند كه انتقام بگيرند كه تو با اين كار ابلهانه ات هم ناهار منو از بين بردي و هم دشمن شادم كردي.... خلاصه خوب رفتيم سركار!

3- من خرداد سال 81 فارغ التحصيل شدم، ظرفيت قبولي كارشناسي ارشد رشته حسابداري در اون سالها حدودا سالانه 90 نفر بود  من زمستون همون سال و بعد از گرفتن معافيت سربازيم تو كنكور شركت كردم. موقع اعلام نتايج وقتي از طريق يك رابط در سازمان سنجش دو سه روز زودتر رتبه ام را گرفتم و فهميدم كه 61 شدم خدا را شكر كردم، درسته كه تهران قبول نميشدم ولي شهرستان براحتي قبول ميشدم و براي مني كه ادامه زندگي تهران را دوست نداشتم خيلي رتبه بدي نبود گرچه بهترش را انتظار داشتم.

 روزي كه براي گرفتن كارنامه و دفترچه انتخاب رشته رفتم، ظرفيتها را كه ديدم انگار آب سردي بر پيكرم ريختند، ظرفيتها شده بود 60 نفر روزانه و بقيه ظرفيتها هم به شبانه ها اختصاص يافته بود! آن هم شبانه اي با شهريه اي حدود ترمي يك ميليون تومان... خلاصه من فقط روزانه ها را انتخاب كردم و قبول هم نشدم و پروژه فوق ليانس را چند سالي به فراموشي سپردم...

4- بهار پارسال بود كه رئيس بزرگ (كه حق بزرگي گردن من داره) من را به اتاقش فراخواند و خبر از بركناري قريب الوقوعش داد و به من گفتاين آخري ميخوام يه لطفي بهت بكنم و اداره ات را عوض ميكنم و به جايي ميفرستمت كه كارت فوق العاده سبك بشه و بتوني درس بخوني و فوق ليسانس قبول بشي.

تو همون ايام هم جاتون خالي اسباب كشي داشتيم كه چشمم به تبليغات پارسه خورد. تبليغاتي كه ميگفت 250 تومن پول جزوات و امتحانات پارسه است كه در صورت آوردن حدنصاب 45 درصد در آزمونهاي پارسه، 200 تومان از پول را مسترد مي كردند. با خودم گفتم كه بعد از چند سال من ديگه همت درس خوندن را ندارم اما اگر پول جاي اين جزوات و امتحانات پارسه بدم خود اين پوله و ماجراي برگشت اون من اسكروچ را تشويق به درس خواندن ميكنه خلاصه جاتون خالي 250 تومن ريختم به حساب پارسه بابت جزواتشون و 8 تا امتحان آمادگي كارشناسي ارشد.

بزودي موعد اولين امتحان رسيد و من حتي يك كلمه هم نخونده بودم و در كمال بيسوادي رفتم سرجلسه و حتي يك پنجم سوالات را نتونستم جواب بدم و اين خودش سنگي بود كه خورد تو ملاج من كه تلاش كنم تا حدنصاب را بدست بيارم. سرتون را درد نيارم بعد از اون كجدار و مريض شروع به درس خواندن كردم و هفته اي دو سه روز و هردفعه دو سه ساعتي درس ميخوندم، اما هيچوقت به حدنصاب 45 درصد نرسيدم و اون 200 تومنه از دست رفت كه رفت.

5- دفترچه اول را كه ديدم فهميدم كه امسال هم قبول بشو نيستم: محض رضاي خدا حتي يك كلمه زبان هم يادم نمي اومد كه نتيجه اش زبان صفر درصد شد و سوالات رياضي آمار هم خيلي سخت بودند. فقط اونهايي كه مطمئن بودند را زدم و منتظر دفترچه دوم شدم.

دفترچه دوم هم چيزي نزديك به فاجعه بود: غير از حسابرسي، خيلي از سوالات صنعتي را بلد نبودم و سر خيلي از سوالات مالي را هم دو به شك بودم. ديدم اگر بخوام فقط سوالاتي كه مطمئن هستم را جوا بدم كه ميانگينم به 20 درصد هم نميرسه. خلاصه من كه همه چيز را از دست رفته ميديدم شروع كردم به زدن تمام تستهايي كه حتي پنجاه پنجاه شك داشتم و فقط اونهايي را كه ديگه واقعا چيزي ازشون بلد نبودم نزده گذاشتم.

6- حس ميكردم كه رتبه ام بين 120 تا 150 مي شود و با مطالعه قبولي هاي سالهاي قبل به اين نتيجه رسيدم كه احتمال زياد ميتونم شبانه اهواز را قبول بشم براي همين هم افتادم دنبال جور كردن پول شهريه و نزديك به سه ميليون تومان از اينور و اونور وام گرفتم و گذاشتم تو حساب تا بتونم از پس شهريه بر بيام. از اونور هم ميخواستم دوباره شروع كنم به درس خواندن براي امتحان دانشگاه آزاد تا اگر كه نتونستم شبانه اهواز در بيام حداقل آزاد قبول بشم ولي ضدحالي كه سر امتحان سراسري خورده بودم باعث شد كه ديگه حال درس خوندن بهم دست نده و و همينجوري خوش خوشانه بلند شدم رفتم سر جلسه آزاد و بعد از يكساعت چون خوابم ميومد(آخه كدوم آدم بيشعوري امتحان كنكور را ميگذاره 4 بعدازظهر) از سر جلسه پا شدم و اومدم بيرون.

7- كم كم موعد اعلام نتيجه شد و منم كه نا اميد بودم زياد پيگير اعلام نتايج نبودم. ميدونستم كه 31 ارديبهشت اعلام نتايج است اما اون روز دوست نداشتم كه خودم برم تو سايت سازمان سنجش و نتيجه را بگيرم بنابراين وقتي طرفهاي ظهر همكار بغلي خبر قبولي دخترخوانده اش را داد منم به خانمم زنگ زدم و گفتم تو خونه وصل شو اينترنت و نتيجه من را نگاه كن.

5 دقيقه بعد خانم جان زنگ زد و با تعجب گفت: صادق فكر كنم يك جاي كار اشكال داره!

گفتم براي چي؟

- رتبه ات را زده 17

- شماره را اشتباه زدي دوباره چك كن

- بابا اون بالا اسمت را نوشته چي چي را شماره اشتباه زدي

- خوب شايد 170 يا 107 هست و تو اون صفر كناري يا وسطي را نميبيني

- نه بابا، اصلا خودت برو چك كن ببين ديگه

با تعجب وصل شدم اينترنت و ديدم كه نه بابا راست ميگه درصدها را نگاه كردم فهميدم كه انگاري دوباره خدا تمام سكه هاي شانسم را يكجا خرج كرده، تمام تستهايي كه شانسي زده بودم درست از آب در اومده بود...

فكر نكنيد كه رتبه 17 را به همين راحتي باور كردم ها! تا به امروز بيشتر از صد بار با شماره داوطلبي يا شماره پرونده رفتم تو سايت سازمان سنجش و رتبه ام را چك كردم و خدا را شكر هنوز تغيير نكرده كه نكرده. ولي من هنوزم فكر ميكنم يه اشتباهي شده!

 

پ.ن1: بالاترين كه فيلتر شد و رفت پي كارش، دنبال يه سرگرمي ديگه تو اينترنت ميگردم فعلا هم سايت كلوب را پيدا كردم كسي از شما تو كلوب ول ميگرده؟ من با آيدي sadegh56 اونجا ول ميگردم و اگر كسي باشه خوشحال ميشم كه ....

پ.ن2: سال 87 هر چي هم كه سال گندي باشه، سال آهنگهاي خوبه و تازه ترين كاستي هم كه منتشر شده يه كاست شش و هشت از بهنام علمشاهي است كه درسته از اينترنت ميتونيد دانلودش كنيد و بامعرفت باشيد و بريد اصلش را از بازار بخريد.

پ.ن3: صحبت آهنگ شد اين را بگم كه تو زمينه موسيقي سنتي هم تازگي ها گروه مستان را كشف كردمبا خواننده جوان و خوش صدايشان آقاي جعفرزاده هماي. يكي از آهنگهايشان را از اينجا دانلود كنيد تا با نوع كارهايشان آشنا شويد من كه خوشم اومد انشالله شما هم خوشتان بيايد.

پ.ن4: وقتي دفاع سوراخ ايتاليا مدام در حال حماسه آفريدنه، اصلا حس و حالي براي تعقيب جام ملتهاي اروپا باقي ميمونه؟

پ.ن5: سر ماجراي حذف شدن فولاد آنقدر اعصابم خورده كه اصلا خوشم نمياد راجع بهش حرف بزنم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 9:29  توسط صادق  |