بسم الله الرحمن الرحيم
بنام خدايي كه بخشنده است بر همه موجودات و مهربان است با مومنان.
الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
حمد و ستايش مخصوص مالك و صاحب همه موجودات جاندار و بي جان است. مالك و صاحبي كه عهده دار تربيت و اصلاح آنان است.
الرَّحْمـنِ الرَّحِيمِ
پروردگاري كه در عين قدرت نسبت به بندگان خويش بخشنده و مهربان است.
مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ
مالك روزي كه در آنروز هيچكس غير از او مالك هيچ چيز نيست.
إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ
هيچكس و هيچ چيز را جز تو شايسته پرستش نميدانيم و تنها قوانين تو را به رسميت مي شناسيم و تنها ذات تو لياقت اين را دارد كه انسان او را تكيه گاه خود در همه چيز قرار دهد وريكه حتي در عبادت هم از تو ياري مي جوييم.
اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ
خداوندا ما را بر راهي كه به محبت تو مي رسد و به بهشت واصل مي گردد و مانع از پيروي هوسهاي كشنده و آراء انحرافي و هلاك كننده است، ثابت بدار
صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ
راه پيامبران، صديقين و صالحين و نه راه مردان و زنان منافق و مشرك كه بر گمراهي خود لجوجند و اصرار بر گمراه ساختن ديگران دارند و نه راه گمراهان عادي.
جالبه كه بندري ها ته هر كلمه يه "كو" مي گذارند و مثلا ميگند : "دختركو" ، "زنكو" ... اما به "تنباكو" كه خودش "كو" داره ميگن "تنباك"
ميداني چرا عاشورا اينقدر مهم است؟ چون يك نقطه عطف است، آنجاست كه انسان رسما حقيقت را فداي مصلحت كرد و پرونده حق طلبي و حقيقت گويي در زندگي سياسي انسان بسته شد. آنجاست كه انسان ترجيح داد بجاي حاكماني عادل و راستگو، سياستمداران بر وي حكومت كنند. شروع است براي حكومت پليدان بر انسان به اسم سياست و پايان است بر حكومت خدا بر انسان.
چرا من هركاري ميكنم نميتونم يكروز مثل آدم سوار سرويس اداره بشم؟ ببين ايستگاه سرويس سر كوچه است و از خونه ما تا سر كوچه هم كمتر از 50 متر فاصله، ولي من هر روز آنقدر لش بازي درميارم تا آخرش درست لحظه اي كه سرويسمون ميرسه سر كوچه من تازه از در خونه بيرون اومدم و 15 نفر آدم هم معطل من ميشن تا خودمو برسونم به سرويس. حالا اون 15 نفر جهنم، آخه اصلا مي ارزه كه من اين هيكل 110 كيلويي را مثل دونده هاي دو 100 متر به حركت در بيارم تا به سرويس برسم؟ تازه شانس اوردم كه راننده سرويسمون ادم خوبيه و حتي اگه منم توي كوچه نبيبنه دو سه ثانيه اي و يه بوق خرج من ميكنه وگرنه من اگر خودم بودم و كسي انجوري ميخواست هر روز منو معطل كنه ولش ميكردم و ميرفتم و ميگفتم گور باباش ميخواست زودتر بياد سر ايستگاه!
امروز ديگه عزم خودمو جزم كرده بودم كه مثل آدم حسابيها دو سه دقيقه قبل از اينكه سرويس به ايستگاه برسه من اونجا باشم و همه را شگفت زده كنم. بخاطر همين تند تند آماده شدم و ده دقيقه قبل از حركت سرويس من حاضر به يراق تو خونه نشسته بودم خواستم حركت كنم برم سر ايستگاه، گفتم چه كاريه تو اين سرما 5 دقيقه ميشينم تو خونه و بعدش ميرم. نشستم روي مبل تو فكر اين بودم كه چطور اين 5 دقيقه و سر كنم كه ... يكدفعه به خودم اومدم ديدم 10 دقيقه است كه روي مبل خوابم برده! باز در جلد يك دونده 100 متر فرو رفتم و هنوز از در آپارتمان بيرون نزده بودم كه يكدفعه صداي بوق آشنا به گوشم رسيد، نفهميدم چطوري خودمو از خونه انداختم بيرون كه منو ببينه و يكوقت نگذاره بره... اين هم عاقبت سحرخيزي من!
ميدوني اصلا از بچگي عادت من دير رسيدن بود و هميشه حداقل ربع ساعت بعد از قرارمون سر قرار حاضر ميشدم. يادش بخير خانم جان چه زجرهايي كشيد از دست من سر اين دير رسيدنها.. ( محض اطلاع دوستان عرض كنم كه من سر مجلس نامزدي و حتي عروسي ام هم تاخير داشتم) فقط يكي از دوستام بود كه با اين عادت من مشكل نداشت: ما ساعت 6 قرار ميگذاشتيم من شش و نيم ميومدم سرقرار اون بابا هفت!
آقا اين همكار بغلي من داره قسم ميخوره كه بهترين درمان سينوزيت، مدفوع خر سفيده. نه اينكه بخورنش ها! ميبرنش زير پتو بعد آتيشش ميزنن تا دودش را استنشاق كنند يا به عبارتي باهاش بخور بگيرن. خودش ميگه كه دو نفر را كه با اين روش درمان شدند را هم ميشناسه.
خب طبيعي ترين سوالي كه به ذهن ميرسيد اين بود: حتما بايد خره سفيد باشه؟ كه فرمودند بله