تبليغاتX
لحظه
تراشیدم....پرستیدم....شکستم

شيخ هشام صيمري شامگاه سوم تيرماه امسال در خانه اش واقع در يكي از فقيرنشين ترين مناطق اهواز بنام كوي رزمندگان بدست دو مرد مسلح ترور شد. هشام صيمري در سال 1340 در كويت متولد شد ( در خانواده اي ايراني) و دوران دبيرستان و دانشگاه را نيز در همين كشور طي كرد. وي ليسانس علوم سياسي را از دانشگاه كويت گرفت و بعد از آن فعاليتهاي سياسي خود را بر ضد دولت كويت شروع كرد تا آنكه در سال 1369 شمسي توسط اطلاعات كويت دستگير و در دادگاه بدوي به اعدام محكوم شد كه در دادگاه تجديدنظر حكم به 15 سال زندان تقليل يافت.

همزمان با حمله عراق به كويت وي موفق به فرار از زندان شد و بلافاصله به ايران مهاجرت كرد و در قم ساكن شد و به تحصيل در حوزه علميه قم پرداخت. وي بعد از مدتي به اهواز آمد و در محله شلنگ آباد اهواز (كوي علوي) ساكن و تبليغ و نشر شعائر ديني مشغول شد. از جمله فعاليتهاي شيخ شهيد ميتوان به احداث 3 مسجد، راه اندازي دو مركز فرهنگي و احداث 3 كتابخانه در محله هاي فقيرنشين اهواز بخصوص كوي علوي اشاره كرد. نقل است كه در هنگام راه اندازي يكي از مراكز فرهنگي براي تامين هزينه هاي مربوطه مجبور شد كه كليه لوازم زندگي خود را بفروشد.

نقل است كه گاهي جلساتي در مورد مناطق محروم در استانداري برگزار ميشد كه ايشان عليرغم دعوتهاي بسيار هيچوقت در اين جلسات شركت نكردند و درباره عدم پذيرش خود اشاره به اين روایت می کردند: هرگاه دیدید علما بر در خانه ملوک میروند بگویند بد علمایی هستند و بد ملوکی و اگر دیدید ملوکان بر در خانه علما می روند بگویند خوب علمایی هستند و خوب ملوکی.

اصلی ترین دلیل شهادت ایشان، مقاومت شدید ایشان در مقابل سرمایه گذاری وسیع وهابیون در شهر اهواز و بخصوص مناطق فقیرنشین از جمله شلنگ آباد می باشد. ایشان از حدود دو سال پیش و پس از نقش فعالش در مهار ناآرامی های شهر اهواز (که وهابیون نقش فعالی در تحریک مردم ایفا کردند) همواره در معرض خطر قرار داشت و بارها تهدید به مرگ شده بود و وهابیون با شایعه سازی های بسیار زیاد سعی داشتند که ایشان را " مخبر" و "جاسوس" جلوه دهند در صورتی که بهتر است بدانید شيخ هشام تا پارسال خانه اي از خود نداشت و همين سال قبل موفق شد از اجاره نشيني خلاص شود و خانه اي در کوی رزمندگان (یکی از فقیرنشین ترین نقاط اهواز) براي خود دست و پا كند. و آیا کسی که "مخبر" و "جاسوس" است نباید وضع مالی اش آنقدر خوب باشد که حداقل بتواند خانه ای از خود داشته باشد؟

به هرحال این عالم و سخنور شیعه که تلاش زیادی در بیان حقیقت و روشنگری ذهن جوانان منطقه نسبت به فرقه ضاله وهابیت داشت براحتی آب خوردن ترور شد تا آفرین دیگری بگویم به مسئولان امنیتی کشور....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 17:50  توسط صادق  | 

1- دیشب حدود ساعت 9 با ماشین از خونه زدم بیرون تا به کاری برسم و بعد از اون هم چون ماشین بنزین کم داشت، بنزین بزنم. وسط راه خانمم بهم زنگ زد و جریان سهمیه بندی بنزین را گفت و بعد از این تماس بود که تلاش بی سرانجام من برای بنزین زدن شروع شد. خلاصه بکنم که به هر پمپ بنزینی که سر زدم صف آنقدر طویل بود که به نظر نمی رسید قبل از ساعت 12 (موعد شروع سهمیه بندی) موفق به بنزین زدن بشم. در آخرین تلاش ناموفق ام هم به پمپ بنزینی خارج از اهواز رفتم  و به امید بنزین 20 کیلومتر راه را رفتم اما دست از پا درازتر همان 20 کیلومتر را برگشتم. تنها حاصل من از جستجوی بی حاصل دیشب، تمام شدن همان چند لیتر ناقابل ته باک و قضا شدن نماز عشایم بود. به قولی دین و دنیا را دادم ولی نیاوردمش به کف...

2- پدرم تعریف می کند اوایل جنگ که کشور با کمبود شدید بنزین مواجه شده بود گاهی تا 24 ساعت هم در صف بنزین باقی مانده بود همین سختی ها باعث شده بود تا برای صرفه جویی دست به کارهای عجیب و غریبی بزند مثلا: در جاده شیراز به اهواز جایی که سرازیری های تنگ بولحیات شروع شده بود، ماشین را خاموش کرده بود و با دنده خلاص از آن تنگه پایین آمده بود. اگر راننده نباشید و رانندگیتان هم مثل احسانه خانم نباشد حتما میدانید که هنگامی که ماشین خاموش است، ترمزها خوب کار نمی کنند و اگر هم تنگ بولحیات را دیده باشید حتما میدانید که رانندگی با ماشین روشن و ترمز ABS آنجا چقدر سخت است حالا چه برسد به ماشین خاموش و ترمز ناقص که بنظر جنون محض میرسد.

3- دیشب تو یکی از پمپ بنزینهای اهواز، مدیر جایگاه وقتی شلوغی صف را می بیند اعلام میکند که به هر ماشین بیشتر از سه لیتر نمیدهد، همین اشتباه باعث شد که کتک مفصلی از رانندگان بخورد و ملت هم بعد از ناکار کردن پرسنل پمپ بنزین، شروع به غارت جایگاه بکنند و تمام باکها را پر کنند و بدون پرداخت پول جایگاه را ترک کنند.

4- یکی دیگه از شاهکارهای پدر این بود که اوایل جنگ وقتی به جاده کفی میرسید شروع به گاز دادن میکرد و موقعی که ماشین خوب سرعت می گرفت دنده را خلاص و ماشین را خاموش میکرد تا هرجا که ماشین میکشید را همینطوری میراند و بعد دوباره ماشین را روشن میکرد.

5- صبح که خواستم برم سرکار دیگه ماشین را با خودم نبردم اما موقعی که به فلکه ساعت رسیدم متوجه اشتباه خودم شدم، در حالیکه هر روز بیشتر از 20 تا تاکسی و مسافرکش سر ساعت به مقصد چهارشیر منتظر مسافر بودند، امروز هیچ خبری از تاکسی و مسافرکش نبود. بعد از معطلی بسیار بالاخره ماشین گیر آوردم و به اداره رسیدم تازه اونجا فهمیدم ه من چقدر خوش شانس بودم، خیلی از همکارها برای رسیدن به اداره مجبور شده بودند که تا 5/2 برابر کرایه معمولی را بپردازند. رانندگان تاکسی ها که 800 لیتر سهمیه ماهانه دارند طبق محاسباتشان اگر بتوانند این سهمیه بنزین را در بازار آزادی که هنوز بنزین مازاد بر سهمیه ای در آن وجود ندارد به مبلغ لیتری 500 تومان بفروشند ماهی 400 هزار تومان درامد بدون زحمت را براحتی بدست آورده اند.

6- پدرم در ادامه شیرین کاریهایش تعریف میکند که اوایل جنگ  قرار بود خانواده ای را از اهواز به رامهرمز برساند. ماشین بنزین کافی نداشته ولی شرایط اضطراری بوده و حتما باید میرفتند. نزدیک یکی از روستاهای اطراف بنزین ماشین تمام میشه و هیچ ماشینی هم به این بنده های خدا بنزین نمیدهد. اینها هم بزور از روستا مقداری الکل و نفت تهیه می کنند و به خورد ماشین بدبخت میدهند. ماشین روشن میشه و به هر زحمتی که بوده راکبان خود را به مقصد میرساند. در مقصد پدر وقتی سعی میکند که ماشین را خاموش کند موفق نمیشود و هرکاری میکند تا ماشین خاموش شود، ماشین تمکین نکرده و از سوخت خود لذت میبرده در آخر هم مجبور شدند تا ماشین را همانطور به حال خود رها کنند تا سوختش تمام شود و خود به خود خاموش شود. به نظرم که ماشینه با الکلی که به خوردش داده بودن، مست کرده بوده...

7- امروز صبح دزد به ماشین خواهرم زد : ساک لوازم ورزشی و کارت سوخت را از داخل خودرو به سرقت بردند. جالب است که بدانید کیف مدارک خواهرم بطور کامل در ماشین بوده و دزد بامعرفت نه دست به کارت ماشین زده نه گواهینامه، فقط و فقط کارت سوخت!

8- میگن در ایام قدیم حاکمی خزانه را خالی دید،  از نخست وزیرش چاره خواست و نخست وزیر چاره را در وضع عوارض بر دروازه های شهر دید اما حاکم با این ایده مخالف بود چون فکر میکرد که این کار باعث شورش مردم شهر خواهد شد. نتیجه مذاکرات این شد که با یک سکه عوارض کار را شروع کنند چنانچه مردم اعتراض کردند آنوقت عوارض را قطع کنند اما اگر کسی اعتراض نکرد تعداد سکه ها را افزایش دهند تا جایی که سروصدای مردم بلند شود آنگاه گرفتن عوارض را متوقف کنند. کار را از یک سکه شروع کردند و از کسی صدایی درنیامد همینطور تعداد سکه ها را افزایش دادند تا عوارض ورود به شهر به 10 سکه برای هر نفر رسید اما از هیچ کسی اعتراضی بلند نشد. حاکم و نخست وزیر که از این وضع متعجب شده بودند تصمیم گرفتند که کاری کنند تا بالاخره صدای مردم درآید بناراین مقرر کردند که هرکسی که خواست به شهر وارد شود باید مورد تجاز قرار گیرد و چند نفری را هم برای این کار مشخص کردند و بر دروازه های شهر مامور کردند. بعد از مدتی خبر رسید که در دروازه آشوب بپا شده است، حاکم و وزیرش خوشحال سریع خود را بر در دروازه رساندند و از شورشیان خواستند تا مطالبات خود را بیان کنند. مردی از میان جمعیت بیرون آمد و گفت: قبله عالم به سلامت باد خواسته ما این است که تعداد مامورین تجاوزکننده را افزایش دهید تا مردم در این صفهای طولانی معطل نشوند....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:29  توسط صادق  | 

محله دوران کودکی من را صددستگاه می گویند به این خاطر که در ابتدای تشکیلش (40 سال پیش) 100 تا خانه در آنجا ساخته شد و 100 خانوار در آنها ساکن شدند( که البته دو محله با این نام در اهواز وجود دارد و برای اینکه قاطی نشود محله ما را کوی هفده شهریور هم می گفتند) این محله ما زمین فوتبالی داشت که البته خاکی بود، اما بزرگترین سرگرمی بچه های محله ما تشکیل تیم فوتبال ، تمرین و مسابقه با محلات دیگر در این زمین بود. اصولا شهر اهواز بدلیل نداشتن مکانهای تفریحی مناسب و کمبود سینما و از همه مهمتر گرمای زیاد شهر مناسبی برای جوانی کردن نیست بنابراین تنها سرگرمی اغلب نوجوانان این شهر فوتبال است. دو جفت دمپایی برای تیر دروازه، یه توپ پلاستیکی دو پوسته و چندتای پای برهنه میشه سرگرمی بعدازظهرهای بچه های اهواز که بزرگتر که میشند اونوقت جاش را میده به یه زمین خاکی و چهارتا ساک به عنوان تیردروازه و یه توپ چهل تیکه...

دور نشم از اصل موضوع: این زمین فوتبال کنار دبستان محله بود که از قضا این دبستان حیاط بسیار بزرگی درست به اندازه یه زمین فوتبال داشت. جونم براتون بگه که یکروز صبح اهالی محل از خواب بیدار شدند دیدند که کارگرها دست بکار شدند و تیر دروازه ها را از جا کنده اند و قسمت اعظم حیاط مدرسه هم داره دیوارچینی میشه تا از مدرسه جدا بشه. شروع کردند به پرس و جو تا بالاخره یک مقام مسئولی جواب داد که قراره تو این زمین فوتبال و حیاط مدرسه بغل یک مدرسه راهنمایی و یک دبیرستان جهت رفاه اهالی محل درست بشه تا بچه های محل برای رفتن به راهنمایی و دبیرستان لازم نباشه از اتوبان چهارشیر رد بشند. به هرحال این مساله موافقان و مخالفان خودش را داشت اما به هرحال جاذبه راهنمایی و دبیرستان در محله آنقدر زیاد بود که کسی اعتراض نکنه اما این وسط قربانی نوجوانهایی بودند که تازه داشتند به سن جوانی میرسیدند و تنها سرگرمی خودشون را از دست داده بودند به یکسال نگذشته بود که خیلی از اون نوجوانها به سمت مواد مخدر رفتند و به سال دوم نکشید که دزدی از خانه های محل شروع شد که بعد از اینکه چندتا خونه خالی شد مشخص شد کار، کار همین فوتبالیستهای معتاد شده بود که یک تصمیم غلط اونها را از یک نوجوان ورزشکار حالا به یک معتاد دزد سابقه دار تبدیل کرده بود که بعد از آزادی از زندان هیچ راهی غیر از موادفروشی برای گذران زندگی نداشتند و براحتی محله ما بصورت مکانی امن برای خرید و فروش مواد تبدیل شد که دیگه صمیمیتی بین اهالی اش نبود.

راستی تا یادم نرفته بگم که بعد از دو سال اون مدرسه راهنمایی و دبیرستان در یک بعدازظهر باشکوه توسط آقای وزیر آموزش و پرورش افتتاح شد اما هنوز وزیر آموزش و پرورش پایش را  از محله ما بیرون نگذاشته بود که دو تا کامیون بداخل دو تا مدرسه رفتند و میز و نیمکت و تخته های سیاه را جمع آوری کردند و تابلوهای دو تا مدرسه را پایین کشیدند و بجایش دو تا تابلو گذاشتند که روی یکیش نوشته بود : " آموزش و پرورش ناحیه 2 " و روی دیگری نوشته بود "امورتربیتی ناحیه2 " !!!

به همین راحتی! اعتراضهای مردم محله هم بجایی نرسید و تنها در قبالش قول داده شد که زمین خالی ای که روبروی زمین فوتبال سابق و آموزش و پرورش ناحیه 2 فعلی وجود داشت و محل تخلیه زباله و بارگیری زباله بود  به پارک تبدیل شود که البته پارک شد اما خود داستان مفصلی دارد که شاید بعدها گفتم.

دیروز فولاد خوزستان به دسته یک سقوط کرد و چند روز قبلتر هم امتیاز استقلال اهواز به یک تیم تهرانی فروخته شد و به همین راحتی اهواز در لیگ برتر سال آینده بدون نماینده شد. نمیدانم کسی می تواند جلوی شفیع زاده مالک باشگاه استقلال اهواز را بگیرد یا اینکه کسی هست که رضائیان مدیر باشگاه فولاد خوزستان را بازخواست کند یا نه ولی اینرا میدانم که اگر سال آینده اهواز تیمی در لیگ برتر نداشته باشد، خیلی از نوجوانان و جوانانی که تنها سرگرمیشان فوتبال و بزرگترین آرزویشان بازی در لیگ برتر آن هم روی چمن تختی است سرخورده میشوند باید منتظر بالا رفتن آمار اعتیاد و دزدی و جرایم دیگر در اهواز باشیم.

از بحثهای جامعه شناسی و کوفت و زهرمار هم که بگذاریم اصلا بابا فوتبال برای اهوازی جماعت یعنی عشق و شاید یک چیزی هم بالاتر از عشق! از دیروز تا حالا از ناراحتی نمیدونم چکار کنم بعد از بازی اعصابم آنقدر خورد شد که برای اولین بار تو زندگیم لبم تبخال زد. به هرکس هم که نگاه میکنم آنقدر فاجعه برایش سهمگین است که اصلا ترجیح میدهد راجع به آن هیچ حرفی زده نشود...

 

پ.ن: دلم پر بود و گوشی برای شنیدن نبود، سر شما را درد آوردم، ببخشید!

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 17:29  توسط صادق  | 

کارم گیر یه بنده خدایی افتاده بود چندین بار بهش زنگ زدم یا گوشی را جواب نمیداد یا میگفت بگید نیستم و آخر سر که خانمش هم گفت هستش پیغام داد که دستم بنده و بگید چند دقیقه بعد زنگ بزنه. دیگه بهش زنگ نزدم به یه هفته نکشید که طرف کارش به من گیر افتاد، در عرض 5 ساعت 8 بار به خونه و موبایل زنگ زد و گوشی را جواب ندادم یا گفتم بگید نیستش، تازه فهمیدم لذتی که در انتقام هست در عفو نیست!

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 23:49  توسط صادق  |