میدانستید که این هفته تولد ژان پل سارتر، عبدالحلیم حافظ، شیرین عبادی، میشل پلاتینی، سلمان رشدی، ایمن الظواهری، فابیو کاپلو، ماشالله شمس الواعظین، مجمد البرادعی، استن لورل و دهها آدم مشور دیگه است؟ نمیدونستید دیگه! میدونید چرا؟ خب چون وبلاگ روز تولد مشاهیر را نمیخونید!!!!
داگويل فيلمي است لارس فون تريه كه براساس نمايشنامه اي از برتولت برشت ساخته شده است. فيلم داستان دختري به نام گريس است كه به دهكده اي به نام داگويل پناه ميبرد و مردم دهكده به شرط اينكه او ظرف دو هفته بتواند رضايت مردم را جلب كند رضايت ميدهند تا او در كنارشان به زندگي ادامه دهد. گريس به خانه هاي مردم شهر ميرود و در كارهاي روزانه به آنها كمك مي كند. گريس در ازاي كاري كه مي كند پول دريافت مي كند و كم كم دلباخته مردي از اهالي روستا به نام تام مي شود. اوضاع تا زماني كه مردم شهر نفهميده اند كه گريس از دست گنگسترها فراري است به خوبي پيش ميرود اما بعد از آن مردم شهر با اين استدلال كه گريس بايد بخاطر خطري كهمتوجه مردم شهر مي كند بيشتر كار بكند و كمتر پول بگيرد، شروع به بهره كشي از او مي كنند. کم کم وضعيت به شكلي مي شود كه گريس روزها مثل يك برده كارهاي اهالي را انجام ميدهد و شبها نيز مورد بهره كشي جنسي توسط اهالي دهكده قرار مي گيرد و او را آنقدر خوار و ذليل مي كنند كه او را مانند يک سگ به زنجير مي بندند تا از دست آنها فرار نكند و در همان حال نيز به بهره كشي از او ادامه مي دهند. در آخر تام او را به رئيس گنگسترها مي فروشد، اما با آمدن رئيس گنگسترها مي فهميم كه گريس در واقع دختر رئيس گنگسترهاست كه بخاطر آنكه در كارهاي خلاف پدر شريك نباشد به آن دهكده فرار كرده است. در پايان گريس با كمك پدرش انتقام سختي از مردم دهكده مي گيرد...
داگويل نام روستايي در قلب كوهستانهاي امريكاست اما داگويل تنها در مورد يک شهر کوچک نيست بلکه در مورد کل جامعه بشري است. گريس نماد طبقات پايين جامعه (يا كشورهاي جهان سوم) و انسان هايي است که قلب هاي پاک دارند و از فداکاري و کمک به ديگران هراسي ندارند و مردم شهر نماد طبقات متوسط و بالاي جامعه (و شايد هم کشورهايي مثل آمريکا) هستند که تنها به خود و زندگي شان (يا منافع ملي خودشان) مي انديشند و دور خود ديوارهاي فرضي کشيده اند. اين دسته با سگي خود انسان ها بي پناه مثل گريس را استعمار مي کنند و فکر مي کنند آدم هاي ضعيف براي خدمت به آنها خلق شده اند و با رفتار هاي خود آنقدر به آنها فشار مي آورند تا آنها به سگ هايي درنده تبديل کنند. اين فيلم به ظالمان هشدار مي دهد که اگر روي قدرت به دست اين افراد بيافتد انتقام انها سخت خواهد بود و اين سگ ها که خود تربيت کرده اند به جان آنها خواهند افتاد. در اين ميان تام نماد قشري است كه ارزشها را يا ميشناسند و يا وانمود ميكنند كه ميشناسند اما در ميدان عمل تهي و پوشالي هستند. عشقي كه بين او و گريس ايجاد شده تلويحاً عشق انسان وارسته به ارزشهاست اما همين انسان وقتي منافع را در خطر ميبيند ارزشها را زير پا ميگذارد و از روي غريزه عمل ميكند.
گريس براي فرار از منجلاب پدر خود را در منجلابي بدتر غرق مي كند و اين به ما ياداوري مي كند كه حواسمان باشد كه از چاله به چاه نيفتيم! ماجراي سياست ما ايرانيان است كه براي فرار از زورگويي آمريكا تن به هر پستي و خواري در برابر كشورهايي مثل روسيه و چين و هند و.... داده ايم.
تمام فيلم در يک استوديو در سوئد فيلمبرداري شده . داگويل شهري است که خانه هاي آن ديوار ندارند و به جاي ديوار روي زمين استوديو با رنگ سفيد خط هاي فرضي کشيده شده. بين اين خانه هاي فرضي روي زمين اسم خيابان ها را نوشته اند. شهر يک معدن فرضي هم دارد که در واقع تنها چند تکه چوب بيشتر نيست. به اين ترتيب همه چيز در داگويل فرضي است به جز آدم هاي شهر. نبودن ديوارها موجب مي شود که ما درآن واحد بتوانيم تمام مردم شهر را ببينيم. و شايد اين روايت طعنه اي باشد بر زندگي ما در قرن 21 كه حتي خصوصي ترين لحظاتمان هم با امكانات جديد مي توانند در معرض ديد همگان قرار گيرند و ديگر در اين قرن چيزي به اسم حريم خصوصي وجود خارجي نداشته باشد. شايد هم فون تريه ميخواسته كه بيننده را در جايگاه خدا قرار دهد تا بتوانند سير تبديل شدن آدميت به سگي را به طور كامل مشاهده كند.
به هرحال داگويل فيلمي است كه ارزش بارها ديدن را دارد.