|
تراشیدم....پرستیدم....شکستم
|
يه بنده خدايي خاطره جالبي تعريف ميكرد، ميگفت:
ديگه اوضاع اقتصادي ام خيلي افتضاح شده بود و مجبور شده بودم كه به مسافركشي روي بيارم، اما يه مشكل بزرگي اين وسط بود: تو شهر كوچكي مثل درود همه مردم همديگر را مي شناختند و سريع نقل محافل ميشدم. پس تصميم گرفتم كه تو خطوط بين شهري مشغول بكار بشم.
روز اول رفتم كنار يه قهوه خانه حومه شهر كه معمولا ايستگاه تاكسي هاي برون شهري بود. هنوز يكساعت نايستاده بودم كه يه پيرمردي اومد گفت: آقا دربست تا همدان چند ميبري؟ كرايه را گفتم و اون بنده خدا هم قبول كرد و به همراه خانم و دخترش هم سوار شدند و راه افتاديم.
نيم ساعتي كه حركت كرده بوديم پيرمرد و پيرزن به خواب رفتند اما دخترك كه پشت سر من نشسته بود هنوز بيدار بود. از تو آينه نيم نگاهي بهش كردم: حداكثر 25 سال سن داشت و از زيبايي هم بي بهره نبود. يكدفعه متوجه شدم كه او هم داره از تو آينه منو نگاه ميكنه! چشماش حالت عجيبي داشت انگار كه خمار خمار بود. از نگاه خيره اش هم احساس عذاب ميكردم هم وسوسه شده بودم. چشم به جاده دوخته بودم و تو افكار خودم بين فرشته و شيطان دودل بودم كه يه نگاه ديگه تو آينه كردم، ديدم داره تو آينه را نگاه ميكنه و با عشوه روسري اش را درمياره.
يه نگاهي به پيرمرد كردم هنوز خواب بود، يه نيم نگاه هم به پيرزن كردم كه روي صندلي عقب و كنار دخترك داشت خواب هفت پادشاه را ميديد. دوباره از تو آينه به دخترك نگاهي كردم، با دست اشاره ميكرد كه بيا! خودش هم سرش را به صندلي من چسباند، بالاخره دل به دريا زدم و من هم سرم را به پشتي صندلي چسباندم و منتظر بوسه اش شدم كه يكدفعه حمله كرد و دست راستش را دور گردنم حلقه كرد و شروع كرد به فشار دادن و خفه كردن من!
در وضعيت بدي گير افتاده بودم، چون كاملا به من مسلط بود هيچ راه فراري از دستش نداشتم، جرات داد و بيداد هم نداشتم چرا كه ميدانستم اگر پيرمرد بيدار شود و ما را در آن وضعيت ببيند اولين كارش اين است كه تو گوش من بزنه و بعد هم ماجرا را براي همه شهر تعريف كنه و آبرويم را جلو فك و فاميل و خانواده ام ببره. در ضمن من داشتم رانندگي ميكردم و هر لحظه امكان تصادف يا منحرف شدن از جاده هم بود. اون نامرد هر لحظه فشارش را بيشتر ميكرد، نميدونم اين همه زور را از كجا مياورد.
بالاخره ديگه داشت چشمام سياهي ميرفت، ماشينو كشيدم كنار جاده و محكم زدم روي ترمز! از تكانهاي ماشين پيرمرد و پيرزن از خواب پريدند و چند ثانيه اي محو وضعيت عجيب من و دخترك شده بودند. منتظر كشيده پيرمرد و فحاشي پيرزن بودم كه ناگهان هر دو به سمت دخترك حمله كردند و گردن منو آزاد كردند. بعد هم پيرمرد شروع كرد به معذرت خواهي كردن از من. خلاصه داستان را كه تعريف كرد فهميدم دخترك بر اثر يك شوك عشقي، رواني شده و بعد از دو سه سال كه ديگه پيرمرد و پيرزن از عهده كنترل دخترك بر نمي آمدند حالا تصميم گرفته اند كه به همدان بروند و دخترك را به تيمارستان بسپارند.
فقط براتون بگم كه آخر مسير من بدنم را به جلو خم كرده بودم به طوري كه سرم به فرمان چسبيده بود! عمرا ديگه تو شيشه عقب را هم نگاه نكردم و چشمام از جاده برنداشتم، پيرمرد و پيرزن هم تا آخر مسير نخوابيدند و حواسشان به دخترك بود. رسيديم به مقصد، از ماشين پياده شدند و به من گفتند يك ساعتي معطلي داره تا دخترك را تحويل بدهند و برگردند. به من هم گفتند كه منتظرشان بايستم تا با هم به درود برگرديم.
ده دقيقه نايستاده بودم كه يه آقاي با قيافه و لباس خيلي معمولي اومد سمت من و سر صحبت را باز كرد. بعد از دو سه تا سوال ازم پرسيد كه اهل كجايي؟ گفتم درود. خيلي خوشحال شد و يه شماره تلفني را از جيبش دراورد و به من داد گفت اين شماره خانواده ام در درود است اگر زحمتي نيست وقتي رسيديد درود به اين شماره زنگ بزنيد و بگوييد كه من سالمم و در همدان دنبال كار هستم. شماره را نگاهي انداختم، تو رديف شماره هاي درود بود و مشكلي نداشت، برگه را در جيبم گذاشتم و بهش قول دادم كه حتما اين كار را برايش بكنم او هم خداحافظي كردو رفت.
نيم ساعتي گذشته بود و من بيرون ماشين خم شده بودم تا وضعيت چرخهاي ماشين را بررسي كنم كه يكدفعه احساس كردم يكي انگشتش را با آخرين قوا در ماتحتم فرو كرد! آنقدر محكم زد كه سرم محكم خورد تو در ماشين! برگشتم سريع عقب را نگاه كردم ديدم همين آقاهه هستش كه چند دقيقه پيش بهم شماره داده بود. تا اومدم چيزي بگم ديدم داد زد: هي عمو يادت نره زنگ بزني! و بعدش هم شروع كرد هرهر خنديدن!
ديگه ماندن جايز نبود! بيخيال كرايه شدم و سريع سوار ماشين شدم و با آخرين سرعت سمت درود برگشتم و ديگه قيد مسافركشي را تا آخر عمر زدم.
1- باز هم انتخابات و باز هم بحث هاي سياسي! خبر ميرسه كه در اهواز 130 نفر رد صلاحيت شدند اما نكته جالب تر اين است كه تمامي اعضاي شوراي شهر فعلي هم جزو رد صلاحيت شدگان هستند.
2- در اهواز دسته بندي ها بيشتر از آن كه بر مبناي گرايشات سياسي باشه بيشتر بر مبناي گرايشات قوميتي است و شوراي شهر فعلي همه از اعراب هستند. كم نيستند افرادي كه بمبگذاي اخير بي ارتباط با رد صلاحيت اين افراد نيست.
3- ديروز عجب باروني زد! شلقلقي! خيلي وقت بود بارون اينجوري نديده بودم خيلي حال داد، ولي خب فاتحه برق و درختهاي تو خيابون و پلاكاردهاي كنار خيابون خوانده شد.
4- آدمها وقتي بارون مياد اصلا حس و حال شاعرانه بهشون دست ميده و هركس بياد آهنگي ميفته و زير لب زمزمه ميكنه من هم هميشه ياد تصنيف " ببار اي ابر بهار" استاد شجريان ميفتم.
5-يكي ميگفت بارون ديروز مريضي ها را هم با خودش برد. يادم اومد من سه چهار سالي هست كه سرما نخورده ام، نميدونم نشانه بديه يا خوبه؟
6- كسي فركانس تلوزيون صداي آمريكا را داره؟
اين ماجرا را از زبان يكي از دوستان نقل ميكنم:
000ر530ر13 تومان در سه قسط به حساب ايران خودرو ريختم تا خردادماه يك پرشيا تحويل بگيرم. در موعد تحويل ماشين آماده نبود و با 32 روز تاخير ماشين را تحويل دادند و قول دادند كه طبق قرارداد 17 درصد جريمه اين 32 روز را به من برگردانند. بعد از دو هفته زنگ زدند كه بيا چك جريمه تاخير را بگير. رفتم ايران خودرو ديدم يك چك به مبلغ 30000 تومان آمده. رفتم پيش مسئول نمايندگي گفتم آقا به نظرم در محاسبات اشتباه كرديد مبلغ جريمه تاخير خيلي بيشتر از اين صحبتها ميشود. طرف گفت آقا از تهران مبالغ محاسبه ميشه و امكان نداره كه اشتباهي شده باشه. منم گفتم خب بيا با هم حساب كنيم:
13 ميليون و پانصد و سي هزار تومان براي 32 روز پيش شما بوده كه با نرخ 17 درصد ميكنه يه چيزي تو مايه 196هزار تومان
652ر201=365 / 32 * 17% * 13530000
طرف كه ديد تو منگنه قرار گرفته سريع گفت نه آقا شما قرارداد را درست نخونديد، تو قرارداد نوشته كه به قسط سوم جريمه تاخير تعلق نميگيره! منم كپي قرارداد را از جيبم دراوردم و گذاشتم جلوي طرف و گفتم اين هم قرارداد! بالاخره نتوانستم قانعش كنم سريع كاغذ و قلم جور كردم يه نامه يك صفحه اي به ايران خودرو نوشتم كه در اون كل ماجرا را شرح دادم يه چيزهايي توش اضافه كردم از قبيل اينكه: شما رباخواريد و سر مردم كلاه ميگذاريد و...
نامه را بردم دادم به همون مسئول نمايندگي و گفتم از اين نامه دو نسخه ديگر كپي گرفتم كه يكيش را به دفتر رهبري ميفرستم تا بفهمند كه سودي كه از ايران خودرو بهشون ميرسه پول حرام قاطيش داره، در ضمن يك نسخه به شوراي حل اختلاف ميفرستم تا از طريق آنجا هم پيگيري كنم. طرف كه اينها را شنيد گفت آقا شما نامه را به ما بديد تا ما براي تهران ارسال كنيم اگر تادو ماه ديگه نتيجه اي نگرفتيد آنوقت آن دو نامه ديگه را بفرست.
آقا گذشت تا ديروز كه از نمايندگي زنگ زدند كه بيا چك جريمه ات را بگير، 160 هزار تومان ديگه جريمه تاخير پرداخت كردند. حالا من اولين نفري بودم كه اين مساله را پيگيري كردم و به پولم رسيدم اين 160 هزار تومان را ضرب كنيد در تعداد نفراتي كه دنبال اين پول نميروند ببينيد چه رقم وحشتناكي را ايران خودرو سر مردم كلاه ميگذارد!
چقدر نوشت؟
6 تومن
پیر شدی عمو!
برای چی؟
قبلا نرسیده به ماشین برگ جریمه پاره شده بود و رفته بود تو جوی کنار خیابون ولی حالا دیگه تا تو ماشین هم میرسند
سن که بالا میره عموجون تجربه آدمها هم بالاتر میره میفهمه که راههای بهتر همیشه وجود دارند!
پس چرا زدی کنار؟
یه دقیقه وایسا الان برمیگردم
زکی! پس چرا برگ جریمه ات را گذاشتی زیر شیشه اون وانته؟
ممنوع پارک کرده بود
خب که چی؟
خب میاد برگ جریمه را میبینه فکر میکنه که بخاطر پارک ممنوع جریمه شده اگه شانس بیاریم و پلاک ماشین را نگاه نکنه میره بانک و جریمه را پرداخت میکنه
اگر بفهمه و نره پرداخت کنه چی؟
خب من که میخواستم برگ جریمه را پاره کنم و بریزم دور، حالا اگر در بدترین حالت اون بابا برگه را هم با دقت نگاه کنه خب برگه را پاره میکنه و میریزه دور اگه هم دقت نکنه که میره پرداختش میکنه...
اين محبتي كه طرفداران استقلال و پرسپوليس نسبت به تيمهاي مورد علاقه شون دارند به نظرم يك نمونه كامل از عشق واقعي است. مگر تعريف ما از عشق چيست؟ دوست داشتن بدون هيچگونه انگيزه مادي، جنسي يا اخروي. غير ازعشق نيست وگرنه چه نيرويي است كه در سرماي زمستان هواداران را شب تا صبح بيرون استاديوم نگه ميدارد به اميد اينكه بهترين جا را براي ديدن بازي تيم محبوبشان بدست آورد؟ و جالب اينجاست كه همه هم مي دانيم اين دو تيم و بطور كل فوتبال ارزش اين عشق را ندارد اما همه هم به نوعي طرفدار يكي از اين دو تيم هستيم.
به هرحال ديروز استقلال باخت و پرسپويسيهاي شادمان امروز در ادارات پدر استقلاليهاي غمگين را درمياورند. تو اداره ما كه پارسال استقلاليها بعد از بردشان يك هفته تمام به 25 نفر صبحانه دادند تا ببينيم امسال از پرسپوليسيها چه بخاري بلند ميشه( اگه بخار داشتند كه پرسپوليسي نميشدند!)
برم كه كم كم داره پيداشون ميشه و امروز بهتره هيچ صدايي ازمون بلند نشه چون به هر حال ما يك بازنده ايم!
ق.ن: انگیزه اصلی نوشتن این مطلب ( بخصوص مورد شماره دو) را وحید با این مطلب به من داد.
یک سرشماری عمومی هزینه های بسیار زیادی برای دولت دارد اما اگر آمار دقیق و صحیحی از آن استخراج شود می تواند کمک بزرگی برای پیشبرد اهداف یک دولت کارآمد باشد. اما اگر که جوابها دروغ یا آمارها دقیق نباشد یا اینکه دولت با طراحی سوالات به نحوی کوشش کند آمار را به گونه ای جلوه دهد که ضعفهایش را بپوشاند آن وقت است که دولت صدها میلیون و شاید میلیاردها پول خود را دور ریخته است!
دیروز سر ما را هم شماردند! مامور سرشماری آمد و سوالاتش را کرد و رفت اما دو سوال در ذهن من باقی ماند:
1- مامور سرشماری اصلا درخواست شناسنامه از من نکرد و به هرچه من گفتم اعتماد کرد و آن را نوشت. به نظرم با توجه به علاقه ما ایرانیها به دروغگویی و سرکار گذاشتن دیگران خدا می داند ته این سرشماری چه جمعیتی برای ایران دربیاد! راستی گفتم شناسنامه یاد یه ماجرایی از سرشماری قبلی افتادم، یکی از دوستان تعریف میکرد که تو یکی از روستاهای حاشیه شهر اهواز فقط به دلیل اینکه به نظرشان آمده بود که مامور سرشماری چند ثانیه ای بیشتر به شناسنامه دختر خانواده نگاه کرده، تمام روستا با سنگ و چوب دنبال ماشین افتاده بودند!
2- برای یافتن آمار شاغلان و بیکاران یک جامعه معمولا این دو سوال در سرشماری گنجانده می شود:" آیا شاغلید یا بیکار؟" " چنانچه شاغلید شغل شما چیست؟" دلیل سوال دوم هم این است که بعضی از مشاغل کاذب محسوب شده و جزو آمار بیکاران محسوب می شوند. اما در سرشماری فعلی تنها یک سوال میشود: " آیا شما در هفته گذشته شغلی داشته اید؟" یعنی اگر شما هفته گذشته با ماشین پدرتان دو ساعت مسافر کشی کرده باشید یا اینکه دو روز پیش شما را از محل کارتان اخراج کرده باشند، شما جزو شاغلین محسوب میشوید!مسلما این سوال برای کاهش جمعیت بیکاران جامعه اینگونه طراحی شده آمار حاصل از آن یک آمار دروغین و تبلیغاتی است. خوب اگر قرار است که واقعا نتیجه این سرشماری یک آمار تبلیغاتی و الکی باشد خب چرا این همه هزینه می کنیم، مثل دولتهای کمونیستی یه چیزی الکی اعلام کنیم تا کور شود هر آنکه نتواند دید!
پ.ن: نماینده خرمشهر در اظهار نظری مشعشعانه فرمودند: خسارت تعطیلات اخیر در مقابل لبخند طفل معصوم دبستانی رنگ می بازد! اینجانب به ایشان قول می دهم در صورت تعطیل نمودن کل 9 ماه تحصیلی، آن طفل معصوم علاوه بر لبخند برایش پشتک وارو هم میزند!
چند روزي است كه فيلمي پورنو منتسب به خانم اميرابراهيمي در اينترنت پخش شده و صحبتش نقل مجالس مختلف است. اگر در مجلسي كه در اينباره صحبت مي كنند نشسته باشيد حتما اين اظهارنظرها را شنيده ايد:
" مگه ميشه خودش باشه يه بازيگر معروف هيچ وقت اجازه نميده همچين فيلمي ازش بگيرند" يا " خودشه بابا، مگه ميشه كه دو تا آدم اينقدر به هم شبيه باشند" يا " دوربين دست خود دختره است پس معلومه كه خودش نيست" يا " طرف از چشماش معلوم بود اين كاره اس!!!" و هزاران حرف با ربط و بيربط ديگه...
اما به نظر من تنها چيزي كه اين وسط مهم نيست اين موضوعه كه آيا خودش يا خودش نيست؟ اصلا به ما چه مربوط كه اين خانم كيه؟ بر فرض كه خود خانم بازيگر هم باشه خوب من و تو چه حقي داريم كه بشينيم اين فيلم كه از خصوصي ترين لحظات زندگي يه آدم گرفته شده را ببينيم؟ ديروز يك نفر از همكارها ميگفت: "بايد مسبب پخش فيلم را گرفت و اعدامش كرد" در صورتي كه به نظر من، من و تويي كه نشستيم اين فيلم را نگاه كرديم تا افتخار فضولي در خصوصي ترين لحظات يك بازيگر معروف را هم كسب كنيم تقصيرمان كمتر از پخش كننده فيلم نيست كه اگر تقاضايي نباشد عرضه اي هم در كار نيست! فضولي در زندگي خصوصي آدمها آنقدر زشت است كه حتي دولتي مثل ايران كه كلا به حقوق بشر هيچ اعتقادي ندارد هم از متهم شدن به آن ابا دارد( ماجراي ضبط كليه مكالمات تلفن همراه كشور و سوتي وزير مخابرات را كه يادتان هست) اما نميدانم كه چه سري است كه ما مردم عادي كه الحمدالله ادعاي روشنفكري مان گوش فلك را كر كرده و مرتب به دولت بخاطر نقض حقوق شهروندي انتقاد ميكنيم وقتي پاي زندگي خصوصي ديران وسط باشد با افتخار بادي به غبغب انداخته ميگيم: بابا منم اين فيلمو ديدم...
مدتهاست كه اينگونه فيلمها كه از زندگي خصوصي آدمهاي معروف تهيه شده در بازار دست به دست مي شود، اما اين اولين فيلمي است كه از سكس يك آدم معروف در بازار پخش ميشودو خدا به آينده خانم اميرابراهيمي رحم كند كه به نظرم حتي اگر زندگي خانوادگي اش نابود نشده باشد زندگي حرفه ايش به طور كامل منهدم شد.
دولت تلاشهاي زيادي براي مبارزه با پخش كنندگان اينگونه فيلمها كرده اما يادمان باشد تا زماني كه من نوعي به فضولي در زندگي ديگران علاقه داشته باشم و بخواهم كه در خصوصي ترين لحظات آنها سركشي كنم هيچ دولتي هيچ كاري نميتواند بكند، خيالتان راحت!
پ.ن: بعد از نوشتن اين متن خبر خودكشي خانم اميرابراهيمي را شنيدم كه خدا را شكر ايشان هنوز زنده اند. يادمان باشد كه اين اولين خودكشي هم نيست!
پ.ن۱: راستی چقدر کار خانم امیرابراهیمی داره به سرنوشت شخصیتی که در سریال کمکم کن بازی میکرد شبیه میشه! این هم نکته جالبیه که اون سریال ماه رمضونی حتی نتونست روی بازیگر اون نقش هم اثر کامل بگذاره و به اون بفهمونه که خودکشی بده بعد ادعای تاثیرگزاری روی ۶۰میلیون جمعیت ایران را دارند.
میگن یه بنده خدایی رفت رستوران، تا چشمش به لیوانی که برعکس روی میز گذاشته بودن افتاد ناگهان با تعجب گفت: این لیوان چرا سر نداره! بعد لیوان را برگرداند و در حالی که از تعجب چشماش گرد شده بود گفت: زکی! این که ته هم نداره چرا تهش سوراخه! حالا شده جریان گلاب به روتون این دستشویی خونه ما که نه سر داره و نه ته! سرش که سقف ستشویی باشه به علت شکسته شدن لوله آب همسایه طبقه بالا به شدت هرچه تمام تر داره آب میده به گونه ای که مجبوریم با چتری در بالای سر به قضای حاجت بپردازیم. تازه بعد از همه این دردسرها به نقطه حساس ماجرا میرسیم: اون هم اینه که دستشویی ما ته هم نداره! کارگر ناشی موقع دوغاب مقادیر متنابهی سیمان به شترگلوی فاضلاب این دستشویی بینوا روانه کرده به گونه ای که به قول این آقای چاه بازکن فقط به اندازه یه سکه 25 تومنی جا برای رد شدن فضولات ما هست! خلاصه ببینی ما چه زجری میکشیم.
ها! اسم این آقای چاه بازکن اومد یه چیزی بگم تا یادم نرفته: این بنه خدا بدون اینکه هیچ دستکشی، نایلون یا چیز دیگه ای دستش کنه همینجوری دستش را تا ته برد تو چاه فاضلاب بعدش هم که کار کارشناسی اش تمام شد انگار که با صابون هیچ آشنایی خاصی نداشته باشه دستش را یه آبی زد و سریع یه سیگار دراورد با همون دست گذاشت دهنش و روشن کرد!!!! حالم به هم خورد...
1- دومين سال هم تمام شد! الان دو سال از روزي كه من و خانم جان به هم محرم شديم مي گذرد. دو سالي كه به خوبي و بدي، به قهر و آشتي، به سلامتي و بيماري، به شادي و غم گذشت. اما نكته مهم اين است كه هنوز هم بعد از دوسال با هم هستيم اميد كه تا آخر عمر با هم باشيم.
2- اين 4 روز تعطيلي عجب حالي داد! با اينكه تمام كارهاي اداري ام را براي روز چهارشنبه و پنج شنبه گذاشته و بودم و اين تعطيلي تمام كاسه و كوزه ام را به هم ريخت و حداقل يك هفته كارهايم را به عقب انداخت. اما با همه اينها خدا جور كرد اين 4 روزه تعطيلي يك سفر به كرمانشاه كردم. اولين بار بود كه به اين شهر ميرفتم اما دو چيز خيلي تو ذوق ميزد: اول محروميت مردم شهر و دوم آب و هواي عالي. راستي كسي نميداند چرا اين همه سگ توي كرمانشاه هست؟
3- صحبت تعطيلي شد اين را هم يادم نره بگم: خيلي ها از اين 4 روز تعطيلي غيرمنتظره انتقاد كرده اند و دولت را متهم به مانور تبليغاتي براي انتخابات شوراها بدون توجه بخ تبعات اين تعطيلي غيرمنتظره براي مردم كرده اند. حرفشان تا حدودي است اما به نظرم اين افراد منتقد اگر اعتراضي به اين وضعيت داشته اند بايد حداقل خودشان در محل كارشان حاضر ميشدند تا بدينوسيله اعتراض خودشان را بيان كنند نه اينكه اين چهار روز را در خانه كاملا استراحت كرده اند و حالش را برده اند تازه بعد از تعطيلات يادشان آمده باشد كه تعطيلات زياد به اقتصاد كشور صدمه ميزنند. اصولا ما ايرانيها عادت داريم كه منتقدان خوبي باشيم اما در عمل مرد معركه نباشيم.
4- در حاشيه سفر به كرمانشاه سفري دو ساعته به جوانرود و بازارچه مرزي اش داشتيم. وقت تلف كرديم! تنها چيزي كه اگر اهلش بودي آنجا فراوان و ارزان بود انواع و اقسام مشروبات الكلي بود وگرنه بقيه چيزهايش زياد با اهواز تفاوت قيمتي نداشت.
5- تلفن خانه چند روزي است كه قطعه و هنوز نتونستم مشكلش را رفع كنم و به همين دليل زياد نميتونم به اينترنت وصل باشم اگر كه سري به دوستان نميزنم علتش مشغله زياد و قطعي تلفنه كه دوستان به بزرگي خودشان مي بخشند.