تبليغاتX
لحظه
تراشیدم....پرستیدم....شکستم

خدا را شكر مسجد هم جور شد، خدا رحمتش كنه با اينكه يكساله فوت كرده و داريم براش سالگرد ميگيريم، ولي هنوز باورم نشده بي مادر شدم . اي بابا! يكي نيست بگه مردك تو الان 60 سالته و خير سرت 5 تا بچه داري هنوز مامانت را ميخواي! خوب شد آدمهاي ديگه نميتونند فكر آدم را بخونند وگرنه الان كل آدمهاي اين دور و بر به من ميخنديدند مثل اون آقاهه، چه حالي داره تو اين گرما ميره از بالاي پر عابر پياده بابا يك كمي حواست را جمع كن راحت از اتوبان رد شو. ولي وجدانا تند هم ميرند اين پدرسوخته ها... هوي هوي كجا آخ!

چه خاكي به سرم شد! حالا جواب بابا را چي بدم، بنده خدا چقدر گفت بي گواهينامه پشت ماشين نشين حالا بايد چوبش را بخورم آخه من چه تقصيري دارم خب بگو پل عابر پياده را براي چي گذاشتند تازه اگر اون موتوريه نمي پيچيد جلوم من بدبخت هول نميشدم تغيير مسير بدم بزنم اين يارو را بكشم تازه چون گواهينامه ندارم بيمه هم چيزي بابت ديه نميده خدا كنه كه رضايت بدهند. تازه فكر كنم اگه رضايت بدند هم بايد سه ماه زنداني بكشم بخاطر گواهينامه نداشتن. خدايا تو چه هچلي افتادم حالا تكليف عروسي چي ميشه جتما باباي زهره كل ماجرا را به هم ميزنه اين عاشقي من و زهره از اولش هم هي توش نه اومد ها...

چه نحسي اي امروز گريبان ما را گرفته ها! صبح تا حالا اين هشتمين تصادفي منجر به قتله، ولي فكر كنم كه اين رومانتيك ترينشونه، آدم نميدونه دلش به حال راننده بسوزه يا مقتول بيچاره! اين پسره رانندهه هفته ديگه عروسيشه تازه گواهينامه هم نداره بايد تمام پس انداز عروسيش را بده جاي پول ديه اين بابا سه ماه هم آب خنك بخوره. اون مرد بيچاره هم تازه بازنشسته شده بود رفته براي سال مادرش مسجد بگيره شد مسجد ختم خودش! تازه نون اين 5 تا بچه اش را كي بده خدا ميدونه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 14:42  توسط صادق  | 

آدم بعضي وقتها يه چيزهايي مي شنود كه سرش سوت ميكشه:

وي گفت :اگر هر مسلمان دو دلار به مردم لبنان كمك كنند همه لبنان بهتر از قبل ساخته مي‌شود. براي يك مسلمان دادن دو دلار كار دشواري نيست ، البته اگر كمك هم نكنند ملت لبنان كشور را خود را خواهد ساخت.

اين حرفهاي ديروز آقاي هاشمي است در نماز جمعه تهران!

خب فلان فلان شده زنهاي ايراني از بي پولي در خيابانهاي اين مملكت جندگي  مي كند آن وقت تو به فكر لبناني!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 10:10  توسط صادق  | 

حاج رضا یه چیزی راجع به 5 سال بعد نوشته بود که عجیب مرا به فکر برد، راستی 5 سال دیگه من میشم 31 ساله و در خوشبینانه ترین حالت تقریبا نصف عمرم را پشت سر گذاشته ام . بزرگترین اهدافم در 5 سال دیگه چیه: ارتقا شغلی؟ فوق لیسانس؟  بچه دارشدن؟ خوب قبل از اینکه بپردازم به 5 سال بعد بهتره به چهار سال قبل خودم یه نگاهی بیندازم:

 حس میکنم بعد از تمام شدن دانشگاه در سال 81  چهار سال بی هدف را پشت سر گذاشته ام، در این 4 سال محل زندگی من از تهران به شیراز و بعد از اون هم به اهواز منتقل شد. معافیت سربازی گرفتم، دو بار تو دوتا شرکت مختلف توانستم استخدام رسمی دولت بشم، در ضمن ازدواج هم کردم. ولی با همه اینها حس میکنم درست بعد از تمام شدن دانشگاه دیگه هدف خاصی را دنبال نمی کنم و زندگی یک روال ثابتی را داره که من زیاد تغییرش ندادم حس میکنم که دارم به تبدیل به یه موجود خنثی میشم که بود و نبودش هیچ فرقی تو این دنیا نداره و این حسیه که اصلا دوستش ندارم. تو زندگی ام همیشه به این فکر کرده ام که نمی خواهم جزو کسانی باشم که به این دنیا میایند و میروند بدون اینکه هیچ اثر خاصی در زندگی داشته باشند هیچ وقت دوست نداشتم کسی باشم که بود و نبودش هیچ فرقی به حال اوضاع پیرامونم نداشته باشد ولی حس میکنم که دقیقا دارم به همون سمت میرم.

خیلی زودتر از اونیکه فکرش را بکنیم پنج سال دیگه هم میاد و میره و باز هم هیچ اتفاق خاصی نمیفته خیلی ها می گویند که هدف همین است که زندگی بکنیم در خوبی و خوشی، ولی واقعا همچین طرز فکری به من احساس پوچی میده.

 اصلا تا به حال به پوچی لحظه ای که در اون هستید فکر کردید؟

یه یه هدف بزرگتری بالاخره باید وجود داشته باشه نمیدونم دقیقا چی ولی یه چیز بزرگتری باید وجود داشته باشه، اینو مطمئنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 11:36  توسط صادق  | 

فيلم "هيولا" داستان زني است كه براي رسيدن به معشوقه اش به پول نياز دارد و براي بدست آوردن اين پول به تن فروشي روي مي آورد. از بخت بد اولين مردي كه سر راه او قرار مي گيرد از آن ديوانه هاي جنسي است كه به آزار و اذيت او مي پردازد و زن براي فرار از دست او، مجبور مي شود تا آن مرد را بكشد. كم كم اكثر مرداني را كه خريدار تن او هستند به كوچكترين بهانه مي كشد تا در آخرين قتل، مردي را مي كشد كه نه تنها قصد آزار و اذيت او را نداشت، كه خريدار بدن زن هم نبود و تنها قصد كمك به زن را داشت. آخر سر هم معشوقه زن در دادگاه بر عليه اش شهادت داد تا زن به جرم قتل ها محكوم شود.

هيولا داستان زني است كه ابتدا فقط براي دفاع از خودآدم كشت ولي همين كه قبح عمل قتل در وجودش شكست كم كم تبديل به هيولايي شد كه براي بدست آوردن پول دست به آدمكشي ميزد. بقيه اعمال زشت هم به همين گونه اند، اولين باري كه مي خواهي انجام ميدهي آنقدر سبك سنگين ميكني تازه بعد از اينكه تصميم به انجام گرفتي آنقدر جوانب احتياط را رعايت ميكني تا كسي نبينه كه باعث ميشه اصلا نتيجه موردنظر از اون كار هم حاصل نشه تازه بعد از انجام آن كار هم چنان عذاب وجداني مي گيري كه تا صبح از سردرد خوابت نميبره.

اونهايي كه سيگار مي كشند اگر بار اولي كه سيگار كشيدند يادشان باشد، اين مراحل را تجربه كرده اند. يا دوستاني كه رابطه جنسي خارج از چهارچوب ازدواج داشته اند هم اگر بار اول يادشان باشد، احتمالا در خاطرشان مانده كه بعد از تمام شدن كار، براي لحظاتي چه تنفري نسبت به طرف مقابل پيدا كرده بودند.

اما انجام هركاري براي بار اول باعث ميشه تا قبح آن عمل در پيش فرد شكسته بشه و وجدان آدم چنان زخمي بخورد كه ديگر التيام پذير نباشد و يكدفعه به خودت مياي كه تبديل به هيولايي شدي كه در خاطر نمي گنجد. همانطور كه نقل است كه دل آدم مثل لوح سفيدي است كه وقتي كثيف شد ديگر هرچقدر هم پاكش بكني مثل روز اول نميشه. وقتي هم كه قبح گناهي شكسته شد ديگه كسي جلودار نفس نميتونه بشه و آنقدر اين گناه را تكرار مي كني تا پيش همه رسوا بشي.

هميشه به اين موضوع اعتقاد داشتم كه هر عمل خلافي يكروزي آشكار مي شود، علت اصلي اش هم خود آدم است چون وقتي قبح گناه پيشش شكسته شد ديگر احتياط دفعات اول را نمي كند و مثل كبكي كه سرش را زير برف كرده باشد فكر مي كنه كه كسي به رازش پي نميبره در صورتيكه آدمهاي اطراف ما هميشه خيلي باهوش تر از آني هستند كه فكر مي كنيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 10:38  توسط صادق  | 

ديروز داشتم هي غر مي زدم كه گروني و نميتونيم خونه بخريم و... يكدفعه يكي از همكارها گفت فلاني را ميشناسي؟ گفتم آره.

گفت: طرف 25 سال تو شركت نفت سابقه كار داره هنوز نتونسته خونه بخره

گفتم: چرا؟

گفت: يكي از دخترهايش پيوند كليه كرده، اون يكي دخترش هم دياليزيه، پسرش هم ناراحتي چشم داره و مجبوره كه عينك شماره 12 استفاده كنه، تازه يك پژو405 هم دزد از او برده يك 150 ديگر هم كه بعد اون يكي خريد، خود به خود آتش گرفت و..

من

گفت اگر كسي قرار باشه غر بزنه اونه تو بايد بري خدا را هم شكر كني كه تن خودت و خانواده ات سالمه

من

پ.ن: هنوز كسي نتونسته اين مشكل را حل كنه؟ ماه رمضان نزديكه ها!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 8:43  توسط صادق  | 

اول به سه نمونه زير توجه كنيد:

1-اول تير ماه امسال قرارداد اجاره آپارتماني كه در آن زندگي مي كنم به پايان مي رسيد. مبلغ قرارداد پارسال 7 ميليون تومان رهن بود و من خوش خيال يك ميليون تومان هم براي تمديد قرارداد كنار گذاشته بودم تا قرارداد امسال را حداكثر با 8 ميليون تومان ببندم. اما با مراجعه به صاحبخانه محترم مشخص گرديد كه رقم مورد نظر ايشان 10 ميليون تومان است! آخر بحث ما به اين نتيجه رسيد كه من به بنگاه دار منطقه مراجعه كنم و بعد راجع به قيمت دوباره بحث كنيم. چشمتان روز بد نبيند، بنگاه دار حداقل قيمت آپارتمان 90 متري مربوطه را براي رهن 12 ميليون اعلام كرد و من دست از پا درازتر گرديده با سر به جانب جستجوي آپارتمان جديد رهنمون گشتم. اما اي دل غافل، انگار در اين شهر زلزله آمده سرتان را درد نياورم قيمت ها آنقدر سرسام آور بود كه در نهايت با كمال ميل 10 ميليون را به صاحبخانه قبلي تقديم كرده و قرارداد را تمديد نموديم.

2- يكي از همكاران آپارتماني در كرج داشت كه قصد كرده بود آن را بفروشد و زميني در اهواز بخرد، قيمت زمين را صاحب زمين 35 ميليون اعلام كرد و اين همكار ما تا به كرج رفت و آپارتمان را تبديل به پول نقد كرد و برگشت حدودا 27 روز طول كشيد بلافاصله قراري با صاحب زمين گذاشت اما با كمال شگفتي متوجه شد كه قيمت زمين در عرض اين 27 روز كمي گرانتر شده و به مبلغ ناقابل 63 ميليون رسيده است!

3-يكي از آشنايان بنده هم آپارتمانش را به مبلغ 52 ميليون فروخت و خانه اي ويلايي به مبلغ 80 ميليون خريد. يكماه بعد متوجه شد كه خريدار آپارتمان ، آپارتمان مربوطه را به مبلغ 70 ميليون فروخته است در همان حال يك مشتري پر و پا قرص براي منزل ويلايي به مبلغ 130 ميليون تومان پيدا شده بود كه حاضر بود پول نقد بدهد. به هرحال خانه ويلايي را نفروخت اما دو شب پيش در حالي كه حدود سه ماه از خريد خانه ويلايي نمي گذرد باز هم مشتري جديدي براي آن خانه پيدا شده بود كه 220 ميليون تومان راحت براي اين خانه مي پرداخت

اين سه نمونه را كه نقل كردم ماجراهايي است كه خود به چشم ديده ام كه اگر مي خواستم بر اساس شنيده ها عمل كنم بايد تا فردا مي نوشتم. اما ماجرا چيست چرا يكدفعه خانه اينقدر رشد داشته؟ ماجرا خيلي ساده است دولت اعلام كرده كه دو وزارتخانه و بعضي شركتهاي دولتي قرار است كه به اهواز منتقل شوند و بنگاه داران فرصت طلب با استفاده از اين موقعيت به شدت در حال گران كردن خانه و زمين و آپارتمان هستند. حالا اگر اين وزارتخانه ها و شركتها هم به اهواز مي آمدند دلمان نمي سوخت، اما كل نفراتي كه بر اساس اين طرحها از تهران جاكن شده و به اهواز آمده اند شايد 50 نفر هم نشود و به خاطر همين 50 نفر كل نقشه هاي من بدبخت به بن بست رسيد. حالا من با 15 ميليون پول و 18 ميليون وام مسكن يك طويله هم در اهواز نمي توانم بخرم.

ماجراي خانه خريدن من كه به بن بست رسيد اما از دولت محترم استدعا دارم كه تو را بخدا اگر مي خواهيد تصميمي بگيريد حداقل يكي از اين سه كار را انجام دهيد:

1-     قبل از گرفتن تصميم به عواقب اقتصادي و اجتماعي و سياسي آن توجه كنيد تا اگر هم به دلايلي نتوانستيد تصميم خود را عملي كنيد حداقل 4 نفر آدم مثل مرا بيچاره نكنيد.

2-       حالا اگر نخواستيد قبل از حرف زدن فكر كنيد اشكالي نداره، حداقل به حرفهاي خود عمل كنيد تا مثال ما به مثل آش نخورده و دهن سوخته نشود

3-     اگر نخواستيد فكر كنيد و عمل كنيد و فقط دوست داريد كه حرف بزنيد هم اشكالي نداره، حداقل با سواستفاده كنندگان از حرفهاي شما برخورد كنيد تا اين بنگاه داران هر غلطي كه دلشان مي خواهند نكنند.

 

حالا كه فعلا دور، دور كساني است كه بدون فكر حرف مي زنند و به حرفهايشان عمل نمي كنند و با سواستفاده چي ها هم مبارزه نمي كنند و امثال من هم بايد در روياي خريد خانه دست و پا بزنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 7:55  توسط صادق  | 

تو دوران دانشجويي يه دوستي داشتم كه هميشه اين آهنگ مرحوم آقاسي را زمزمه مي كرد:

چقدر سخته جدايي، منم دارم خدايي

نشستم تا بيايي، بگويم بي وفايي

كجايي آي كجايي

مگر با تو چه كردم، كه بنشاندي به دردم

كنون با آه سردم، به ما بي اعتنايي

كجايي آي كجايي

نكته جالب اين بود كه من تا اون موقع اصل اين آْهنگ را هم نشنيده بودم و فقط زمزمه هاي اين رفيقم را شنيده بودم و با همين زمزمه ها عاشق اين آهنگ شده بودم و تقريبا شب و روز ورد زبانم شده بود.

يكروز من براي اين دوستم كاري انجام دادم او هم به قصد تشكر نوار اين آهنگ را به من هديه داد، من هم با اين نوار عشق مي كردم تا اينكه يك شب كه رفتم سر كمدم تا نوار را دربيارم و گوش كنم ديدم اي دل غافل نوار نيست( من هيچ وقت عادت به قفل كردن در كمدهايم نداشته ام نه توي خانه نه خوابگاه و نه محل كار) حاشيه نرم، نوار سگخور شده بود! بدشانسي اينجا بود كه اين دوست من هم نوار اصل را به من داده بود و كپي براي خودش نزده بود و بالاخره اينجوري شد كه ديگه من اين آهنگ را نشنيدم خيلي هم دنبالش گشتم ولي ديگه نتونستم نوارش را پيدا كنم.

گذشت تا چند روز پيش به فكرم رسيد كه تو اينترنت اين آهنگ را جستجو كنم كه خدا را شكر زود به نتيجه رسيدم! تو سايت iran song آهنگ را پيدا كردم ولي نه با صداي مرحوم آقاسي بلكه با صداي خواننده اي به نام فريدون كه بازخواني اش اصلا در قد و قواره آن مرحوم نيست ولي خوب به هرحال براي رفع كوتي بد نيست.

آهنگ را از طريق اینجا مي توانيد گوش كنيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 8:59  توسط صادق  | 

قبلا گفته بودم كه امسال انگار خدا سيستم اهواز را از فر به مايكروفر تغيير داده، اما با توجه به شرجي هاي اين چند روز اخير فكر كنم كه خدا فعلا سيستم را روي بخارپز گذاشته تا ببينيم كي دوباره برگرديم به حالت قبل! از شوخي گذشته اين گرماي هوا مشكلات عجيب و غريبي را براي مردم بوجود مياره و يه جاهايي سخت زندگي را تحت تاثير خودش قرار ميده كه يه مثال كوچكش اين هست كه شما هر وقت دلت گرفت ديگه نميتوني از خانه بيرون بزني مگر اينكه ساعت هشت شب به بعد باشه. يكي ديگه از دردسرهاي عجيب و غريب اين گرما دستشويي رفت يا همان قضاي حاجت معروف است.

نخند!

فكر كن تو گرماي 50 درجه ساعت 3 بعدازظهر احتياج مبرم به دستشويي آن هم از نوع كتبي پيدا كني، كمي قوه تخيل خود را بكار بيندازيد تا به شما ياداوري كنم كه در بسياري از خانه ها لوله كشي آب به صورت روكار انجام شده يعني يك لوله فلزي دقيقا زير نور آفتاب، به نظرتان آب درون اين لوله چند درجه است؟ چاره كار در اينطور موارد اين است كه شما چند دقيقه شير آب را باز بگذاريد و منتظر باشيد تا آب درون لوله هاي روكار از شير خارج شده و كم كم نوبت به آب درون لوله هاي زيرزميني برسد تا آن وقت بتوانيد به ادامه كار خود مشغول باشيد. اما هميشه هم قضيه به همين سادگي نيست، فرض كنيد كه شما جايي مهمان باشيد و ندانيد كه سيستم لوله كشي روكار استآن وقت است كه معمولا جاهاي ناجوري از آدم مي سوزد! خود من تا به حال چندين بار اين سوزش دردناك را تجربه كردم و در خانه قبلي مان هم موارد متعددي از سوختن جاهاي ناجور مهمانان را شاهد بدم. پس اگر به اهواز آمديد و در خانه اي مهمان شديد بعد صداي فرياد بلندي از درون دستشويي شنيديد زياد تعجب نكنيد، در ضمن خودتان هم موقع دستشويي دقت لازم را به خرج دهيد وگرنه مي شود آن كه نبايد بشود.

 كمي به مخ خود فشار بياريد و تصور كنيد كه دستشويي توي حياط خانه باشه يا مثلا توي اداره كه كولر اتاقها ارتباطي به دستشويي ها ندارند باشه خب يك اتاقك كوچك با زير نور شديد آفتاب و بدون هيچ وسيله خنك كننده، من كه فكر مي كنم دماي هواي دستشويي بالاتر از 70 درجه باشد. به نظر شما بعد از چند دقيقه وضعيت شما با كسي كه درون سونا رفته باشد چقدر تفاوت دارد؟ مخصوصا اگر لوله كشي آب روكار بوده و شما مجبور باشيد چند دقيقه هم منتظر خروج آب گرم از لوله مانده باشيد آن وقت در هنگام بيرون آمدن از دستشويي شما را آنقدر خيس عرق كرده كه همگان بدانند شما چند دقيقه قبل كجا بوده ايد اگر كمي هم زرنگ باشند از ميزان عرق كردن شما مي توانند به نوع دستشويي و توكار يا روكار بودن لوله كشي آب هم پي ببرند!

همه اينها را گفتم، اما ناشكري نكنم و يه چيز ديگر هم بگم:

يكي از همكاران كه در دي ماه براي انجام ماموريت همراه دكل حفاري عازم دامنه هاي كوه سبلان شده بود از مشكلات دستشويي رفتن آنجا تعريف مي كرد: يكي اينكه صبح وقتي ميخواهي بري دستشويي با دستشويي مدفون زير برف مواجه ميشي و تازه بعد از تلاش بسيار براي راهيابي به درون دستشويي، وقتي فتح باب ميكني و وارد دستشويي ميشي و كارت را انجام ميدي مي فهمي كه بر اثر سرما آب درون لوله ها يخ زده...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 8:15  توسط صادق  | 

یکسال پیش در همین روزها موتورسواری کیف خانمی حدود50 ساله را زد. در حین کشیدن کیف مجبور به هل دادن اون خانم شد خانم به زمین خورد سرش به جدول خورد و چند تا لکه کوچک خون! اون خانم چند روز پیش بعد از یکسال درد و عذاب فوت کرد، به همین سادگی!

بعضی وقتها اعمال و اشتباهات به ظاهر کوچک ما چنان نتایج فاجعه آمیزی به دنبال دارند که حتی تصورشان هم دل آدم را می لرزاند.به نظرم تو این دنیای لعنتی همه چیز با یک نخ نامرئی به متصل شده است یک ضربه کوچک به گوشه این نخ ممکنه باعث یه تکون شدید تو اون سر نخ بشه اگه حواسمون نباشه...

راستی موجودی کیف اون خانم فقط 8000 تومان بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 21:7  توسط صادق  | 

1-امام علی (علیه السلام) می فرماید:

خدا رحمت کند کسی را که بداند از کجا آمده، به کجا آمده، سوی کجا می رود و چه باید بکند

 

2-به نظرم 4 سوالی که امام مطرح کرده اساسی ترین مسائل زندگی بشر ند اما به راستی از میان مشغولیات ذهن من و تو چند درصد به این موضوعات اختصاص دارد؟ چند درصد از اعمال روزانه ما به پاسخ این 4 سوال مربوط است؟ چقدر از مطالعات ما به این موضوعات اساسی مربوط است؟

 

3-همیشه این سوال برایم مرح است که چرا امام از "برای چه آمده" صحبتی نکرده و هربار جز شعر سهراب چیزی به ذهنم نمی رسد:

 کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

 

4- زوربا یه جایی به اربابش میگه:پس آن همه کتاب لعنتی که می حوانی چه خاصیتی دارند؟ چرا آنها را می خوانی؟ اگر جواب این چیزها را به تو نمی گویند پس چه می گویند؟

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 13:0  توسط صادق  | 

دوست عزیزی به نام س.پ(از روزگار رفته، حکایت)  نظراتی راجع به نوشته های من درباره جنگ فعلی داشتند که جالب است: 

خیلی بی سوادی، حوصله جواب دادن به این اراجیف رو ندارم، ولی می خوام برات یه تصویر بسازم
یه دختر 17 ساله فلسطینی، کمربند انفجاری می بنده می ره تو سلف سرویس دانشگاه تل آویو و چند لحظه بعد ... 12 کشته. به این تو هر زبونی میگن تروریست.

17 تا سیاه پوش( شما بهش می گین حزب الله)، میاد داخل خاک اسراییل 3 نفر رو می کشه دو نفر رو گروگان می گیره و فرار ... به این به هر زبونی می گن تروریسم

اسراییل هیچ کار نکنه، اول اعلامیه پخش می کنه که محل رو ترک کنن و بعد تو روز روشن به ارتش کلاسیک حمله می کنه ...
مطمئن باش ریسه تروریسم در لبنان برای همیشه خشکید ... باید باشی تا ببینی
دیدم تو
IRINN چی نشونتون میدن .

نظرت در مورد حمایت القاعده از حزب الله چیه ... تروریست ها خوب به داد هم می رسن

 

جواب من را هم بخوانید:

سلام

ممنون از توجه ات به وبلاگ من اما چند نکته:

1-کشتن مردم بیگناه به هر دلیلی محکوم نیست! به نظرم اگر دشمن تو آتش بر سر غیرنظامیان ریخت تو هم این اجازه را داری که مقابله به مثل بکنی

2-منم بهت دو تصویر پیشنهاد می کنم:

یکی از سایت نقطه دید و دیگری از وبلاگ چای بخور غصه نخور

3-هیچ وقت خشونت نمی تواند خشونت را نابود کند این حملات اسرائیل هیچ نتیجه ای جز افزایش فعالیتهای افراطی بین مسلمانان ندارد

4-لبنان چند زندانی در زندانهای اسرائیل دارد؟ اگر قرار باشد برای دو زندانی اینقدر آتش بر سر بی گناهان بریزند آن وقت تا به حال نباید اسرائیل را از صفحه روزگار محو کرده باشند؟

5- این تصویری که از گروگانگیری اسرائیلی ها بدست فلسطینی ها نشان دادی چند بار توسط فلسطینی ها انجام شده است؟ همین تصویر را بگذار جلوی رویت و صادقانه بگو چند بار توسط اسرائیلی ها انجام شده است؟

6-خاک اسرائیل؟ اسرائیل چه حقی بر خاک فلسطینیان دارد؟

7-القاعده تمام اعمالش به نفع اسرائیل و جمهوریخواهان آمریکا است تو یک مثال بیاور که القاعده کاری کرده باشد که به نفع مسلمانان باشد شک نداشته باش که القاعده را کسانی دیگر غیر از مسلمانان هدایت می کنند.

8-دوست عزیز جنگ زشت ترین کارهاست و خونریزی محکوم ولی بعضی وقتها اگر مجبورت کردند اون وقت جهاد زیباترین واژه روی زمین است

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 13:4  توسط صادق  | 

تام کروز در فیلم جانبی

رویای من یه روزی میاد. اما در مورد تو  یه شب بیدار میشی و تازه می فهمی که هیچ وقت هیچ اتفاقی نیفتاده.. یک دفعه پیر شدی، اتفاقی نیفتاده و نخواهد افتاد، چون که تو به هرحال هیچ وقت نمی خواستی انجامش بدی.

 

دو روز گذشته را مشغول خواندن زوربا بودم اثر جاودانه نیکوس کازانتزاکیس. کتاب جالبی است دو نوع طرز فکر را روبروی هم قرار می دهد:

یکی زوربا: که مردی کم سواد و دهاتی ولی با غرور و اطمینان و منطقی فوق العاده است. مردی که مدعی است علو روح که محتاج سالها رنج و مرارت است را با یک جهش در اختیار می گیرد. مردی که یا مشغول کار است یا مشغول لذت بردن از نعماتی که خداوند در دسترس اش قرار داده( خلاصه بگم به قول خودش شاید در طول عمرش با هزاران زن خوابیده باشد) مردی که هرگز در طول زندگی اش هرگز کتاب نخوانده و خلاصه مردی که طوری زندگی می کند که انگار قرار است لحظه ای بعد بمیرد.

دیگری ارباب: مردی دانشمند و دنیادیده که پیرو فلسفه بودا است. مردی که معمولا یا کتاب می خواند یا فکر می کند یا اینکه در طبیعت در حال گردش است مردی که در عمرش هرگز با زنی نخوابیده و به قول خودش اگر قرار باشد بین افتادن در یک ماجرای عشقی یا خواندن یک کتاب عشقی یکی را انتخاب کند بی شک خواندن کتاب عشقی را انتخاب می کند مردی که شاید در طول عمرش هزاران کتاب خوانده باشد و چندین کتاب نوشته باشد و خلاصه مردی که طوری زندگی می کند که انگار قرار است سالها زندگی کند.

 

من خودم همیشه سعی کرده ام فلسفه زندگی ام را مانند شخصیت ارباب بنا کنم دوستان زیادی داشته ام که فلسفه زوربا را پیش گرفته اند و بسیار هم سعی کرده اند به قول خودشان مرا متوجه اشتباهاتم کنند و قدری از لذات دنیا را به من بچشاند حتی روزگاری هم سعی کردم که مثل آنها باشم اما بعد از مدت کوتاهی( دو سال) فهمیدم که من برای آنطور زندگی ساخته نشده ام و نمی توانم با طبیعت درآمیزم بیشتر دوست دارم به بیهودگی لذتهای مادی فکر کنم و سعی کنم روحم را ارضا کنم شاید به قول تام کروز(نقل قول بالا) یه روز بیدار بشم و ببینم که واقعا هیچ اتفاقی در زندگی من نیفتاده و یک زندگی یکنواخت را پشت سر گذاشته ام شاید آن روز پشیمان بشوم و حتی شاید آن روز برای پشیمانی بسیار دیر باشد حتی شاید روزی بفهمم آن آینده ای که روزها برایش برنامه ریزی کرده ام هرگز نخواهد رسید اما امروز این نوع زندگی را می پسندم و امروز این عقیده را دارم که خواندن یک کتاب خوب لذت بیشتری از خوابیدن با یک زن را دارد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 13:51  توسط صادق  | 

شاید مسخره به نظر برسد اما بیشترین نفع را از جنگ اسرائیل و لبنان نصیب ایران می شود:

 اول بخاطر اینکه افکار عمومی و توجه جهانی از پرونده هسته ای ایران منحرف می شود آن هم در شرایطی که هر 5 عضو دائم شورای امنیت به نوعی بر سر پرونده ایران به توافق نظر رسیده بودند

 دوم اینکه جنایات اسرائیلی ها به شدت از محبوبیت آمریکا و اسرائیل و دولتهای اروپایی و حتی کشورهای عربی در بین افکار عمومی می کاهد چرا که این دولتها نه تنها موضع بشردوستانه اتخاذ نکردند بلکه آشکار و پنهان از جنایات اسرائیلی ها حمایت هم می کنند.

سوم هم اینکه این نوع درگیری ها ارج و قرب شیعیان در بین عامه سنی مذهب بالاتر می برد چرا که گروههای مسلح شیعه مذهب مانند مقتدی صدر و حزب الله بیشتر با نظامیان آمریکا و اسرائیل طرف حساب می شوند اما گروههای مسلح سنی مذهب معمولا نوک پیکان حملات خود را به سمت مردم بیگناه مسلمان نشانه می روند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11:32  توسط صادق  | 

بعد از جنگ سیاست خارجی ایران در مقابل کشورهای عربی بر مینای انعطاف و نرمش بیش از حد برای نیل به هدف ایجاد یک اتحاد اسلامی در منطقه در مقابل آمریکا و اسرائیل بوده است اما این جنگ اخیر بین لبنان و اسرائیل ثابت کرد که دولتهای عربی به هیچ وجه قابل اعتماد نیستند گرچه قبلا و در خلال جنگ با عراق این موضوع کاملا آشکار شده بود. بعضی وقتها فکر می کنم که اگر ایران این همه انعطافی که در مقابل کشورهای عربی نشان داده در مقابل اسرائیل نشان داده بود شاید خیلی جلوتر از حالایمان بودیم.درباره رابطه ایران با آمریکا هم همین را می گویم: این همه هزینه هایی که برای ایجاد یک رابطه حسنه با چین و روسیه و هند و امثالهم متحمل می شویم را اگر برای رابطه با آمریکا خرج می کردیم شاید الان خیلی از مشکلات ما حل بود. مثل ما مانند کسی است که برای درمان بیماری اش به دامپزشک مراجعه می کند در نتیجه بیماری اش درمان نمی شود و آخر سر هم مجبور می شود سراغ پزشک برود، در حالی که اگر مستقیم پیش پزشک رفته بود...

از بحث جنگ اخیر دور نشوم: صهیونیست ها با استفاده از تمام ظرفیت تبلیغاتی خود سعی کردند که جنگ با حزب الله را جنگ بین یهود و شیعه جلوه دهند و نه جنگ بین صهیونیست و اسلام ، متاسفانه به نظر میرسد در این امر موفق جلوه کرده اند واکنش احمقانه دولتهای عربی که آشکار و نهان طرف اسرائیل را در جنگ گرفته اند تنها و تنها ریشه در کوته بینی این دولتهاست که برای حفظ تاج و تخت خود حاضرند حتی در دراز مدت کل کشور و ملت خود را به مسلخ ببرند. بیشتر از این سکوت محافل روشنفکری سوال برانگیز است که خدا نکند خونی از دماغ سگی اروپایی بریزد که آنها تمام دنیا را روی سرشان بگذارند اما همین محافل به اصطلاح روشنفکری در مقابل فجایع عراق و لبنان و فلسطین چنان راحت از کنار مساله می گذرند که

 انگار نه انگار...

پ.ن: خدا قسمت کرد چند روزی مهمان امام رضا علیه السلام بودم خدا نصیب همه بکند خیلی کیف کردم!

پ.ن۲:جوابیه را هم حتما بخوانید

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 1:49  توسط صادق  |