تبليغاتX
لحظه
تراشیدم....پرستیدم....شکستم

استفاده از روزنامه به جای سفره محاسن بسیاری دارد که مهمترین آنها این است که آدم هم غذا میخوره و هم مطالعه میکنه. از آنجا که آدم در این حالت حق انتخاب زیادی ندارد و فقط دو صفحه از روزنامه جلویش باز است نوع مطالعه روزنامه در این حالت محدودتر و دقیق تر از مطالعه عادی تفاوت است.

 امشب داشتم شام میخوردم زیر دستم روزنامه جهان صنعت مورخ 14 اردیبهشت 85 پهن بود، در صفحه هفت این روزنامه گزارشی از نشست جبهه مشارکت به مناسبت بزرگداشت روز جهانی کارگر با حضور دو وزیر کار و امور اجتماعی دولت خاتمی درج شده است که خواندن سخنان صفدر حسینی در این نشست خالی از لطف نیست. این فرد که متاسفانه در دولت قبلی مدتی هم وزیر امور اقتصاد و دارائی بوده است حرفهایی زده است که خواندنشان نتیجه ای جز افسوس خوردن به حال نظام و مملکت نیست. جای تعجبی ندارد با وجود چنین فرد کوته بین و یکسویه نگر بر مصدر دو وزارتخانه مهم و افرادی از نظیر ایشان مملکت ما به جایی نرسد. دو فراز از صحبتهای ایشان که سعی دارد به هر نحوی حتی احمقانه ترین شکل موجود از دولت جدید انتقاد کند را بخوانید:

وی از واگذاری اموال مردم در قالب سهام عدالت به شدت انتقاد کرد و گفت: واگذاری سهام کارخانجات در کشورهای دیگر سابقه فساد را به دنبال داشته است، اکنون به بهانه عدالت واحدها و بیت المال را به بحران می کشیم و عرصه را برای فعالان کارگری تنگ تر می کنیم، اقتصاد دولتی را که نمی توانیم از شر آن خلاص شویم در قالب سهام عدالت تعریف می کنیم و به باد می دهیم.

کسی نیست به آقای وزیر سابق روند واگذاری بیت المال به دوستان و نزدیکان و رشوه دهندگان آن هم در ازای یک دهم قیمت واقعی در زمان دولتی که ایشان وزیر کابینه بودند را یاداوری کند؟ باز خدا را شکر سهام عدالت حداقل برای عامه مردم است و نه خواص، اصلا شاید چون به این ترتیب خواص از بخور بخورشان کم می شود ایشان این چنین آشفته و نگران شده اند؟ 

وی از اینکه اختیار یک واحد را در قالب سهام عدالت به ده ها نفر واگذار کنند انتقاد کرد و گفت: اکنون که یک نفر در مورد یک واحد تولیدی یا صنعتی تصمیم می گیرد با این همه مشکل روبرو هستیم وای به زمانی که تصمیم گیرندگان افزایش یابند.

یک حرف کاملا مفت! مردک تو وزیر دولت اصلاح طلب بوده ای و چنین از دیکتاتوری حمایت می کنی؟ آخر تو دوران وزارت اقتصاد حداقل به خودت زحمت ندادی ببینی موفقترین شرکتهای جهان کدامند؟ آقای سابقا وزیر جهت اطلاع عرض می کنم موفق ترین شرکتهای دنیا شرکتهایی هستند که از طریق بورس و به شیوه سهامی عام اداره می شوند!

به هر حال امروز یکسال و یک روز از شکست سخت اصلاح طلبان در انتخابات ریاست جمهوری می گذرد و این گونه سخنان نشان می دهد اصلاح طلبان نه تنها از آن شکست درس نگرفته اند بلکه به سرعت دارند فاصله خود را از مردم بیشتر می کنند و با این وضعیت امیدی به انتخابات های بعدی نباید داشته باشند.

 

پ.ن: دو سوال

۱- این صفحه ای که این روزها با بلاگفا باز می شود و نامNet offer را بر خود دارد را شما هم مشاهده می کنید یا نه؟ و اینکه آیا کسی راه خلاص شدن از دست آن را میداند؟

۲- کسی میداند که آیا میتوان یک کامپیوتر را همزمان به دو شبکه مختلف به هم وصل کرد؟ یا اینکه حداقل دو شبکه رو کامپیوتر تعریف کرد که وقت احتیاج به هر کدام سیم یکی از شبکه را تعریف کرد و سیم شبکه دیگر را وصل کرد؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 22:35  توسط صادق  | 

از موارد مورد تنفر قبلی " تيم ملي آلمان" و " غلام كويتي پور " جا مانده بود كه بدينوسيله از هر دو اين عزيزان عذرخواهي مي كنم!

در ضمن اون چيزي كه راجع به راديو نوشته بودم انگار بهروز شجاعي عزيز را از من رنجانده، بهروز جان من طاقت ناراحتي هر كس را داشته باشم طاقت ديدن ناراحتي تو را ندارم چرا كه حداقل اين است كه نمك گيرت شده ام. من همين جا پيه هرگونه عذرخواهي را به تن ماليده و انتخاب نوعش را با تو مي گذارم.

پ.ن:هوای اهواز بسیار داغ است امسال خدا آخر و عاقبت ما را بخیر کند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 8:26  توسط صادق  | 

هر کسی تو زندگیش بدون دلیل خاصی از یک چیزهایی متنفره، مثلا من از اینها متنفرم):ترتیب مهم نیست هرچه به ذهنم آمد نوشتم)

رادیو: صدای بدون تصویر، از قدیم گفته اند که " وصف العیش نصف العیش " اما من نسبت رادیو به تلوزیون را بیشتر مثل نسبت استمنا به سکس میدونم. این حس تنفر در مورد نمایشهای رادیویی و پخش مسابقات ورزشی تشدید میشه

سیاوش اکبرپور: من استقلالی ام اما از تک تک حرکات این بازیکن متنفرم. از پا به توپ شدنش، از دریبل زدنش، از تکرویهای بی موردش، از خودخواهی هایش و حتی از گلهایی که برای استقلال می زند.

گزارشگر ورزشی سیمای آبادان: باید یک مسابقه نود دقیقه ای را با صدای این مردک دیده باشید تا از نگاه کردن به هرچه فوتبال است کاملا متنفر شوید. من خودم مسابقات پخش زنده از ورزشگاه آبادان را یا با صدای بسته یا با صدای گزارشگر رادیو گوش می کنم.

بهمن فرمان آرا: یکی باید به این بابا حالی کند که سینما تنها فیلمنامه نیست. " بوی کافور عطر یاس " و " خانه ای روی آب " را به زور دوستان مجبور شدم تا آخر نگاه کنم ولی مطمئن باشید که دیگر هیچ فیلمی از این آدم نگاه نمی کنم

شماعی زاده: بدون شرح!

سوزان روشن: ایضا بدون شرح!

شهرام کاشانی: تنها کسی که با خیال راحت میتونم بهش فحش خواهر و مادر بدم! مردک بهترین آهنگها را با بی روح خواندن چنان ضایع می کند که آدم حالش از موسیقی به هم می خورد

گل کلم آب پز شده: در مورد غذا خوردن من می گویند: " از سنگ نرم تر " دقیقا همه چیز می خورم اما حتی بوی گل کلم آب پز شده هم مرا دچار حالت تهوع می کند. یادمه اولین بار مادر خدابیامرزم به اسم " کنتاکی " این را به من داد که بخورم نیم ساعت بعد تمام غذایی که خورده بودم را بالا آوردم و بعد از اون در حضور من اصلا درست کردن این غذا هم ممنوع بود

فهیمه رحیمی: متخصص تبدیل بدترین شرایط به بهترین شرایط! در تمام کتابهایش یک پایان منطبق با واقعیت پیدا نمنی کنید اول طی 300 صفحه قهرمان داستان را به حصیص ذلت می رساند بعد در3 صفحه آخر کتاب همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده و قهرمان به اوج خوشبختی می رسد!

صفا: یکی از عوضی ترین آدمهایی که در عمرتان می توانید مشاهده کنید.متاسفانه این پسر چند صباحی جزو دوستان من بود از جمله اخلاقهای این پسر : با دخترها به بهانه ازدواج رابطه جنسی برقرار می کرد و بعد هر زمان که ازشان خسته میشد با صحنه سازی و جا زدن خود به جای متامور پلیس مدارک و طلاهای آنها را می گرفت و تازه شروع به اخاذی از اون بدبخت ها می کرد. یکی دیگه از اخلاقهای بدش هم دست کجی اش بود هر وقت خانه هر کس میامد شروع می کرد به دله دزدی از اون خونه یک پاکت سیگار و امثالهم. در یک مورد یک سری کامل کوپن از خانه یکی از بچه ها کش رفت و برد و فروخت.

 

و چیزهایی دیگری که الان به ذهنم نمی رسند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 21:21  توسط صادق  | 

پیش نوشت:

زمانی جزو عاشقان سینه چاک فوتبال بودم، عاشق استقلال و یوونتوس و ایتالیا. ساعتها انتظار در ورزشگاه آزادی در سرمای زمستان برای بازی استقلال و پیروزی یا ساعتها انتظار در ورزشگاه تختی اهواز آن هم در گرمای 50 درجه تابستان اهواز برای بازیهای استقلال شاید مثال خوبی برای توضیح جمله اولم باشد. اما درست بعد از باخت استقلال  به جوبیلوایواتا، زیر دوش آب داغ به این نتیجه رسیدم که فوتبال جزئی از زندگی است و نه همه زندگی.

اصل مطلب:

درست با آغاز جام جهانی یا المپیک و توجه افکار عمومی جهان به سمت این رویدادهای بزرگ ورزشی، جنایات صهیونیستها در فلسطین شدت بیشتری می گیرد. که البته این رویه مختص صهیونیستها نیست بلکه تمام زورگویان جهان از این فرصت جهت رسیدن به اهداف شوم استفاده می کنند.

درست است که فوتبال ( به طور کل ورزش) در روزگار ما بیشتر به عنوان یک صنعت مطرح است اما برای من و توی تماشاگر نباید چیزی بیشتر از یک " بازی " تلقی شود. به نظرم چیزی درون ما انسانها گم شده است که این " بازی " آنقدر برایمان مهم شده که توجه مان را مسائل مهم زندگی گرفته است و به خودش جلب کرده است.

پی نوشت:

این روزها من هم غرق در این " بازی " ام. هر پنج بازی را دیده ام:

آلمان افتضاح بود به نظرم حتی جزو هشت تیم هم قرار نمی گیرند. انگلیس مثل همیشه بود در خوشبینانه ترین حالت میتوان آنها را در بازی رده بندی جام فرض کرد گرچه اگر از من بپرسید می گویم حداکثر تا یک چهارم بالا می آیند. آرژانتین خوب بود  در حد یک مدعی قهرمانی به طوری که اگر اتفاق خاصی پیش نیاید حتما جزو چهار تیم هستند. اکوادور و ساحل عاج هم نشان دادند که می توانند شگفتی ساز باشند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 1:8  توسط صادق  | 
این روزها خبرهای بد کم نیست امیدوارم که سلوچ دروغ گفته باشد امیدوارم که آرایه و سلوچ قصد شوخی با ما را داشته باشند نمیدانم فقط امیدوارم که خبر راست نباشد

پ.ن: خدا را شکر انگار حالش بهتره ولی این ماجرا یه خوبی بزرگ داشت و اون هم اینکه فهمیدیم که سینه چاک زنده است. مرد بزرگ خب یه خبری بده حتی اگه دیگه نمیخوای چیزی بنویسی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 12:22  توسط صادق  | 

نقص فرزند نامشروع اختیار است. که تا وقتی غریزه باشد و اجبار، همه کارها درست است و کامل. به گیاهان و جانوران نگاه کن کار و وظیفه شان دقیق و درست است. اما به انسان اشرف مخلوقات بنگر! همه چیزش می لنگد و ریشه همه این لنگیدن ها و نقص ها در اختیار است که اگر مجبور به وظیفه اش عمل کند دیگر نقصی بوجود نمی آمد. نگو که وظیفه را نمی دانم چیست که اگر هر صفحه از کتاب خدا را بخوانی آنقدر دقیق و واضح وظیفه ات را یاداوری کرده که جای هیچ شک و شبهه ای باقی نمی گذارد:

الا لیعبدون

اما امان از این عقل حسابگر که جز بهانه گیری برای تن آسایی مشغول به چیز دیگر نیست. همین بی شرف است که آنقدر تو را به خود مشغول میکند که هرگز نمی فهمی از کجا خورده ای! دور افتاده ایم ز اصل خویش و آنقدر پیله به دور خود تنیده ایم که دیگر رهایمان نمی کند این عجوزه زیبا ظاهر دنیا پرست!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 17:6  توسط صادق  | 

خبر آنقدر تکان دهنده است که بدون هیچ دخل و تصرفی ازخبرگزاری فارس نقل میکنم:

 

دفعه قبل حدود چند ماه پيش هم اين اتوبوس را در چهار راه حافظيه ديده بودم ولي هيچ وقت ذهنم به اين نرسيده بود كه شايد 7 انسان با دغدغه نان شب در اين اتوبوس شب را به صبح مي‌رسانند.
اين بار كه براي زيارت امامزاده علي‌بن حمزه نزديكي دروازه اصفهان آمدم دوباره همان اتوبوس، البته با چند شيشه شكسته و پارچه‌اي كه سعي مي‌كرد تا نقش پرده يك خانه را داشته باشد، توجه مرا به خود جلب كرد.
موضوع زماني بيشتر مرا به سمت اتوبوس كشاند كه دو دختر جوان وارد اتوبوس، نه انگار وارد خانه‌شان شدند.
بعد از پل، سمت راست كنار خرابه‌ها اتوبوسي با شيشه‌هاي شكسته مأمن هشت ايراني است،يك زن و هفت كودك و جوان و نوجوان كه دنياي كوچك ما جائي براي آنها ندارد! خانواده زجر كشيده‌اي كه صبورانه رنج را تحمل كرده‌اند تا آبرو داري كنند.
درون اتاق فلزي اتوبوس،گرما بيداد مي‌كند،آب هم نيست! فقط 4 ديوار آهني است كه مادر خانواده و 7 فرزندش را در خود جاي داده است.
زن بغضش را به زور فرو مي‌دهد،قطره‌اي اشك كه از گوشه چشم پسر بزرگش سرازير شده و و زير لب خدا را ياد مي‌كند.
اين زن ميانسال در حالي‌كه اشك مي‌ريزد مي‌گويد: به هر كس كه بگوئيد گفتم،به كميته امداد هم رفتم اما ...
يك‌سال قبل به سراغ آقاي... و آقاي... رفتم،هفته‌اي دوبار،سه‌بار،با پاي پياده مي‌رفتم شورا، آنها همه چيز را مي‌دانند ولي كاري نكردند.
او ادامه داد:به آقاي ... التماس كردم كه يك كاري براي دو دخترم كه ديپلم دارند پيدا كنيد ما خودمان اموراتمان را مي گذرانيم،گفتم اتوبوس را درست كنيد كار كند خرجمان در بيايد ولي فايده نداشت.
گريه نمي‌گذارد حرفش را تمام كند و سراسر وجودش را لرزشي خاص فرا گرفته، نمي‌دانم در اطاقك فلزي كه نه آب دارد، نه برق، نه گاز، خبري هم از غذاي گرم هست يا فقط طبق معمول به كمي نان و خيار بسنده مي‌كنند.
زن ادامه مي‌دهد: شوهرم به زور خودش را باز خريد كرد كه زندگيمان بهتر شود اما بدهي روي بدهي سرمان را به زمين زد. آواره شديم همه دار و ندارمان اين اتوبوس توقيف شده است و همين... ! سال‌ها با آبرو زندگي كردم،دلم نمي‌خواهد حالا به خاطر جيفه دنيا آبروي چند ساله خود و خانواده‌ام به باد برود.
سه فرزند او عقب مانده ذهني هستند و از مشكلات اختلال رواني در رنج،سخت حرف مي زنند.
زن موش‌هاي گربه ساني را كه از رودخانه خشك به اميد رسيدن به نوائي به محل زندگي آنان تردد مي‌كنند نشان مي‌دهد و مي‌گويد: وضع ما گفتن ندارد،خودتان ببينيد.
اين پنجمين نقطه از شهر است كه اتوبوسشان،خانه شان را به زور مي‌كشانند و مي‌برند.
مي‌گويد: اول پشت كلانتري 14 بوديم بعد رفتيم دروازه قرآن،هفت تن،چهارراه حافظيه و حالاهم اينجا...
يك‌سال قبل كه اين زن سرگردان راهروهاي شوراي شهر بود،دو عضو شورا درد دلش را شنيدند و هر دو تحقيق مفصلي كردند مبادا آمده باشد براي كلاهبرداري! يكي زنش را براي تجسس فرستاد و ديگري به شكلي، خودش بررسي كرد.اما...
زن مي‌گويد:آقاي... ما را فرستاد سراغ يك مسافر خانه در دروازه كازرون(يكي از محلات جنوب شيراز)اما آنجا جاي زندگي نبود.امنيت نداشت مدام پليس مي‌آمد و دنبال معتاد و مشروب خور مي‌گشت.
با گوشه چادر اشك از ديده مي‌گيرد و با اشاره به دو دختر دم بختش مي‌گويد: چطور مي‌توانستم دسته‌هاي گلم را ببرم آنجا؟اين اتوبوس هم توقيف شده و شهرداري مي‌خواهد آنرا از ما بگيرد،مانده‌ام با اين بچه‌ها چه كنم؟
رئيس كميسيون فرهنگي شوراي شهر شيراز با ابراز بي‌اطلاعي از وجود چنين خانواده‌اي مي‌گويد: تا به حال اين مسئله نه شفاهي و نه كتبي به كميسيون فرهنگي و اجتماعي شورا منتقل نشده است.
غلام مهدي حقدل مي‌افزايد: نه تنها وظيفه ما به عنوان عضو شورا توجه به مشكلات مردم است بلكه از ابعاد انساني هم مكلف هستيم.
زن اما مي‌گويد: من كاغذ بازي بلد نيستم،شنيدم شورا براي كمك به مردم است،اما به فريادم نرسيدند،گول خوردم،هيچ كس كاري نكرد.
بي اعتمادي در نگاه‌هاي هر 8 عضو اين خانواده موج مي‌زند،تمام اعتمادشان را گرفته‌اند،كرخت شده‌اند و رو مي‌گردانند كه نمي‌خواهيم بگوئيم ،نمي‌خواهيم بنويسيد.
معاون فرهنگي شهردار شيراز هم با ابراز بي اطلاعي از وجود چنين خانواده‌اي مي گويد: بايد بررسي كنيم و ببينيم چه مي‌توان كرد.
محمد‌علي معين تاكيد مي‌كند: شهرداري يك دستگاه خدماتي است و حمايت از چنين خانواده هائي در شرح وظائف شهرداري نمي‌گنجد اما در عين حال نياز به بررسي دارد.
ساعتي از ظهر گذشته،عكاس ما كه مي رسد گشت 110 هم با او مي‌آيد مي‌گويند: همسايه ها خبر دادند كسي،غريبه‌اي وارد اين اتوبوس شده است؟
مي پرسيم؟پس نيروي انتظامي هم مي‌داند كه اتوبوسي هست و خانواده‌اي كه بايد امنيت داشته باشند؟
اما آنها نمي‌پرسند كه چرا شيشه اتوبوس شكسته است؟
زن مي‌گويد:شهرداري مي‌داند آمدند، بارها آمدند،گفتند: اتوبوس بابت طلب شهرداري توقيف است و بايد تخليه كنيد،اما كجا را دارم بروم.
تلفن هاي خبرنگار ما به شهرداري،سازمان اتوبوس‌راني،سعيد دبيري مدير خدمات شهري كه گويا در جريان همه مسائل هست نتيجه‌اي در پي ندارد.
پاسخ هاي كوتاه تمام آنچيزي بود كه شنيديم: جلسه دارند،پيغام بگذاريد و...
پيغام‌هاي ما كه "خواهش مي كنيم تماس بگيريد "و يك روز تأمل براي گرفتن پاسخ همه بي‌نتيجه ماند.
مادر هفت جفت چشم نگران گفت: از طرف شهرداري مي‌آيند و مي‌گويند مبلمان و زيبائي شهر به هم ريخته جابه‌جا شويد اما ديگر نمي توانم،پول كرايه جرثقيل را نداريم كه بدهيم! اينجا هم امنيت نيست.
دروازه اصفهان هميشه در پناه خود در تاريكي و خلوت كوچه‌ها و خرابه‌هايش صدها معتاد و اوباش را جا داده است. و هست.
و زن حكايت شبي كه شيشه اتوبوس را معتاداني كه به اميد يافتن جائي براي تزريق شكسته بودند گفت،... گفت كه تا صبح خوابشان نبرده بود و باز هم داستان، داستان شب‌هاي طولاني زمستان كه بچه‌هاي بيمارش را در آغوش مي‌گرفته و بي‌دارو و درمان فقط دعا مي‌كرد و با گريه تبشان را پاشويه مي‌كرد !
حكايت بي‌انتهاي روزهاي خالي ماندن سفره شان... اين داستان‌ها همه ي ما را بي تاب مي‌كند.
همسايه هاي اين خانواده اغلب مغازه داراني هستند كه از شرم و حياي زن مي‌گويند و از اين كه گدائي نمي كنند،آبرو دارند و آبرو داري مي كنند.
خيلي‌ها هم نمي دانند كه درون اتوبوس اسقاطي كه در گوشه‌اي از خرابه‌هاي دروازه اصفهان افتاده،در كنار دو امام زاده بزرگوار چه مي گذرد؟
يكي از خبرنگاران شورا مي‌گويد:مي شناسمش.بارها آمد شورا و رفت. بارها آمد و بي نتيجه رفت و ديگر نديدمشان.
وي مي‌افزايد:خوب يادم هست سال قبل زمستان، آمد،باران خيسش كرده بود و تا كنار شوفاژ خشك شد مدام مي لرزيد.
او ادامه مي‌دهد: يادم هست كه روزي با پسر كوچكش كه عقب مانده هم بود آمد،آن‌روز خيلي ها او را در راهروهاي شهرداري و شورا ديدند،خيلي‌ها ديدند كه پسرك داشت از حال مي‌رفت،خيلي‌ها شنيدند كه به‌خاطر گرسنگي داشت غش مي كرد اما....
و مي توان تصور كرد كه سرماي زمستان را چگونه مي توان تحمل كرد در ميان پاره هاي آهني كه شيشه هايش را اوباش شكسته اند و هر شام معتاداني كه به‌دنبال پناهي براي تزريق مي‌گردند از درو پيكرش بالا مي روند.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 22:42  توسط صادق  | 
دانشمندان کشف کردند کسانی که موقع ریدن فکر می کنند، معمولا موقع فکرکردن می رینند!

پ.ن: اگر کمی دندان روی جگر بگذارید و اجازه بدهید که وبلاگ به طور کامل بالا بیاد اون وقت گوشه سمت چپ پایین وبلاگ دمای امروز و فردای اهواز را می توانید مشاهده کنید، فکر کنم خدا اهواز را با مایکروفر اشتباه گرفته!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:16  توسط صادق  | 
یکی از بزرگترین محاسن ازدواج این است که یک نفر را داری که مشتاق شنیدن تمام حرفها و درددل هایت باشد.

یکی از بزرگترین معایب ازدواج هم این است که باید تمام حرفها و درددل های یک نفر دیگر را گوش کنی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 13:45  توسط صادق  | 

تا به حال مزه شادي و غم را يكجا چشيده اي؟ شادي ناشي از كشف حقيقت، و غم يك حقيقت تلخ. امروز صبح اين دو حس را توامان تجربه كردم:

يكماه بود كه از اين سوسكهاي ريز در آشپزخانه خانه مان به وفور يافت مي شود. در اين يكماه همه سوراخ سنبه هاي آشپزخانه را گشته بودم ولي اثري از لانه اصلي سوسكها يا همان محل تخمگذاري شان پيدا نكرده بودم. امروز صبح به طور اتفاقي محلشان را كشف كردم:

بين شيارهاي لاستيك درب يخچال! خدا ميداند چطوري اين مكان را پيدا كرده اند اما واضح و مبرهن است كه كل يخچال را بايد خالي كنم و همه چيز را تميز بشورم و ضدعفوني كنم. از اين كه تلاشهايم به نتيجه رسيد خوشحال و از اين كه چه ضرري را بايد براي دور ريختن لوازم يخچال متحمل شوم غمي جانكاه وجودم را فرا گرفته بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 9:0  توسط صادق  | 

نمیدانم زندگی سخت تر شده یا انسان زیادی به خودش سخت می گیرد. زمانی پدر بزرگهای ما به راحتی ده تا ده تا بچه بزرگ می کردند اما حالا ما برای بزرگ کردن یک بچه هم احساس عجز می کنیم. من به نوبه خودم فکر می کنم حداقل 4 شرط عمده برای بچه دار شدن یک خانواده لازم است:

1-     تمکن مالی: به هیچ عنوان تا قبل از اینکه وضعیت مالی تثبیت شده ای نداشته باشم حاضر نیستم بچه دار شوم. اصلا حاضر نیستم در مقابل خواسته های به حق بچه ام سر خجالت پایین بیندازم و جواب نداری به او بدهم، که بچه ها را ظریفتر از آن میدانم که با غول نداری روبرویشان کنم.

2-    تفاهم كامل بين زن و شوهر: به نظر من  تا زماني كه يك زن و شوهر كاملا به خصوصيات اخلاقي يكديگر آشنا نشده اند و به تفاهم كامل نرسيده اند، حق بچه دار شدن را ندارند! يكي از بدترين صحنه هايي كه يك بچه مي تواند مشاهده كند ، صحنه دعواي پدر و مادر است و از اون بدتر طلاق پدر و مادر است چرا كه به نظر من طلاق والدين تا قبل از اينكه بچه ها سر و ساماني بگيرند، بدترين خيانتي است كه يك انسان در حق انسان ديگر مي تواند بكند.

3-  وقت كافي: به نظر من مادر حداقل تا دو سالگي بچه بايد مدام در كنارش باشد. به مهدكودك سپردن بچه ها قبل از دوسالگي به بهانه كار كردن مادر يا اجتماعي شدن بچه، چيزي جز ضربه هاي عاطفي براي بچه به ارمغان نمي آورد. من خودم اصلا حاضر نيستم تا زماني كه خودم يا خانمم درس مي خوانيم بچه دار بشيم. موقعي بچه دار ميشيم كه وقت كافي براي رسيدن به بچه را داشته باشيم.

4- حس مسئوليت: كم نيستند مادراني كه قرص خواب تو شيشه شير بچه حل مي كنند تا بچه بخوابد و خودشان به كارهاي ديگرشان برسند. اگر آدم به اين مرحله از عقل و شعور نرسيده كه بتواند از زندگي خود براي بچه هايش مايه بگذارد همان بهتر كه اصلا بچه دار نشود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 11:45  توسط صادق  | 

سوم خرداد روز بزرگي است

از آن روزها كه تاريخ يك ملت را مي سازند

 از آن روزها كه غرور شكسته يك ملت احيا مي شود

 از آن روزها كه با تمام وجود حس ميكني كه اگر همه يك دل و يك صدا شويم آنگاه تمام دنيا هم نخواهد توانست جلودارمان باشد

 از آن روزها كه در تاريخ يك ملت انگشت شمارند

 از آن روزها كه دقيقا مي فهمي كه عشق به وطن يعني چه

 از آن روزها كه هر وقت يادشان مي كني نميداني بخندي به سرفرازي مملكت يا گريه كني به خاطر جوانان به خاك و خون غلطيده

از آن روزها كه عشق را معني مي كنند

از آن روزها كه مسئوليت من و تو را سنگين مي كنند

از آن روزها كه هرگز از يادمان نروند....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 15:14  توسط صادق  | 

حركتهاي آزاديخواهانه در اين مملكت همه از سر نارضايتي بوده اند. گروههاي مختلفي با اهداف گوناگون كه تنها اشتراكشان نارضايتي از وضع موجود است، با هم متحد مي شوند و بعد از اينكه به موفقيت مي رسند به جاي تكيه بر اشتراكاتشان بر طبل جدايي و اختلاف مي كوبند و اوضاع كشور چنان متشنج مي شود كه مردم از هر حركت جديدي كه به بهبود وضع اقتصدي منجر شود حمايت مي كنند حتي اگر اين حركت نتيجه اي جز ديكتاتوري نداشته باشد..از انقلاب مشروطه تا جريان اصلاح طلبي اين سرنوشت محتوم تمام حركتهاي آزاديخواهانه ايراني ها بوده است.

اتفاق ميموني كه در دوم خرداد 76 افتاد اتفاق نظر عامه و روشنفكران بود. عامه به تنگ آمده از شرايط اقتصادي و روشنفكران اسير در تنگناهاي سياسي كشور، دست به دست هم دادند تا به شرايط موجود نه بگويند بدون اينكه دقيقا به خواسته هاي واقعي خود توجه كنند. حيف كه اين شور اوليه و هماهنگي در هياهوي سهم خواهي جريانهاي سياسي كه شايد كمترين نقش را در بوجود آمدن اين حركت داشتند گم شد و بعد از 8 سال مردم سرخورده از وضع موجود به حركتي راي دادند كه اگر چه راهي نو در مسير اقتصادي را نويد ميداد اما چشم اندازي نوميدانه در زمينه آزاديهاي سياسي ارائه ميداد.

جرياني كه در دوم خرداد شروع شايد شايد به ظاهر در تيرماه 84 خاتمه يافت، اما تحولي شگرف در مسير انقلاب اسلامي ايجاد كرد كه مسلما به نفع نظام جمهوري اسلامي بود. كاهش تقدس نمايي و افزايش پاسخگويي دولتمردان مهمترين اثرش بود، تا آنجا كه به عينه مي بينيم هر چه احمدي نژاد سعي مي كند به مناسبتهاي گوناگون از قبيل هاله و نامه، به دولت تقدس بدهد، بيشتر با تمسخر عام و خاص مواجه مي شود.

من خودم در سال 76 و نه در سال 80 به خاتمي راي ندادم و از اين كارم هم پشيمان نيستم ، چرا كه نه دموكراسي صرف را مي پسندم و نه اعتقادي به آزادي خواهاني دارن كه جز در پي منافع شخصي خود يا حزبشان ندارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 14:12  توسط صادق  |