تبليغاتX
لحظه
تراشیدم....پرستیدم....شکستم

اگر از هرکدام از ما پنج نفر بپرسی که خاطره انگیزترین روزهای زندگی ات کدوم بوده هممون بلا استثنا از روزهایی یاد می کنیم که خانواده من به شیراز می رفتند و ما پنج تا یکماه تموم تو اون خونه جمع می شدیم و خوش می گذروندیم ما پنج تا کاملا با هم فرق داشتیم اما سه نقطه اشتراک ما را به چسبونده بود:

 شلم و هایده و فیلم

شلم شوربای عجیبی بود بعضی وقتها همزمان داخل اون اتاق دو نفر عرق سگی می خوردند، تو اتاق اینوری من و یکی دیگه داشتیم فیلم نگاه می کردیم و تو اتاق سومی یکیمون داشت نماز شب می خوند. اما هممون عاشق صدای هایده بودیم و هممون شلم باز( بجز من که هیچ وقت تو این بازی حرفه ای نشدم) . روزانه حداقل یکی دو فیلم توپ نگاه می کردیم: دو تا از بچه ها عشق آرنولد و فرانکی بودند، یکیشون عشق فدریکو فلینی و الیا کازان، یکی دیگشون هم عاشق صمد آقا، منم که عشق حاتمی کیا و ملاقلی پور بودم.

یکیمون معتاد شد و زودتر از بقیه از جمع بیرون رفت بعدش هم که دیگه رفتیم سرکار کمتر فرصتی برای خونه خالی پیش میومد، شاید سالی 4 یا 5 شب. تا اینکه سه تامون تو یک هفته عقد کردیم بعدش هم که من زودتر از بقیه زنگ رو زدم و عروسی کردم دیگه کاملا بحث خونه خالی و اون شب نشینی ها برای من به تاریخ پیوست.

دیشب عروسی یکی دیگه از اون جماعت پنج نفره دعوت بودم و فردا شب هم عروسی یکی دیگشون، دیگه کم کم داریم بزرگ میشیم و اون دنیای لاقیدی جوانی و مجردی را به یه گوشه زیبا و خوشگل تو مغزمون میسپاریم، مثلا همین الان که من دارم این مطلبو می نویسم باید برم سیر و عدس و مایع ظرفشویی بخرم اما نشستم دارم این مزخرفاتو به خورد خلق الله میدم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 19:32  توسط صادق  | 

قسمتی از شعر عطار در وصف پیامبر :

 

نور او مقصود مخلوقات بود

                              اصل معدومات و موجودات بود

حق چون دید آن نور مطلق در حضور

                                 آفرید از نور او صد بحر نور

بهر خویش آن پاک جان را آفرید

                                 بهر او خلق جهان را آفرید

آفرینش را جز او مقصود نیست

                                پاک دامن تر از او موجود نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 14:34  توسط صادق  | 

در سالهای مجردی برای هیچ کس اونقدر احترام قائل نبودم که عکسش را به دیوار اتاقم بزنم! فکر می کردم همه آدمها عیب و نقص دارند همشون عملشون با افکارشون فرق داره و.... اما اتاق من یکبار یه پوستر به دیوار خودش دید: سید مرتضی آوینی

این مطلب را از وبلاگ طلبه ای از نسل سوم کش رفته ام و اینجا می نویسم:

 

اين يادداشت را مرتضي نوشته است، براي من و تو:

«من از یک راه طی شده با شما حرف می زنم، من هم سال های سال در یكی از دانشكده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام، موسیقی کلاسیک گوش داده ام، ساعت ها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی كه نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و كتاب «انسان تك ساختی» هربرت ماركوز را  ـ بی‌آنكه آن زمان خوانده باشم ـ طوری دست گرفته‌ام كه دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند: عجب فلانی چه كتاب هایی می‌خواند، معلوم است كه خیلی می‌فهمد ... اما سرانجام تمام نوشته‌هایم (تراوشات فلسفی، داستان‌های كوتاه، اشعار و ...) را در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم كه دیگر چیزی كه حدیث نفس باشد ننویسم و دیگر از خودم سخنی به میان نیاورم … سعی كردم كه خودم را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، تا هر چه هست خدا باشد.»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 14:26  توسط صادق  | 

بسمه تعالي

اجاره نامه

اين قرارداد بين موجر خداوند متعال فرزند هيچ كس  متولد روز ازل ساكن همه جا تلفن منزل 24434  و مستاجر آدمي فرزند آدمي ديگر متولد تاريخ آغاز اجاره نامه ساكن خاك بشرح و شرايط و موارد زير منعقد مي گردد.

ماده1-حدود و مشخصات ملك : مورد اجاره تمامي شش دانگ يك دل پاك واقع در درون مستاجر مي باشد كه اگر مورد مشاهده مستاجر واقع شود....

ماده 2- مدت اجاره نامعلوم اما محدود از تاريخ تولد لغايت مرگ مستاجر خواهد بود .

 ماده 3-اين اجاره نامه جهت عبوديت صادر گرديده است.

 ماده 4-اجاره روزانه حداقل به ميزان 17 ركعت نماز  مي باشد.

 ماده 5-وجه الرهن حداقل يكماه روزه مي باشد كه توسط مستاجر در ماه رمضان هر سال به موجر پرداخت مي گردد و مبلغ مذكور در پايان قرارداد پس از ارائه تسويه حساب حق الناس عهده مستاجر و انجام تعميرات لازم احتمالي كه در مورد اجاره در اثر قصور مستاجر به وجود آمده است به مستاجر مسترد خواهد شد و قبل از انجام موارد مذكور هم مستاجر حق مطالبه وجه الضمان را خواهد داشت كه ايكاش مطالبه نكند.

 ماده 6-تعميرات جزئي و كلي مورد اجاره به عهده مستاجر است. گرچه اين تعميرات جز با توكل به موجر انجام پذير نيست. ماده 7-هدايت در زمان اجاره و جزاي بعد از پايان مدت اجاره به عهده موجر است.

 ماده8-مستاجر حق انتقال مورد اجاره را به غير ندارد.

 ماده 9-مستاجر ملتزم است رعايت حق الناس را بنمايد.

 ماده 10-مستاجر مجبور است در پايان قرارداد، مورد اجاره را تحويل موجر نمايد و هيچگونه عذر و بهانه اي هم نمي تواند بياورد .

 ماده 11-ضمن عقد خارج لازم مستاجر تعهد نمود تا تاريخ پايان قرارداد تقاضاي فسخ اين قرارداد را ننمايد كه اگر تقاضا كند گناهي نابخشودني مرتكب شده است.

ماده 12-موارد پيش بيني نشده در اين قرارداد وجود ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 9:4  توسط صادق  | 

قدیمیا: عرق و ورق و خانم بازی

امروزیا: اکس و سکس و دختربازی

من: چیپس و پفک و SMS بازی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 2:19  توسط صادق  | 

خدواند گنج معرفت در وجود من به امانت گذاشته، اما من آيا معرفت داشتن اين گنج را دارم؟ بخدايي كه مي پرستم ندارم كه اگر داشتم سر در آخور دنيا نمي كردم و در منجلاب روزمرگي غرق نمي شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:20  توسط صادق  | 

همين الان داشتم كاست نسيم وصل را گوش ميدادم كه همايون شجريان اين مصرع را خواند:

نسيم وصل به افسردگان چه خواهد كرد؟

راستي چه خواهد كرد؟ به نظر من كه ميزنه درب و داغونشون ميكنه، افسرده تر از قبلشون ميكنه، حاليشون ميكنه كه اين پري غمگين يا اون شاهزاده روياها كه سالها آرزوي وصلش را داشتي چيزي جز يه دختر لوس و مغرور و احمق يا پسر عوضي و بي مصرف واحمق نيست. استثناها را بگذاريد كنار، معمولا ما از طرفمون چنان بتي مي سازيم كه وقتي پرده ها كنار ميرن و مي بينيم اون بت توخاليه، و اون وقته كه مي شكنيم! تقصير هم از خودمونه، بجاي اينكه طرفمون را دوست داشته باشيم زود عاشقش ميشيم. هرچي هم در گشمون بخونند كه عاشقي يعني پرستيدن و پرستيدن هم تنها مخصوص موجود بي نقصه و موجود بي نقص هم فقط خداست، انگار كه ياسين به گوش خر مي خوانند.

 

پ.ن: شركت نفت استخدام داره پست زيري را بخونيد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 14:24  توسط صادق  | 

به قول معروف سیزده را بدر کردیم(نه از اون نوع بدر کردنها که خودت را راحت میکنی و دیگران را ناراحت) ، اما نکته جالب این سیزده بدر نزدیکی محل نشستن ما با قفس میمونها بود که باعث شد صحنه های جالبی ببینیم که عمرا در خواب هم تصورش را نمی کردیم.حسابش را بکنید که حدود 10 تا پسر 10 تا 15 ساله مثل میمون از نرده های قفس میمونها بالا بروند و رو در رو با میمونها به مصاحبت(باور کنید دقیقا با هم مکالمه می کردند) بپردازند! به قول یکی از همراهان، در کشورهای اروپایی وقتی بچه ها سراغ قفس میمونها میروند هر کدام کاغذ و خودکاری در دست دارند تا مشاهداتشان را بنویسند اما با توجه به چیزی که امروز من دیدم باید یک کاغذ و قلم دست میمونها می دادند تا مشاهداتشان را راجع به بچه های ایرانی بنویسند.

جالب ترین صحنه امروز موقعی خلق شد که بچه های پوست خیاری را به طرف میمون انداخت و او هم برای تشکر به صورت پسرک شاشید!

به هر حال جدا از این قضیه به قول معروف سیزده را بدر کردیم اما مثل یک موش آب کشیده زیر باران فرار کردیم و به خانه برگشتیم اما دعای معروف امروز را خواندیم گرچه دیگه از من گذشته:

سیزده بدر، چارده به تو

سال دیگه خونه شو(هر)

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 21:1  توسط صادق  | 

یکی از مهمترین اتفاقات سال 1384ماجرای کاریکاتورهایی بود که ابتدا در روزنامه دانمارکی چاپ شد بعد به تدریج در برخی روزنامه های دیگر کشورهای اروپایی چاپ شد. کاری بس زشت که می بایست عکس العملی سریع و حساب شده را در پی می داشت. کاری ندارم که با دیدن این عکس العمل ها چقدر به هوش گروه نویسنده سریال شبهای برره تبریک گفتم. موضوع اصلی این است که آیا مسلمانان فقط باید به این امور عکس العمل نشان دهند؟ آیا وجود این همه زن مسلمان که بخاطر فقر در روز روشن و در جلوی دیدگان ما تن خود به معرض فروش می گذارند نیازی به اعتراض ندارد؟ آیا وجود شرایطی که این زنان را برای بدست آوردن تکه ای نان مجبور به خودفروشی می کند توهین نیست؟ و آیا مسببین این توهین مستوجب مجازات نیستند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 1:54  توسط صادق  | 

عشق است و آتش و خون، داغ است و درد دوری

کی میتوان نگفتن، کی میتوان صبوری

کی میتوان نرفتن، گیرم پری نمانده

گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده

با دوست عشق زیباست، با یار بیقراری

از دوست درد ماند و از یار یادگاری

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 1:53  توسط صادق  | 

یکی تو راست میگی، یکی پینوکیو

یکی تو مهربونی، یکی خرس مهربون

یکی تو قشنگ راه میری، یکی تنسی تاکسیدو

یکی موهای تو قشنگه، یکی موهای آن شرلی

یکی خونه شما قشنگه، یکی خونه مادربزرگه

یکی تو سفیدی، یکی سفیدبرفی

یکی گوشهای تو قشنگه، یکی گوشهای زی زی گولو

یکی تو رنگ پوستت قشنگه، یکی پلنگ صورتی

یکی تو زبلی، یکی ملوان زبل

يكي ما دو تا با هم خوبيم ، يكي تام و جري 

 يكي تو خوشگلي ، يكي رضا عنايتي

هم تو كلي درس خوني ، هم حسني

هم تو حرفت حرفه ، هم كبري تصميم كبري

اول تو تميزي ، بعدا ننه كوكب

يكي تو خوش صدايي ، يكي حسن شماعي زاده

یکی تو رفتی سرکار، یکی نفر بعدی که اینو میخونه!

 

پ.ن:زوربا چند مصرع آخری را نوشت من هم اضافه کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 1:52  توسط صادق  | 

من از این دنیا چی میخوام

دو تا صندلی چوبی

که من و تو رو بشونه

واسه گفتن خوبی

من از این دنیا چی میخوام

یه وجب زمین خالی

همونقدر که یک اتاقک بشه خونه خیالی

من از این دنیا چی میخوام

یه جعبه مداد رنگی

بکشم رو تن دنیا رنگ خوبی و قشنگی

آدمهای دست و دلباز از توی قلک طاقچه

بردارند بذر محبت واسه بارداری باغچه

من از این دنیا چی میخوام

دو تا بال برای پرواز

برم تا روز تولد،برسم به فصل آغاز

برم پیش بچه هایی که یه لقمه نون ندارند

که یه شب با یه دل سیر چشماشون رو هم بذارند

بگم غصه ها سر اومد

گریه بس، که بهتر اومد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 1:51  توسط صادق  | 

اگه تو حتی خاطره باشی

بازم قشنگه مال من باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 1:50  توسط صادق  | 

می دونید من چند تا کتاب نخونده تو کتابخانه ام دارم:

1-چهره ای به رنگ سپیا نوشته ایزابل آلنده

2- ده فرمان اثر کیشلوفسکی

3- مرگ نقطه پایان نوشته آگاتا کریستی

4-همسایه ها نوشته احمد محمود

5-پلورالیزم دینی و استبداد روحانیت اثر محسن غرویان

6-سوره هل اتی مائده رحمانی تالیف ابوالفضل بهرامپور

7-زیستن برای بازگفتن اثر گابریل گارسیا مارکز

8-در محضر لاهوتیان (دو جلد) نوشته محمد علی مجاهدی

9- غرب زدگی اثر جلال آل احمد

10-فاطمه فاطمه است اثر دکتر شریعتی

11-غرب زدگی اثر جلال آل احمد

12-بیگانه نوشته آلبر کامو

13- بازتاب نوشته دانیل استیل

14- زوربای یونانی نوشته نیکوس کازانتزاکیس

۱۵- آدم و حوا نوشته محمد محمدعلی

 

حالا اگر هم سری به کیف cd خودم بزنم می دونید چند تا فیلم ندیده دارم:

1-روزی روزگاری در مکزیک

2-هری پاتر 4

3-مصائب مسیح

4-dunny the dog

5- مترجم

6- کیت و لئوپلد

7-مرد خانواده

8-کازابلانکا

9- شرک2

10-داگویل

11- دایره

12- ایندیانا جونز و جنگهای صلیبی

13-کارتون باورنکردنی ها

14-شکوه علفزار

15- شهر گناه

16-  کارتون ماداگاسکار

17- برنده و بازنده

18- خاطرات

19- ماهی بزرگ

20- ترمینال

21- ون هلسینگ

22- تصویر یک بانو

23- راه اسلحه

24- با هم برقصیم

 

به نظر شما با این همه فیلم و کتاب نخونده و ندیده من چرا دارم وقتمو اینجا می گذرونم؟ 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 12:0  توسط صادق  | 

فیلم گاهی به آسمان نگاه کن ساخته کمال تبریزی را برای اولین بار از شبکه چهار دیدم علیرغم سانسوری که بر فیلم اعمال شده بود اما فیلم بسیار بر دل می نشست. نقطه اوج فیلم جایی بود که حمید امجد آن شعر زیبا را روی نیمکت پارک برای هانیه توسلی خواند:

 

اعتراف می کنم

اعتراف می کنم من نیز گاه به آسمان نگاه کرده ام

دزدانه

به ستارگان ولی نه به همه آن ها...

به آن ها که شبیه ترین به چشمان تو بودند

 

از این صحنه به بعد تا آخر فیلم یکسره گریه کردم... صحنه تشییع شهدا و صحنه مرگ نویسنده(حمید امجد) هم دیوانه کننده بودند. شنیدم که فیلمنامه با الهام از رمان "مرشد و مارگاریتا " اثر میخاییل بولگالف نوشته شده است که این کتاب را باید پیدا کنم و بخوانم.

اکران فیلم از نظر تجاری برای تهیه کننده یک شکست کامل بود و همین جای تاسف دارد که فیلمهایی نظیر روبان قرمز، هیوا یا همین گاهی به آسمان نگاه کن که دقیق ترین نگاهها را به جنگ تحمیلی داشته اند همه از نظر تجاری شکست خورده اند نمیدانم شاید مردم ما هم دوست دارند قهرمانان جنگ را هنوز در حال هفت تیر کشی ببیند...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 12:46  توسط صادق  | 

پسر عاشق خانم معلم شد...

خانواده پسر خانم معلم را در شان خودشان نمی دیدند...

با همه مخالفتها پسر با خانم معلم عروسی کرد...

خانم معلم یه دختر ناز کوچولوی شیمپیلی به دنیا آورد...

جنگ شروع شد،پسر شهید شد، خانم معلم شکست...

خانواده پسر اعتقاد داشتند که نوه آنها نباید زیر دست این دختره یه لا قبا بزرگ بشه...

خانم معلم تقریبا هر روز سر قبر پسر می رفت...

خانواده پسر پنج شنبه ها سر قبر پسر می رفتند...

یه پنج شنبه که از سر اتفاق خانواده پسر خانم معلم را سر قبر دیدند باز نیش و کنایه ها شروع شد، یه دفعه خانم معلم داغ کرد...

هنوز که هنوزه بعد چند سال همه اون دعوای تو بهشت آباد بین اون عروس و خانواده شوهرش را به یاد دارند چه گیس و گیس کشی ای شده بود...

کار به دادگاه کشید و حکم: خانم معلم فقط دوشنبه ها و خانواده پسر فقط پنج شنبه ها حق حضور در بهشت آباد را دارند...

خانم معلم روز بروز حالش بدتر میشد ، عصبی شده بود، داد میزد، دختر خودش یا بچه های کلاسش را کتک میزد...

بالاخره مجبور شدند که ببرنش پیش روانپزشک، روانپزشک یه چیزهایی می گفت راجع به یه نوع بیماری روانی...

باد خبر بیماری خانم معلم را به گوش خانواده پسر رسوند...

باز هم دادگاه و این بار سرپرستی اون دختر کوچولوی ناز از خانم معلم گرفته شد و به خانواده پسر داده شد...

این بار دیگه باد نبود بلکه خانواده پسر بودند که خبر بیماری خانم معلم را به اولیای بچه های کلاسش دادند...

خانم معلم شغلش را هم از دست داد...

بعد از اینکه خانم معلم از آموزش پرورش هم رفت دیگه ازش خبری ندارم اما میدونم که جنگ شوهر و سلامتی و بچه و کارش و در نهایت همه زندگیشو ازش گرفت...

 

پ.ن: امروز سالروز وفات یگانه اختر تابناک عالم بشریت است، امروز روز بدی است شاید بدترین روز تاریخ

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 14:37  توسط صادق  | 

می گفت: سیاست خارجی این مملکت در زمان دولت خاتمی شباهت عجیبی به مرغهای ماشینی داشت!

گفتم: چطور؟

گفت: این مرغها اینقدر بی حالند که خروسها دقیقه ای ده بار بهشون تجاوز می کند اما همین خروسها برای رسیدن به وصال مرغهای محلی باید چهار دور حیاط را دنبالشان کنند تا بتوانند بگیرندشان.

با خنده گفتم: خوب حالا سیاست خارجی دولت احمدی نژاد چطوره؟

گفت: خوب اگر حداقل خروس نباشیم می تونیم مرغ محلی باشیم

گفتم: شکم ناشتا و گوز پنج تا پنج تا!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 11:43  توسط صادق  | 

پیوند لوبیا چیتی و باقله هر دو جزو جبوبات هستند که ضمن فواید زیادشان یک خاصیت بد مشترک دارند: نفخ معده! به تازگی حبه ای خوراکی وارد بازار شده که حاصل پیوند این دو حبه است. این محصول مشترک رنگ و مزه خود را از لوبیا چیتی و شکل خود را از باقله ارث گرفته است کاری به خواص مفیدش ندارم ولی آن خاصیت بد را از هر دو حبه مادر و پدر گرفته و دو برابر کرده و دمار و آبرو را از خورنده این محصول مشترک می گیرند و به یغما می برد. راستی چرا محصولات مشترک همیشه خاصیت های بد پدر و مادر خود را به امانت می گیرند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 12:26  توسط صادق  | 

صبح تو کوچمون داشتم به طرف خونه میرفتم که یکدفعه دیدم در یکی از خونه ها باز شد و دختر بچه ای سه ساله مثل فشنگ دوید تو خیابون پشت سرش هم مادرش دم در اومد و هی صدایش میزد اما دخترک بدون توجه انگار که دنیای جدیدی کشف کرده باشه به خیابون گردی خودش ادامه میداد که ناگهان مادر اشاره ای به من کرد و گفت: شکیلا اگر نیای تو اون آقاهه میدزده و می خورت ها! آقا دختره را میگی یه نگاهی به من کرد و انگار که هیولای سه سر دیده باشه، گلوله کرد تو خونه. مادر هم یک لبخند به من زد( که نفهمیدم از سر عذرخواهی بود یا تمسخر یا شاید هم سرمستی ناشی از پیروزی در مقابل بچه) سریع داخل خونه رفت. منم که نمیدونستم باید بخندم یا عصبانی باشم یاد این جک افتادم:

میگن تو کوپه قطار اهواز تهران یک مادر و یک بچه یکساله بودند به اضافه بقیه مسافرها، وقت شیر خوردن بچه بود و بچه راضی به شیر خوردن نمیشد که مادره ضمن اشاره به یکی از مسافرها و سینه خودش، به بچه گفت: میخوری یا بدم این آقاهه بخوره؟! این ماجرا دو سه بار تکرار شد و هر بار بچه راضی به خوردن شیر میشد تا بار چهارم که نزدیک قم رسیده بودند باز مادر همین جمله را گفت که ناگهان مرد مسافر گفت: خانم تکلیف ما را مشخص کن من قرار بود اندیمشک پیاده بشم حالا رسیدیم قم، آخر میدی بخوریم یا نه؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 15:3  توسط صادق  | 

سلام

1 سال،12 ماه، 365 روز، 8760 ساعت، 525600 دقیقه و31536000 ثانیه گذشت و رفت پی کارش! اشتباه کردم علامت تعجب نداره میلیون ها سال است که میایند و میروند، ثانیه ها را میگم. میان و میرن نتیجه؟ اصلا تو سال گذشته چکار کردم که بیارزه به این 31 میلیون ثانیه؟ هیچی دقیقا هیچ! 26 تا بهار اومد و رفت تنها غلطی که کردم سیاه کردن لوح سفید بود با چیزهای بدرد نخور چیزها و کارهایی که نه بدرد آخرت میخورند نه بدرد دنیا . سال نو شد، طبیعت نو شد همان طبیعتی که بی جان و شعور می پنداریمش سال به سال عوض میشه و نو میشه ولی من که ادعای شعورم سر به فلک گذاشته کجای کارم؟ یکجا مانده ام و این یکجا ماندگی مثل مرداب، بدبو و متعفنم کرده. هر که به من میرسد سال نو را تبریک میگه اما هیچکی افسوس نمیخوره بخاطر ثانیه ها و روزها وسالهایی که می روند هیچ کس صحبت از فرصتی که دارد از دست میرود نمی کند چرایش را نمیدانم شاید همه هم مثل من در این مرداب بدبوی روزمرگی گیر افتاده اند...

 

پ.ن: لحظه را دقیقا یادم نمی آید که چه زمانی راه انداخته  ولی کل سال گذشته همراه من بوده. لحظه قرار بود جایی برای ثبت لحظاتم باشد ولی کم کم محلی شد برای اظهار فضل نداشته ام . از این به بعد قرار است به اصل خویش بازگردد و به نوعی دفترچه خاطراتم باشد شاید تا روزی 10 پست یا برعکس 10 روزی یک پست هم برسد بستگی به حالم در آن لحظه دارد. سال خوبی داشته باشید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 14:33  توسط صادق  |